این حجم دوست داشتنی پر احساس را
افسوس
تو در لابه لای توده ای از این شهر پر غبار گم شده ای و جست و جوهای شبانه ام هم راه گشا نخواهد بود
منطق این شهر این چنین است
من تو را در بهشت ذهنم سکنی دادم
که با هم بخوریم از سیب های بهشتی
و بخندیم به مردمی که منطق و جمع و تفریق دنیا روزگارشان را پر کرده است
بخندیم به این روزهای شلوغ و پر سروصدا
آری
بهشتمان را همین منطق پر دردسر از ما گرفت
دیگر نه سیبی ماند نه ذهنی که شاعرانه خلق کند
ستاره ای که ماند بیشتر شبیه تاکسیدرمی ای است که میخواهد برای همیشه بخوابد
بخوابد و به آرزوهایش بیندیشد
بخوابد و در شاعرانه هایش غرق شود
که در دنیای خودش رشد کند و فاصله بگیرد از هر آنچه که هست
این روزگار دوزاری ارزانی همان اهل منطقش
من شاعرانه هایم را میخواهم
این بار برای دل خودم
برای دخترم
دیگر عشق را در بازار بی احساس نگاهت نخواهم خرید.
● خسته شدم ...از این همه تکرار خسته شدم.
ازپس کوچه های تو در توی این شهر جادویی ،از پشت پنجره ای رو به فردا ،می نویسم:از ستاره به اقاقی...