نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا
هنوز زنده‌ام
و این‌روزها
هربار حواسم را پرت کرده‌ام در خیابان،
بوق اولین ماشین، عقب‌عقبم رانده‌ است

نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا
این‌شب‌ها
هربار ناامیدی مرا به پشت‌بام خانه رسانده‌ا‌ست،
احتیاط
پله
پله
پله
پایینم کشانده‌است
با اینکه می‌دانسته در من
دیگر
چیز زیادی برای شکستن نمانده‌ ا‌ست


این‌شب‌ها روی پیشانی‌ام
جای روییدن شاخ می‌خارد و
پوستم این‌روزها زبر و خشن شده‌است
و تو از شکوه کرگدن‌ شدن چه می‌دانی؟


(و بر این سیّارۀ خاکی موجوداتی هستند
که سرانجام فهمیده‌اند
بی‌ عشق می‌شود زنده ماند؛
موجودات عجیبی
که بی‌آنکه کسی، جایی، نگرانشان باشد


با احتیاط از خیابان عبور می‌کنند
و صبح‌ها در پارک می‌دوند

موجودات باشکوهی
که اگر خوب به سخت‌جانیِ چشم‌هایشان خیره شوی،
می‌فهمی
هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده‌است)


نمی‌خواهم نگرانت کنم
نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا... امّا...
نداشتنت را بلد شده‌ام
و مثل کودکی‌که سرانجام فهمیده‌ ا‌ست
تمام آنچه در تاریکی‌ست
همان‌هاست که در روشنایی‌ست،
به خیانت دست‌های تو فکر می‌کنم
که تمام این سال‌ها
چراغ‌ها را
خاموش نگه داشته‌ بودند.

پاییز ۴۰۲ - اصفهان

بگو چگونه می‌شود که بازگردی به کنار رودخانه
دنبال همان درخت کج که رویش نشسته بود و حرف می‌زد بگردی
بگو چگونه می‌شود درون تک‌تک ماشین‌ها را به دنبال آشنایی بگردی ...
بگو چگونه می‌شود که با بزرگترین ترست رو‌به‌رو شوی ...
ناژوان - زمین‌های ناهموار زیر درختان کاج - بالشت‌های کوچک سفید با گل‌های ریز - پیک‌نیک و کتری استیل روی آن ...
بگو چگونه است که قلبت مچاله می‌شود وقتی می‌خواهی از یک تکه زمین زیر درخت‌ها عکس بگیری ولی شیشه ماشین پایین نمی‌آید.
چگونه می‌شود که فکر می‌کنی: بهتر!
بعد تازه پا به قتلگاه می‌گذاری. سکوهای کاوه. امان از سکوهای کاوه که ده سال از آن‌ها فرار کرده بودی و نمی‌دانستی ... قلبت مچاله می‌شود.
هوا سنگین است. ابرهای قشنگ و غروب آفتاب، درختان و آب رودخانه همه و همه انگار روی قلبت سنگینی می‌کند. انگار توان مردن نداری ... قلبت مچاله شده. کاش این بار این مواجهه و فرار نتیجه بدهد. کاش.

بگو چگونه می‌شود

گندم

اگر هنوز اینجا را می‌خوانی

کاش بگویی چرا اردیبهشت اصفهان نفسم را تنگ می‌کند.

 

بهار ۹۹

صبور

مثل درختی که در آتش می‌سوزد

و توان گریختن ندارد

حیرت زده چون گوزنی

که شاخ‌های بلند

در شاخه گرفتارش کرده‌اند

...

گاهی به خاطر درخت‌ها بیا
کاش به خاطر گوزن‌ها بیایی.

بهار ۹۸

پستچی‌ها دچار فراموشی شده‌اند و/
باد جهت تابلو‌ها را تغییر داده/
وگرنه این همه دلتنگی لب‌پَر نمی‌زد در شهر/
 آسمان و شکوفه و نسیم همانی نیستند که سال قبل بودند /
آدم‌ها اما همان‌اند/
 با لبخندی روی لبشان ‌و چیزهایی در قلب/
 که فکر میکنند فراموش کرده‌اند/ کاش امسال نسیم قاصدک‌ها را به منزل برساند/

 می‌دانی!
 زمین جای کوچکی‌ست برای این همه دلتنگی