۱- چند روزی بود که سخت بیمار شده بودم واز دکتر رفتن هم طفره می رفتم این موضوع عیال را سخت نگران کرده بود که نکند کار بجاهای باریک بکشد و بد تراز اینی بشوم که هستم ، برای همین هی اصرار می کرد که اگر دکتر نمی روی لا اقل برو دارو خانه یک شربت پروسپان وچند تا کپسول چرک خشک کن بگیرو بخور . با اصرار اوراهی شدم ورفتم فلکه ی شاهزاده هادی داروخانه دکتر تقدیسی .
مبلغی پول همراه داشتم که حدس می زدم برای خرید دارو کافی باشد برای همین از ماشین پیاده شدم ، هنوز از پله های داروخانه بالا نرفته بودم که یک شخصی عصا بدست کنار پله ها ایستاده بود وبا گفتن چند تا یا زهرا و یا ابا عبدالله با زبان بی زبانی از من تقاضای کمک کرد من هم بدون حساب وکتاب دستم را در جیبم بردم ومبلغی به او کمک کردم .
وارد داروخانه شدم بعد از سلام وعلیک از متصدی داروخانه خواستم تا داروهای درخواستی ام را بیاورد ، داروها را آورد و روی پیشخوان گذاشت . گفتم : چند شد ؟، با انگشتش چند ضربه به ماشین حساب روبرویش زد وگفت : 6500 تومان . پولهایم را که شمردم دیدم 6000 هزارتومان بیشترهمراه ندارم ! پول را روی پیشخوان گذاشتم وشروع کردم این جیب وآن جیبم را گشتن بلکه فرجی برسد وپولی پیدا شود اما از پول خبری نبود که نبود ناگهان انگشتم در ته جیب بغلم سکه ای را حس کردند با خود گفتم بیرون بیاورم شاید به تازگی دولت فخیمه سکه 500 تومانی هم ضرب کرده باشد ومن خبر ندارم .
سکه را که بیرون آوردم قبل از دیدن از دستم افتاد وغلطید ورفت زیر یکی از صندلی های کنار دیوار من هم مثل موشک شیرجه زدم زیر صندلی می دانید زیر صندلی چی دیدم ؟ سکه روی یک اسکناس 500 تومانی افتاده بود.!
۲- دیشب خواب دیدم رفته بود قلعه ی باستانی ویگل وروی تپه ی مشرف بر آن که پر است از سیاله شکسته در حال بازی کردن بودم ناگهان از زیرخاکها چیزهایی پیدا کردم ، یک کوزه وچند کاسه گلی وچند تکه جواهرات قدمی وانگشتری با نگینی زرد رنگ که بر روی آن اشکال زیبای اسلیمی حک شده بود ، ولی چون نمی توانستم همه ی اشیاء عتیقه را با خود بردارم دوبارآنها را زیر خاک مخفی کردم تا بعدا سر فرصت بیایم واشیاء را داخل کیسه ای بریزم وبا خود ببرم .
صبح که از خواب بیدار شدم اهل خانه به مناسبتی می خواستند بروند جواهر فروشی تا به رسم هدیه انگشتری بخرند ، من را هم با خود بردند. داخل ویترین مغازه انگشترهای زیبایی بود که من شیفته ی یکی از آنها شدم که نگینی به رنگ زرد داشت تقریبا شکل آن انگشتری که در خواب دیده بودم . ازفروشنده خواستم تا آن را برایم بیاورد وقتی انگشتررا آورد ودر انگشتم کردم از او پرسیدم ببخشید نام نگین این انگشتر چیست ؟او گفت: ((شرف شمس )) از او خواستم تا کمی در باره ی آن توضیح دهد فروشنده ادامه داد:شمس نام خورشید است وشرف از کلمه مشرف واشراف گرفته شده می گویند اولین روز واولین باری که خورشید نورش را بر زمین تاباند در روز نوزدهم فروردین ماه بوده است واین سنگ آن نور را به خود جلب می کند وبدین رنگ زرد رنگ زیبا در می آید.
انگشتر را که بیشتر برسی کردم در زیر آن اشکالی رمز مانندی حک شده بود شبیه آنچه در خواب دیده بودم گفتم این اشکال چه چیزی را نشان می دهد ؟ گفت : هر شکل بیانگر یک حرف است وهر حرف حرف اول یکی از نامهای اعظم خداوند است . از شیخ بهایی روایت شده که شرف شمس اسم اعظم است وبه شکل رمز وبا حروف مقطعه نوشته شده است که چهار حرف از تورات چهار حرف از انجیل وپنج حرف از قرآن کریم می باشد.
...........................................................................................................
ویگل /به منعی دروازه پروردگار ، مکانی مقدس وآئینی در زمان باستان این قلعه در بیابانهای جنوب شرقی بیدگل قرار دارد
سیاله / سفالینه، بقایای بجا مانده از ظروف گلی