120

فاطمه جمعه پنجم اسفند ۱۴۰۱ 13:9

سلام بعد از مدت ها!

ترم یک رو تموم کردم و وارد ترم دوم شدم!

از مدرسه هم مرخصی گرفتم، خیلی سخت شده بود، کمر درد و بی خوابی های شب

همه انرژیمو گرفته بود و واقعا دیگه حتی یک روز هم نمیتونستم ساعت 6.30 بیدار بشم!
دو هفته آخر بهمن خیلی به سختی گذشت، در نهایت فردای آخرین روز مدرسه حالم بد شد

و بیمارستان بستری شدم!

ماه آخری داره بهم فشار میاد و مرکز بهداشت گفت استراحت مطلق!

نی نی زینب 30 بهمن به دنیا اومد، از بیمارستان که اومدم حالم خوب نبود و نرفتم دیدنش.

بچه هم زردی کرده بود 2 روز بستری شد، تازه امروز میاد خونه.

برای من هم 28 اسفند نوبت زد ولی فکر میکنم زودتر دنیا بیاد.

و.... هوس کوبیده کردم! فعلا سوزنشم روش گیر کرده!

119

فاطمه چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۱ 18:50

خب همونطور که انتظار داشتم در دانشگاه پیام نور پذیرش شدم. همین هم میخواستم

جای دیگه برام سخته!

کلا میخوام غیر حضوری برم منتهی موقع امتحانا چون رشت نیست باید تشریف ببرم آستانه!

و مدرسه هم داره کم کم به حضور من یجورایی وابسته میشه، این هم خوبه و هم بد.

جای دیگه اقدام کردم امیدوارم قبول بشم و برررم جای بهتر!

118

فاطمه سه شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۱ 20:12

راستی اینم بگم چند وقت پیش سمیه زنگ زد!

اصلا انگار این آدک آفریده شده برای راهنمایی من در طول زندگیم!

خلاصه یکم درباره چندتا دکتر خوب صحبت کردیم و اینا و...

انگاری پونه بهش یادآوری کرده بود که بهم زنگ بزنه! (خواهر)

گفته بود خیلی وقته با فاطمه حرف نزدی!

117

فاطمه سه شنبه چهارم مرداد ۱۴۰۱ 20:0

بعد از مدتی اومدم بنویسم یه سری تغییرات داره اتفاق میوفته!

ینی اتفاق افتاده ها حالا بعدتر میگم

بعد اینکه دوستم مدرسه زده و همین شد که من فعلا اونجا مشغولم

تا یک اونجام بعدم میخوابم تا 6 :))

 

116

فاطمه چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۱ 13:0

اینکه من در بدترین شرایط هم میتونم آروم باشم نعمتی هست که به هرکسی داده نشده!

اینکه محمدرضا هی میگه وسایلارو جمع کردی و من عین خیالمم نیست بازم نعمته،

خب بالاخره جمع میشه دیگه!

حالا نه که اصلا عین خیالم نباشه ولی خب تا شب وقت زیاد هست! :))

مقصد: اصفهان 2

چرا 2؟ چون عید هم اونجا بودیم!

 

115

فاطمه سه شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۱ 12:56

عرضم به خدمتتون که انگاری دوباره یه بارون نمی زده و بوی خاک بلند شده

و تا اینجا که نزدیک پنجره هستم هم رسیده.

خیلی مست کننده...

114

فاطمه دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱ 20:9

چند هفته پیش بعد از چند سال به سعیده پیام دادم، خیلی دلتنگش بودم، دل رو زدم به دریا و گفتم

حتی اگه تحویل هم نگرفت اشکال نداره! اول نشناخت و شماره م رو اصلا نداشت، بعدش انگار کمی

خوشحال شد و گفت چه خوب که شمارم رو داشتی!

منم خوشحال شدم و تا الان دیگه خبری نشد دوباره! البته که نباید هر روز هم خبری بشه! اما نمیدونم

چرا بعضی از دوست هام که خیلی هم با هم صمیمی بودیم بعد از ازدواجم روابطشون باهام اینقدر

کمرنگ و یا حتی محو شد؟

سمیه که خبری ازش ندارم و آخرین بهانه ش این بود که فکر میکرد در حال اسباب کشی هستم!!

ولی بعدش که بهش توضیح دادم چی؟

چی شده مگه؟! متوجه نمیشم اصلا

 

113

فاطمه دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱ 19:29

سوزنم روی گوگوش امروز گیر کرد!

میریم حجرت گوش کنیم

بی تو باید بی تو باید
تانفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم می یارم

 

112

فاطمه دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱ 19:25

این پسره مدیر ساختمونمون هست؟ خیلی عروسکه!

هم خودش هم صداش هم حرکاتش... وای کلا هلو

آدم دوست داره بغلش کنه فشارش بده

یه نی نی گولی به تمام معنا

 

111

فاطمه دوشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۱ 19:14

بعضی آهنگ ها حالت رو کاملا دگرگون میکنن

خیلی عجیب...

تورو میشناسم ای سر در گریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکستتو بسپار به دست
نوازشهای دست عاشق من

صفحه بعد
بیوگرافی
آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
پیوندهای روزانه