...

 

واسه دل خودم
ادامه نوشته

...for  

اینقد دوستت دارم ...

 

که بعضی وقتا یادم میره تو دوستم نداری ....

 

 

for D.H

 

واسه کسی ک خودش میدونه ...

 

I love you to infinity
 
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﮐس ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﮕﻮﯾﺪ ....
 
ﻣﻬﻢ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﺩﺍﻧـــــــﻪ ﯼ ﻣﻨﯽ
 
ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯتـــــــــماﻡ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ
 
ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺗـــــــــﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
 
ﮔﺮ ﭼﻪ ﻧﻪ ﺍﺳﻤﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﻢ ﻣﻦ ..!
 
ﻧﻪ ﺳﻘﻔﺖ ﻫـــﻢ ﺳﻘﻒ ﻣﻦ ...!
 
ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ... 


........ 


به قول خودم


ی دونه ای دردونه ای


اصا لهتم ...

 

 

 

 

مثل بارون باصفايي

 

مثل برف سفيد و ماهي

 

مثل گل خوشبو و زيبا

 

مثل خون توقلب مايي

 

چه بخواهي چه نخواهي توعزيزدل مايي

 

...Alone

 

 

اگر می دانستی...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی ، تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کردی . . .

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی . . .

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم . . .

 

ای کاش می دانستی . . .

 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی . . .

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردیکه این غریبه ی تنها ، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد . . .

 

ای کاش می دانستی . . .

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای . . .

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را . . .

 

قلبت را . . .

 

حرفت را . . .

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد . . .

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی . . .

می ترسم از خودم ...

 

می ترسم از خودم ...


از خودی که رامش کرده ام ...


آرام شده است ...


می ترسم از روز انفجار ...


روزی که از تمام اعتبارها بگذرم ...


می ترسم از آن روی خودم ... که سگ نیست / اما بالا که بیاید


به هیچ سکوتی قناعت نمی کند ...


مـــــــــــی ترسم از اینهمه که هستم و به رویم نمی آورم ...

شبيه هيچ كس...!



من …!


مرا که میشنـاسی؟!


خودمم
...


کسی شبیه هیچکس
!


کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی


مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر




اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!



دری هستم

 

که می‌توانست به آسمان باز شود


اگر لولایش به زمین


چفت نبود



به همه چیز عادت می کنیم

به

داشته ها و نداشته هایمان
  خیلی طول نمی کشد که


جلوی آینه زل بزنی به خودت



موهایت را کنار بزنی و با خودت بگویی


اصلا مگر داشتی اش


مگر از اول بود ؟!


 
که بودن و نبودنش مهم باشد...؟؟!!!

تو فقط گاهي بخند...

(اين پستم مخاطب خاص داره خيـــــــــــــــــــــلي)


"همیشه فاصله ای هست"


ولی تو فقط گاهی برایم بخند...


آنوقت تقدیرم را می بوسم وکنار می گذارم


تو که می خندي خدا تازه می فهمد


اگر تنها عشق اعجاز رسولانش بود


دنیای جهنمی ،بهشت موعود می شد...


عشق همیشه معجزه ای تازه دارد...


تو فقط گاهی برایم بخند..



هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟



پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم


تنهاييت براي من...


غصه هایت برای من...


همه بغضها و اشکهایت برای من...


تو فقط بخند... بخند برایم بخند...


آنقدر بلند


تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...


صدای همیشه خوب بودنت را... هميشه بودنت را...


بخند برايم بخند...


دلم برايت تنگ شده!!!


تنگ...


تو فقط گاهي بخند...



وقتي هستي همه جوره خيالم راحته...!!!

دلتنگ تر از همه...

گاه دلتنگ میشوم!!!


دلتنگ تر از همه دلتنگ ها ...


گوشه ای می نشینم و میشمارم حسرت ها را و محاکمه میکنم وجدانم را...





من کدام قلب را شکستم ?!!


کدام احساس را له کردم ?!!


کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم 


که این چنین دلتنگم ...

 

نگاه کن


چگونه روزها از پي هم مي آيند و ميروند

آهسته رو به پايانم

اما چنان غرق زندگي که گويا اين راه را پاياني نيست...


عادت کرده ام

به تنهايي...

به نگفتن...

به نديدن...

و

دردناکتر از همه

به

"سکوت"...




 میخواهم زندگی کنم


اما، گاهی


به جایی میرسم که میپندارم


ما زنده نیستیم که زندگی کنیم!!!


ما مردگانی هستیم که در زندگی دفـــــــــــن شده ایم...

ترم جديد...

ترم جديد شروع شد...


نام درس:عشق


نام استاد:"حسين"(ع)


من كه روفوزه هر ساله ام!!


اما...


تو شاگرد خوبي باش رفيق...


ادامه مطلب فراموش نشه...!!!

خوندنش فقط چند دقيقه بيشترطول نميكشه...

ادامه نوشته

امشب...


امـــــــــــشب غــــــــــــمـها...


برايــــــــــم مهــــماني گـــرفته انــــــد...


ومــــــــــن ميـــــــــــخواهـــــــــــم بتــــــــــــــركانم...


همــــــــــــه بغـــــــــــض هايــــــــــــم را...





خدايا


مي شود باران ببارد؟؟


همين امشب!!


قول ميدهم قطره هاي پاكش رابغل كنم

و

بي هيچ اشكي دست هايش رابگيرم


قول ميدهم

فقط بويش راحس كنم


اصلا اگر ببارد


فقط از پشت پنجره نگاهش مي كنم


قول ميدهم برايش شعر نگويم


فقط... مي شود؟؟ امشب...!!!

خدايا

دلم به اندازه تمام روزهاي بارانيت گرفته...!!!



لطفا كپي كنيد...


آيا مي دانيدكه اگر شما در حال حمل قرآن باشيد

شيطان دچار درد شديد وباز كردن قرآن باعث تجزيه شيطان مي شودو

خواندن قرآن به حالت قش وبه اغمارفتنش مي شود

آيا مي دانيد هنگامي كه مي خواهيد اين پيام را دوباره به ديگران ارسال كنيد

شيطان سعي خواهد كرد تا شمارامنصرف كند؟!!!

پس فريب شيطان را نخوريد

اين حق را داريد كه اين پست را كپي كنيد

گاهي بايد رفت...اونم با پاي خودت...!


گـــاهی بــــاید رفـــــت !


ایـــن جــمــله را بـــارهـــا شنیـــده ام



بهـــانه ی خــوبی ست برای رفــــتن ...






يه وقتايي بايد رفت!!!


اونم با پاي خودت!!!


بايد جاتُ تو زندگي بعضي ها خالي كني...!


درسته تو شلوغياشون متوجه نميشن كه چي شده!!!

ولي

اينو بدون...

يه روزي...

يه جايي...

يه جوري...


بد جوري يادت مي افتن ك ديگه دير شده!!!



آره دير شده...


خيـــــــــــــــــلي ديـــــــــــــــــــــر...!




نيازي ب كوچ ندارم...

متن زیبای به کوچیدن نیاز مبرمی دارم !



و این یک رسم دیرین است...


و آغاز تمام قصه‌ها این  گونه شیرین است

یکی هست و یکی بود است

 و گنجشکی ک جانش را

طناب معصیت،بسیار فرسود‌ست

و عمر رفته را با حسرت و افسوس آلودست

من آن گنجشک بیمارم

ک عمری را

ب جای پر زدن در آستان بی ‌نیازیها

ب هیچستانی از امیدهای خسته رو کرد‌ست

ب رفتن از میان راههای بسته ، خو کردست

من آن گنجشک بیمارم



غمی سنگین‌ تر از سنگین

درون سینه‌ام دارم


دلم را خنجر برآن غفلتهای تکراری خراشید‌ست


و روحم از سرابی تشنه نوشید‌ست


پر پروازم از خاکستر اندوه پوشید‌ست!!!

يكي بود يكي نبود...

من براي تنها نبودن آدم هاي زيادي دورو برم دارم

آن چيزي ك ندارم

كسي براي باهم بودن است!!!



من در آغاز همه قصه ها دیدم که «یکی بود، یکی نبود».

 همواره از خود می پرسیدم:چرا برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد؟

گویی در ذهن ما شرقی ها "باهم بودن و با هم ساختن"نمی گنجد؟؟؟

ما اسیر این قصه کهن هستیم، که برای بودن یکی ، یکی را از دارایی و از هستی« نیست» می کنیم.

انگار
 بودنمان وابسته به نبودن دیگری است!!!

انگار که هیچ کس نمی داند و هیچ کس نمی فهمد جز ما، گویا کسی که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن . . .


و متأسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر " يكي بود و يكي نبودن"

وقت دلتنگي...

كاش فاصله ها


مثل سياهي مداد بود ...


كه بشه


وقت دلتنگي پاكشون كرد!!



خودت باش


كسي هم اگر خوشش نيامد،نيامد...


اينجا مجسمه سازي نيست...!!!

ديگه نيستم...

يه چن وقتي نيستم


اگه دوس داشتين كامنت بذارين

برگشتم قول ميدم بخونم

دوستون دارم


مسافرم،

 خودم را به تو مي سپارم

تا بازگشت، مراقبش باش!

تاهميشه...

وقتي كسي نيست...

وقتی کسی نیست

 
که به دادت برسه


داد نزن


شاید از سکوتت بفهمند


که چقدر درد و غم تو وجودته !!!


دل به دريازدن




میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”

وقتی یه سنگو تو دریا میندازی

فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه

وبرای همیشه محو میشه

ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره

و سعی می کنم مثل دریا باشم

فراموش کنم سنگ که به دلم زدن

با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.... 



http://delshekaste.com/i/attachments/1/1308852555759342_large.jpg

ساده هستم

ساده می بینم

ساده می پندارم زندگی را

نمیدانستم جرم می دانند سادگی را

سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم

ساده می مانم…

ساده میمیرم…

اما…

ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …

آرزويي بكن...



آرزویی بکن ...

گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ...


آرزویی بکن ...

شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد !


خدا...

حسبي الله


فقط خدا برايم كافيست...!


ادامه نوشته

لحظه هاي دلتنگي...


لحظه هاي دلتنگي مي آيند

آرام       آرام

راه فراري نيست

پنجره ها را مي گوشايم شايد

شايد با باد بهاري

دلتنگي هاتمام شود

دلتنگي ها مي آيند

آرام     آرام

گوشه كنارخانه ام

روي طاقچه

روي قلبم

در وجودم

نگاهشان ميكنم آرام

نمي دانم از يادها دلتنگم

يا از خاطرات از دست رفته؟!

پنجره ها را مي بندم

درها راهم

مي خواهم تنها باشم

تنها...!

دل آدما...!


 

حــواسمــون بــاشـه...

دل آدما...!!

شیشـه نیست که روی آن...!!

هــــــا کنیم...!!

.

.

.

بعد با انگـــشت قـــ♥ ـلب بکشیم و...!!

وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم...!!

و کیـــــف کنیم...!!

رو شیشه نـــازک دل آدمـــا...!!

اگـــه قلبــــــ♥ ـــی کشیدی...!!

باید مــــــــردونـه پـــــــاش وایســــتی...!!

بغض...


لبخـــندمـــ را بریـ ــ ــدم

قــاب گــرفتمــــ

بــ ــه صـورتـم آویختــم !

حــالا بـا خیــال راحــت

هــر وقتـــ دلـــــمـــ گـــرفتـــ
” بغـــض ” مـیکنمــــ …

قاب تنهایی...

امروز تنهایی ام را قاب میگیرم! می آویزم به دیوار دلی که دیگر دل نیست!

دل تنگ که میشوی مینشینی به تماشای قابی خالی که تنهاییهایم را درآغوش گرفته !

میترسم از سقوط بی مقدمه و نا بهنگامش، انقریب است که تاب سنگینی تنهاییم را نیاورد!

نازنین!

به دیدارم اگر می آیی قابی بیاور از جنس پولاد! باید دیوار بسازم از جنس سنگ تا تحمل کند این قاب سنگین خالی را!!!!!!!!!!


اینجا زمین ،رسم آدمهایش عجیب...!


این روزها من

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا

آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشود...

اینجا زمین است

اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است

اینجا گم که میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردنن

فراموشت میکنند....




زندگي نامرد است...!!

تو چه گفتی سهراب ...؟!

 

قایقی خواهم ساخت 

...

با کدوم عمر دراز ؟!

 

نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند

 

با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد

 

سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت

 

پس بگو ای سهراب ...

 

شعر نو خواهم ساخت!

 

بیخیال قایق ...

 

یا که میگفتی ...

تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

 

این سخن یعنی چه؟

 

با شقایق باشی... زندگی خواهی کرد

 

ورنه این شعر و سخن

 

یک خیال پوچ است

 

پس اگر میگفتی 

...

تا شقایق هست، حسرتی باید خورد

 

جمله زیباتر بود

 

تو ببخشم سهراب ...

 

که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم

 

بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا

 

بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم

 

زندگی رویا نیست

 

زندگی پردرد است

 

زندگی نامرد است، زندگی نامرد است...!!

تنهايي...

 
تنهـــایـــی همیـــــن اســــت

تکــــرار نا منظــــم

من بــــی تـــو...


بــی آنـــکه بــدانـی

برای تو نفـــس میکشـــــم...
 
 

نـتــرس از هجــوم حـضـــورم ..

چــــیزی جــز

تَـنهــایـے مُـطلـَــق

با من نیـــست...

دلم کار دست است

خودم بافتمش...

تارش را از سکوت

پودش را از تنهایی....

همین است که

خریدار ندارد...




روزی میــرسَد


بـــی هیــــچ خَبـــَـــری


بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم


دَر جـــآده هــآی بـی انتهــــآی


ایـن دنیــآی عَجیـــــب


رآه خــــوآهم افتـــــآد


مَـــن کـــه غَریبـــــم


چـــه فَــــرقی دآرد


کجـــــآی ایـــن دنیــــــآ بـآشــــم


همــه جــــآی جهــــآن


تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است..




ديشب را تا صبح...

 

دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را  ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!





وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه

مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس

مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم...

 


 

تعطيل است!

                              

                  

می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذبنويسي


 تـعطیــل است !


و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :


بگذار منتـظـر بمانند !