لالایی

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

سی مطلب خواندنی ...

17سی مطلب خواندنی ...

1- داوینچی همزمان با یك دست می نوشت و با یك دست نقاشی می كرد !
2- هیتلر از مكان های بسته وحشت داشت !
3- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !
4- هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
5- اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند !
6- وقتی به خورشید نگاه می كنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می كنید !
7- قلب میگو در سر آن واقع است !
8- ظروف پلاستیكی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !
9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس كامپیوتر ناسا یك ایرانی است !
10- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می كشند !
11- حس بویایی مورچه با سگ برابری می كند !
12- آیا می دانستید تصمیم بر این بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود !
13- با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 كیلومتر درست كرد !
14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشكیل شده است !
15- زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم كنونی اش بود !
16- در زبان عربی برای كلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد !
17- گرانترین كفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است !
18-برای تخمین زدن حشره های روی زمین كافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !
19- كوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می كند !
20- فیل تنها حیوانی است كه نمی تواند بپرد !
21- قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند !
22- ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملكه الیزابت !
23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی كه جمعیت این كشور 4 میلیون نفر بود !
24- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !
25- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !
26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است كه تلویزیون می بینید !
27- 90% سم مار از پروتئین تشكیل شده است !
28- چشم انسان معادل یك دوربین 135 مگا پیكسل عمل می كند !
29- آب دریا بهترین ماسك صورت است !
30- سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت !

امروز توللدمه

عاشقانه

گاهی آرزو می کنم کاش میشد


لحظه را نگاه داشت؛


مثلا این دقیقه ی آخر قبل از رفتنت،


و ما هی به ساعت نگاه کنیم


و تو لبخند بزنی که هنوز وقت هست،حرف بزن...


گاهی آرزو می کنم


که کاش میشد


در لحظه ی آخر قبل جدایی


بی هراس از افسر و مامور و مردم


زمان آنجا می ایستاد...


در لحظه ای که لبانم طعم لبانت را می گرفت...


کاش میشد....


لبخند می زنی،می گویی: هنوز وقت هست،باز بگو...

عاشقانه ی نا آرام

وقتی به تو میاندیشم دلم برای خودم تنگ میشود.
در آن تنهایی که یاد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است اندیشیدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نمیکند.
چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد.
وچه رویاها که گاه خنده را طرحی میکند برلبان وگاه غم را بغضی میکند شکسته در گلو تا در پی بهانه این اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه غریبند این لحظات.
نمی دانم که غنیمت شمارمش یا بر تمام این اندیشه های از هم گسیخته و لغزیده در ذهن اندیشه های دیگری یابم که چه باید بکنم.
راستی من چه کاری باید بکنم.
نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم
ای کاش تو بدانی.
از تو نوشتن قشنگ است وقشنگ یعنی دوست داشتن.
یعنی در نگاه معصوم تو خیره شدن.
یعنی فهمیدن تمام آن نگفته هایت که در سینه خود محرم راز داری ونمی دانم چرا هیچوقت از آن رازها با من فاش نمی گوئی.
وکاش بشود که تو همه آنها را به من بگوئی ومن شراب بخورم و در اتاقی تاریک روشن روبه مهتاب نشینم و رد نگاهت را که غمبار حرف ها می گوید و نمیگوید تا آن دورهای دورذهن به جستجو نشینم و در بحر تفکرات زانوی غم به آغوش کشم.
نه نمی توانم بنوسم هر چند که باید از خیلی چیزها بنویسم و شاید تو بعدها برایم خیلی چیزها بگویی.
ولی حالا نمی دانم که چه خواهد شد.
هر چه که هست بیا شریک شبنم ساده زندگی باشیم؟!
به خود دروغ نگوییم وبه هم.
بگذاریم که اندیشه های سبز پیچکی شود بر ذهن.
وبگزاریم که خیال فاصله های جدایی افتاده را طی کند
و حس کنیم آنچه را که دوست داریم.
زمان آن نیست که هر چه دلم می خواهد بگویم.
اما
اگر باران ببارد
چتری خواهم شد برای تو

عشق

چرا وقتی که آدم تنها میشه غمو غوصه اش قد یه دنیا میشه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه غم می یاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من یار

غم تنهایی اسیرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

20 روش ساده برای گفتن دوستت دارم

قبل از اینکه بگویید من انجام می دهم مطمئن باشید که می دانید با استفاده از این 20 روش گفتن دوستت دارم به عشقتان نشان دهید که قلب شما متعلق به اوست:

1_ یک کیک سفارش بدهید که بر روی آن نوشته شده باشد (دوستت دارم). 2_ با عشقتان زمانی که یکی از برنامه های مورد علاقه ی وی از رادیو یا تلویزیون در حال پخش شدن است تماس بگیرید. 3_ دسته گلی به وسیله یکی از دوستان به دست وی برسانید. 4_ یک کارت عاشقانه با جمله ی دوستت دارم برای او ایمیل کنید. 5_ یک انگشتر یا چیزی که نام معشوقتان بر رویش هک شده باشد به وی هدیه دهید. 6_ برایش یک تصویر که توسط شما قاب و امضاء شده بفرستید. 7_ به وی از طریق مسنجر یا روشی دیگر پیغام صوتی دهید. 8_ چند یادداشت عاشقانه اطرف خانه یا جایی که وی بتواند ببیند بگذارید. 9_ بر روی آینه حمام یک جمله عاشقانه برایش بنویسید. 10_ برای او یک نامه یا یک کارت پستال ایمیل کنید. 11_ یک کارت پستال با طرح قلب برایش بفرستید. 12_ یک شعر عاشقانه برای او بنویسید. 13_ مطلبی از روزنامه یا مجله مورد علاقه اش بیرون بیاورید. 14_ یک اسکرین سیور درست کنید و خودتان بر روی کامپیوتر محل کارش نصب کنید. 15_ برایش یک بسته شکلات به همراه یک کارت بفرستید. 16_ یکی از عکس های وی را نقاشی کنید. 17_ یک قلب بر روی درخت مورد علاقه او هک کنید. 18_ چیزی را که همیشه وی به آن نیاز داشته برایش تهیه کنید. 19_ ترانه خاصی را در برخی مواقع برای او گوش کنید. 20_ رمان عاشقانه بخصوصی را تحت این عنوان که شخصیت هایش شبیه به شما 2 نفر هستند برایش هدیه کنید.

راستی! عیدتون مبارک

بچگی

 

بازگرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و کلاغ
روبه مکار و دزد دشت و باغ
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما پر از تصمیم کبری میشدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا ، روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درد و رنج و کار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار
بچه‌های دکه خوراک سرد
کودکان کوچه اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می‌شدیم
لااقل یک روز کودک می‌شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی‌ترین احساس

من

بازگرد این مشق‌ها را خط بزن

....

از كتاب يك عاشقانه آرام اثر نادر ابراهيمي

مگذار كه عشق، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور، تنها يك بار مي شكند. ميتوان شكسته اش را، تكه هايش را، نگه داشت . اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيزِ برَنده، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................

دلتنگی


دل تنگم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!

دل تنگم


دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد
!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد


می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده
!!

تنهایی

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را


کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!


ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند


ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!


درون کلبه ی خاموش خویش اما


کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!


و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم


درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!


کسی حال من تنها نمی پرسد


ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!


که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او


ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!



متفاوت بودن

همسفر! 

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب

سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در “حضور” است،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم

دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،… حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من !

بیا متفاوت باشیم …

شکسپير

شکسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ...

 خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد!

!!!

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

...

دلم پرواز می خواهد،
دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد
دلم آواز می خواهد،
دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد
 دلم بی رنگ و بی روح است
 دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد!

2شعر

جایی خواندم

سیاست،

هنر دور نگه داشتن مردم

از اموری است که

کاملا به آنها مربوط می‌شود.



کیسه‌ی سنگینی را

پیاده به عزیزی رساندم.

خیلی خسته‌ام کرد.

عزیز گفت:

چرا با ماشین نیامدی؟

گفتم: می‌خواستم

برای تو خسته شوم.

 

عدل

تو را نه عاشقانه و نه عاقلانه و نه حتي عاجزانه که تو را عادلانه در آغوش مي کشم
عدل مگر نه آن است که هر چيزي سر جاي خودش باشد؟

شعر

مردان در مسیر عشق به وسعت نامنتهایی نامردند گدایی عشق می کنند تا زمانی که به

تسخیر قلب زن مطمئن نیستند اما همین که مطمئن شدند نامردی را در حد مردانگی انجام

می دهند

"دکتر علی شریعتی"

عشق

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت

دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته شدن، با این حال مدام شعر عاشقانه

می‌خوانند...

می شناسی؟

کسي هست که عاشقانه تو
را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند
و دستهايت را صميمانه مي
فشارد .تو اورا میشناسی؟ بیاد میاوری؟

فراموشی

بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم .........حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... .........تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين ميکنم

ترانه

همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده ی دو حرفی

...
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست

شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شاید هم دلت باهات نیومد

هرچی که بود بزار که گفته باشم
هرجا که هست دلت منم باهاشم

رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایل غمزده

دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو باهم زده

عشقت گذشته از پل، دشت پر از گلایل
گمشده ی دو حرفی، خسته ی روز برفی

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست

حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف و باده

باید بیای ببینم بهار خنده هاتو
بیا بزار تموم شه روزای برفی باتو

؟

ساکت که بمانی، می رود به حساب جواب نداشتنت. عمراً بفهمند داری جان میکنی تا

احترامشان را نگه داری...

عیدتون مباررررررک

سلااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوبم خوبین؟ عیدتون مبارک...اینم اولین پست سال ۹۰

 ایشالا سال خوبی باشه واسه هممون و توش کلی شادی باشه و خبری از غم و غصه واسه

هیچکی نباشه

خب دیگه منم برم به کارام برسم ببینید چقدر دوستون دارم که واسه خاطرتون اومدم آپ کنم

سرگردانی

لبریز سرگردانی ام...نمی دانم چرا تقدیر..من و تو را...به یک بازی دعوت کرد...تو می دانی؟!؟!

عید همتون مبارک اینم از آخرین پست سال ۸۹ دیگه رفتیم تو دهه ی ۹۰ و از الان تا سال تحویل چیزی حدود ۱۳ ساعت ۱۸ دقیقه مونده ! موقع سال تحویل خواب نباشینااااا... باشه؟

امیدوارم سال خوبی داشته باشین و تحت هیچ شرایطی غم و غصه نیاد سراغتون

دوستون دارم دوستای گلم تا سال بعد خداحافظ 

نیاز

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن …

داستان

نقل شده از یک معلم پیانو

من یک معلم پیانو هستم . این داستان را هم به خواسته ی چند تا از

دوستانم بازگو می کنم ، چراکه هنوز هم از به یاد آوری آن یک حس نا گفتنی

به من دست می دهد و تمام تنم می لرزد. سال ها پیش من شاگردان

زیادی داشتم که به آنها پیانو یاد می دادم خوب طبیعی بود که یکی از آنها با

استعداد بود و یکی استعداد کمتری داشت ، روزی من یک شاگرد را پذیرفتم

به نام ” جک ” … جک پسری ۱۳ یا ۱۴ ساله بود و به همراه مادرش زندگی

می کرد . انگیزه ی او از یادگیری پیانو هم این بود که روزی بتواند برای

مادرش پیانو بنوازد و یک کار را بی عیب و نقص اجرا کند. من مادر جک را از

نزدیک ندیده بودم فقط دیده بودم که جک را جلوی در پیاده می کرد و وقتی

من را از پشت پنجره می دید با یک بوق و یک لبخند با من سلام و احوال

پرسی می کرد. خلاصه من به جک پیانو درس می دادم اما او از بی استعداد

ترین شاگرد من هم بی استعداد تر بود!!! هر چه که به او درس می دادم بی

فایده می نمود اما جک هم چنان با پشتکار به کلاس های من می آمد. تا

اینکه یک روز که قرار بود جک برای تمرین بیاید ، نیامد . همین طور هفته ها

گذشت . اکنون ۶ماه بود که از جک خبری نبود ، من از جهتی نگران او بودم

اما از جهتی هم خوشحال بودم چون یک همچین شاگرد بی استعدادی برای

من سو تبلیغ به حساب می آمد!!! تا این که قرار شد من به همراه شاگردانم

در کلیسای شهر برنامه اجرا کنم .شب قبل از اجرا ناگهان تلفن خانه ی من

زنگ زد ، پسری پشت خط بود اول او را نشناختم بعد فهمیدم که جک است او

از من درخواست کرد که او هم در برنامه کلیسا شرکت کند و پیانو بنوازد .

من از او پرسیدم که این همه مدت کجا بوده است و او فقط جواب داد مادرم

مریض بود. خلاصه بعد از کلی اصرار پذیرفتم که فردا شب در آخر برنامه جک

بیاید و پیانو بنوازد. چراکه اگر اول این اتفاق می افتاد و جک می خواست

اولین نفر اجرا باشد آبروی چندین ساله من می رفت اما اگر او در آخر برنامه

پیانو می زد می شد که به نحوی جمع و جور شود. شب برنامه فرارسید. در

میانه های برنامه جک با سر و وضعی آشفته و با لباسی ژولیده وارد کلیسا

شد. با خودم اندیشیدم : یعنی مادرش نمی توانست یک لباس درست تن او

کند؟ به آخر برنامه که رسیدیم من از جک خواستم که به روی صحنه بیاید و

قطعه خودش را بنوازد. جک آمد و پشت پیانو نشست جمعیت ساکت شد و

من هم منتظر یک آبرو ریزی بزرگ بودم . اما جک که با اعتماد به نفس کامل

نشسته بود ، شروع به نواختن قطعه ای از شوبرت کرد. من باورم نمی شد

که این پسر همان پسر بی استعدادی است که روزی شاگرد من بود. به

قدری زیبا این قطعه را می نواخت که همه حاضران مات و مبهوت نشسته

بودند و نگاه می کردند. آخر اجرا من جک را آوردم میکروفن را به او دادم و از

او پرسیدم که جک تو که به خاطر مادرت می خواستی پیانو یاد بگیری چرا او

را همراه خودت نیاوردی؟ جک رو به من ایستاد و گفت : خانم جونز یادتان می

آید که به شما گفتم مادرم مریض است؟ گفتم: بله گفت : او از ۶ ماه قبل

سرطان گرفت و دیشب مرد. گوش های مادرم از دوران کودکی ناشنوا بود

برای همین نمی تواست بشنود که من چطور پیانو می نوازم. اما امشب

اولین شبی است که او واقعا می تواند صدای پیانو زدن من را بشنود!!!! من

زبانم بند آمده بود و فقط گریه می کردم حاضران هم وضعشان بهتر از این نبود!

چشمان

اولش عاشق شدم اونیزچندان دل بست              که مست اوگشتم واونیزدوچندان دل بست

عشق بازی هاشروع شدودرآن شب گریه ها        اوبخندیدوبخنداندم وخندان دل بست

کم کم سخنانش دورشدازمذهب عشق              ازدینم برفت وبه یهودان دل بست

گذارم پیش اوبود گریزم پیش او                          تنهابگذاردم و گریزان دل بست

هرگاه نگاهم به چشمانش می رسید                کورمیگشتم و اونیزچوکوران دل بست 

هرچه میگفت گفته اش حرمت بداشت               غافل ازاین همه حرمت به حرامان دل بست

اوکه جلوه ای ازجوانی کم نداشت                      پس چرارفت وبه پیران دل بست

نگذاشتم ذره ای غم دردلش بنشیند                  باغم وغصه رهایم کردوخرامان دل بست

خدایم شاهداست نوازش کردمش همچون گل     احمق بی خردنادان به خاران دل بست

خودمانیم رفیقان،ذره ای خوبی نداشت              عاشق قصه ی ماخربودکه به چشمان دل بست 

پیمان شده

شاید نه،

حتما،پروانه در ذهن پاکیزه ی قاصدک، رویایی زیبا بوده،

که امروز رویای زیبای مرا با خود به آسمان می برد،

برای برآورده شدن...

قانون وصل را که می دانی؟!

قاصدکی تنها می یابی و آرام

در حضور کوچکش نجوا می کنی،
برای رسیدن...

آن گاه با نفس های گرمت همراهش می کنی و

چشم به راه جاده،به انتظار می نشینی تا زمانش فرارسد

نه...

انتظار چندان خوشایند نیست.

اما تو چاره ی دیگری می دانی گل سرخ من؟!

روزها،هفته ها،ماه ها و سال ها پی در می گذرند و

چشمان خسته من همجنان خیره به جاده مانده.

نمی دانم جاده تا کی در مقابل چشمانم دوام خواهد اورد؟!

اما می دانم که روزی می آید.

می آید و من تورا،

گل سرخ،تقدیم قلب مهربانش می کنم.

و تو قول بده که آنجا بمانی تا آن سوی انتهای من.

حتما،نه،

شایدّذهن پاکیزه ی قاصدک،رویایی زیبا بوده و

آن روز رویای زیبای مرا به آن سوی آسمان،سرزمین آرزوها برده!

اگر این گونه شده باشد...

گل سرخ من پرواز کن...

پرواز کن به آن سوی آسمان

درون قلب مهربانش بمان و

حتما بگو که دوستش دارم، بیشتر تز تمام آرزوها...

پائولوکوئیلو

وقتی به سوی هدفی حرکت میکنی ، آنچه بسیار اهمیت دارد ، این است که به جاده توجه داشته باشی . خود جاده بهترین راه را برای رسیدن به مقصد به ما می آموزد و وقتی در آن قدم بر میداریم ، توانمندمان میکند . این را میتوانی با یک رابطه زناشوئی مقایسه کنی : پیش نوازشها میزان لذت جنسی را تعیین میکند . این را همه میدانند. وقتی هم هدفی در زندگی داری ، همینطور است : این که بهتر از آب در آید ، یا بد تر به راهی که برای رسیدن به مقصد انتخاب میکنی و شیوه عبورت از آن راه بستگی دارد . اگر دقت نکنی ممکن است دو یا سه بار از یک نقطه عبور کنی .

برداشتی از کتاب زیارت نوشته پائولوکوئیلو

وصیت نامه حسیـن پنـاهی

وصیت نامه حسیـن پنـاهی
 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.