فروشگاه

سلام دوستان این تبلیغ نیست. سایت خودمه که میتونید ازش محصولات اصلی فینیش رو با بهترین قیمت تهیه کنید. اگه دوسا داشتید یه سر بهش بزنید :)

خرید قرص ظرفشویی فینیش اصل

تبادل

دوستای عزیزی که میخوان تبادل لینک کنیم زیر همین پست بگن. مرسی از همه تون

شام آخر

شام آخر لیلی هم بغضش گرفت

 

شعر های سعدی هم بغضش گرفت

شام آخر کوچه ها غمگین شدند

نغمه های عاشقی سنگین شدند

شام آخر چشم ها ابری شدند

واژه های خشک هم شعری شدند

شام آخر ثانیه بغضش گرفت

قایق سهراب هم آتش گرفت

دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگریست

دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگری است
خواب می بینم تو را،تعبیر چیز دیگری است 
.
در خیابان بار ها می بینمت، از راه دور
پیشتر می آیم و تصویر چیز دیگری است
.
کوه بودم، دوریت کاه از وجودم ساخته
در قفس افتادن یک شیر چیز دیگری است 
.
عاشقی طعم خوشی دارد ولی دور از فراق
با جدایی بی گمان تاثیر چیز دیگری است 
.
حرف بسیار است اما فرق دارد شعر من 
شرح حال یک جوان پیر چیز دیگری است 

فرزاد نظافتی

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که هق هقِ تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که، نه...! نفرین نمی کنم... نکند
به او -که عاشق او بوده ام- زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

شعر فوق العاده از زنده یاد نجمه زارع

چه شد در من نمیدانم فقط دیدم پریشانم

شب آن شب که عشق پر میزد میان کوچه بازارم

تــو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم

به یادم هست باران شد تــو این را هم نفهمیدی

من آرام رفتم تا برایت چتر بردارم

تــو می لرزیدی و دستم، چه عاجز میشدم وقتی

تــو را میخاست بنویسد بروی صفحه، خودکارم

میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی

گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم

هوا تاریک تر میشد تــو زیر ماه میخواندی

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم

از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد

تــو آن سو شعر میخوانی من این سو از تــو سرشارم

سحر از راه میآید تــو در خورشید می گنجی

و من هرروز مجبورم زمان را بی تــو بشمارم

شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم

اگر چه گفته ام هرشب که این هست آخرین بارم

نجمه زارع

ما گشته ایم نیست تو هم جستجو مکن

ما گشته ایم،نیست،تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت،دگر آرزو مکن

 

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر

خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

 

در چشم دیگران منشین در کنار من

ما را در این مقایسه بی آبرو مکن!

 

راز من است غنچه ی لبهای سرخ تو

راز مرا برای کسی باز گو مکن!

 

دیدار ما تصور یک بی نهایت است

با یکدگر دو آینه را رو به رو مکن!

روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن

     

    طاقت ندارم از نگاه ات دور باشم 

    یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم... 



    با من بمان هر لحظه می افتم به پایت 

    هر چند در ظاهر زنی مغرور باشم 



    وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش 

    من ماهــــــیِ افتاده ای در تور باشم 



    بگذار با رؤیای وصل ات خو بگیرم 

    حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم 



    آغوش وا کن حرف هایم گفتنی نیست 

    تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!! 



    پیراهنم ارزانی چشمان مستت 

    لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم 


    *** 

    روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن 

    من کور باشم ........ 

    کور باشم ........ 

    کور باشم ........ 

     

    فقط از عشق لبریزم از آن عشقی که میدانی

    فقط از عشق لبریزم از آن عشقی که میدانی

    نمیخواهم بپرهیزم از آن عشقی که میدانی

     

    از اینجا بگذر از عابر لگد کن برگهایم را

    که من همواره میریزم از آن عشقی که میدانی

     

    مبادا مثل رویایی برایم آرزو باشی

    مبادا صبح برخیزم از آن عشقی که میدانی

     

    گدایی تشنه ای دارد میان کوچه میگردد

    برایش آب میریزم از آن عشقی که میدانی

     

    چه فرقی میکند وقتی تو آغازی و پایانی

    بمانم یا که بگریزم از آن عشقی که میدانی

     

    کجا هستی نمیدانم فقط در خاطرت باشد

    که من یک سهم ناچیزم از آن عشقی که میدانی

    نجمه زارع 

     

    عشق بازی کن که وقت عشق بازی های توست

    خانه قلبم خراب از یکّه تازی های توست
    عشقبازی کن که وقت عشقبازی های توست

    چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
    کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست

    تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
    دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست

    قصه ی شیرین نیفتاده ست هرگز اتفاق
    هرچه هست ای عشق از افسانه سازی های توست

    میهمان خسته ای داری در آغوشش بگیر
    امشب ای آتش شب مهمان نوازی های توست

    #فاضل_نظری 
    #ضد / #قصه_ی_فرهاد

    تا در ره عشق مبتلای تو شدم

    تا در ره عشق آشنای تو شدم
    با صد غم و درد مبتلای تو شدم

    لیلی‌وش من به حال زارم بنگر
    مجنون زمانه از برای تو شدم

    منبع : مرجان جونم

    دو بیتی عاشقانه

    دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
    بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن

    تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی
    چون به هجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من

    رابعه قزداری

    به تنهایی گرفتار اند مشتی بی پناه اینجا

    به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا
    مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

    غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد
    مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

    برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
    به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

    نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم 
    بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

    اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
    نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

    تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
    هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

    #فاضل_نظری 

    کنار نام اهل عشق من هم یاد خواهم شد

    اگر کوهم! خراب از قصه‌ی فرهاد خواهم شد
    کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

    دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
    که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

    تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
    سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

    مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
    اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

    به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
    چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

    #فاضل_نظری 
    #کتاب / #روضه‌ی_عشاق

    شعر عاشقانه زیبا از شیخ بهایی

    دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
    دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

    ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
    نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

    مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
    که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

    بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
    نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

     

     

    شیخ بهایی