مهاجرت

به لطف بلاگفا بسیاری از مطالبمون پاک شد ولی به همت بلاگ به آدرس جدید انتقال یافت:

www.lovemessage. ir

از بازماندگان این حادثه اسف بار دعوت میکنم تا در نسخه بیان "پیام مهربانی"شرف حضور داشته باشند

از کجا شروع کنیم؟

يه سوالي كه هميشه مطرح ميشه اينه كه ما بايد از كجا امر و نهي رو شروع كنيم؟

جواب اينه كه از خودمون.

iهمونطور كه گفتند و ميدونيد بهترين روش امر و نهي با عمل هست.

اما گذشته از اين در خصوص ديگران از كجا بايد شروع كنيم بنظرم براي تمرين همسالان گزينه ي خوبي هست.

اين همسالان لزوماً دوست نيستند بلكه چون ميشه براحتي باهاشون رابطه ي دوستانه اي برقرار كرد پيشنهاد ميشه.

البته نبايد از نزديكان هم غافل شد.

امتحان كنيد.

مقاومت!

جلوي همون هيأت بعد از اينكه اون خانم تلفن به دست رفت

يه خانم چادري! از سمت هيأت نزديك ميشد

چادري كه يعني...چادر داشت

به محمد گفتم يه برگه هم به ايشون بده

آقا برگه رو كه تعارف كرد،دختر خانوم يه قدم رفت عقب گفت:

مرسيييي من از اينا دارم

گفتم اينا فرق داره

با چنان اعتماد به نفسي ادامه داد: نه اين همونه

خلاصه يكم مقاومت كرد تا بالاخره برگه رو داديم دستش گفتم بده دوستات بخونن!


ميگن پيامبر به كفاري كه فرار ميكردند ميخنديد.علت رو پرسيدند جواب داد: ما ميخواهيم اينارو به راه راست هدايت كنيم اينا فرار ميكنند

نقل به مضمون كردم.شايدم درست نباشه.اينو همون شب جواد تعريف كرد.

معركه!

مراسم ظهر عاشورا كه تموم شد با محمد رفتم كافي نت و يه چرخي توي شهر زديم

شب كه از مسجد دراومديم به طرف ايستگاه تاكسي هاي مركز شهر رفتيم.

اونجا بايد از همديگه جدا ميشديم و من دستمو از جيبم درآوردم كه به محمد دست بدم،فلشم از جيبم در اومد افتاد رفت زير پل توي جوي آبفلشي كه در هم نداشت

چراغ انداختم نگاه كردم ديدم توي آب نيفتاده.كنار بود

اما هم پل طولاني بود هم جاي دست نداشت

خلاصه رفتم ميله كركره مغازه ميوه فروشي رو گرفتم آوردم كردم زير پل و شرع كردم به تلاش كردن

بعد ميوه فروشه اومد چوب آورد بعد راننده تاكسيه اومد انبر آورد يكي ديگه اومد گفت چيشده سيخ آورد هر عابري هم رد ميشه كنجكاو ميشد ميومد يه تلاش ميكرد

يك آن به خودم اومدم  ديدم من وايسادن عقب و نزديك7-8نفر آدم بالاي پل نشستو دارن باچوبا ور ميرن

يكي ميگفت موبايله يكي ميگفت طلاس

نميتونستم هم بخندم

آخرش يكيشون فلشو آورد تا لبه پل بعدش يهو افتاد توي آب

ديگه مجبور شدم خودم دست گرفتم و كاري كه اول بايد ميكردمو كردمبا چوب انقدر زدم تا فلش از اونطرف جوب اومد بيرون.سختش درآوردنش با دست از توي آب بود

جالبيش اينه كه بردم خونه زدم به سيستم بهتر از قبل كار كردسرعتش زياد شده بود

دوستانه ي مفصل (خاطره 22)

عصر يكي از روزهاي ماه رمضان بود اگر اشتباه نكنم كه با دوستان قرار گذاشتيم بريم پارك براي اينكه هم ديد و بازديدي باشه و هم ورزشي بكنيم.
روي نيمكت نشستيم تا بقيه بيان.چشمم رو به يه نقطه دوخته بودم كه احسان گفت : باز چي ديدي؟‍!
گفتم روبرو اون دوتا پسر با اون دوتا دختر كه با فاصله نشستند دارند (اصطلاحاً)‌به هم ور ميرند. ( منظور به مخ هم هست)
به فكر فرو رفتم و مجددا نگاهي به شرايط و راه ها و ... كه يه دفعه احسان گفت : اگه ميخواي كاري كني بلند شو ديگه حتماً بايد بشيني تا همديگه رو بوس كنند.
همين لحظه جرقه اي به ذهنم خورد.6 نفر بوديم.گفتم بچه ها ميريم اونجا دور پسرا ميشينيم من سر صحبتو باز ميكنم شما ادامه بديد.
(هميشه تو اين موارد حرف زدن با پسر خيلي راحت تره)
توپ واليبال و وسايل تنيس همراهمون بود.رفتيم جلو اول ترسيدند بعدش كه سلام كرديم و دست داديم و من گفتم بچه ها بازي ميكنيد؟! ترسشون كمتر شد.
خلاصه که سر صحبت رو باز کردم :دانشجوییدو؟چه رشته ای و ؟قصد ازدواج داریدو...؟
دخترا که رفتند شنیدم تلفنی بهشون میگفت: قیافشون میخوره که بسیجی باشند.
ما هم بلند شدیم و یه گروه مشغول والیبال و گروه دیگه مشغول تنیس شد.
هرچی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم.به دوستم جواد گفتم اینطوری نمیشه من راضی نشدم چون ما که بریم همون آشه و همون کاسه.باید یه کار اساسی بکنم.باید باهاشون صحبت کنم.


بعد كه يكي از پسرا رفت اونطرف و روي نيمكت نشست،به جواد اشاره كردم كه شما باشيد من ميرم.
و رفتم و كنار پسره كه اسمش الان يادم نيست نشستم و گفتم پس چرا نيومدي بازي كني؟
در همين حين اون دوتا دختري كه اول نزديك هم بودند از كنار ما رد شدند و نگاهي انداختند.
گفتم:دوستاتن؟
اونم گفت آره
بعدش من هم شروع كردم از اين روابط و اثراتش روي زندگي حال و آينده و ...صحبت كردم و چندتا پيشنهاد و توصيه و...و در اين بين اون يكي دوستش هم اومد؛ كه سرجمع 40 دقيقه طول كشيد كه اگه بخوام همه ش رو بنويسم هم اشك خودم هم اشك خواننده در مياد و چون حرفها خيلي صميمانه و ملموس بود،اينجا ذكر نشه بهتره.
درآخر بازخوردشون نشون ميداد كه بي تأثير نبود،لااقل مجبورشون كردم كه به حرفام فكر كنند.
بقيه ش توكل برخدا.

 هدف از بيان اين خاطره همون طور كه برمياد دو نكته است:
يكي شيوه برقراري ارتباط با توجه به شرايط
و دوم مطالب بيان شده و طرز بيان كه مستلزم آگاهيه
نظرات:
خانم محترمی به اسم فرناز لطف کردن نظری رو برامون ارسال کردند که با توجه به اهمیتش لازمون دونستم اینجا قرار بدم:
فرناز: خیلیی متاسف شدم. خیلی . واقعا افتخار می دونین ؟ بیکار و الاف می چرخین تو کوچه ها به مردم گیر میدین؟ که چی ؟
چقدر من متنفرم از شما و امثال شما. چقدررر زیاد.
منم اگه مفت پول و حقوق می گرفتم... ولی نه من هیچوقت کار شما رو نمی کردم . هیچوقت
من اگر خوبم و گر بد تو برو خود را باش

پاسخ:

اول سلام
خوشحال شدیم از تاسف شما.بهرحال همین انتقادهاست که نقص هارو برطرف میکنه
سرکار خانم اولاً افتخاری نیست،وظیفه بود
در ثانی ما نه بیکار و الاف هستیم،نه تو کوچه ها میچرخیم نه به مردم گیر میدیم
سرمون به کار و راه خودمون هست و این جور موردها اتفاقی برامون پیش میاد.اگر بیشتر توجه میکردید متوجه میشدید که ما اونروز برای بازی و ورزش رفته بودیم و اونها رو هم به اینکار یعنی تفریح دعوت کردیم مثل چند تا دوست؛اینجاش گیر دادن بود؟! یا حرفهای تجربی ای که مثل چند تا دوست باهم زدیم؟!
اون دو تا آقا پسر خیلی استقبال کردند علی رغم واکنش شما که اینکار رو گیر دادن به مردم میدونید.اگر این گیر دادن هست،تیکه انداختن و سر راه وایسادنو و به زور شماره دادن و مخ زدن حتماً نصیحت و خیرخواهی و آینده نگریه؟!

پیشنهاد میکنم:
1)انقدر زود و از روی تعصب یا حالا تجربه های تلخ و شنیده های نامربوط قضاوت نکنید و یه مقدار از این مواضع تند کوتاه بیایید و واقع نگر باشید.
2)جایی نظر مخالف میدید نترسید و یه نشونی از خودتون بذارید تا پاسخ رو دریافت کنید؛ما خوشحال میشیم.

در ضمن یه چیزی رو متوجه نشدم:ما مفت پول و حقوق میگیریم؟کجاست که خودمون خبر نداریم؟
نخیر سرکار خانم.حقوق رو اون کسایی میگیرند که با تبلیغات شیطانیشون دارند ذهن جوونای جامعه رو مسموم میکنند.انقدر مسموم که گاهی یه تعامل اجتماعی ساده و دوستانه رو به گیر دادن و الافی تفسیر میکنند.
یه سوال از شما میپرسم:برادر یا خواهرتون داره یه کار اشتباهی میکنه که برای آینده ش گرون تموم میشه.واکنش شما چیه؟میرید باهاش صحبت میکنید؟یا اینکار رو گیر دادن میدونید؟یا منتظر دریافت حقوق میشینید؟!کدوم یکی؟


*بهرحال یک دنیا ممنونم از نظرتون.موفق باشید*

ببخشيد چي گفتيييد؟!

شب عاشورا بود با بچه ها جلوي يكي از هيئات ايستاده بوديم كه ديدم خانمي به سمت ما مياد

به محمد اشاره كردم يه برگه بده به ايشون؛بعد كه ديدم يه دستش كيف هست و يه دستش تلفن گفتم ولش كن و وقتي نزديك تر شد تلفنش تموم شد و منم سريع گفتم بده بهش...

محمد برگه رو تقديم كرد و گفت: "روسريتونم درست كنيد!" يا يه همچين چيزي كه من زياد با اين طرز بيان ها موافق نيستم.

خانومه برگه رو گرفت و رفت كه از خيابان رد بشه برگشت و طلبكارانه گفت:

ببخشيد چي گفتييييد؟!

گفتم:برگه رو مطالعه بفرماييد.

خانم گفت:آها.فكر كردم گفتيد روسريتو درست كن؛داشتم با تلفن حرف ميزدم.

بخير گذشت...

عروسي در عاشورا!

ظهر عاشورا توي ميدان اصلي شهر تجمع بود و طبعاً‌ ماهم همراه با گروه اونجا جمع شده بوديم.

تازه همديگرو ديده بوديم و داشتيم برنامه هارو مرور ميكرديم كه يه خانم با مادرش كمي دورتر از ما ايستادند.

خانم با اون وضعيت در كنار مادري چادري و محجبه كاملاً‌ نمود داشت. اون وضعيت منظورم وضعيت ظاهري متناسب با عروسيه!!

يكي از دوستان رو فرستادم بره تذكر بده به مادرش.بعد كه ديدم مشغول صحبت شده مجبور شدم خودم هم جلو برم.

ديدم هرچي دوستم ميگه اونها تاييد ميكنند و منم جمله اي اضافه كردم و رفتيم.

گفتم خانم ما بجاي شما خجالت ميكشيم ؛ در شأن شما نيست كه دراين زمان و اين مكان اينطوري...

خانوم جواب داد: باشه ديگه...

اسلام امريكايي

حراج دين!

بانوی با حجابی داشت در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تمام شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار زنی بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر به او انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.

اما خواهر باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی شود!
بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم و این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن!»

خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت:
«من جد اندر جد فرانسوی هستم… این دین من است و اینجا وطنم… شما دینتان را فروختید و ما خریدیم!»


"ارسالي از مخاطب ناشناس-باتشكر"

دلش پاك بود!!  (خاطره21)

شب تاسوعا جلو هيأت ايستاده بوديم يه خانوم با وضعيت نامناسب و كاملاً هنجارشكن اون اطراف چرخ ميزد

يكي از بچه هارو فرستادم بره بهش تذكر بده و موقعي كه كنار دو تا خانوم ديگه بود،اشاره كردم بره و به اون خانم چادريه بگه تا اون بهش تذكر بده.

دوستم رفت صحبت كرد و گويا قبول كردن.

ظهر عاشورا توي يكي از ميادين اصلي يه خانم با وضعيت مشابه داشت ميرفت،اشاره كردم يكي از بچه ها بره از اون برگه هاي عفاف بهش بده؛

متوجه شدم همون خانوم اونشبي بود؛ نذر كرده بود با پاي پياده اومده بود عزاداري


http://axgig.com/images/16854075026746306778.jpg


اينجور آدما پيش زمينه ي خوبي دارن براي بحث؛حالا به هر دليلي با اين ظاهر تو مراسم اومدند و اين بهترين موقعيت براي خانم هاست كه كمي،كمي جرأت بخرج بدهند و با اين افراد صحبت كنند،هم ثواب دنيوي داره هم اخروي؛بسم الله


جهاد عاشورایی (خاطره 20)

بالاخره امسال با كمك خدا تونستم چيزي رو كه تو ذهنم بود عملي كنم

با كمك و پيگيري دوستان يه گروه ده نفره تشكيل داديم براي امر به معروف و نهي از منكر در سه روز آخر دهه محرم

شب عاشورا يه جلسه توجيهي براشون گذاشتم و اصول و روش ها و اهداف رو براشون تبيين كردم كه كار ما بيشتر كار فرهنگي هست و تكيه مون بر عقل و منطق و زبان هست و راه اول راه دوستانه ست و نيتتون رو خالص كنيد و اگر  ديديد نميتونيد كنار بكشيد و ...

 خلاصه طي سه گره راهي هيئات و دسته هاي سطح شهر شديم.

خاطره هاي جالبي رقم خورد كه به مرور زمان مينويسم

در پايان به گفته خود بچه ها يه حال ديگه اي نسبت به محرم هاي سال هاي گذاشته داشتند.

در اينجا از دوستان خوبم آقا جواد و آقا محمد حسن و ساير دوستاني كه بنده  و خودشون رو در اين امر واجب و خداپسندانه كمك و حمايت كردند تقدير و تشكر ويژه ميكنم و اميدورام اين كار ادامه پيدا كنه و مؤثر واقع بشه.

إنشاالله