مهاجرت
www.lovemessage. ir
از بازماندگان این حادثه اسف بار دعوت میکنم تا در نسخه بیان "پیام مهربانی"شرف حضور داشته باشند
www.lovemessage. ir
از بازماندگان این حادثه اسف بار دعوت میکنم تا در نسخه بیان "پیام مهربانی"شرف حضور داشته باشند
جواب اينه كه از خودمون.
iهمونطور كه گفتند و ميدونيد بهترين روش امر و نهي با عمل هست.
اما گذشته از اين در خصوص ديگران از كجا بايد شروع كنيم بنظرم براي تمرين همسالان گزينه ي خوبي هست.
اين همسالان لزوماً دوست نيستند بلكه چون ميشه براحتي باهاشون رابطه ي دوستانه اي برقرار كرد پيشنهاد ميشه.
البته نبايد از نزديكان هم غافل شد.
امتحان كنيد.

يه خانم چادري! از سمت هيأت نزديك ميشد
چادري كه يعني...چادر داشت![]()
به محمد گفتم يه برگه هم به ايشون بده
آقا برگه رو كه تعارف كرد،دختر خانوم يه قدم رفت عقب گفت:
مرسيييي من از اينا دارم![]()
گفتم اينا فرق داره![]()
با چنان اعتماد به نفسي ادامه داد: نه اين همونه![]()
خلاصه يكم مقاومت كرد تا بالاخره برگه رو داديم دستش گفتم بده دوستات بخونن!![]()
ميگن پيامبر به كفاري كه فرار ميكردند ميخنديد.علت رو پرسيدند جواب داد: ما ميخواهيم اينارو به راه راست هدايت كنيم اينا فرار ميكنند
نقل به مضمون كردم.شايدم درست نباشه.اينو همون شب جواد تعريف كرد.
شب كه از مسجد دراومديم به طرف ايستگاه تاكسي هاي مركز شهر رفتيم.
اونجا بايد از همديگه جدا ميشديم و من دستمو از جيبم درآوردم كه به محمد دست بدم،فلشم از جيبم در اومد افتاد رفت زير پل توي جوي آب![]()
فلشي كه در هم نداشت
چراغ انداختم نگاه كردم ديدم توي آب نيفتاده.كنار بود![]()
اما هم پل طولاني بود هم جاي دست نداشت![]()
خلاصه رفتم ميله كركره مغازه ميوه فروشي رو گرفتم آوردم كردم زير پل و شرع كردم به تلاش كردن![]()
بعد ميوه فروشه اومد چوب آورد بعد راننده تاكسيه اومد انبر آورد يكي ديگه اومد گفت چيشده سيخ آورد هر عابري هم رد ميشه كنجكاو ميشد ميومد يه تلاش ميكرد
يك آن به خودم اومدم ديدم من وايسادن عقب و نزديك7-8نفر آدم بالاي پل نشستو دارن باچوبا ور ميرن
يكي ميگفت موبايله يكي ميگفت طلاس![]()
نميتونستم هم بخندم![]()
آخرش يكيشون فلشو آورد تا لبه پل بعدش يهو افتاد توي آب
ديگه مجبور شدم خودم دست گرفتم و كاري كه اول بايد ميكردمو كردم
با چوب انقدر زدم تا فلش از اونطرف جوب اومد بيرون.سختش درآوردنش با دست از توي آب بود![]()
جالبيش اينه كه بردم خونه زدم به سيستم بهتر از قبل كار كرد
سرعتش زياد شده بود

به محمد اشاره كردم يه برگه بده به ايشون؛بعد كه ديدم يه دستش كيف هست و يه دستش تلفن گفتم ولش كن و وقتي نزديك تر شد تلفنش تموم شد و منم سريع گفتم بده بهش...
محمد برگه رو تقديم كرد و گفت: "روسريتونم درست كنيد!" يا يه همچين چيزي كه من زياد با اين طرز بيان ها موافق نيستم.![]()
خانومه برگه رو گرفت و رفت كه از خيابان رد بشه برگشت و طلبكارانه گفت:
ببخشيد چي گفتييييد؟!![]()
گفتم:برگه رو مطالعه بفرماييد.![]()
خانم گفت:آها.فكر كردم گفتيد روسريتو درست كن؛داشتم با تلفن حرف ميزدم.
بخير گذشت...![]()
تازه همديگرو ديده بوديم و داشتيم برنامه هارو مرور ميكرديم كه يه خانم با مادرش كمي دورتر از ما ايستادند.
خانم با اون وضعيت در كنار مادري چادري و محجبه كاملاً نمود داشت. اون وضعيت منظورم وضعيت ظاهري متناسب با عروسيه!!![]()
يكي از دوستان رو فرستادم بره تذكر بده به مادرش.بعد كه ديدم مشغول صحبت شده مجبور شدم خودم هم جلو برم.
ديدم هرچي دوستم ميگه اونها تاييد ميكنند و منم جمله اي اضافه كردم و رفتيم.
گفتم خانم ما بجاي شما خجالت ميكشيم ؛ در شأن شما نيست كه دراين زمان و اين مكان اينطوري...![]()
خانوم جواب داد: باشه ديگه...![]()






"ارسالي از مخاطب ناشناس-باتشكر"
يكي از بچه هارو فرستادم بره بهش تذكر بده و موقعي كه كنار دو تا خانوم ديگه بود،اشاره كردم بره و به اون خانم چادريه بگه تا اون بهش تذكر بده.
دوستم رفت صحبت كرد و گويا قبول كردن.
ظهر عاشورا توي يكي از ميادين اصلي يه خانم با وضعيت مشابه داشت ميرفت،اشاره كردم يكي از بچه ها بره از اون برگه هاي عفاف بهش بده؛
متوجه شدم همون خانوم اونشبي بود؛ نذر كرده بود با پاي پياده اومده بود عزاداري

اينجور آدما پيش زمينه ي خوبي دارن براي بحث؛حالا به هر دليلي با اين ظاهر تو مراسم اومدند و اين بهترين موقعيت براي خانم هاست كه كمي،كمي جرأت بخرج بدهند و با اين افراد صحبت كنند،هم ثواب دنيوي داره هم اخروي؛بسم الله
با كمك و پيگيري دوستان يه گروه ده نفره تشكيل داديم براي امر به معروف و نهي از منكر در سه روز آخر دهه محرم
شب عاشورا يه جلسه توجيهي براشون گذاشتم و اصول و روش ها و اهداف رو براشون تبيين كردم كه كار ما بيشتر كار فرهنگي هست و تكيه مون بر عقل و منطق و زبان هست و راه اول راه دوستانه ست و نيتتون رو خالص كنيد و اگر ديديد نميتونيد كنار بكشيد و ...![]()
خلاصه طي سه گره راهي هيئات و دسته هاي سطح شهر شديم.
خاطره هاي جالبي رقم خورد كه به مرور زمان مينويسم![]()
در پايان به گفته خود بچه ها يه حال ديگه اي نسبت به محرم هاي سال هاي گذاشته داشتند.![]()
در اينجا از دوستان خوبم آقا جواد و آقا محمد حسن و ساير دوستاني كه بنده و خودشون رو در اين امر واجب و خداپسندانه كمك و حمايت كردند تقدير و تشكر ويژه ميكنم و اميدورام اين كار ادامه پيدا كنه و مؤثر واقع بشه.
إنشاالله![]()