مرا یک سوسک شاعر کرد

                                    

 

این ماجرا بر می گردد به سالها پیش یعنی زمانی که در دانشگاه تحصیل میکردم رشته تحصیلی من در آن زمان ریاضی بود وهیچ نسبتی با شعر و شاعری نداشتم.ولی در شبی از شبها دری برویم گشوده شد که در پشت آن دریایی از نور و روشنایی بود.
       در آن شب برق نبود و خوابگاه در تاریکی مطلق فرو رفته بود .من به ناچار شمعی روشن کرده و در روشنایی آن داشتم درس می خواندم.ناگهان متوجه شئی سیاه شدم که به سرعت در روی میز در حال حرکت بود.البته آن موجود غیر ازیک سوسک معمولی چیز دیگری نبودچرا که بهر حال سالها بود که سوسکها با دانشجویان به صورت مسالمت آمیز زندگی میکردندوبا همدیگر مشکلی نداشتند.
به محض مشاهده سوسک اولین چیزی که به ذهن هر کسی ممکن است خطورکند جستجوبرای یافتن یک لنگه کفش است تا این موجود مشمئز کننده را به دیار نیستی بفرستدومن هم مستثنی نبودم.اما لختی ایستادم. سوسک داشت حرکات غریبی میکرد که تا آن روز من آنها را برای کسانی دیگر شنیده بودم.اودر یک حرکت دایره ای با سرعت دیوانه واری به گرد شمع میچرخید.هیچ چیز دیگر برای او اهمیت نداشت او فقط داشت میچرخید و میچرخید و میچرخید و.....
سرم گیج رفته و اشک در چشمانم حلقه زده بود.همیشه در اشعار شعرا و کتابهای ادبیات اصولا این پروانه ها بودند که بر گرد شمع طواف میکردند.اصلا کس دیگری حق نداشت این کار را انجام دهد .آنها فقط حق داشتند عاشق شوند .آنها فقط حق داشتند در آتش عشق بسوزند و خاکستر شوند.پس این بیچاره که اینگونه ناامیدانه واز روی سوز وگداز بر گرد شمع میچرخد لابد داشت گل لگد میکرد.
آیا سوسکها حق نداشتند در آتش عشق بسوزند.آیا آنها آفریده شده بودند که همیشه در بدبختی وفلاکت دست وپا بزنند و همه خوبیها فقط برای پروانه ها بود؟
    آیا خداوند فقط برای انسانهای خوب بود و آیا من گنهکار حق نداشتم طعم شیرین عشق را تجربه کنم؟به نظرم آمد که تا آن روز در دنیایی بسیار تنگ زندگی کرده ام و اینکه هنوز که هنوز است خودم رانشناخته ام و کشف نکرده ام.و به همین خاطر است که به خدایم معرفت پیدا نکرده ام.و...
ذهنم مانند آتشفشانی منفجر شدوکلمات همچون گدازه از راه دهانم سرازیر شدند و دهانم را سوخته و دلم را آتش زدند.و بدین ترتیب غزل به دنیا آمد.

کلیپی جالب در مورد نسبت طلایی

یک سوال از هندسه 1

قابل توجه دانش آموزان رشته تجربی و ریاضی:

بچه ها می دانید که قضیه یک گزاره ریاضی درست است که قابل اثبات است . و اصل ها قابل اثبات نیستند.

یک قضیه در اوایل کتاب هندسه 1 هست تحت عنوان قضیه خطوط موازی. که تقریبا به این مضمون است:

اگر خطی دو خط موازی را قطع کند یک زاویه از بالا و یک زاویه از پایین ( البته طبق شکل کتاب ) مساوی هستند.

و اگر زاویه بالا و زاویه پایین مساوی باشند آن دو خط موازی اند. (طبق همان شکل )

به نظر شما چطور می توان ثابت کرد که اگر دو خط موازی باشند زاویه بالا و زاویه پایین مساویند.

و یا عکس آن؟

البته با توجه به این مطلب که این مطالب در کتاب تحت عنوان « قضیه » آمده است. پس باید قابل اثبات باشد.

موفق باشید.

اگر درس نخوانید...

چند روز پیش مدیر مدرسه کاغذی بدست ما داد که در آن نوشته شده بود امروز که روز 12 بهمن است وقتی سر کلاس رفتید همزمان با زنگ انقلاب که ساعت 9 و 33 دقیقه زده خواهد شد شماهم چند دقیقه در مورد انقلاب و اهمیت درس خواندن و استفاده از فرصت ها با اشاره به این سخن امام که اگر درس نخوانی حرام است که در مدرسه بمانید برای بچه های کلاستان صحبت کنید. 

وقتی حرفهای خودم را زدم یکی از بچه ها گفت : من امام را دوست دارم و حرفهایشان را قبول دارم ولی این حرف را قبول ندارم . 

به نظر من این سخن نصیحتی عقلانی است و بااندکی تفکرمی توان آن را تصدق کرد و لازم هم نیست حتما امام آن را گفته باشند مثل این که کسی بگوید من تمام قوانین ریاضی را قبول دارم ولی دو دو تا چهارتا را قبول ندارم.

می گویند دانشجویی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد. با عجله 2 مساله را که روی تخته سیاه نوشته شوده بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آن ها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند. اما تمام آن هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد.

استاد به کلی مبهوت شد. زیرا آن ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آن را حل نمی کرد. ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است بلکه بر عکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

حل نشدن مشکلات زندگی و از جمله آن مشکلات، خیلی از مسائل ریاضی به افکار خودمان برمی گردد.

با تشکر  از اظهار لطف همکار و دوست عزیز و گرامی جناب آقای برگی.

سلامی دوباره

بعد از مدت ها که به علت مشغله های فراوان این وبلاگ به صورت نیمه تعطیل در آمده بود با حضور یکی از دبیران بسیار مجرب و موفق در عرصه ی ریاضیات شهرستان جناب آقای مهدی صارمی ، این وبلاگ دوباره شور و حالی دیگر خواهد یافت ، حضور ایشان در این وبلاگ را مغتنم می شماریم و از اینکه با طرح سوالات مفید در مورد ریاضیات بر غنا و پویایی آن خواهند افزود تشکر می کنیم.

به یاد داشته باشید 1

به یاد داشته باشید هر چیزی که می تواند شما را به انسان بهتری تبدیل کند ، از شما معلم بهتری نیز خواهد ساخت.

به یاد داشته باشید بهترین پاسخ به ناکامی ها تلاش مجدد است . اخم کردن ، نالیدن و یا تسلیم شدن روش های موثر تدریس نیستند.

به یاد داشته باشید برای اینکه شیوه ی تدریس شما آسان به نظر اید ، باید سخت بکوشید.

به یاد داشته باشید چرا معلم شدید . این کار تعهد شما را تجدید می کند.

به یاد داشته باشید که هرگز انتظار نداشته باشید فورا از شما قدردانی شود . بیشتر افراد اغلب اوقات تنها ده سال بعد از فارغ التحصیلی خود پی می برند واقعا چه معلمان خوبی داشته اند.

 

معجزه

قرآن علاوه بر آنکه کتاب راهنما برای سعادت بشر است و همیشه باید دم دست ما باشد از طرف دیگر یک معجزه هم هست . گاهی اوقات بهتر است به قران از منظر ریاضیات نگاه کنیم و به دنبال کشف روابطی جالب و زیبا در قران بگردیم و به این ترتیب به یقین خودمان در مورد دین اسلام اضافه کنیم.

قرآن یک موجود زنده و هوشمند است که با فکر ما بازی می کند و عکس العمل ما را پیش بینی می کند و اگر تمرکز کافی در هنگام تلاوت داشته باشیم این معجزه حاضر است ما را با شگفتی های بینظیری روبرو کند. نباید فقط در قرائت آن خودمان را متوقف کنیم و بیشتر اوقات بایستی در ایات ان تدبر و تفکر نمود.

بزرگترین سرمایه

بزرگترین سرمایه ی ما همگی می دانیم که چیست ولی نسبت به آن بی اعتناییم . آن چیزی که عوضی ندارد و جایگزینی برای ان نیست . آن چیزی که از طلا هم با ارزش تر است. آن چیزی که حتی قرآن هم به آن قسم خورده است . آن چیزی که شیطان درصدد بهره برداری آن برای خویش است . آن زمان و عمر عزیزمان است . شاید خیلی ها دوست ندارند درباره ی آن فکر کنند . خیلی ها می خواهند در زمان حال خوش باشند و فقط فرصت ها را به خوشی و بیهودگی بگذرانند ولی آخر این مسیر به کجا ختم خواهد شد . چه ره توشه ای را فراهم خواهیم کرد . در آخر کار به جز مشتی وهم و خیال و پوچی چه چیزی را فراهم خواهیم کرد. مثال آن فردی خواهیم شد که در آخر عمر می گفت:

زندگی کردن من مردن تدریجی بود                                    هر چه جان کند تنم عمر حسابش کردم