پست ثابت

....

اینم کادویی که همسری روز ولنتاین برام خرید


اینم گل پسرمون که داره با کادوی مامانش بازی میکنه و آخرشم اونو میخوره

عکسای 8 ماهگی

 

روزای برفی.12 و 13 بهمن

عکس 7 ماهگی

محمد مهدی در حال خوردن سیم لپ تاپ

محمد مهدی جونم که خوابه نازه

من اومدم

چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود

وقتی صفحه رو باز کردم دلم یه جوری شد .........خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم

نه اینکه نخوام ولی خوب نتونسته بود

بازم مثله همیشه اول سراغ مطالب پیشین  رفتم و وقتی تو دنیای دلتنگیم گشتم باز اومدم که بنویسم .با اشک شوق بنویسم

بنویسم از این روزهای من و پسرکم

روزها به سرعت دارن میگذرن  من ومحمد مهدی عجیب تنهایی هم و پر کردیم هر دو خوب میدونیم چقدر به هم وابسته شدیم و امروز فرشته من 8 ماهه شد

الان که دارم مینویسم تو روروئکش نشسته و سعی میکنه دکمه هاشو از جا بکنه لابه لای بازیش گردنشو کج میکنه و سعی میکنه صورت منو ببینه بهش که میگم "دالی پسرم" خوشحال میشه و  یه فریاد شادی میکشه و بازم به کارش ادامه میده

یعنی من عاشق این  لحظه هام

عاشق لحظه های عاشقی

عاشق وقتی که میبینم خونمون و عطر فرشته ای پر کرده که از بهشت اومده

اون معجزه ناب خداست

بعضی وقتا بهش میگم تو لبخند خدایی عروسکم انگار میفهمه چی میگم و اشکی که تو چشام جمع میشه رو میبینه و صورتش و میچسبونه رو سینه ام

انگار بهم میگه دیگه تموم شد روزهای سختی که بی  من گذروندی. الان من هستم. اومدم که  مرحم دل شکسته ات باشم

8 ماهه که هستی پسر کوچولوی من

ممنونم که  اومدی

خیلی دوست دارم دلبرکم

پسر ناز من از 6 ماهگی به حالت چهار دست و پا میشد و تا نیم متر به همین حالت جلو میرفت ولی دقیقا 7 ماه و نیمش بود که همه دور هم نشسته بودیم یهو دیدیم محمد مهدی از وسط سالن چهار دست و پا اومد پیشمون،چه لحظه ناب و قشنگی بود وقتی دیدم پسرک ریزه میزه من داره خیلی راحت و قشنگ چهار دست و پا میره

محمد مهدی من از 5 ماهگی به حالت سینه خیز از روی همه چیز و هر مانعی که جلوش بود رد میشد،چه اون چیز بالش و پتو بود چه آدم،از روی همه چیز عبور میکرد تا اینکه تو6 ماهگی دیدم در حین رد شدن از چندین بالش به حالت نیمه ایستاده میشه و میخواد بایسته و 6 ماه و نیمش بود که راحت با گرفتن چیزی می ایستاد البته با کمک سینه اش،اما الان یه ماهی میشه که با کمک دستاش می ایسته،یعنی میره مبل یا روروئکش یا دیوارو میگیره و بلند میشه الهی مامان فدای قد و بالات بشه الهی

در ضمن چند روزیه که دست میزنه و وقتی بهش میگم دست دسی اینکارو انجام میده و موقع خدافظی دستشو به حالت بای بای تکون میده و از 10 بهمن صدای دَ دَ دَ دَ از خودش در میاره و یه ماه میشه که وقتی میریم بیرون و ماشین میبینه میگه دید دید و و نزدیک بخاری که میشه میگه جیز،مامان قربون حرف زدنت بشه الهی که انقد بامزه ای و صدات انقده نازکه عین دخترا

قد و وزن دلبرکم تو 7 ماهگی: 6 کیلو و 900 گرم وزنش و 68 سانت قدش و 43 و نیم هم دور سرش بود

الان هنوز وزنش نکردم بعدا میام هم وزن و قد 8 ماهگیشو مینویسم هم کلی عکس میذارم از 7 ماهگی و روزای برفی و 8 ماهگیش.

راستی یادم رفته بود 10 بهمن بارش اولین برف امسال بود درسته هوا خیلی سرد شده بود مشکل کمبود گاز داشتیم ولی خوش گذشت و همسری یه هفته تعطیل بود و کلا 9 روز خونه بود پیش من و فرشتمون و کلی تو کارا بهم کمک کرد و خوش بحالم شد

در ضمن من دوستای گلمو فراموش نکردم،یه وقت فکر نکنین بی معرفتما تواین مدت که نبودم به همتون سر زدم و همیشه خوندمتون ولی چون با گوشی بود نتونستم کامنت بذارم براتون،شرمنده

نیستم...

سلام دوستان

دوستان شرمنده تا یه مدت نیستم و نمیتونم پست بذارم ولی کامنتای پر مهرتونو میخونم و حتما حتما جواب میدم

جشن امامت مبارک

زمانه ترا صدا مي كند بشنو! به قصيده فرياد و غزل هاي پنهاني!

السلام علیک یا ابا صالح المهدی



نهم ربیع الاول روز تجلی حاکمیت مستضعفان بر جهان،

و روز نوید دهنده ی شکست نمرودیان و روز شادی شیعیان در تاجگذاری

امام زمان(عج) مبارک باد.


هزار و صد و هفتاد و سه سال است که مهدی(عج) “امام” شده است،
و منتظر است که منتظرانش “به خود بیایند” تا او بیاید…

يک عمر به انتظار مانديم همه

غمديده و بيقرار مانديم همه

بازآ که شکست، دل ز ياد غم تو

بي روي تو بي بهار مانديم همه . . .






از نسل گل و بهار و آيينه تويي

منظومه انتظار ديرينه تويي

ما منتظران وعده ديداريم

خورشيد زلال روز آدينه تويي . . .

عکس

اینم از عکسای 6 ماهگی عشق مامان

تا الان هر کاری میکردم آپلود نمی شد تازه موفق شدم

تولد

سلام عزیزم،پسر نازم 6 ماهگیت مبارک

امروز بعد ازینکه بابایی از مدرسه اومد باهم بردیمت پیش مامانی تا واکسن شش ماهگیت رو بزنی،مامانی منتظر بود تا رسیدیم،اول وزنت کرد شدی 6 کیلو و 550 گرم ،قدت هم 67 سانت و دور سرت 43 ،الهی مامان فدات بشه.......بعدشم قطره تلخ فلج اطفال و بعدم دو تا واکسن توهر دو پاهات زده شد،الهی مامان قربون اون پاهای لاغرت بشه.......خیلی گریه کردی ولی خدا رو شکر وقتی اومدیم تو ماشین ساکت شدی و شیر خوردی......خدا رو شکر تا الانم حالت خوبه و بر خلاف تصورم زیاد بیقراری نمیکنی

تازه امشب برات جشن هم گرفتیم.......آخه پسرک من نیم سالش شده و 6 ماهه که زندگیمونو پر از شادی کرده.....بابایی یه کیک خوشمل برات خرید و آقاجون و مامانی و دایی و عزیزجون هم بهت هدیه دادن

الهی 1000 ساله بشی قند و عسل مامان