پست ثابت

سلام به همه دوستان.

ازینکه با تاخیر جواب کامنتاتونو میدم از همتون معذرت میخام.

چون مجبورم که از شنبه تا دوشنبه تو خوابگاه بمونم ازین به بعد جواب کامنتارو دوشنبه به بعد میذارم.پس خواهشا منو بی معرفت و ... خطاب نکنید.

ممنونم که بهم سر میزنین.

با آرزوی موفقیت و کامیابی برای همه تون.

بوسه

نقش چشمان خمارت، چه کشیدن دارد! / سایه ساران دو زلفت، چه لمیدن دارد!
آن قدر خوب و ملیحی که به یک جرعه نگاه / حس مستی لبت طعم چشیدن دارد …

 

تعطیل

تا اطلاع ثانوی این وبلاگ

تعطیله

یا علی ابن ابی طالب

عمری تماشای دری خون آلود

یاد آوری حادثه ای سرخ و کبود

کم کم به علی بال پریدن می داد

ای تیغ نیازی به حضور تو نبود.

عشق ینی...

کودکی شش ساله مادرش را بر روی تخت بیمارستان دید و دکترش گفت تا چند وقت دیگر زنده نمی ماند ...
کودک سوال کرد چند وقت دیگر ؟
دکتر گفت پاییز ...
بچه گفت پاییز یعنی چه روز ؟
دکتر گفت وقتیکه برگهای درختان می ریزد ...
بچه خانه آمد و نخ و سوزن برداشت، رفت تا تمام برگ های شهر را به درختان بدوزد ...

تقدیم به تو...

رمضان

 

هرکه دارد سر سودای خدا بسم الله

هرکه دارد  غم مهمانی ما بسم الله

میزبانان سحر منتظر مهمانند

هرکه خواهد سحر اهل بکا بسم الله

ماهها منتظر ماه مبارک بودیم

آمد ای منتظران ماه خدا بسم الله

روزه یعنی عطش روضه لبهای حسین

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

بدون شرح

اعجاز خلقت

سلام دوستای گلم.

به این آدرس برید و یه فایل پاور پوینت هست.

دانلودش کنید و نظرتونو بگید.

قول میدم ضرر نمیکنید.

کلا 1 MB

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=6cbc45d4f162244a8cb6def818fd323d

دلتنگتم

دلم برات تنگ شده محیا

 

خیال

چقدر دوست دارم خیالی را که تورا از آن همه فاصله می آورد به کلبه تنهایی قلب من....

تقدیم به عشقم

بگذار زمانه از حسادت بترکد;

انگشتانم چقدر به انگشتانت می آیند...

یه داستان عاشقانه....

یه داستان عاشقانه و آموزنده.لطفا همشو بخونین.


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود

بیمارشد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از
موتورش براى حمل و نقل کالادر شهر استفاده مى کردبراى
اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت
نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان
شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟
و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان...صورتش
سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک
صورتش را خیس نمود . به نیمه راه رسیده بودند که زن از
شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب
پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب
داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه
نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده
که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
*عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.
فاصله ابراز عشق دور نیست .
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید

بوسه...

من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی...
و محکم در آغوشم بگیــری ...
و شیطنت وار ببوسیم ...
و من نگذارم...

عشق من ...

بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!!

دلتنگی

من مانده ام و 16 جلد لغت نامه...

هیچکدام از واژه هایشان مترادف این "دلتنگی ها " نمی شود...


کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد،

"درد" دارد.

شال گردن

دستانت را دور گردنم حلقه کن!این دوست داشتنی ترین شال گردن شبهای سرد زمستانی من است...

                                                                            باور کن...

به افتخار همه دخترای ایرونی...

یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یه پسر ایرانی میگه:چرا خانوماتون نمیتونن با مرداتون دست بدن یا لمسشون کنن؟؟یعنی مردای ایرانی انقد شهوت پرستن که نمیتونن خودشونو کنترل کنن؟؟!

پسر ایرانی لبخندی میزنه و میگه:ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟و هر مردی میتونه ملکه انگلستانو لمس کنه؟

پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:......نه!مگه فرد عادیه؟!؟فقط افراد خاصی میتونن با ایشون در رابطه باشن!!!

بعد پسر ایرانی میگه:

                            خانومای ما همه ملکه هستن!!!

رفقای من

رفیقام همه چیزشون خاصه...

لبخندشون،تیپشون،اخلاقشون،دوست داشتنشون...

اینا مخاطب نبودن که خاص باشن،خاص بودن که مخاطب شدن.

                                               تقدیم به همه دوستانی که لینک شدن

کمی تفکر...

دوستای عزیزم قبل از خوندن متن باید بگم که این مطلب هیچ ربطی به موضوع وبلاگ که عاشقانه س نداره اما ازونجایی که خیلی خوشم اومد ازش میذارمش تو وبلاگ.امیدوارم...

از همتون معذرت میخام

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از جنگ جهانی و اشغال فرانسه توسط نیروهای آلمان برخی از مردم آنجا رفتارعجیبی پیدا کرده اند.این عده نام فرزندان خود را هیتلر میگذارند. برخی کار را از این هم فراتر برده و نام آن زبان بسته را نوکرهیتلر و یا کنیز هیتلر میگذارند . نصف این جماعت هنوز برج ایفل را ندیده اند ولی سالی سه مرتبه میروند و دیوار برلین را بازدید میکنند.

با اینکه اکثرشان اصلا آلمانی بلد نیستند روزی چند مرتبه رو به دیوار برلین به زبان آلمانی دعا میخوانند .

آنهائیکه که بر اثر تجاوز ارتشیان آلمان به اجدادشان دورگه آلمانی فرانسوی شده اند، یک شال اس اس به کمرشان میبندند تا همه بدانند که اینها از پدر آلمانی و بر اثر تجاوز به دنیا آمده اند و البته به این امر افتخار هم میکنند.

یک عکس از یک جوان خوشتیب و خوش هیکل را توی خانه اشان قاب کرده اند و میگویند این عکس هیتلر است و به آن احترام میگذارند. هرچقدر هم دیگران عکس واقعی هیتلر را نشانشان میدهند، زیر بار نمیروند و میگویند اصلا هیتلر سبیل نداشته!!

به یزدان که گر این مردم فرانسه !!!!! خرد داشتند

جالب بود و کلی به این آدما خندیدی ؟ حالا به جای فرانسه، ایران و به جای آلمان، عرب را قرار بده !!!!!!! حالا بخند!

پرواز


پرواز را دوست دارم
وقتے از ارتفاعات لبانت
به عمق آغوشت سقوط میکنم...
چه سقوط دلنشینے
راستے
میدانستے پرواز
را تو یادم دادے؟؟؟

یه داستان عاشقانه...

تقدیم به همه دوستای عاشقم



زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

منم یک فروردینی.

اگر تمام دردها و رنج ها را بر سرم آوری، هرگز در مقابلت زانو نمی زنم.

اگر تمام سختی ها را زمینه راهم کنی، هرگز زندگی را در مقابلت نمی بازم.

چون مثل آهن, محکم
مثل الماس , زلال
مثل آتش, گرم

منم یک فروردینی...!!!!!!

دوست مجازی من...


دوست مجازی من...
چند وقت است برایت مینویسم
و تو میخوانی
وگاهی تو مینویسی و من میخوانم

دوست مــــــــــجازی من

این روزها درد دلهایمان را
به زبان نمی آوریم
تایپ میکنیم

مانده ایم اگر این دنیای مجازی نبود
روی دیوار احساس چه کسی مینوشتیم

نامت زیباست اما افسوس مجازی هستی

پشت هر یک از این نوشته ها یک نفرنشسته است
میخواند،فکر میکند،گاهی هم گریه میکند،یا میخندد

برای چند دقیقه هم که باشد از دنیای واقعی مرخصی میگیری
مینشینی برای دل خودت
گاهی هم شب و روز میچرخی در این دنیای رمز دار

ولی میدانم

قدر تمام لبخندهایت تنها هستی
اگر همدمی بود که مجازی نمیشدی

دوست مــــــــــجازی من

گاهی آنقدر بیخود میشویم بین یک دنیا دروغ و اعتقاد

فراموش میکنیم خودمان را
دور میزنیم منطق و باورهایمان را
میخندیم/گاهی هم دروغ میگوییم

نمیدانم....
شاید این معجزه ی مـــــجازی بودنت باشد

دوست مجازی من

بودنت را قدر میدانم

دوس دارم...


ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ , ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ , ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ! ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟ ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!...
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦ
ﺁﺩﻣـــﺎ ,
ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝ
ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ ,
ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ...
ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢ
ﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ...
ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,
ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!
ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ
ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,
ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢ
ﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ

لذت عشق


اوج لـــــــــــذت اونجایی ِ که خوابم بـــــــــیاد
بیـــــــــــــــای کنارم ، بوسم کنی ، در گوشم حرف بزنــــــی
با خــــــــــودم مبارزه کنم
مبارزه ی بین خواب و گــــــوش دادن به حرفــــات
جذب حرفـــــــــــــــات شدم
ولی خـــــــــــــواب نذاره
آخر سر مقاومتمو از دست بدم
تو آغوشت کم کـــــــــم خوابم ببره
حرفاتو نفهمم
فقط تو گوشـــــــــــم
واسم بشه نجوا
اون موقــــــــــع ست که بهم حس امنیت دســــــــــت میده
حس اینکه یکـــــــــــــــی هست
کنـــــــــــــارم
تا آخــــــــــــــر
و بعـــــــــــــــد
راحت تر خودمـــــــــــــو بسپارم دســــــــــــــت خواب!!

به سلامتی...


سلامتی دختری که عاشق پاهای پیاده عشقش بود چون ماشین نداشت

سلامتی دختری که با عشقش رفت رستوران دونگه غذا شو داد تا جیب عشقش خالی نشه

سلامتی دختری که اگه هر جا بدونه عشقش رفت جای خالی عشقششو کنارش حس کرد

سلامتی دختری که دنباله ماشین ، ملک پدری و قیافه عشقش نبود

سلامتی دختری که در هر شرایطی عشقشو تنها نذاشت

سلامتی دختری که عشقشو وسیله ندید برای بازی

سلامتی دختری که هیچ وقت miss برای عشقش ننداخت

سلامتی دختری که رو عشقش حساس بود

سلامتی دختری که با لبخند عشقش دل گرم می شه

                 تقدیم به تنها دختر زندگیم

فقط تو...


تو آمدی که شده غصّه ها فراموشم
دوباره باز تو را می کشم در آغوشم
دو استکان غزل تازه هست در چشمت
" دو استکان غزل تازه دم..." که می نوشم
چقدر حرف برای تو دارم آه تو هم
چقدر حرف برایم،که در در گوشم...
چه ساده عطر تن تو مرا به هم زده،باز...
نگاه کن به وجودم که مست و مدهوشم

اول خدا...


پس از آفــرینش آدم ...

خــدا گفت به او … نازنینــم آدم…

با تـو رازی دارم … اندکی پیش تر آ …

آدم آرام و نجیــب آمد پیـش …

زیر چشمی به خدا می نگریست …محو لبخند غم آلود خدا…..دلش انگار گریست …

نازنینم آدم…

قطــره ای اشک ز چشمان خــداونــد چکید …

یـاد من باش که بس تنــهایم…

بغض آدم تـرکید ….گونه هــایش لــرزید … به خــدا گفت؛ من به انــــــــــدازه ی …

من به انـدازه گلهای بهشت …نه….به انــدازه ی عرش …نه …

من به انـدازه ی تنهاییت ای هستی من ... دوستدارت هستم…

آدم کوله بارش را برداشت ،خسته و سخت قدم برمی داشت ،راهی ظلمت پرشور زمین …

طفلکی بنده غمگیـن آدم ،در همان لحظه جانکاه و هبوط…

زیرلبـهای خـدا باز شنید …

نه به انـدازه ی تنـــهایی من
نه به انـدازه ی عــرش
نه به انـدازه ی گـلهای بهشت
که به انـدازه ی یک دانـه ی گنــدم فقط …

نازنینــم آدم ……….نبــری از یــــــــــــــــادم…

بخاطر تو...


هواتو از سرم بیرون نکردم
تو تنها حسرت من رو زمینی
یه چیزایی رو تا عاشق نباشی
نه میتونی بفهمی نه ببینی
تورو دارم تمام عمر حتی
اگه هرچی رو که دارم بگیرن
همه دنیامو راحت میدم اما
خدامو که نمیزارم بگیرن
به عشقت تا ته دنیا به جنگ هر کسی میرم
چه تقدیری ازین بهتر که از عشق تو میمیرم
من از عشق تو میمیرم
تو تا وقتی کنار من بمونی
خدا از پیش من جایی نمیره
من این حال خوشو حتی یه لحظم
نمیزارم کسی از ما بگیره

به سلامتی...


به سلامتی دختری که وقتی عشقشو میبینه دلش پر میکشه که بپره تو بغلش ولی نجابتش نمیزاره.به سلامتی پسری که به خودش اجازه نداده که دستش به عشقش بخوره ولی اگه پاش بیفته حاضره دستاشو عاشقانه به سلامتی عشقش بده.