فجر سی و دوم (1) : زشت ترین ها

جشنواره امسال هم تموم شد! اما بغض هایی برام موند که گفتنش در این مجال واجبه!

یک ) زشت ترین شخصیت جشنواره: رضا عطاران.

اقای عطاران! ا

اقا رضا! شنیدم گفتی حاضری برای خندوندن مردم هرکاری بکنی! حتی... (+)! بنظرت این جمله حتی از دیدگاه انتلکتوئل ها یا همون روشنفکر نماهای خودمون هم پذیرفته است؟؟؟ میدونی یعنی چی حرفت؟؟ میدونی که ما شهدامون رو دادیم که هراتفاقی به هر قیمت نیفته ! می بینی داری کجا رو میزنی؟؟ 

بترسید از کف ودست زدن های بی دینانی که شما رو به سینمای مستهجن سوق میدن! طنزهای شما بیش از حد داره مستهجن میشه! متوجهی؟؟؟؟

دو) زشت ترین جمله جشنواره : سعید راد. 

ببین مشتی! هنر نیست از تریبونی که بعد این همه سال از دستمون در رفت و افتاد دستت به نفع قمار بازای دربار پهلوی حرف رانی کنی! (+) فردین هرکی بود مال زمان جاهلی بود. مال دوران فیلمای کیمیایی! الان جایی توی فرهنگ خونواده های ما نداره! پس شما بیخود میکنی میای از تریبون جمهوری اسلامی از فردین و بهروز وثوق سه نقطه بعنوان اسطوره سینمای ایران یاد میکنی که بعدش بگی ببخشید جوگیر شدم! (+) اوکی؟ 

سه) زشت ترین قسمت جشنواره: داوری ناداورانه هیات داوران.

آخه مجبورید اینقدر ضایع فیلم های خوب رو ذبح کنین که داد امیر قادری و پرویز خان پرستویی مون دربیاد(+) و بعد بگید "اعتدال" یعنی حذف و رای نیاوردن یک فیلم بخاطر مصلحت؟؟؟؟ یعنی آیا ما روی سرمون چیزی به اسم شاخ وجود داره؟! خودتون فهمیدید چیکار کردید؟؟؟ اگه این داوری بود ناداوری چی بود!؟

چهار) زشت ترین فیلم جشنواره: طبقه حساس کمال تبریزی.

تمام فیلم نجس و کثیف اقای تبریزی مربوط به ماجرای یک قبره که توی یک کلاهبرداری به دو نفر فروخته میشه! این دونفر زن عطاران و شوهر بهاره رهنما هستن! و ما در عین حال می بینیم که عطاران فردی مثلا باغیرت هست (مثلا خیر سرش) و از همبستری زنش با مُرده ی دیگه شاکیه! و همش درحال فکر کردن به وضع همسرش هست که الان کنار یک جسد مرد دیگه چی بین شون میگذره!! 

آقای تبریزی تشکر که بعد چهار سال اومدی بگی خیلی گنده ای و میتونی مفهوم سکس رو هم توی جمهوری اسلامی به کثیف ترین شکل ممکن موضوع اصلی فیلمت کنی! مرسی که هنرمندانه شوخی های رکیک و زننده جنسی رو درمقابل خونواده هامون به تصویر کشیدی! مرسی که باعث شدی گاردین ازت تقدیر کنه! (+)

اقای مثلا کارگردان! بغل دستی من خانومی بود که شالش رو هنگام تماشای فیلمت برداشته بود اما همین خانوم هم با این حجاب و فکرش درمقابل سکانس های وحشتناک شما دستش رو به نشانه شرم مقابل چشمانش میگرفت و بماند که چه نجاستی شده بود فضای اون شب سینما! بماند که توی فیلمت بارها میگی "موهاتو بپوشون انقلاب شده!" بماند که عطاران در نمای باز استخر برهنه میشود! بماند که حرکات دست عطاران بدتر از هزار دیالوگ رکیک است! بماند که فیلمت هیچ نکته ای نداشت! 

پایان تلخ کمال تبریزی! برای این از مارمولک میترسیدم که ساخته کسی مثل تو بود! فکرتان مسموم است اقا ! مسموم!

پنج) زشت ترین اتفاق جشنواره: احساسات خانم چادری.

خانومی چادری توی نشست عوامل فیلم قصه ها ساخته رخشان بنی اعتماد جوگیر میشه و شروع میکنه به خالی کردن خودش که آقا این چه وضعشه؟! چرا سیاسی کاری میکنید؟ چرا مردم رو فلان نشون میدید!؟ اونم جایی که فضای هنرمندان کشوره و باید کمال هنر رو توی بیان و ابراز عقایدت داشته باشی!

خب خواهر بزرگوار من که دغدغه فرهنگ داری! خواهر خوبم که دیدی بعضی فیلمها چقدر ما رو سوزوندن! شما که دیدی چادرت چقدر غریبه بین اون جماعت توی برج میلاد! شما که دلسوزی!

خب چرا  جلوی عوامل فیلم احساسی میشی و شروع میکنی به خالی کردن خودت؟؟مگه ما درد نداریم؟ مگه ما پر نشدیم از غصه نداشتن سینمای متعهد؟؟ ولی خب اینطوری درسته؟ یکهو جوگیر بشیم و طرف رو بشوریم؟  چیزی حل میشه؟ جز اینکه نگاه ها به سمت همه ما حزب اللهیای پاکار سینما منفور بشه فرق دیگه ای میکنه؟!

خوب شد جمعیت شما رو "هو" کردن و با خفت مجبور به ترک سالن شدی؟ خوب شد بعد از رفتنت به افتخار رخشان بنی اعتماد و بیانیه اش که حالا مثل امامزاده ها شده بود کلی کف و سوت زدن؟! اینو میخواستی؟ چرا یه کاری کنیم که یک طیف تاوانش رو پس بده؟

-------------------------------------------------------

* بی صبرانه منتظر پست بعدی باشید! 

سخنی با برف

ﺍﻻ ﺍﯼ ﺑﺮﻑ!

ﭼﻪ ﻣﯽ ‏ﺑﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻧﺎﭘﺎﮐﯽ؟

ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺟﺎﯾﺶ

ﺭﺩ ﭘﺎ ﺍﺯ ﺧﺒﯿﺜﯽ ﺍﺳﺖ

ﻣﺒﺎﺭ ﺍﯼ ﺑﺮﻑ!

ﺗﻮ ﺭﻭﺡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﯼ

ﺗﻮ ﭘﯿﻮﻧﺪﯼ ﻣﯿﺎﻥ ﻋﺸﻖ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯﯼ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﺭﯾﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻮﺍﻥ ﺳﯿﺎﻫﯽ‏ﻫﺎ

ﺗﻮ ﮐﻪ ﻓﺼﻞ ﺳﭙﯿﺪﯼ ﺭﺍ ﺳﺮﺁﻏﺎﺯﯼ

ﻣﺒﺎﺭ ﺍﯼ ﺑﺮﻑ!


دلم زیارت امام رضا میخوااااااااااااااااااااااد

کاش...

کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت

کاش میشد تاریخ را اندکی بهتر نوشت

کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر را گونه ای دیگر نوشت

یلدای بدون تو....

گیرم که یلدا هم بیاید. شبی هم به درازا بکشد. برفی هم ببارد. سفره ای هم چیده شود. اناری هم باشد. و دیوان حافظی هم. چه یلدایی؟ چه برفی؟ چه فالی؟ بی تو اینجا همه شب یلداست. همه شب سرد است. همه شب فال مرا می گیرد، یاد آشفته تو...

ظریف باید برقصه


این عکسو ببینید، تو مایه های ظریف باید برقصه، شده!


یه خواهش



خداوندا:
این یکی دعا نیست ،

یه خواهشه ،

یه التماسه ؛

مهربانی را به قلب ما بازگردان ….

بانوي كربلا،حضرت رباب (سلام الله عليها)


رباب، دختر «امرءالقیس» و جزو یکی از قبایل شامی است. پدر در زمان خلیفه دوم، اسلام آورده و در مدینه، سه فرزند خود را از فرط علاقه و ارادت به حضرت علی(ع) به عقد ازدواج امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) درآورد.

رباب به عقد امام حسین(ع) درآمد و تا آخرین لحظات زندگی آن حضرت در کنار وی می ماند.
در برخی از نقلها پدر او را انیف کلبی معرفی کرده اند، اما نقل نخست، فراوان روایت شده است. علاوه بر این، شاید مراد دسته دوم، رباب دیگری باشد که دختر انیف و همسر زبیر بن عوام و مادر مصعب بن زبیر بوده است.

رباب دو فرزند از امام حسین(ع) داشت، یکی سکینه و دیگری عبداللّه . عبداللّه در روز عاشورا در حالی که کودکی بیش نبود، در جلوی چشم پدر و مادرش به شهادت رسید. سکینه نیز، بعدها در شمار زنان بزرگ عالم اسلام درآمده، بویژه در ادب، شخصیت شناخته شده ای یافت.

رباب بر اساس شواهدی در کربلا حضور داشته است. این مطلب را برخی از مورخان آورده اند.

از اخبار محدودی که در زمینه روابط امام حسین(ع) و همسرش رباب به دستمان رسیده، چنین برمی آید که روابط آن دو بسیار صمیمی بوده است، آن قدر که هم امام(ع) و هم رباب از اظهار این روابط صمیمی میانِ خود، خودداری نمی کرده اند، همان گونه که پیامبر(ص) نیز از نشان دادن صمیمیتی که نسبت به برخی از همسران خود داشت، خودداری نمی کرد. به دلیل وجود همین شواهد است که ابن کثیر می گوید:

امام حسین(ع) همسرش رباب را بسیار دوست می داشته و از روی علاقه مندی به وی، در باره اش شعر می گفت.

نسابه معروف «المجدی» نیز تأکید دارد که:

امام حسین(ع) سکینه و مادرش رباب را دوست می داشت.

این دوستی به دلیل بزرگواری رباب بود، چنان که از هشام کلبی، مورخ مشهور نقل شده که:

«من خیار النساء و افضلهنَّ»

رباب از بهترین زنان و از برترین آنها بود.

در زمینه این دوستی، دو بیت شعر از امام حسین(ع) در باره سکینه و رباب نقل شده، و در برخی از منابع، بیتی دیگر نیز به آن افزوده شده است.

لَعَمْرُک اِنِّنی لَاُحِبُّ دارا

تَحُلُّ بها سکینةُ و الربابُ

اُحبِّهما وَ اَبْدُلُ جُلَّ حالی

وَ لَیْسَ لِلاَئمی فیها عِتابُ

«به جان تو سوگند! من خانه ای را دوست دارم که سکینه و رباب در آن باشند.

آنها را دوست دارم و تمامی دارایی ام را به پای آنها می ریزم و هیچ کس نباید در این باره با من سخنی بگوید.»

در نقلی از سکینه آمده است که امام حسن مجتبی(ع) در باره انتساب این شعر به امام حسین(ع) تأملی کرد و گویا تعجب کرده بود سپس، امام بیتی دیگر بر آن افزود:

وَ لَسْتُ لَهُمْ وَ اِنْ عَتَبُوا مُطیعا

حَیاتی اَوْ یُغَیِّبُنی الترابُ

«حتی اگر کسانی در این باره به من اعتراض کنند، آنها را در زندگی و نز وقتی مرا در خاک پنهان می کنند، پیروی نخواهم کرد.»

این شعر به طور مستقیم از طرف امام حسین(ع) نقل شده و تا آنجا که ما می دانیم هیچ کس آن را به عنوان زبان حال، ندانسته و نسبت آن را به امام تکذیب نکرده است.

شعر مزبور، نشانگر ارتباط صمیمی امام با همسرش رباب و فرزندش سکینه است. توجه داریم که سرودن این شعر، همراه با انتشار آن در میان مردم بوده است، بدین جهت، این شعر در بیشتر کتابهای تاریخی آمده است.

شعر دیگری نیز از امام حسین(ع) در باره رباب نقل شده است:

اُحبُّ لِحُبِّهَآ جمیعا

وَ نَثْلَةَ کُلَّها و بَنیِ الرُّباب

وَ اخْوالاً لَهَا مِن آلِ لامَ

اُحِبُّهُم وَ طَرَّبَنی جنابُ

«من به خاطر دوستی او زید، نثل و تمام «بنور رباب» را دوست دارم.

و همچنین داییهای او را از خاندان [بنی] لام، همه را دوست دارم و «جناب» را که مرا به طرب آورده است».

گویا اینها افراد وابسته به رباب هستند که از آنان یاد شده است.

رباب نیز علاقه وافری به امام حسین(ع) داشت. او در سفر کربلا همراه امام(ع) بود و پس از شهادت آن حضرت(ع) نیز وفاداری اش را به زبان شعر، و نیز در عمل، نشان داد.

دو مرثیه از رباب در دسترس، قرار دارد که هر دو دارای معانی بسیار زیبا بوده و خلوص و ارادت رباب را نسبت به آن حضرت(ع) نشاشن می دهد:

اِنَّ الّذی کانَ نورا یُستَضضاءُ به

بِکربلا قتیلُ جزاکَ غَیْرُ مدفونِ

جَنَبِتَ خُسرانَ الموازین

قد کنتَ لی حَبلاً صَعبا اَلُوذُبه و

کنت تَصْحَبنا بالرَحم و الدین

مَن لِلْیَتامی وَ مَنْ للسائلین و مَنْ

یُغنی و یاوی اِلیْه کُلُّ مِسْکِینِ

وَ للّه ِ لاَابتَغی بَیْنَ الرّملِ و الطین

«آن پرتوی که دیگران از درخشش آن بهره می بردند، در کربلا کشته شده و غیر مدفون رها شده است.

ای فرزند پیامبر(ص)! خدا از طرف ما تو را پاداش نیکو داده و در وقت «میزان» تو را از هر زیانی به دور دارد.

تو آن چنان کوه محکمی بوده که من بدان پناه می بردم و تو با رحمت و از سر دینداری با ما همنشینی داشتی.

دیگر چه کسی برای یتیمان و فقیران، مانده؟ و چه کسی است که مسکینان بدو پناه برده و او بی نیازشان سازد؟

به خدا قسم! دیگر سایه ای بعد از تو بر سرم نخواهم پذیرفت تا در میان خاک، پنهان شوم.»

رباب در بیت سوم، ارتباط عمیق خود را با امام حسین(ع) تصویر می کند؛ امام چون کوهی است که پناهگاه آرام بخش رباب بوده و آن حضرت نیز با کمال ملاطفت و از سر دینداری با وی برخورد داشته است. رباب در بیت آخر، عزم راسخ خود را در عدم ازدواج با دیگری تا پایان عمر بیان می کند.

شخصیت والای رباب، باعث شد تا عده ای از اشراف قریش، پس از شهادت امام، از وی خواستگاری کنند، امام به نوشته مورخان نپذیرت و گفت: من پس از آنکه رسول خدا پدرشوهرم بوده، شخص دیگری را به عنوان پدرشوهر نمی پذیرم.

شعر دیگری از رباب در مرثیه اباعبداللّه (ع) روایت شده است.

رباب، زمانی که در محفل ابن زیاد، سر امام حسین(ع) را در دامن نهاده، بر آن بوسه می زد، چنین سرود:

وا حُسینَا فَلا نسیتُ حسینا

اقصَدَتْهُ اُسِنَةُ الاعداء

غادَروُهُ بِکربلاء صریعا

لا سقی اللّه ُ جانبی کربلاء


«من هرگز حسین را فراموش نخواهم کرد، حسینی که نیزه های دشمن او را هدف قرار دادند.

او را در حالی که در کربلا افتاده بود، کشتند؛ خداوند سرزمین کربلا را سیراب نکند.

روشن است که چنین شعری، در محفل زیاد، کمال مظلومیت امام حسین(ع) را آشکار نموده، خاطره سخت شهادت را زنده کرده است. به نقل از سبط ابن جوزی و همان گونه که از «ابن اثیر» نقل شده، اشراف قریش و نیز یزید، خواستار رباب بودند اما شدت علاقه رباب به اباعبداللّه سبب شد که نه تنها خواسته آنان را رد کند، بلکه از فرط غصه و گریه، بیش از یک سال زنده نماند، او در این یک سال حتی زیر سایه ننشست. ابن اثیر تصریح کرده که همین امر، باعث رحلت او گردید.

بر اساس برخی از نقلها، رباب یک سال نزد قبر امام حسین(ع) باقی مانده و بعد از آن به مدینه رفت.

ابن کثیر با نقل این مطلب، شعری را نیز از زبان او آورده است:

اِلی الحول ثمَ اَسْمُ السلامَ علیکما وَ مَنْ یَبْکِ حَوْلاً کَامِلاً فَقَد اعْتَذَر

«تا یک سال، پس از آن بر شما درود می فرستم و [وداع می کنم] کسی که یک سال کامل بگرید پس از آن معذور است.»
این شعر ممکن است پس از یک سال گریه در مدینه سروده شده باشد، اما اقامت یکساله رباب بر سر قبر امام، نباید درست باشد، بویژه که سپاه ابن زیاد، تمام اسرار را با اجبار به کوفه و پس از آن به شام فرستادند، بعضی از مورخان، تصریح کرده آند که رباب به شام رفته است. اگر آنها به کربلا بازگشته باشند، می توان پذیرفت که او پس از بازگشت، مدتی بر سر قبر آن حضرت، باقی مانده است، اما این امر نیز چندان ثابت شده نیست، و گزارشی که در آن، سفر رباب به شام ذکر شده است رفتن او را پس از آن به مدینه یادآور شده است. ابن اثیر با نقل این مطلب، این نظر را که رباب یک سال بر سر قبر امام مانده و بعد از آن به مدینه آمده، بر اثر غم و غصه در گذشته، نقل کرده است.

بر اساس اخباری که بیان شد، می توان شدت علاقه و پیوند میان امام حسین(ع) و رباب را به دست آورد؛ پیوندی که امام، آشکارا آن را بیان کرد و رباب نیز با شعر و عمل خود، آن را به اثبات رسانده است.


كربلا ما را به سوي خود فرا مي‌خواند و ارواح مشتاق ما بي‌تابانه، همچون كبوتران حرم، به‌ سوي كربلا بال مي‌گشايند. بار ديگر صداي «هل من ناصر» امام عشق در دل تاريخ بلند است و اين بار حضور امت به‌راستي شگفت‌آور است. هر آن‌كس در هر زمان و در هر جا به اين صدا لبيك گويد كربلايي است و كربلا ميزان عشق است و اهلش را از اغيار جدا مي‌كند.

كربلا، آغوشت را بگشا، حزب الله به سوي تو مي‌آيد.

حسینا (ع)، اماما، هرچند ما عاشورائیان قرن پانزدهم هجری قمری در کربلا نبودیم، تا به ندای هل من ناصر ینصرنی تو پاسخ گوئیم و حق را یاری کنیم، اما حسینا، می‌دانیم که تاریخ بر محور تو و عاشورا و کربلایت می‌گردد و زمان از آن می‌گذرد تا یاران تو را از صلب پدران و رحم مادرانشان بیرون کشد و همه آنان را در زیر علم خونخواهی تو گرد آورد و آنان را وارث زمین گرداند و اینچنین واقعه تاریخ روزی بیش نیست و آن روز عاشوراست.

شهید سید مرتضی آوینی


عطرت را بزن...


وقتی بر میگردی خانه

و عطرت را میزنی

خانه بوی امنیت میگیرد

مرا بد عادت کرده ای

و خانه را...


یا امام الریوف...



نایب الزیاره دوستان بودم...

اینجا ایران قرن 21 است!!!

اوضاع از این بهتر نمیشه پسرای سرزمینت ابروهاشونو برمیدارن مثل دخترا

اوضاع حرف نداره

اوضاع یک یکه

مدیر عامل باشگاه به بازیکناشون هواپیما میخواد بده اوضاع از این بهتر نمیشه

شهدا اینجا همه چیز خوبــــ است اما شما نادیده بگیریــــــد -

اینجا صدای آهنگهای پاپ لس آنجلسی و غرب زده آن قدر بلند است که فریادهای «حاج مهدی باکری» به گوش نمی رسد!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا همه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا بر دیوارهای شهر روی عکس شهید ، پوستر تبلیغاتی می چسبانند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا نام شهید را برای اینکه بچه ها خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام نگین و جاوید می گذارند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا ستارگان درخشان هالیوود آنقدر زیاد شده اند که دیگر کسی ستارگان پرفروغ کربلای ایران را نمی بیند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا دیگر شهدا زنده نیستند و در پیچ و خم های عصر ارتباطات، به خاک سپرده شده اند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا دیگر کسی نمی خواهد گمنام بماند، همه به دنبال کسب نام هستند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا کسی نمی داند، مهدی باکری در وصیت نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا دشمن در خانه های ماست، دیگر کسی حاضر با نبرد با دشمن نیست! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا در پناه میز هستیم، دیگر کسی پشت خاکریز پناه نمی گیرد!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا جانباز شیمیایی، به خاطر نداشتن پول، در بیمارستان پذیرش نمی شود و شهد شهادت می نوشد!!!اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا کسی نمی داند، شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری، برادرش حمید باکری را جاگذاشت و رفت!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا کسی نمی داند، مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری بود!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا کسی نمی داند، تکه های پیکر محمد نوبخت را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا روسری ها هر روز کوچتر می شود و مانتو ها هر روز کوتاهتر و تنگتر!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا دخترها پسر شده اند، پسرها دختر شده اند، مردان بی غیرت شده اند، زنان بی حجاب شده اند!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا دیگر کسی، احترامی برای چفیه شهدا قایل نیست!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا دعای عهد را فراموش کرده ایم، زمان ندبه و سمات را گم کرده ایم!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا برای زیبا سازی شهرها، میلیونها هزینه می شود اما برای تعویض سنگ قبر فرسوده شهدای گمنام بودجه ای نداریم !!!!!! اینجا ایران قرن 21 است!!!

اینجا هفته ی دفاع مقدس در بهشت زهرا فقط یک روز است اینجا ایران قرن 21 است!!!

یا امام الریوف...

با کسب اجازه از ستاره خرازی عزیزم...


سقا خانه، پنجره فولاد، تمام فرشته ها

شهادت می دهند

که همۀ زن ها

تا قامت بستند

چشمشان به گنبد افتاد

نماز همه شان باطل شد


این گنبد، گنبد نیست

یوسف حرم است

دین و ایمان را به غارت می برد


هیس...


اون روز توی سینما مثل راننده ای که با صد و بیست تا سرعت مستقیم با مخ بره تو دیوار به صندلی چسبیدم و منفجر شدم . . .دودهای انفجار چشم هام رو سوزوند ،سوزش دود چشم هام رو کاسه ی خون کرد و خون جاری شد و سرریز کرد تا روی دست هام

تا روی شونه هام

تا حتا روی سینه ام

و بیشمار درد

انگار بیشمار کلمه داشتم برای گفتن

ولی هیچ کس نمی تونه دلداریم بده ک فیلمه . . .

هیچ کس نمی تونه دلداریم بده که اینها که واقعی نیست . . .

هیچ کس نمی تونه آرومم کنه که کارگردان برای قصه بافی خواسته تا این حد با روحم بازی کنه . . . 

خواسته تا منو بازی بده که باور کنم  . . .

آخ پوران, کاش این فیلمو نمیساختی تا این قدر از همه ی مردا بدم نیاد . . .

کاش باعث نمیشدی به همه ی مردا بدبین بشم . . .

از آینده می ترسم


رنگ اسمون



این روزها عجیب بوی شاه خراسان می آید...

قصه از اونجا شروع میشه که تو این روزها با هر کدوم از دوستات که صحبت میکنی یا پیام میدی,میگه در شبهای قدر از حریم امن رضوی دعاگو هستم.

و تو میمونی و چشمای بارون زده ت و یه دل پر از خواهش

توی دلت آشوبی به پا میشه و لبریز میشی از حسرت(پدر حسودی بسوزه...)

احیای اول رو به خاطر بیماری ح مجبوری پیش دکتر بگذرونی!

دلت تیکه تیکه میشه از این که چی میخواستی و چی شد؟!!!

.

.

.

حالا یکشنبه است و خبردار شدی که باید از یه مهمون عزیز توی خونه ت پذیرایی کنی و بعدش هم 3 تایی برین سفر...

لبریز از شوقی وقتی میبینی مهمونت ساعت 11 شب میرسه و به احترم تو روزه اشو باز نکرده,

وااااااااای خدای من.توی تموم خونت عطری پیچیده که هر چی بو میکشی سیر نمیشی از استشمامش.خدایا یعنی منو اینقدر دوست داری که لیاقت میزبانی این بزرگوار رو به من عطا کردی؟هنوز باورم نمیشه!!!راستشو بخوای هنوز مستم...

.

.

.

شب با سرعت نور سپری میشه و قراره بعد از نماز صبح راه بیوفتی ولی مهمون کریمت بهت میگه بیشتر استراحت کن.آخه میدونه دیشب دیر خوابیدی. چشمات برق میزنه وقتی به تبرکی هایی که مهمونت دیشب برات آورده نگاه میکنی,آخه ایشون از کجا میدونست تو عاشق کاکایو هستی که برات یه جعبه شکلات کاکایویی میاره با یه بسته نقل با طعم کاکایو!

و دقیقا لحظه حرکت ازشون میخوای که باهاشون عکس بگیری و ایشون به خاطر تو کفشاشونو در میارن و بر میگردن توی خونه...

ازآیت الله العظمی شیخ مهدی مروارید هیچ چیز بعید نبود...


واااااااااای نمیدونید 3 نفری سفر رفتن چه قدر دلچسبه و تو میتونی در تمام طول راه از حاج آقا سوال بپرسی و از جواب هاشون لذت ببری...

حتی وقتی شاگردانشون و حتی مردم عادی برای گرفتن جواب هاشون به موبایل ایشون زنگ میزدن,حاج آقا برای اینکه شما هم بتونی بشنوی,گوشیشون رو روی بلندگو میزارن(و تو مبهوتی که آیا از چهره ت میزان فضولی ت هم مشخص بود؟!!)


چقدر این روزها زود گذشت و تو حالا بر گشتی به خونه ای که پر از نور ِ

پر از عطر ِ

وتو برای دیدن دوباره اش بیتابی

آخ که همه چیز رو نمیتونی اینجا بگی

بسوز ای دل که سوز تو کارها بکند...

ادامه نوشته

شهید موسی کماسی

دوباره تابستان از کوچه های فصل سر رسید. باز هم آمد گرچه آمدنش نوید بخش نیست.

 تابستان...

گرما...

خون...

بابا...

 

 

تکرار هر تابستان شمعی می شود بر شمع های سوخته ی دلم.

تابستان بیست وپنجم...

شمع  بیست وپنجم..

 

و من هر چه می گردم توی کوچه های تابستان، گمشده ام را نمی یابم.

 

چشم دوخته ام به شمع های روشن، چشم دوخته ام به انتها، و چشم دوخته ام به چشم هایت که افق را می نگریست... همان جا که همه ی آرزوهایت، به واقعیت مبدل شد...

ساده می گویم: دلم تنگ است...

دارم یخ می زنم توی این تابستان بی رنگ، توی این تابستان بی روح... توی این فصل سرد بی ب.ا.ب.ا.یی!

 

دیشب داشتم قصه ی شب آخر را برای همسرم میگفتم...رمضان ... تشنگی و اقتدا به مولایت علی...

اشک توی چشمانش حلقه زد و گفت دوست دارد خوابت راببیند. دلش برایت تنگ است. این جا دل همه برایت تنگ است. همه چشم به نگاهت دوخته اند، همان نگاهی که اکسیر آرامش درونش نهفته است.

 

دیشب فقط اشک می ریختم ...

 

هر روز که می گذرد این فراق جان گداز تر می شود. خسته ام از همه ی آدم های این دنیا و دل در طلبت دارم. و گاه می سرایم خستگی تا کی؟! صبر تا کی؟! انتظار تا کی؟!

 

می دانی چه زمان جانم بیشتر می سوزد؟ وقتی کسی نیست مرا بفهمد وقتی کسی نیست تلخی این روزها را به کامم شیرین کند. حکایت غریبی ست حکایت دلتنگی... حکایت بی ب.ا.ب.ا.یی... وقتی که دوست دارم بروم یک جا که جز خدا نباشد و فریاد بزنم بـــــابـــــا تا جبران بیست وپنج سال صدا نکردنت باشد و تو یک بار و فقط برای یک بار بگویی جــــــــــــان بابا...

 

زمانی که نبودنت می شود چوب و بر سرم می نشیند سخت تر می گذرد... و شکوه است که از دل بر می آید...

یک بغل شکایت، یک دامن اشک ، و یک دنیا دلتنگی....

درد من جز فراق نیست و درمانش وصال توست... هر چه بگویم غم است و غم است و غم.

______________________________________

پس از تو نوشت:

۲۷ تیر بیست و پنجمین عروج بابا ...

بیست و پنجمین فراق...

ب

ی

س

ت

و

پ

ن

ج 

.

.

.

زندگی...

 

زندگی بافتن یک قالیست

 

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

 

نقش را اوست که تعیین کرده!

                      

تو در این بین فقط میبافی...

 

نقش را خوب ببین!

 

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند...!

یا صاحب الزمان(عج)

 


جمعه یعنی شوق،یعنی انتظار
جمـعــه یعنـی طاق ابروی نـگار

جــمـعه یـعنـی یک غـروب غصه دار
جمعه یعنی مهدی چشم انتظار

جمـعه هــا بر ما دعا دارد حبیب
در قــنــوتش یاد ما دارد حبـیــب

ای خوش انروزی بـه دست دلـبـــــرم
ســـایه پـرچم بیفــتـد بــر سرم

ورزشکاران محترم لطفا حواستان به بیماران هم باشد

یه ست از والیبال گذشته و من هنوز به فریاد کشیدن های گاه و بیگاه آقای ح عادت نکردم.آخه این ورزشکارا نمیگن اعصاب ما ضعیفه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیگن ما مشکل قلبی داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا تو رو خدا یه طوری بازی کنید که ما هم بتونیم با آرامش زندگیمونو بکنیم!

اگه بد میگم بگو بد میگی والا