حوصله ات که سر می رود ؛
با دلـــــــــــــم بازی نکن
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام
از" موریس مترلینگ" پرسیدند دوست بهتر است یا برادر؟
گفت:
ما در انتخاب برادر نقشی نداریم،
اما
دوست برادریست که خودمان انرا انتخاب کرده ایم.
از من دوری
اما به
تو
اندیشیدن را عادتی ساخته ام !!!
تا زنده ای ....
در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی
مسئــــــــــــــــــــــــــولی...

* از عشق گفتم، مکتبی که با همه دردهای نهان و آشکارش، عمریست شاگردیش را میکنم …
ترسی از فراغ ندارم، ترس من از خاطرات است، از لبخندهای تلخ در هنگام گذر از قرارگاهها …
درد من از دوری نیست، از این صدای اشکهاست که در اختیار من نیست ! …
وقتی میگویم مفت درگیر دنیا شدم، به خاطر سرشکستگی از عشق نیست، بخاطر
این است که بیش از ده سال پیش من با فصلها ارتباط برقرار میکردم، و
پاییز همیشه نشانههای مرا به هدف میزد …
وقتی حرف از حماقت میزنم، چون واقعا احمقم … شاید چون زیادی پایبند به چیزهایی هستم که کمتر کسی این روزها بهشون فکر میکنه ! شایدم …
خیلی دوست دارم داستان عاشقانههایم را بدون سانسور و خیلی صادقانه برای تاریخ مکتوب کنم، اما امان از این حریم دل …
دوستی میگفت دنیا این چیزها نیست، بیا سرت را گرم کار کن و از این حرفها دوری کن !
چگونه میتوانم از دلم بگذرم، بخاطر چی!؟ بخاطر یک دنیای پوچ !؟ بخاطر رنگهای سیاه و خاکستری !؟ افتخار من دلم هست ! …
هنوز هم ایمان دارم به انسانیت، به عشق، به دوستی …
اما این روزها واقعا شکستهام، خستهام، آشوبم …
این روزها زیاد با خدایم حرف میزنم، خیلی زیاد …
اشکم در گوشه مشکم هست ! و نجوایم …
خدا جون یا دستم رو بگیر … یا جونم …
این روزها بیتابم …
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم.
کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را،
جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …
اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم.
ازین سرزمینی که درون من است.
نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!
کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ،
دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است
و جنگل فشرده شک را
که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان
بوجود آمده است.
همه را می شناسم.... همه را می بینم....
هر اتفاقی که می افتد آگاهم....
اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد
اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...
می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند .
سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند…
اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم.
وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد،
منجمد خواهد شد
و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …
فقط بااااااااااش

ای تکانهای دل
ای آرامش ساحل با توام ای نور ای منشور ای تمام طیف های آفتابی ای کبود ارغوانی ای بنفشابی با توام ای شور ای دلشورهٔ شیرین با توام ای شادی غمگین با توام ای غم غم مبهم ای نمیدانم هرچه هستی باش اما کاش... نه...
جز اینم آرزویی نیست
هرچه هستی باش
اما باش !!



"تو" را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر "تو"
دوست دارم

از بهانه ها
از فاصله هايی ژرف
از ته نهايت سکوت
با تمام آرزوهايم
با تو
بی رقیب و
بی فریب
بی پرده و
بی سرایی
از تولد عشق
بی ترنم اغراقی
می گویم
و قبای خاموشی بر تن می کنم
من لب بسته ی احساس توام...
دوست یعنی

کسی که وقتی هست آروم باشی
و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه...
اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی
و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه...
یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره
یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه...
وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه...
تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش...
یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...
اما...بدون شمارش و حساب و کتاب!
من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده...
دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ،
و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است
و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن
اینهمه سخت و پر از غم و غصه است
بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست
که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ،
بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
به خدا دست خودم نیست
که هر شب به آسمان نگاه می اندازم
و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست
که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم
تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
به خدا دست خودم نیست...





تو را تنها به کسی هدیه می دهم....
من تو را به کسی هدیه می دهم که ازمن عاشق تر باشد و ازمن برای تومهربان تر
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛
یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که
قلبش بعداز هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
| . |
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تنهایی سخته.........تنهایی درده
تنهایی بدون تو........واسم مرگه
تنها که هستم.......یک دل شکستم
از تموم اهل دنیا.....خسته خسته ام
گوشه گیری بی جوابم......از سر عشق من خرابم
خستم از دل خستم از حد.....خستم از شب های بی بعد
من با آدما غریبه.......عشقمو هیچکی ندیده
خستم از حرفای سنگین......من رفیقم دلی غمگین
همیشه هر جا که بودم...........از تو آروم می گرفتم
اگه هم صدام سکوت بود..........با سکوت از تو می گفتم
همیشه هر کجا که رفتم.................آخر جاده تو بودی
اون که با دل خستگی هاش.........دل به من داده بودی
تو که بودی بهترین بود...............بودنت بهشترین بود
تو نبودی می بوریدم...............به جهنم میرسیدم
حالا هر جایی که هستی........پیش هر کی که نشستی
خوب بدون که تو قلبم...............ضربان بودن هستی
همیشه هر جا که هستم........اگه بی جون اگه خستم
پر غرور یا که شکستم............تن به بیگانه نمیدم
با تموم نا امیدی..........دل به دستای تو بستم
یاد تو
ღدوستت دارمღ
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم



















بیست و دو سال پیش آرام در صحرای عدم خفته بودیم...بی خبر از همه جا !