نه!!!
راستش وقتی فکر کردم دیدم
مرگ انتهای یه جاده است که مسیر برگشت نداره...
قبول دارم مرگ ابتدای یه راه دیگه است...
ولی این امر نباید منجر بشه به اینکه یادمون بره طلب مرگ یعنی رسیدن به
انتهای جاده ای که الان توش قرار داریم و قرار گرفتن در جاده ای که
آباد بودن یا خراب بودنش به توشه هایی برمیگرده که در همین مسیر فعلی
برداشتیم...
خب اگر هیچ دور برگردونی نیست
یعنی باید به خودم یادآوری کنم " حواست باشه داداش ".
رفتی دیگه نمیتونی برگردی بگی فلان چیز جا مونده..
. یا میخوام این یکی را تغییر شکل بدم...
یا اون یکی را جا بذارم!!!"
رفتی یعنی هرچی تو کوله پشتی داری همونه..
. نه بیشتر میشه و نه حتی کمتر...
درست فکر کن اگه امروز یه خار رفت توی پات و میخوای زودتر به ته جاده
برسی؟!... بهتر نیست دولا شی خار را دربیاری؟! ...
سعی کن دیگه هر جائی راه نری که خار داشته باشه...
و یا اگر خواستی گلی را بو کنی بدون باید خراش خار اون رو هم تحمل کنی... "
واقعیت اینه به نظرم طلب مرگ نشان شجاعت و عدم وابستگی و آزادی و... نیست.
اتفاقا برعکس نشان از ضعف و ترس از رویارویی با واقعیات زندگیه...
واقعیت اینه طلب مرگ یعنی ناشکری از همه نعمتهایی که خدا در همین زمان حال در
اختیارم گذاشته... به چه امیدی؟؟؟
بنده ای که قدر جنس نقد رو ندونه لایق دریافت نسیه هم نیست!!!
.......................................................................
پ ن :در پی مطلب قبل که در باره مرگ نوشته بودم اینارو نوشتم.
پ ن :بچه ها بابت راهنماییتون ممنون