.....

 

آزارم می دهی ، به عمد ...

 اما من آنقدر خسته ام ،  آنقدر شکسته ام

 که هیچ نمی گویم نه گله ای، نه شکوه ای حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است ...

انتظار بی مفهوم است

نه بغضی ...

نه فریادی ...

 فقط صدای چلک چلک باران...

این منم که روی وسعت دل زمین می گریم.

 .....

 

داشتم به این فکر می کردم

 

آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است

 

بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر

 

خدا همه جا هوای آدم را دارد ها

 

روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب

 

تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید

 

روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد

 

گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن

 

تنم می ماند روی تخت تنها

 

تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند

 

روحم بلد است جاهای خوب را

 

ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است 

 ....

به روياهايم مينگرم...

همین مختصر که تو در من اوج می گیری و من ...

از کف دستت جرعه ای می نوشم

برایم کافیست

.

.

آری... کافیست

....

 

بگذار نوازش انگشتانت

 

سیمهای زندگیم را به صدا درآورد

 

ونغمه ای بسازد که هم از آن توست

 

و هم از آن من.....

.......

 

فکر بیخودی نکن

دیگه تو فکرم نیستی ...

دیگه دل من جای هوس باز ها نیست ...

دیگه خر یه لبخند دوروغی نمیشم....

ساده بگم ...

دیگه ۷خط روزگار شدم...

 

 

مهربانم...

 

 بخاطر بسپار که زندگی همیشه بهار نیست

 روزی ابري از جنس خزان بر آن سایه می افکند

 وباعث جدايي يار مي شود

 ...

 ...

 ...

 ياري از جنس بهترين  

.....

 

خواب ديدن تو...

به تمام عمر مي‌ارزد

پس نگو...

نگو که

 روياي دور از دسترس، خوش نيست...

 

.....

برای نگفتن

آنقدر

حرف دارم

که زبان حوصله ام سر رفته است

و برای نوشتن نیز

آنقدر که

قلم میان انگشتانم

به خواب میرود

......

سرمشق های آب بابا ٬ یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان یادمان رفت . . .

۱

۲

۳

 

۱

۲

۳

منتها

.....

درد بزرگي داشت....

بزرگترين...ديوانه كننده ترين...و مطلوب ترين دردها...

درد عشق...

زندگي ميكرد و در تب توانسوز اين درد...

ميسوخت و ميطپيد...در بستر اشكها...

بخاطر درد بزرگي كه داشت...

و يكوقت كه تصور ميكردند بخواب رفته است...

او ديگر در تب شعله ها خاكستر شده بود...

او ديگر از آن خواب بيدار نشد...

او مرده بود...

بخاطر درد بزرگي كه داشت...

 

.....

تنهاييم عالمي داره..

به خصوص وقتي که همه دورتن اما باز تو تنهايي...

چقدر جالبه که ما آدمها از همه کسایي که درو و برمونن چشم اميدمون

فقط به چند نفر يا شايدم يه نفره...

چند نفر(يا نفري)که بودنشون واسه ما مثل داشتن همه دنياست

و نبودنشون پايان زندگي و همه آرزوها...

با اين وضع واقعا تنهايي يعني چي؟؟

به چي میگن تنهايي و به کي ميگن تنها؟؟؟

ما که هيچ کدوم تنها نيستيم و هميشه اطرافمون شلوغه...

 اما هميشه تو دلمون تنهايم...

توي درونمون دنبال کي و چي هستيم که با وجود حضور

خيلي ها باز احساس تنهايي ميکنيم؟؟

اين احساس گنگ تنها بودن از کجا مياد؟

پرواز به بی پروا...

 

جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست پروانه ای متولد می شود

برای پروانه شدن راه زیادی لازم است.

باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد

باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ، ساده نیست.

باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.

برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های در هم تنیده شده زندگی لازم است.

گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در تک تک سلول های بدن

خانه می کنند و این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است

ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند و البته صبر...

پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ، گشودن بال هاست.

بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد.

 شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است

پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد. و احساس پروانه ای،

 برای یافتن گل ها, برای درک زندگی و این که در نگاه كساني كه معني پرواز را نمي فهمند

هر چه اوج بگيري كوچكتر مي شوی.....

از کجایه این دل بگم برات...

 

آقا این دل بستن و دل بردن هم حکایتی شده تو این دوره زمونه. «یکی» دلشو محکم

بسته که تا اینجاش زیاد مشکلی نیست «یکی» دیگه دلِ بسته شده را می‌بره که

مشکل از این‌جا شروع می‌شه و مشکل وقتی مشکل ترتر می‌شه که «یکی» دلشو

بسته، «یکی» دیگه دلِ بسته شده را می‌بره و در این بین هزار تا «یکی» دیگه

سروکله‌شون پیدا می‌شه که دلشون را به اون دل‌ بسته‌شده‌ی اولی بستند که از

سرنوشت «یکی»‌های بعدی هیچ اطلاعی در دست نیست... دو روایت هست که:

 

تو دلتو با نخ بستی و سرِ نخ را دادی دست «یکی» و اونم مثل اسب چاپار داره

می‌تازونه و به هر جا که می‌خواهد دلتو می‌بره حالا از قبرستون گرفته تا شهر

اسباب‌بازی‌ها. از این تاب تا اون تاب از این چرخ تا اون فلک.... اما غافله که همه‌ی این

دل بستن‌ها و دل بردن‌ها به نخی و گره‌ای بنده که اگه در پروسه‌ی دل‌ بردن خیلی

بتازونه، نخ پاره می‌شه و سرِ، نخ تو این هیاهوی « یکی » ها گم می‌شه و حالا اون

مونده یک دل گم‌شده که باید بگرده دنبال سرنخ‌اش تو دنیای «پینوکیوها»‌. می‌تونست

روایت دوم این باشه:

 

به روشی بسته شده که هیچ سرنخی از اون در دست نیست که بیافته دست

«یکی» تا دل را ببره و خدای نکرده وسط راه پاره بشه و دیگه نه دلی باشه و نه

دل‌بسته‌ای.

بیاکنار پنجره ...

و خضر سبز پوش را که یک زمان
بلند و تابناک ایستاده بود در چمن
و آبشارسبز ریش او ز شیب سرخ گونه هاش
رسیده بود تا به زیر سینه قدیم این جهان
و کاسه ای از آب جاودانگی به دست داشت
به من نشان بده


بیا و قطره ای از آن پیاله را به حلق من فرو چکان
و آفتاب را نشان بده
که می لمد به روی سبزه های گرم
نسیم را نشان بده
که می وزد چنان خفیف و نرم
که گوییا نمی وزد


مرا به خواب عشق اول جوانیم رجوع داده ای
به من بگو چگونه من جوان شوم
بگو چگونه این جهان شود
بگو چگونه راز عاشقان بیان شود
عطش برای دیدن تو سوخته زبان من
به من بگو عطش
چگونه بی زبان بیان شود


تو مهربان من بیا کنار پنجره
و پیش از آن که قد نیمه تیرسان من کمان شود
بهار را به من نشان بده

بگو که سرو سرفراز ما دوباره در چمن چمان شود

به چهره ها و راهها چنان نگاه می کنم که کور می شوم
چه مدتی است دلبرا که من ندیده ام تو را؟


تو مهربان من بیا کنار پنجره
هلال ابروان خویش را
فراز بدر چهره ات برابرم نشان
که خشکسال شعر من شکفته چون جنان شود
شکسته بود کلک من، ز یاس بی امان من

تو مهربان من بیا کنار پنجره
که تا به جای آنکه بوریا شود نی زمان من
خورد تراش عشق ، نیستان من
چو خامه ای شود که سر سپردگیش
سپرده با بنان شود


نگاه آخرین من اگر همین بود
که لحظه ای ، برای لحظه ای فقط
بهار منظر نگاه من شود
تو مهربان من بیا کنار پنجره
بهار را به من نشان بده
و پیش از آنکه شب فرا رسد
و عمر مثل آب جاودانگی
به عمق آن محال تیرگی نهان شود
تو مهربان من بیا کنار پنجره
که آفتاب روح من عیان شود
...................................................

این شعر زیبا رو یکی از دوستان خیلی خیلی محترم من با محبت فراوانی که نسبت به من دارن به من

تقدیم کردن....

من هم دلم نیومد این شعر زیبا رو شما نخونید.....

با عشق بسیار تقدیم شما....

 

نگاه تو...

انعكاس گرفتگي صداي يك فرياد است...

بمن نگاه كن!

بگذار من

در سكوت صداي نگاه تو .

مرگ را تجربه كنم....

مشق شب...

من

در نبرد با این روزهای کسالت بار، و لذت های گهگاه!

دلخوشیهای کوچکم را میشمارم!

دلم میگیرد،

بغضم را فرو میخورم

و لبخندی به زور میزنم...

آباد میشوم ،ازین همه خرابی!

شرابی ندارم ،که چشمهایم را خمار کنم

اما سرگیجه دارم!

وقتی هیچ چیز برای باختن ندارم

امیدوار تر میشوم به بردن،

و کمی جرات پیدا میکنم !

بگذار مشق امشبم را تمرین کنم

و روی کاغذ خط خطی مینویسم.

...

...

...

...

 

 

 افکار من...

 

قدیس کوچک من!

چشمهایت را نبند حتی پلک هم نزن

میخواهم شهوت چشمانم ، سنگ محک ایمان دروغینت را بشکند

و تنها لبهایم 

بی هیچ رقص اندامی

 تمامی تنت را آغشته به گناهی لذت بار کند

و بعد من میروم ...

حتی بدون ذره ای دلبستگی و تو می مانی با حسرتی همیشگی

و خاطره‌ی جسم شلاق خورده ای که دیگر در آغوش تو نخواهد گنجید

 

میخواستم بگم ...

زندگی ما آدمها همیشه زیر سایه الطاف خداوندی است...

سایه ای که گاه نمی بینیم...

 سایه ای که گاه برای دیدنش باید چشمهایی همیشه باز و هوشیار داشته باشیم...

وگرنه زیر پلکهای خفته یادمان میرود که زیر داغی آفتاب بودن چه مزه ای دارد...

یکی از الطاف خداوند که در حق من شده است و جزو افتخاراتی است که یادآوری آن نیز

با لذتی خاص همراه است درک حضور اشخاصی خاص در زندگی ام بوده است...

درک حضور برخی افراد در زندگی آدمی یکی از الطاف خداوند است

و زمانی بیشتر میشود که فرای از درک حضور، با این افراد هم کلام شوی...

فراتر از آن زمان که همکار و هم نشین شوی ...

و نهایت لطف است،  اگر همراه شوی...

زندگی من در نقطه ای که امروز ایستاده ام ساده بوده است و پر پیچ و خم...

و امروز که به عقب برمیگردم میبینم انتخاب هیچکدام از این گذرها

به تمنا و خواسته ی من نبوده است...

و نسبت به اکثر هم کلاسیهایم از دوران مدرسه گرفته تا دانشگاه  بیشتر درگیر امور اجتماعی،

سیاسی و اقتصادی شده ام... چرا؟!

خودم هم نمیدانم...

مسیر رفتنم را خودم انتخاب نکرده ام که شاید بارها از این مسیر فرار هم کرده ام...

ولی ناخواسته در همین مسیر قرار گرفته ام...

در این مسیر با آدمهای زیادی آشنا شده ام...

درسهای زیادی گرفته ام...

زخمهای زیادی خورده ام...

ولی باور دارم هیچگاه خداوند بد من را نخواسته است...

در همین مسیر افرادی در زندگی ام بوده اند و یا وارد شده اند (به هرعنوانی) 

 که موجب شده اند طنین موسیقی حاکم بر صحنه زندگی ام دلنشین تر و زیباتر شود...

نه!!!

راستش وقتی فکر کردم دیدم

مرگ انتهای یه جاده است که مسیر برگشت نداره...

قبول دارم مرگ ابتدای یه راه دیگه است...

ولی این امر نباید منجر بشه به اینکه یادمون بره طلب مرگ یعنی رسیدن به

انتهای جاده ای که الان توش قرار داریم و قرار گرفتن در جاده ای که

آباد بودن یا خراب بودنش به توشه هایی برمیگرده که در همین مسیر فعلی

برداشتیم...

خب اگر هیچ دور برگردونی نیست

 یعنی باید به خودم یادآوری کنم " حواست باشه داداش ".

 رفتی دیگه نمیتونی برگردی بگی فلان چیز جا مونده..

. یا میخوام این یکی را تغییر شکل بدم...

 یا اون یکی را جا بذارم!!!"

 رفتی یعنی هرچی تو کوله پشتی داری همونه..

. نه بیشتر میشه و نه حتی کمتر...

 درست فکر کن اگه امروز یه خار رفت توی پات و میخوای زودتر به ته جاده

برسی؟!... بهتر نیست دولا شی خار را دربیاری؟! ...

سعی کن دیگه هر جائی راه نری که خار داشته باشه...

 و یا اگر خواستی گلی را بو کنی بدون باید خراش خار اون رو هم تحمل کنی... "

واقعیت اینه به نظرم طلب مرگ نشان شجاعت و عدم وابستگی و آزادی و... نیست.

اتفاقا برعکس نشان از ضعف و ترس از رویارویی با واقعیات زندگیه...

واقعیت اینه طلب مرگ یعنی ناشکری از همه نعمتهایی که خدا در همین زمان حال در

اختیارم گذاشته... به چه امیدی؟؟؟

بنده ای که قدر جنس نقد رو ندونه لایق دریافت نسیه هم نیست!!!

.......................................................................

پ ن :در پی مطلب قبل که در باره مرگ نوشته بودم اینارو نوشتم.

پ ن :بچه ها بابت راهنماییتون ممنون

میتونم؟؟؟

 

این روزها نمیدونم چرا ولی دوباره درباره مرگ فکر کردم...

اینکه چرا خیلی وقتها از خدا مرگ طلب میکنیم؟!

اینکه چرا تا یه کم دنیا به دور دلخواه ما نمی چرخه مرگ رو آرزو میکنیم؟! 

یه نموره که فکر کردم دیدم قضیه به این سادگیها نیست...

واقعیت اگر همین امروز کاسه عمر من لبریز شه و تموم، میتونم بگم رها شدم؟!

میتونم خوشحال باشم از پایان شنیدن خیلی از دردها...

از غصه خوردن برای خیلی غمها...

از تمام شدن خیلی از آرزوهای نرسیده...

خلاصه کلام از رسیدن به آخر خط همه ی چیزها ( خوب یا بد) ... میتونم؟؟؟

 

شاید یه صبح قشنگ... 

امروز یه روز قشنگ پائیزی بود...

صبح از خونه كه زدم بيرون هوا عالی بود...

پائیزی... بوی علف... بوی نم بارون... نسیم پائیزی...

دودل بودم پیاده برم تا محل کار یا با ماشین البته باید مواظب این زانوهای

فرسوده هم باشم که از پیاده روی در سرازیری منع شده

استخاره های مدل خودم رو کردم...

اگر ماشین آماده بود یعنی نباید پیاده برم... اگر نبود یعنی برو!!!...

و تا برسم ایستگاه اتوبوس رفت منم از خدا خواسته پیاده راه افتادم با اونکه

ده قدم نرفته اتوبوس بعدی رسید اما استخاره، دیگه شک نمیشناسه!!!...

پیاده اومدن تو همچین صبحی برای دیوونه ای مثل من یعنی!!!

بلند بلند توی سرت حرف زدن...

شعر گفتن...

سلام کردن به درختها... گلها...

و خب اگر نم نم بارون شروع بشه دیوونگی به مرز جنون میرسه...

اینقدر که دستهات رو باز کنی زیر آسمون و بیخیال نگاه آدمها بشی...

خب توی همین حال و هوا بودم که نگاهم افتاد به

کوه... به ابرها... به درختان... و بعد قطره بارون روی کف دستم...

و دوباره گفتم "هي آقا قدر اینهارو میدونی؟؟؟!!!

قدر لحظه هایی که مثل برق داره میگذره رو میدونی؟؟؟!!! 

هیچ یادت هست چه كسانی زندگی شونو فدا كردند که تو امروز زندگی

كنی؟؟؟...

قیمت زندگیت رو میدونی؟؟؟!!!"

 

اگه میشد چکار میکردی؟؟؟

خانه خاطره ها ... خداحافظ

 

بدرود خانه سالهای رویایی من

 

بدرود گهواره زیباترین نغمه های زندگیم

 

تو را ترک میکنم ،

 

نه از آن رو که بخواهم چیزی را فراموش کنم،

 

نه از آن رو که خاطراتت روانم را بیازارد،

 

تو را ترک میکنم ،

 

که تا همیشه ،

 

"او" پشت آن صندلی نشسته باشد، با لیوان چای در دست،

 

و تا همیشه ،

 

با باز شدن در  اتاقهایت،  از بوی "او" پر شود ،

 

و تا همیشه ،

 

صدای خنده های "او" باشد ،

 

که مینوازد در تمام زوایه هایت،

 

تو را ترک میکنم ،

 

که تا همیشه ،

 

برایم "با او" بمانی،

 

بدرود... بدرود...

 

 

چشم های گناهکار من ...

 

دست هایم را می نگرم

 

چیزی جز هیچ نمی بینم

 

و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...

 

که در تمام ساعات سکوت

 

سعی به جمع کردن آن داشته ام  

 

اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست

 

در را که باز می کنم

 

آلوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم

 

به چشم های گناهکارش خیره میشوم

 

و منتظر...

 

که کسی دست های خالی ام را پر کند

 فقط ... همین

 

چاره اي مي جويم و نمي يابم تا وارهاندم. دلم تنهايي مي

 

خواهد و يك خيابان دراز؛ كه نه بشناسم و نه بشناسندم و من

 

همينجور راه بروم و راه بروم و به هزاران چراي نفسگير ذهنم

 

فكر كنم...

 

دلتنگي، به نگراني مي آميزد و ناگهان اندوه فرا مي رسد. حس

 

ويرانگر بيحاصلي و بيچارگي مي دود در رگانم، و خروشي در

 

دلم مي ستيزد و مي آشوبد، اما انگار موج شكنهاي بيرحم

 

ساحل، هنوز و تا هميشه بر قرار استوار خويش برپي اند و من

 

تنها نظاره گر خاموش ...

 

 

وحشت از ...

 نه خوابم می برد

و نه دستیست تا بگیرم و برخیزم

کاش تمام میشدی ای بختک وحشت!

و فردا صبح

صبح تر از همیشه

من

و

تو

و

میز صبحانه که من می چینمش،

و تو فقط نگاه کن،

نگاه کن

نگاه کن...

شانه هایم میلرزند، دستهایم را بگیر.

کاش تمام میشدی ای بختک وحشت!

 

آرام و زیبا برای همیشه بخواب

بس است دیگر،
بیا بازی را تمام کنیم...
آخر درست نیست، تو چشم گذاشته ای
و این منم،که روزهاست
می دوم
در لا به لای خاطرات خانه خلوت
درجستجوی تو...

                                            

 

گذرگاه زمان...

نمی دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده است

تک تک روزها را پشت سر می گذارم

کارهایم را به انجام می رسانم

آن گاه که باید لبخند بزنم می زنم

حتی گاه قهقهه می زنم

ولی قلبآ تنهای تنها هستم

هر دقیقه یک ساعت

و هر ساعت یک روز طول می کشد

آنچه مرا در گذراندن این دوران یاری می کند

فکر به توست

و دانستن این که به زودی در کنار تو خواهم بود