اولین ورزشت،خیلی کند خواهد بود..

اولین ویدئوت، افتضاح خواهد بود..

اولین کسب و کارت، پر نقص خواهد بود..

اولین درآمدت، ناچیز خواهد بود..

اولین آزمون ورودیت، بهترین تو نخواهد بود..

ولی بدون اولین ها ، صدمین های تو نیستن..

خودتو که پیدا کنی ، خیلی از رفتاراتو

خیلی از آدما رو گم میکنی..

و این شروع یه مسیر طولانیه

که تهش خیلی قشنگه..

 

 

تو اتفاقی نیستی..

هستی به تو نیاز دارد..

بدون تو چیزی در جهان کم خواهد بود..

و هیچکس نمیتواند جایگزینی برای آن باشد..

این همان چیزی هست که به تو ارزش می بخشد..

اینکه همه ی هستی، تو را کم خواهد داشت..

ماه، خورشید، ستارگان ، درختان ، زمین ، پرندگان

هر چیزی در کائنات ، حس خواهد کرد

که جای کوچکی خالی هست

که به جز تو هیچکس دیگری نمیتواند آن را پر کند..

 

 

 

آدم کتاب نیست که،

صفحه 351 را نشانه بگذاری و 

بعد برگردی

هنوز صفحه ی 351 روی قفسه منتظرت باشد...

آدم می رود،

تغییر میکند..

 

اگه درد و غم هاشو بهت نمیگه،

باید ببینی کجا " تکیه گاه نبودی

اگه دیگه ذوق نمیکنه،

باید ببنی کجا " ذوقشو کور کردی"

اگه باهات مشورت نمیکنه،

باید ببنی کجا " مسخره ش کردی"

اگه دیگه بهت توجه نمیکنه،

باید ببینی کجا " نادیده ش گرفتی"

آدما الکی عوض نمیشن،

خودت کاری کردی از خوب بودن دست بکشن..

 

سلامممم

حال و احوال؟

هر وقت پست میذارم

چند نفر میاین کامنت میذارن که مگه هنوز وبلاگ هست؟

جالبه بیشتر خصوصی میذارن..

هنوز بعضیا مینوسن؟

هنوز فعالی؟

هنوز پیگیری؟

آری، من اینجا رو دوست دارم

من کلی باهاش خاطره های خوب و بد دارم

بلاگفا تقریبا رفیق پونزده ساله منه

خیلی اتفاقات اینجا افتاده

دوستای خوبی داشتم که دیگه پیداشون نکردم و فعال نیستن

هر کجا هستن سلامت و شاد باشن

بعد از مدت ها دارم مینویسم

چون امروز تو شرکت یکم سرم خلوته

و البته مدیرمون نیستن

تو این چند سال خیلی اتفاقات قشنگی افتاده

یادش بخیر یه زمانی خاطراتم رو اینجا مینوشتم

ولی دیگه بزرگ شدم

عاقل شدم

فرصت ندارم

ولی هنوز این محیط رو دوست داارم

یادش بخیر تو کامنتا با دوستامون چت میکردیم

خلاصه اینکه این شیطون شمالی یکم عاقل آدم شده

هر کجا هستین و هستم خوش باشین و باشم..

 

 

چشم خود بستم که

دیگر چشم مستش ننگرم

ناگهان دل داد زد:

دیوانه؛ من می بینمش...

 

 

 

وقتی نعمتایی که خدا بهم داده رو میشمارم

تو رو هزار بار حساب میکنم

مامان :)

 

 

 و حالا کسی حتی نمی تواند

هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند

که از روی آن رد بشود یا نشود..

قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند..

دلفریب،مثل آهو خرامان راه رفته اند..

زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده..

سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اند

و حالا کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.

قبل از ما کسانی بوده اند

که در جمجه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.

سرداران و امیرانی که گرز های گران داشته اند،

پنجه در پنجه شیر انداخته اند 

از گلوله نترسیده اند

و حالا کسی نمیداند در کجای تاریخ گم شده اند

همه این کینه ها

همه این تلخی ها

همه ی این زخم زبان زدن ها

همه این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم

همه ی این زهر ریختن ها

تهمت زدن ها

توهین کردن ها به هم

تمام می شود.

از یاد میرد و

و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.

اگر میتوانیم به هم حس خوب بدهیم

کنار هم بمانیم

و اگر نه، راهمان را کج کنیم

دورتر بایستیم

و یادمان نرود که همه ما میمیریم

همه ی ما

بدون استثنا، کمی دیرتر...

کمی زودتر،

یک دفعه،

ناگهانی....

 

زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنن..

 

دنیا را جای بهتری برای زیستن کنیم...

 

 

 

خالق مان را همانطور میشناسیم،

که خود را می بینیم.

شاید وقتی نام خدا را می شنوی،

اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید،

به این معناست که بیشتر مواقع دچار ترس می شوی،

اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی،

به یاد عشق و مهربانی بیفتی،

پس بی شک این صفات در تو وجود دارد.

 

 

وقتی وارد یه رابطه ی پخته میشی،

نگرانیا، از اینکه کجا رفت و با کی رفت ، تبدیل میشه به اینکه:

الان چی حالشو خوب میکنه؟

چطوری فرداشو بسازم؟

کم خوابیده و خسته ست..

رابطه های با ستون آنقدر محکمه

و به هم اطمینان میدن که نگرانیشون فقط رفاه طرفشونه

نه ترس از نبودنش..

براتون از این رابطه ها ارزو میکنم..