دلنوشته هايي از جنس عشق
نمی دانم خورشید از کدام سو در آمد که دلم می خواهد به خانه تنهایی هایم رنگ بهاری بزنم .هر چند این روزها دیگر نمی توان از دل شکسته سخن گفت، چرا که گوش شنوایی نیست .باید قاصدک دل را به دست نسیم بازیگوش سپرد و سوختن و ساختن پیش گرفت و تن به سرنوشتسپرد .شاید خود مرهمی باشد بر روی زخمهای روزگار. ُُ باران غریبانه می بارد و تو نیستی .چه هوای دلگیریست وقتی شهر تنهایی ام با قطره های باران چشمهایم از عطر یاد تو خیس می شوند و زمزمه های دلتنگی ام به گوش کوچه پس کوچه های دلم می رسد .نمی دانم مسافر کدامین راه بوده ای که دیر کرده ای . وقتی سایه ی دریا بر روی ساحل حک می شود ،وقتی طبیعت بکر نگاهم را می نوازد ،وقتی باران از چشمانم می بارد ،وقتی غروب در پنجره زیبایی آسمان را به رخم میکشد ،تنها یاد تو در من طلوع میکند . به یاد توام ،حتی اگر قرار باشد هر شب دلتنگیهایم را با خود زمزمه کنم و شبی دیگر از فرط تنهایی به دنبال بهانه ای بگردم تا برای تو بنویسم .من از مقصدها پی به مقصودها دویدم تا شاید اشکهایم را به اسارت گیرم .اما نشد .من بهار عشق را دیدم و باور کردم و هر شب در دفتر خاطراتم نوشتم .من از غم عشق در اضطراب بودم و تو گرفتار سکوت سنگینی بودی .من تمام هستی ام را در نبرد با این عشق آتش زدم .سوختم و به عشق تو تمام صبر و قرارم از دست رفت .اما دریغ آرزوی با تو بودن چو دردی کهنه همیشه بر دلم خواهد ماند . غمگینم به خاطر دستان سرد و آغوش های یخ زده ای که به لمس افتاب نمیرسند .باید رها شوم از قطعه هایی که مرا دفن کرده اند .باید کسی بغضم را بفهمد .نفسم را لمس کند .دیوارهای شهر بیرحم شده اند .دریا ،های های لحظه هایم را بر طوفان نمی فروشد!باید قایقی برسد . دلتنگ که میشوم قاصدکی به سویت میفرستم شاید قاصدکهای دلتنگی ام هرگز به دستت نرسیده اند که تو چنین از دوری ام صبوری .اما من آنقدر قاصدک به سویت روانه خواهم کرد که روزی در دلتنگیهایم غرق شوی و نیز یادی از من بکنی ای مهربان . باران غریبانه می بارد و تو نیستیُُ.چه هوای دلگیریست وقتی شهر تنهایی ام با قطره های باران چشمهایم از عطر یاد تو خیس می شوند و زمزمه های دلتنگی ام به گوش کوچه پس کوچه های دلم می رسد .نمی دانم مسافر کدامین راه بوده ای که دیر کرده ای ؟ دریا را دوست دارم اگر با تو در کنار ساحلش قدم بزنم و تو را در کنار خود احساس کنم .صدای امواجش را دوست دارم زمانی که دست در دست تو باشم و در سکوت به فریاد امواجش دل بسپارم .تو نباشی دیگر هیچ چیز برایم زیبا و لذت بخش نیست .نه دریا و نه موجش و نه حتی مرغان دریایی . نمی دانم چرا هر از چندی دلم بهانه ی تو را می گیرد .ازدحام این همه فاصله ها قلب خسته ام را به درد می اورد و مرا از پلکان دنیا سرازیر می کند .ببین هنوز سرشار از عشق جاودانه ،ولی دو رنگی آدم ها قلبم را به بی رنگی کشانده است .می خواهم به دنیای دیگری بروم ،آنجا که آسمانش همواره آبی است و همه عشق بارانند ....... من و این جاده ی پاییزی و تویی که می روی بی آنکه بدانی چقدر زیر این آلاچیق قدیمی خاطره های مان را مرور کردم تا رسیدم به بودن همیشگی با تو ،اما تو بی خیال از کنار این دلخوشی ساده ام گذشتی و چمدان به دست مرا در زیر آوار موسیقی برگریزان رها کردی و رفتی ...... باران که میبارد دلم بی هوا، هوایت را می کند و من تمام روزهای بارانی را زیر چتر یادت سر می کنم .تو که نیستی آسمان دلم ابریست و هوای دیدگانم بارانیست .بی تو در وجودم طوفانی بر پاست که جز نگاه تو چیزی آرامم نمی کند .ای کاش مرا به ساحل آرام نگاهت دعوت کنی تا زورق شکسته وجودم در کنار تو آرام گیرد . در کجای فاصله مانده ای که سکوت نشانه توست ؟دل به کدامین جاده سپرده ای که هر چه میروم نمی رسم و رد پایت را نمی بینم .بعد تو شبگرد پرسه های باران شده ام که نوای غم می نوازد و فریاد تنهایی سر میدهد. بیا و طلسم لحظه ها را بشکن و امواج دلواپسی هایم را به ساحل بسپار .صدایم کن که خسته ام از دیروز و هراسانم از فردا . بر روی نیمکت تنهایی مان نشسته ایم و نگاه سردمان چه بی تفاوت بر روی شبنم یخ زده ی دلتنگی ها خیره مانده است .من مدت ها پیش نیلوفر آبی قصه ها را برایت چیده بودم و تو امروز ،غم سرد زمستان را به دست های من بخشیدی ..سکوت ،تنها حرف مشترک من و تو است . بین دو دریا ،جنگلی است با درخت های فراوان و کوهی که میان جنگل قراردارد .کلبه ی من در دامنه ی کوه است و هر چند وقت به ساحل سری میزنم و خانه ی محقرم را از دور می بینم که قلب زیبایی هاست .چرا که در آن عشق نفس می کشد . گاه می اندیشم ،چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم ،همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران .......و انسان هایی در زندگی ام باشند که زلال تر از باران هستند . امروز دوباره پنجره قلبم را غبار تنهایی فرا گرفته و به هر سو که باز می شودآسمان ابریست و من قربانی لحظاتم.لحظاتی که سوت و کورند .گویی کسی به یادم نیست و من آهسته در خود می شکنم و بغضم شکوفا می شود چشمهایم را می بندم تا تو را در قاب دیدگانم برای همیشه نگه دارم .من تو را هر روز صبح در آیینه چشمهایم شستشو می دهم و با تو به دنیا سلام می کنم .کاش می دانستی تمام زندگی ام پیشکش نگاه توست .کاش می فهمیدی که در قلبم چه جایگاهی داری .من هرگز سکوت واژگانم را نخواهم شکست .ای کاش تو می توانستی از چشمهایم حرفهای ناگفته ام را بخوانی اگر امروز را با من بمانی من تمام روزها ولحظه هایم را با تو خواهم ماند اما افسوس که یادی از من و دلتنگی هایم نمی کنی .می دانستم روز ی خواهی رفت و به پشت سرت نیز نگاه نخواهی کرد .اما بی بهانه رفتنت را هرگز باور نداشتم .تو بی بهانه و و بی خداحافظی رفتی و من هنوز در خاطرات با تو بودن دست و پا می زنم .برای این غریق دست و پا بسته اندیشه ای کن .که بی تو لحظه هایم تاریکتر از شبهای بی مهتاب و ستاره است . به سادگی آب شدن برفها وجودم از دوریت آب شد .به سادگی ریختن برگهای زرد پاییزی تمام ارزوهایم پژمردند و مردند و اشکهایم جاری شد .به سادگی کوچ پرستوهای مهاجر از کنارم رفتی و به سادگی شکستن نوک مداد کودکی ام قلبم را شکستی .



















| Design |



