
صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

مرده ام
مثل کسی که دستها و پاهاش
از تنش بیرون مانده
و تا صبح یخ زده
من از وقتی شبها
آغوشت را به خودم نمی پیچم
مرده ام ...

بی آنکه بدانی حرف زدهای
بیآنکه بدانی زنده بودهای
بیآنکه بدانی مُردهای
ساعت را بپرس کمکت میکند
از هوا حرف بزن کمکت میکند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را
سریع! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلاً رنگها مثلاً رنگ زرد
سبز، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصلها را، مثلاً برف
سریع باش، سریع
چیزی برای بودنت پیدا کن، دُور بردار
ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعاً
به مرگت
عادت کردهای

دستت را بگذار
روی پیشانیام
انگار دست تو دست من باشد
از زندگیم دفاع کن
با سنگ و چاقو
انگار زندگی تو زندگی من باشد
عاشقم باش
پرشور و دیوانه وار
انگار قلب من قلب تو باشد...

گاهی بیارتباط با همهی حرفها و همهچیز،
میخواهم بنویسم، برای هر چه دوستش دارم:
"چرا اینقدر دوری؟"

جــای خلـــوتـــی میخــواهــــــم،
و صــدای او را کــه
دائــــــم بگــوید:
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم..

با دستی لرزان گوشی را برداشت
چهار شماره آخر را در صفحه تماس گوشی وارد کرد
اسمش را به دلیل علاقه زیادی که به آهنگ چکاوک داریوش داشت
چکاوک ذخیره کرده بود
..
دکمه تماس را لمس کرد
بوق اول نه دوم گوشی را برداشت
بدون مقدمه به چکاوک گفت
اینار من
من گریه نمیکنم نرو
آه نمیکشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمیکنم ببین
چکاوک ساکت ماند
خودش فهمید
که چکاوک، شقایق شده است
لکه سیاهی که در قلبش نشانده نبض عشق را از او گرفته است
دلش میخواست برای چکاوک
یک دل سیر گریه کند
آه بلند بکشد
از همه چیز حرف بزند
و بغضش به انفجار برسد...

در زیـــر سیـگــاری
زیــــر خـــاکـــــــــستر تمـــام سیـگــارهــا
ریههــای مـــــــردی دفـــن شــــد
که روزی دَم از عشـــق مــــیزد...

چنــد آغــــوش بیشتــــر
تـا بهـــار باقـــی نمـانـــده استــــــــ
مـــرا به سینــه اتــــــــ بفشــــار
بـــدون آغـــوش تــــو
زمستــان به پــایــان نمــی رســـد....

از من که گذشت
اما بیا آرام کنارم دراز بکش
تا لااقل «شب» کمی بخوابد!
نمیدانی ،
شب چقدر پا به پای انتظارِ من بیدار نشسته است!

مــوهــایتـــــــ را ببنـــد
ایــن فـــصل
به بـادهـــایـش معـــروفــــــــ استــــــــــ
دل مــن
به هــــوایــی شــــدن

چه زیباست
بی قیدوشرط
عشق بورزیم
بی قصدوغرض
حرف بزنیم
بی دلیل ببخشیم
و ازهمه مهمتر
بی توقع
به تمام موجودات محبت کنیم...

پـیــش بـیــــــا!
ایــن روزهـــا بـیـشـتـــــر از همیشــه
بـه ایــن پیشــامـــــد نیــــاز دارم ...

ﻣـــﻦ
ﻟـــــــــﺎﯼ
ﮐﺘـــــــــــﺎﺏ
ﺯﻧـــــــــــــבﮔﯽ
ﻣــــاﻧــــــــــבﻩ ﺍﻡ!!!
ﻻﯼ ﻓــﺼﻠﯽ ﺑــــבﺧـﻂ ﻭ ﺗﻠﺦ
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ:
« ﺗﺤـــــمــــل »

چــــرخ زنــان مانند یکــــ روح
اسیـــر فضـــای بیکـــرانـــی شــده ام...
که بایــد بــی تـــو به زندگـــی ادامـه دهــــــــــم...!!!

میلیونها،میلیون سایه
روزها در هم میپیچند
گره میخورند و هم دیگر را بغل میکنند
گاهی آنچنان در هم محو می شوند
که نمی شود تشخیصشان داد
سایه ها اجتماعی ترند
و به عشق اولین نگاه
ایمان دارند...

تا جایی که به یاد دارم ...
جمعه ای نبود که نوشته شود
" عجب جمعه ای " ...!
همیشه جمعه ها با درد گذشت ،
بد گذشت ،
یا جمعه هایی بودند که
هیچوقت نگذشت...!
هیچوقت...