شکیبایی: سلام.

رایگان: سلام دیونه ی حسین.

شکیبایی: دیشب کربلایی شدم.

رایگان : خوب چی شد؟

شکیبایی: انگار آقا رو دیدم. خواستم بگم، ولی نشد. خواستم بگم اسیر بودم، دیدم همه ی اهل بیتش به اسارت رفتن. خواستم بگم جهاد کردم، دیدم جهاد من کجا؟ جهاد حسین کجا؟. خواستم بگم بچه ام، دیدم دستم خالیه. با دست خالی چیکار میتونستم بکنم؟ 

(دست های خالی/ ابولقاسم طالبی)


سلام. خوب امروز روز 6 محرم و ما یکسال دیگه این توفیق و پیدا کردیم که حسین بن علی رو بشناسیم من نمیدونم میرید هیئت یا نمیرید گریه میکنید یا نمیکنید یا شادید ولی اینو میدونم که تو این محرم هم مثل همه ی سال زندگی کنید فقط با این تفاوت که انسان باشید . باور کنید امام حسین(ع) هم برای همین جهاد کرد.


حدیث عشق تو دیوانه کرده عالم را

به خون نشانده دله دودمان آدم را


غم تو موهبت کبریا است در دل من

نمیدهم به سرور بهشت این غم را


غبار ماتم تو آبرو به من بخشید

به عالمی ندهم این غبار ماتم را


به نیم قطره ی اشک محبتت ندهم

اگر دهند به دستم تمام عالم را


اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم

هزار بار بمیرم نبینم آن دم را


e-z

e-

f-a

اینجا که شعر هیچ غلطی نمی کند...

:بهم بگو ببینم بردار کوچولو... تا حالا کسی رو کشتی؟

-نه.

: تا حالا دیدی کسی تو میدون جنگ بمیره؟

-نه.

-: من کشتم ، من شنیدم که دارن میمیرن و مرگشون رو هم دیدم. هیچ افتخاری هم نداره و اصلا هم شاعرانه نیست. تو میگی حاضری برای عشق بمیری، اما نه راجع به مردن میدونی نه راجع به عشق!

(تروی/ولفگانگ پترسن)


سلام الان که دارم این مطلب و برای شما مینویسم توی یه کافی نت تو شهر همدانم ساعت دقیقا 16:45 دقیقه است ولی هوا به شدت گرفته و انگار ساعت 7 شبه. بدجوری دلم گرفته البته بیشتر دلم تنگ شده من الان به شدت مامانم و  میخوام و خونمونو ولی خوبیه اینجا ینه که سرده و من سرما رو دوست دارم.

بچه الان حدودا 2 ساله که از اون روابط و عشق قبلی من میگذره رابطه ای که اصلا ابتدا و پایان خوبی نداشت حداقل برای من ولی من این 1 ساله به شدت سعی کردم فراموش کنم همه ی تلخی ها رو ولی ... ولی هنوزم شب ها خوابشو میبینم و تو لحظه ای که فکر میکنم دیگه نیستش دوباره همه چی رو به یاد من میاره... خیلی تلخه پس خواهشا به مننگید تلخ نباش.

(یک چراغ خاموش است ، یک چراغ روشن نیست /

کوچه ای که تاریک است، جای شعر گفتن نیست

هردو پوچ میمانیم ، هر دو پوچ میمیریم/

من که عاشق او بود ، او که عاشق من نیست)

خوب مسئله دوم اینه که من دوباره احساساتم داره ملتهب میشه و عشق لعنتی دوباره داره سراغم میاد من میترسم. به قول زنده یاد حسین پناهی که میگفت: من عشق را دوست دارم ولی از زن ها میترسم.

نمیخوام اشتباهات گذشته تکرار شه نمیدونم طرف اصلا علاقه ای به من داره یا نه ولی من کم کم دارم برای دومین بار از عشق شکست میخورم و این قضیه رو تلخ تر میکنه امیدوارم این بار با هم ببازیم و نه تنها.

( از بچه ای که در رحمت زار میزند، از گرگ خسته ی مستتر میان تنم

از بوی خشم زنی مثل تو ، تا نا امیدی من از مرد بودنم)

e-z

e-

f-a

بعد از ، بعد از تو

میدونی برتری تو نسبت به من چیه؟ اینه که چیزایی که من میدونم تو نمیدونی...

(چند مرد خوب/ رینر)


میدونی خیلی سخته ...شایدم خیلی دردناکه ، که یه روز چشاتو باز کنی و ببینی باختی اون چیزی رو که فکر می کردی یک عمر که بردی!

تو این دنیا اگه یه کلمه باشه که بتونه منو به حالت انزجار برسونه خیانت. اگه یه کلمه باشه که بتونه دنیایی رو که یک عمر ساختی تو یه شب خراب کنه خیانت. و فقط یه کلمه است که قدرت اینو داره که عشق و به نفرت تبدیل کنه و اون خیانت.

دیگه خسته شدم از این حرفا که بهم میگید با دید بهتری به زندگی نگاه کن کدوم دید بهتر اصلا مگه دید بهتری هم مونده من که به هر طرف نگاه میکنم کثافت میبینم حتی به خودم....حتی به خودم.

نمیخوام بگید به آینده امید داشته باش آخه کدوم آینده ، آینده ای که گه تر از گذشته است.

اصلا میدونی چیه ما آفریده شده ایم برای درد کشیدن شاید یکی کم و یکی بیشتر ولی همه درد میکشیم ... درد میکشیم و درد تمام زندگیمونو پر کرده از رخوت از نفرت و از مرگ...مرگ و مرگ.

شاید تنها چیزی که تو این لحظه واقعا بتونه منو به زندگی برگردونه فراموشیه فراموشی فراموشی


دوچشم باز به یک سقف خالی از همه چیز/

فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت هماغوشیست

که بهترین هدیه ، واقعا فراموشیست...

-من مجبورم برم.

:من مجبورم بمونم.

-قصه ی زندگیه من همیشه اینطوری بوده!

:منم همینطور!

(ترمینال/ استیون اسپیلبرگ)


سلامی به بلندی کوه الوند.

دوستان بالاخره تکلیف دانشگاه و ثبت نام معلوم شد و همه ی استرس ها تمام . باید برم به همدان خوب خیلی دوست داشتم اگه میشد تهران بمونم ولی بعد از تهران دانشگاه بو علی سینا ی همدان هم خوب است رشته ی معماری این دانشگاه قبول شدم هم رشته ام را دوست دارم هم دانشگاه ام را. هرچند این رفتن برای من بهتر از ماندن است چون زندگی روزمره ی بی مزه ی من شاید دستخوش تغییر شود وشاید بهتر.

در آخر شعری برایتان دارم که دوست دارم بخوانید چون حال و روز این روزهای مرا به تصویر میکشد:


نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است /
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم/
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت/
به عشق بازی من با ادامه بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون /
به بچه ای که توام در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است /
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره /
به خوردن دمپایی بر آخرین حشره
به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام /
به دستهای تو در اخرین تشنج هام
به گریه کردن یک مرد آن ور گوشی /
به شعر خواندن تو درصبح بی هم آغوشی
به بوسه های تو در خواب احتمالی من/
به فیلم های ندیده به مبل خالی من
به لذت رویایت که بر تن کفی ام /
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام
به گریه در وسط شعرهایی از سعدی/
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به این همه که در سرم مدام شد /
قسم به من به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام /
دوباره برمیگردم به شهر لعنتی ام
به بحث علمی بی مزه ام در گوشت /
دوباره برمیگردم به امن آغوشت
به آخرین رویامان به قبل کابوست/
دوباره برمیگردم به اخرین بوست

تجربه معلم بی رحمیه. اول امتحان میگیره ، بعد درس میده.

( اره 4 اثر لین بوشمن )

سلام.

امروز یه شعر فوق العاد از مهدی موسوی خوندم که برای تولد شاهین نوشته خیلی گریه کردم و خیلی لذت بردم.


باز نشستی توو آخرین سیگار

با کتابات که اونور ِ تختن

مث یه گرگ پیر، غمگینی!

گوسفندا چقدر خوشبختن!

 

چیزایی هست که «تو» می فهمی

که به کابوس و عشق مرتبطه

بی صدا زوزه می کشی توو خودت

راستی ظاهرا تولدته!

 

توی تقویم یه علامت هست

روز پرداخت آخرین قبضه!

یه پلیس ایستاده اون پایین

رنگ خوابای ما هنوز سبزه

 

نسل ما رو فرشته ها کشتن

توو کتابای دینی و درسی

تو که می دونی آخرش هیچه

دیگه از هیچ چی نمی ترسی

 

رو لبت یه سرود غمگینه

توو چشات برق خشمه و الکل

نمی تونن تو رو بخوابونن

با دیازپام یا ترامادول

 

تو یه میدون توو غرب تهرانی

با یه رؤیای غیر قابل ذکر!

سهمت از روزگار ما اینه

فحش یک مشت لات و روشنفکر

 

از کجا اومدی؟ کجا می ری؟

کوچه هامون هنوز بن بستن

مطمئنّم یه روز می کُشنت

همینایی که عاشقت هستن!

 

کون لقّ کبوترای سفید

تو می میری اگه اسیر بشی

راستی ظاهرا تولدته

تا که یک سال دیگه پیر بشی...

تجربه معلم بی رحمیه. اول امتحان میگیره ، بعد درس میده.

( اره 4 اثر لین بوشمن )

سلام.

امروز یه شعر فوق العاد از مهدی موسوی خوندم که برای تولد شاهین نوشته خیلی گریه کردم و خیلی لذت بردم.


باز نشستی توو آخرین سیگار

با کتابات که اونور ِ تختن

مث یه گرگ پیر، غمگینی!

گوسفندا چقدر خوشبختن!

 

چیزایی هست که «تو» می فهمی

که به کابوس و عشق مرتبطه

بی صدا زوزه می کشی توو خودت

راستی ظاهرا تولدته!

 

توی تقویم یه علامت هست

روز پرداخت آخرین قبضه!

یه پلیس ایستاده اون پایین

رنگ خوابای ما هنوز سبزه

 

نسل ما رو فرشته ها کشتن

توو کتابای دینی و درسی

تو که می دونی آخرش هیچه

دیگه از هیچ چی نمی ترسی

 

رو لبت یه سرود غمگینه

توو چشات برق خشمه و الکل

نمی تونن تو رو بخوابونن

با دیازپام یا ترامادول

 

تو یه میدون توو غرب تهرانی

با یه رؤیای غیر قابل ذکر!

سهمت از روزگار ما اینه

فحش یک مشت لات و روشنفکر

 

از کجا اومدی؟ کجا می ری؟

کوچه هامون هنوز بن بستن

مطمئنّم یه روز می کُشنت

همینایی که عاشقت هستن!

 

کون لقّ کبوترای سفید

تو می میری اگه اسیر بشی

راستی ظاهرا تولدته

تا که یک سال دیگه پیر بشی...

سلام دیروز یه تیر تبلیغاتی از یک سریال ایرانی به نام شاهگوش دیدم وخیلی تاسف خوردم ... خیلی

تاسفم بیشتر شد وقتی بازیگر های این فیلم و کارگردان رو دیدم که همشونو دوست داشتم واین که این اشخاص 

 بیان برای فروش سریال یا هر قصد دیگه ای دست به مسخره کردن یه هنرمند بزنن کار خفت باریه.

و من این کار خفت بار و از محسن طنابنده انتظار نداشتم که توی این فیلم نقش یه خواننده رو داره که در

عروسی ها میخونه و وگریم طنابنده رو تماما شبیه آقای صدای ایران ابی در اوردن و قصد مسخره کردن اونو 

داشتن.



مهم نیست که شما ابی رو دوست داشته باشی یا نه مهم اینه که اگه  روزی هنر تیشه ی خودشو بزنه دیگه 

احساسی برای زندگی وجود نداره.

اگه شما هم برای هنر ارزش قائل میشید یا نه اگه فقط یک انسان هستید این مطلب و باذکر منبع در وبلاگتون 

بذارید شاید صدامون به گوششون رسید.

 


 قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد ...

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشاندیم.

راستی یه خواهش این چند وقته این اس ام اس هایی که درباره ی دکتر شریعتی میاد منو به حد مرگ آزار میده نکنید عزیزان بازیچه نشوید و با مفاخر کشور خودتون بازی نکنید که این عین نابودی خودمون هستش.

سلام.

قرار شد بعد از کنکور آپ کنم ولی الان تقریبا با یه 15 روز تاخیر آپ کردم.

اول از همه از کنکور بگم که نه خوب بود و نه بد فکر نکنم به خوبی تخمین رتبه ام بشم ولی خیلی هم ازون بدتر نمیشم.

دوم اینکه بالاخره به آرزوم رسیدم و تونستم تو کلاس های شعر دکتر مهدی موسوی ثبت نام کنم و دیروز هم اولین جلسه اونو شرکت کردم خیلی عالی بود.

خوب دیگه سومی ندارم فقط میتونم یک شعر از مهدی موسوی براتون بذارم:


قصه ام از کجا شروع شده؟ اوّل و آخرش مشخص نیست...

نیست یعنی که کاشکی بودم! هست یعنی که هست شد، پس نیست!

هست ِ در کوچه های پایینیم، جمع کبریت و پمپ بنزینیم

فکر کردیم و کرد و غمگینیم... واقعا خوش به حال ِ هر کس نیست

گوشه ی صفحه نقطه ای گیجم! مرگ، آن سوی کاغذ کاهی

هر دو ضلعم به هیچ محدود است، هیچ چی خارج از مثلث نیست

صبح ها با امید می خوانند! بچّه گنجشک ها نمی دانند

صحنه ی جنگ بمب و موشک هاست آسمانی که مال کرکس نیست

نه عذابی برای قهر رسید، نه خدایی به داد شهر رسید

آخرین مَرد، قبل مردن گفت: هیچ چی واقعا مقدّس نیست...

من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم /

خالیم از عشق و امید آرزوی تازه می خواهم.

( آهنگ جستجو/ اثر ابی)

سلام.

فردا همه چیز تموم میشه...

یعنی پایان 12 سال تحصیل...

فردا کنکور دارم.

12 سال که خوشی داشت غم داشت عشق داشت ونفرت هم داشت.

کنکور مساله عجیبیه چون زندگی کردن و بهت یاد میده.

وضعیتم بد نیست تخمین رتبم خیلی خوب شده تقریبا 1500 و امیدوارم.

امسال خیلی حاشیه داشتم که اگه بگم شاخ در میارید کلا سال کنکور سال حاشیه است.

و در آخر امیدوارم فردا با یه آپ عالی بیام .. بعد از کنکور.

و این هم آخرین شعر دوران دانش آموزیم:


امسال هم پیراهن خونی من مد بود/

امسال هم رویایمان آنچه نمیشد بود

امسال هم درد من و تو تست و کنکور بود/ 

امسال هم چقدر تلخ و چقدر خوب بود