مثل همیشه حرف زدم. همه اش دروغ بود 

ی پروژه رو شروع کردم. نمی‌دونم کی رفته چی گفته ک مدیر بالاسری ام از کارشناسم پرسیده جزییات کاری ک تو پروژه انجام میدادیم چی بوده و بهش گفته این پروژه رو جدی نگیره و براش وقت نذاره و جوری غیر مستقیم ب من هم حالی کنه که بیخیال شم 

عصبانی ام. عصبانی از اینکه این حرفا چرا ب خود من زده نشده؟ چون ی زنم رییسم نخواستن باهام حرف بزنه؟ و با مردی ک زیر دست من کار می‌کنه راحت تر بوده؟ اگر اعتراض و مشکلی بوده خوب چرا ب خ.د من نگفته؟ احساس پیچونده شدن خفنیدارم. 

عصبانی ام 

 دیگه دنیا واسه من تاریکه، زندگی کوره رهی باریکه، آخر قصه من نزدیکه. این منم از همه جا وامانده، از همه مردم دنیا مانده، خسته و بی کس و تنها مانده.

 

امشب از اداره ک زدم بیرون مدام این شعر می‌پیچید تو گوشم و دلم مچاله ب دلار ۹ تومنی فکر کردم و عوارض خروج ۴۴۰ تومن و بلیط هفت هشت برابر شده. دیگه هیچ غلطی نمیشه کرد حتی دارو هم پیدا نمیشه و این یعنی من ب تو نمیرسم. ب این راحتی ها نمیرسم ب این زودیا نمیرسم. قلبم داره میترکه از ناراحتی 

از آبان ۹۵ که این ماشین دستمه تا حالا اینجوری نشده بود. تو سرعت کم و دنده عقب ی هو خاموش میشد. مطمین بودم ببرمش تعمیرگاه میخندن میگن کلاجو بگیر خاموش نمیکنی. تا این پنجشنبه ای دیگه دو دفعه وسط همت خاموش کرد و تا ی دقیقه روشن نشد. اصلا ماشین نفس نداشت و معلوم بود ی چیزیش شده. ب بابام زنگ زدم ک ماشین خاموش میشه تو سرعت کم گفت از کلاجشه ولی بیار میبرم نشون میدم. بردم خونه و دادم عسل ک ببره تعمیرگاه. برده بود و گفت دیاگ زده گفته مشکلی نداره بگید کلاجو درست بگیره ماشین خاموش نمیکنه. حتی من بعید میدونم دیاگ هم زده باشه. من امتحان داشتم ک حوصله اش سر رفت و رفت بیرون ک گفت ماشین خاموش شد همون جوری ک گفتی و برده بود تعمیرگاه و گفته استاپرش باید عوض شده و ی واشرش ک شل شده و سیصد تومن هم خرجشه

جامعه مرد سالار، مشکل ماشین رو از جنس گوینده اش تشخیص میده 

از صبح تو دیجیکالا می‌چرخیدم ک چندتا تیکه لازم رو سفارش بدم. همه چی ب شدت گرونه. من اینجا چ غلطی میکمم؟ چرا ۸۸ جمع نکردم برم؟ چرا اینقدر تنبلم؟ 

دارم کتاب پاییز فصل آخر است رو میخونم. چقدر کتاب بدیه. چقدر همه جاش هی خودتو مسکویه تو صورتت. دختره از دانشگاه های فرانسه پذیرش دکترا گرفته بهش ویزا نمیدادن. استرس گرفتم لامصب 

امروز تو دانشگاه یکی از بچه ها لنگون لنگون راه می‌رفت ازش پرسیدم چی شده گفت گلوله پینت بال بهم‌خورده. اطراف محل کارش چند نفری با مردم پینت بال بازی می‌کردن 

ی دوستی ک فرزند شهیده و مامانش پزشک ی بیمارستان اومد گفت تا الان هم از مامانش بیمه کم شده هم مالیات. زنگ زدم ب مسیولش ک چرا این کارو کردین میگه ایشون چ نوع همسری بودند؟ میگم چ ربطی داره؟ اصلا بگو مگه کلا چند نوع رابطه همسری داریم ک شما انتظار ی نوع خاصی داری؟ میگه بیا حظوری حرف بزنیم.

ب خدا دیوونه خونه است این مملکت 

ساعت ده شبه که میرسم خونه. دگمه آسانسور رو که میزنم با دختر همسایه طبقه چهار میاد تو پارکینگ سلامی میگم و شب بخیری. به طبقه چهارم ک میرسیم در حالی که پشتشو کرده به من شب بخیری میگه و میره . 

دوسال پیش از ترکیه برای دختراش لباس آورده بودم. دو روز پیش سر کلی مسائل مختلف از نوع رفتارش تا کارهای مختلف با هم دعوا کردیم. امروز با قهر اومده 120 لیر گذاشته رو میزم تشکر کرده و رفته.

من باید چی کار کنم؟

حداقل حرفامو زدم راحت شدم.

دیالوگ های ذهنی ام تموم شد