عصبانی ام. عصبانی از اینکه این حرفا چرا ب خود من زده نشده؟ چون ی زنم رییسم نخواستن باهام حرف بزنه؟ و با مردی ک زیر دست من کار میکنه راحت تر بوده؟ اگر اعتراض و مشکلی بوده خوب چرا ب خ.د من نگفته؟ احساس پیچونده شدن خفنیدارم.
عصبانی ام
امشب از اداره ک زدم بیرون مدام این شعر میپیچید تو گوشم و دلم مچاله ب دلار ۹ تومنی فکر کردم و عوارض خروج ۴۴۰ تومن و بلیط هفت هشت برابر شده. دیگه هیچ غلطی نمیشه کرد حتی دارو هم پیدا نمیشه و این یعنی من ب تو نمیرسم. ب این راحتی ها نمیرسم ب این زودیا نمیرسم. قلبم داره میترکه از ناراحتی
جامعه مرد سالار، مشکل ماشین رو از جنس گوینده اش تشخیص میده
دارم کتاب پاییز فصل آخر است رو میخونم. چقدر کتاب بدیه. چقدر همه جاش هی خودتو مسکویه تو صورتت. دختره از دانشگاه های فرانسه پذیرش دکترا گرفته بهش ویزا نمیدادن. استرس گرفتم لامصب
ب خدا دیوونه خونه است این مملکت
من باید چی کار کنم؟
دیالوگ های ذهنی ام تموم شد