یــــــــک روز ...
یــــــــک روز
به خودت می آیـــــی
آن روز می فهمـــــی خــــــودت را
به پـــــای کســـی کـــــه هیـــــچ وقــــت
پیـــــشت نبـــــــوده ، پیـــــر کــــردی …




مردم اینجا چقدر مهربانند ،
دیدند کفش ندارم ،
برایم پاپوش درست کردند

مــن در ایــن گـورســتــان ،
اوج ِ فــرسـودگــیِ خـود را طِـــی مـی کــنـمـ ..
مهــم نیــست کــہ جســمـم ،
زیــر خــآکـ نبــاشــد ،
وقــتـــی روحـَـم در کوهــی از گـَـرد و غـبــار ِ دِلتنـگـی
هــر روزمتلاشی می شود


دلم را تهدید کرده ام که اگر
یکـــبار دیگربهانه ات را بگیرد
میدهم دوبــاره
بسوزانیـــش...

یکــم آروم شــم ....
این روزهــا به تـــو ....
نــه !
بـه حـیف شـدن همـه روزگـارم کـه در انتظـارت سپـری شــد ...
" فکـر مـیکنـم ... "

خیـالی نیـست ...
بگـذار دیگـران هـرچـه میخواهنـد بگوینـد ...
من ترکـت نخواهـم کـرد ...
" تــا تــُـو نـخــواهــی ... "



خواهر عزیزم تولدت مبارکـــــــــــــ

بریم سراغ کیک تولد
عزیزم شمعا رو فوت کن ایشالله 100 سال زنده باشی
1
2
3
فوووووووووت
فووووووووووووووووووووت
فووووووووووووووووووووووووووووووت

خوب مهمونای عزیز از خودتون پذیرایی کنین
بفرمایین شاممممممممم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اینم کادووووووو![]()

این گلهای زیبا رو تقدیم میکنم به شما دوستای خوبم![]()

+ افسانه جون بابت کارتا ممنووووووووووون


خدایــا یک مرگ بدهکارم و هزار آرزو طلبکار...
خسته ام...
یا طلـبم را بده یا طلبت را بگیر....!!!

خدایا
اجازه هست ناصبوری کنم؟
به بزرگیت قسم از صبوری خسته ام...
از فریادهایی كه در گلویم خفه ماند و میماند...
از اشك هایی كه شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستید

دنبـــال ویلچـرم واسـه روزگــار ...!
ظاهــرا پایـى واسـه راه اومـدن با مـن نداره ...

بــه فکـر نوازش دستهـای منـی ...!
بـی آنکـه بــدانــی...
دلــم است کــه تنها مــانده...
دست هــایــم دوتــاینــد...!

هرز گاهی که به آیینه خوب نگاه میکنم
انگار که ماه هاست مرده ام بدون او ...

روزهای بارانی را دوست دارم ...
معلوم نمیشود منتظر تاکسی هستی...
یا آواره ی خیابان ها ...
بخار هوا مال سرماست یا آه کشیدنت ...
روی گونه ات اشک است یا دانه های باران ...

بعضی وقتا سکوت میکنی چون آنقدر رنجیده ای که نمیخواهی حرفی بزنی ...
بعضی وقتها سکوت میکنی چون واقعا حرفی واسه گفتن نداری ...
گاه سکوت یه اعتراضه ... گاهی هم یه انتظار ...
اما بیشتر سکوت واسه اینه که ...
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه ...

آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد...
کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است
چندیست تــابـــلو زده ام
کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید...
نـــه بـــرای دل شکسته ام
بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد...

بیــن آدمــایی بـاشی ؛که میگن دوستت دارن !
ولــی ....
کــنار دلتنگـیات نیـستن ... !!!

روشن میکنم سیگاری دیگر تا شاید غمی را بسوزانم ...
شاید این قلب بیمارم سبکتر شود ...
شاید زندگی رنگ دیگری بگیرد ...
شاید...

خدایــا میشه سرمو بذارم رو پاهات چشامو میبندم ...
تــو دستتو بکـشی رو موهـام من آروم بخــوابم ...
فقــط یه چیز بگــم تا خوابم نبرده ...
خیلی خستــه ام ... بیـدارم نکن ...

يه وقــــتايي که : دلــت گــــرفته بغــض داري ...
آروم نـيستي دلــت بـــراش تـنگ شـده ...
حــــوصله هـيـچـکسو نــــداري ...
بـه يــاد لحظه اي بيفت کـه...
اون هــمه ي بي قــــراري هــاي تــــو رو ديــــــد ...
امـــــــا.... چـشمـاشـو بست و رفــت!!!!

میگـن : خـدا آدمایی رو که خیلی دوست داره زیاد امتحان میکنـه !!
اینطور که مـن حساب کردم...
حس میکنم خـــدا " دیوونه ی " منـه... !!!

به پای خوب بودنـم نگـذار...
روزگار با ضربه هایش مــرا لال کـرده است ...
فقــط گه گــداری لبخنــد میزنـم...
تا بداند هنــوز هم برای ضربه هایش مقــاومم ...

لبخنــد بزن ...
عکـاس مدام این جمله رو تکــرار میکنه ...
اصلا براش مهــم نیست کــه ...
در وجــودت حتی ...
یه بهــانه برای شادمانی نـداری ...

همیشـه به درد دل این و آن گـوش میدهم...ولی هیچکس به دردهای دل مـن توجهی ندارد .
همیشـه سنگ صبـور دیگـران بـودم ... امـا هیچکس سنگ صبـور مـن نشـد .
همیشـه دیگـران را میخنـدانـدم ... ولـی هیچکـس از گـریه های پنهـانی مـن خبـر نـدارد .
هـرگـز نخـواستـم بگـذارم کسـی گریه کنـد ...ولـی هیچکـس حتـی از مـن نپرسیـد چـرا گریه میکنـم .
همیشـه دیگـران را بـه زندگـی امیـدوار کـرده ام ...همیشـه گل امیـد را به این و آن هدیه کـرده ام .
امـا کسـی نفهمیـد کـه مـن خـود به زندگـی امیـدی نـدارم ...

هیچ انتظاری ازکسی ندارم...
هیچی برایم مهم نیست...
این نشان دهنده قدرت من نیست!
مسئله ، خستگی از اعتمادهای شکسته است ...

روزی می رسد که در خیال خود...
جای خالی ام را حِــس کنی...
دَر دِلَــت با بغــض بگویی...
" ڪاش اینجابود "
اما من دیگر...
بـه خوابت هم نِمی آیم!!

خدایا دیدی ...
کلی باران فرستادی ...
تا این لکه ها را از دلم بشویی ...
من که گفته بودم لکه نیست ....
زخم است زخم ....

تنهــایـم ...
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...
خستــه ام ...
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز...
ولــی رازی نـدارم...
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را "خیلــی" دوست ندارم...

می خندم تظاهر به شادی میکنم...
حرف میزنم مثله همه...اما... خیلی وقت است مرده ام...
خیلی وقت است دلم میخواهد روزه سکوت بگیرم...
دلم میخواهد ببارم... و کسی نپرسد چرا...
توچه میفهمی... این روزها ادای زنده ها را درمیارم ...

نه نمیدانی...
هیچکس نمیداند...
پشت این چهره آرام در دلم چه میگذرد...
نمیدانی کسی نمیداند...
این آرامش ظاهر و این دل ناآرام...
چقدر خسته ام میکند ...

دراین شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه
بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم وبیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار

از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو
دردش متفاوت باشدویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند...

این روزها به هرکی پر و بال بدی به جای اینکه
باهات پرواز کنه ، واست دم در میاره …

آنقـــدر دلـم را شکسته انــد
کـه تمام راه هـای منتهی بـــه دل خـراب شـده است
چندیست تــابلو زده ام
کارگران مشغول کارنـد آهسته بـرانید
نـــه بـــرای دل شکسته ام
بـرای شما کـه از زخـم دلـم زخــم بـر نـدارید

خدايا ،
به جان خودَت سيراب شدم ،
بس است ؛آرامش زندگي را باز گردان .
من .... هيجان .... نمي خواهم !

خدايا دقيقا داري با زندگي من چكار
ميكني ؟ بگو شايد بتونم كمكت كنم!!!

ما گذشتیم و گذشت
آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای به حال دگران



غرورم را از سر راه نیاوردم که آن را راحت بشکنی!
بدان اگه غرورم بشکند با خرده های آن
شاهرگ زندگی تو را نیز خواهم زد ...

اگر ميبيــــنی هنــــوز تنهــــام !
بخــــاطر عشــــق تـــو نيســت...
مـــن فقــــط ميتــــرسم
ميتــــرسم همــه مثـــل تـــو بـــاشنـــد ...


به تاوان دل شکسته ام
هزاران دل خواهم شکست
گناهش بپای دلی که دل مرا شکست



باران نیا......
لطفأ نیا.....
من که همیشه خیسم ازدرد قلب شکسته ام....
تو دیگر خیسترم نکن ...

خدایا قیامتت را برپا کن تو
اگه خسته نیستی
من عجیب خسته ام

اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو بهم می زنم
گریه که سهله، زیر چتر شونش
تا آخره دنیا قدم می زنم

تنهـاییم را بـه گردن هیـچکس نمـــی انــدازم
گـردن هیچکس تـاب ایــن هـــمه سنگیـــــنی را نـــدارد ...
سلام دوستای گل خودم خوبین ؟؟![]()
365 روز از ساخته شدن وبم گذشت![]()
چه زود باورم نمیشه !!![]()

به به کیکم که آوردن ![]()
بفرمایین از خودتون پذیرایی کنین ![]()

حالا نوبت فوت کردن شمعاست ![]()
فوووووووووت
فوووووووووووووووت
فووووووووووووووووووووووت

اینم از کـــادو هـــا
این گلهای زیبا رو تقدیم میکنم به شما دوستای خوبم ![]()


می خواهم عوض شوم ! چرا باید دلتنگ باشم ؟
تو باید دلتنگ شوی
می خواهم آن سیب قرمز بالای درخت باشم
در دورترین نقطه ... دقت کن
رسیدن به من آسان نیست , اگر همتش را نداری
به درخت آسیب نرسان
به همان سیب های کرم خورده روی زمین قانع باش ...

از بــــدرقه کردن خسته امـــ
دلمـــــــــــــ استقبال می خواهد
یکی "بیاید" لطفـــــا .....!



گــاهی دِلَـم مــیـخـواد یـکـی اَزَم اِجـازِه بـــخـواد ؛
کِـه بـیـاد تـو تَـنهـایـیـم ....
وَ مَــن اِجـازه نَـدَم ! وَ اون بــی تَـفـاوُت بـه مُـــخــالِـفَــتَـم
بـیـاد و آروم بَـغَـلَــم کُــنِــه و بــگـه :
مَــگِــه مَـن مُــردَم کِـــه تَـــنـــهـــا بــمـــونـــی ... !!!

به سرنوشت گفتم با آنکه با احــــساسم بــــازی کرد چــــه کنم ؟
انگشت بر لبــــانم گذاشت گفت صبور باش ، بسپــــــارش به مـــــا
که هیچ احــــدی از سرنوشتش خبـــــری ندارد ... :

سکوت
ودیگر هیچ نمیگویم ...
که این بزرگترین اعتراض دل من است
به تو ...
سکوت را دوست دارم
به خاطر ابهت بی پایانش

رد پاهایم را پاک می کنم
به کسی نگویید
من روزی در این دنیا بودم.
خدایا
می شود استعـــــفا دهم؟!
کم آورده ام ...!

فانوس من شکسته عمریه بغض سنگین
راه گلومو بسته از شب به شب رسیدم
از کوچه ها به پرواز
آی آدمای سرخوش جای برای من هست؟؟




محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم
آنچه را که اسمش غرور گذاشته ام
برایت به زمین بکوبم...
احساس من قیمتی داشت
که تو برای پرداخت آن فقیر بودی...
خودم را به شادیِ تو فروختم
و
حواسم نبود که حواست به بهایِ من نیست ...
حال ، خیالت را می فروشم تا خودم را پس بگیرم .

همیشــــه دلتنگی
به خاطر نبـــــــودن شخصی نیست
گاه به علت حضور کسی در کنارت استـــــــ
که حواسش
به تــــــــو نیستــــــــ

دیگر اشکهایم را نخواهی دید
نه التـــمـاس هـــایم را
و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را…
به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی
درخـتـی از غــــرور کـاشـتم…
هــــــ
دلمــ شکستــ
خودمــ شــکستــه هآشــو جمع کــردمــ
تآ کســـــی منتــ دستــ زخمـــیشو ســرمــ نذآرهــ ...
گاهی حجم دلتنگیهایم آنقدر زیاد میشود . . .


خدا جونم دلم بد جور گرفته
تو بدون تو شاهد باش دلم از آدمات گرفته
از این زمین گرفته
از ظلمشون
از بی وفایی شون
از دروغاشون
خدایا اومدم در خونت
میگن اونقدر در بزن تا کسی در رو باز کنه
خدایا امشب اومدم پیشت
پشت درت
با یه دله شکسته
از آدمات
خدایا امشب منو تو آغوشت بپذیر
میگن آغوشت ...
خدایا خیلی به اغوشت نیاز دارم
خدا جونم...

میگی خستت کردم میگی می خوای دور شی
باشه عشقم رد شو نمی خوام مجبور شی
میگی بی من خوبی قلبمو می کوبی
برو تا راحت شی حالا که آشوبی
عاشقی زوری نیست ، دوست داشتن که مجبوری نیست
حالا که میخوای بری رسمش اینجوری نیست
از وفاداری دنیا این شده حاصل من
بهونه هات خیلی کمه تو هم یکی مثل همه
این گذشتن از وجودم یادگار عشقمه

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم...
خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من
میخندد...
خسته شدم بس که تنها دویدم...
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...
می خواهم با تو گریه کنم ...
خسته شدم بس که تنها گریه کردم...
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...
خسته شدم بس که تنها ایستادم...
خسته شدم میخواهم در آغوش گرمت آرام بگیرم .
سخت ترین دو راهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.
و گاهی آن قدر منتظر میمانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش میکردی

گاهی وقتش نمیرسد!!
گاهی از صبر خسته می شوی!!
گاه منتظری
که بیاید!!
گاهی رابطه ها شکل عوض میکنند!!
یا در گذشته!! یا در آینده!!
چه فرقی میکند؟!!!
بیچاره حالمان که مدام خراب دیروز و فردا میشود...

امشب برای گریه ام یک شانه می خواهم که نیست
دراین خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیســـت
درغربــت چشمـــــــان تــــو تـــنهاییـــــم اواره شـــد
در وصف این نامردمان یک واژه می خواهم که نیست

آموخته ام که وابسته نباید شد...
نه به هیچ کسی
و نه به هیچ رابطه ای...
و این نشدنی ترین اصلی ست که تا به حال آموخته ام
نمیخوام به گذشته برگردم
بلکه میخوام از همین الان
یه شروع تازه تو دفتر زندگیم ثبت کنم
و خوشحالـ ــ ـ ــ ـــ ــ ــــم

لحـ ـظات زنـدگی ِ آدم
زمـانی است
که خـ ـواب او را ببیـنی
وقتـ ـی از خواب می پـ ـری،
در آغـ ـوش دیـ ـگری باشـ ـی!
یکی باش برای یک نفر ،
نه تصویری مبهم در خاطره صدها نفر...

واسه ي سوختن در عشق آماده ام ،
اما هر چه گشتم اصل عشقي نديدم.
خُداوَندا ، اَز عِشق اِمروزمان چیزی بَرای فَردا کِنار
بُگذار... نِگاهی ، یادئ ، تَصویری ، خاطِره ائ ...
بَرای آن هِنگام که فـَراموش خواهـیم کَرد که روزی
چـــِـــقـَـــدر عــــاشـِــــــــق بـــودیـــــم ...
زِنـدگـي زیـبـاسـت ، زِشـتـي هـائ آن تـَقـصـیـر مـاسـت .
دَر مَـسـیـرَش هَـر چـه نــا زیـبـاسـت آن تـَــدبـیـر مـاسـت .
زِنــدِگـي آبـــــــِـــ رَوانـي ایـسـت ، رَوانـــــــ مـي گُــذَرَد .
آنـچـِه تَـــقـــدیــــر مَـن و تـوسـت ، هَـــمــــان مـي گُــذَرَد .


به آغوش تو محتاجم
به دریایی که آرومه
و هر شب خواب می بینم
سرت تا صبح رو زانومه
نمی خوام عاشقت باشم
و یا وابسته ی چشمات
ولی لبریز از دردم
و دستای تو دارومه...
خدایا شاهدی امشب
همه ترس من از اینه
که حکم شاه دل اینه:
کسی که باخت، محکومه!
همین که میگم این حرفو
یه باره می پَرَم از خواب
منو می بوسی آرومو
می گی پرونده مختومه!
قصه ی تلخ سرنوشت...!
وقتي خداي آسمون بنده هاشو مي آفريد...
با قلم بلور مهر و محبت... با جوهر طلايي رنگ مي نوشت...
روي پيشوني همه... قصه خوب سرنوشت!
وقتي نوبتم رسيد...خدای آسمون دید... بلور نوك قلم شكست
كفتر نوك طلا از مرغ غم... يه پر گرفت...
نوشت رو پيشوني من... قصه ی تلخ سرنوشت...!

روزگارا كه چنين سخت به من ميگيري
باخبر باش كه پژمردن من آسان نيست!
گرچه دلگيرتر از ديروزم
گرچه فرداي غم انگيز مرا مي خواند
ليك باور دارم خوشي ها كم نيست
زندگي بايد كرد...
خزان بگذاشت وگل با بادهارفت چه آسان می شود از یاد رفت
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.
اندکی فکر کن ...

چشمانت را با نـــــ ـــــــگاه کسی اشنا کن
که زندگــــــ ــــــــ ــی را درک کرده باشه
سرت را روی شانـــــــــــ ـــ ــــــــه های کسی بگذار
که از صدای تپشهای قلبــــــ ـــــــت تو را بشناسه
آرامش نگاهـــ ــــت رو به قلبی پیوند بزن
که بی ریــــــ ــــاترین باشه
لبخندت را نـــــ ــــــثار کسی کن
که دل به زمــــ ین نداده باشه
رویایت رو با چهــــ ــــ ره ی کسی تصویر کن
که زیبایی را احســ ــــ اس کرده باشه
چشم به راه کــ ـــــــــــــ ـــــ ـــسی باش
که تو را انتـــــ ــــظار کشیده باشه
عاشـ ـــ ــــــــــــــــــــــ ــــــــق کسی باش
که تک تک ســـــ ـــ ـــــلولهای بدنش
تقدس عشــــ ــــــــق را درک کند
زندگی به من آموخت هیچکس شبیه حرفهایش نیست
وقـتـی کـسـی انـدازت نـیست..... دسـت بـه انـدازه ی خـودت نزن
بعضیا خیلی راحت نامردن ، به راحتیه گفتن : چیزی بین ما نبوده
چه رسم جالبی است،
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تنهایی و بیکـس و محتاج
دریا اولین عشق مرا بردیدنیا، سرنوشتم را به یاد آور
دریا، سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریبی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
دنیا دم به دم مرا تو آزردی
می روم شبها به ساحلها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا
می نویسم اوج غمها را
باقیست انتخاب كرد...
باید گذاشت و گذشت...
چشمها را بست و رفت...
دور شد از قضاوت های یكطرفه و قصه های
تكراری این موجودات دوپای مدعی احساس...
باید رفت به نقطه ای برای آرامش...
باید رفت ...
*تو ببخش!!! *


شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا
موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده , من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ...
وتمام شده...
روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که
میخواستیم برسیم و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای
روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم
برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که
باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ; دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی
کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما
یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون
فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره
میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
...و به خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا
همانند قبل افسوس بخوری و آن را بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :
"راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "



((با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی...
خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))
ادامه مطالب یاد تون نره