۹۵/۱۰/۱۰

سلامی دوباره به دوستان گلم

پنج شنبه شب

ساعت۳:۱۰ نصف شبه خوابم نمیبره گفتم ک یه پستی گذاشته باشم‌.

:

خیلی ترسناکه

وقتی آدمایی ک باهاشون

نزدیکی

یهو تبدیل به غریبه بشن...

 

یادگار می ماندf,b

تنهایی و رسوایی و

بی مهری و و آزار،

ای عشق 

ببین من چه کشیدم!

تو چه کردی؟؟F,B

بدون شرح

سلام؟؟

بعد از مدت ها برگشتم ب وبم....

ولی نمیدونم با چی شروع کنم...

یا اینکه چی بزارم...

گفتم ک اول سلامی کرده باشم

متن آهنگ سیاوش قمیشی (پوچ

متن آهنگ پوچ سیاوش قمیشی   میگی دلتنگ دستامی شبا سرده تموم لحظه ها دردن گلا زرده میگی دلتنگ مهتابی هوا ابره جدایی بعد من شب هاتو پر کرده ♫♫♫ ما رو خواب می کنه انگار صدای تیک تیک ساعت همه بغضای دلتنگی فراموش می کنیم راحت به هم بر می خوریم هر شب عجب دنیای کوچیکی چه زود گم می کنیم عجب بن بست تاریکی ♫♫♫ تو میدونی و من می دونم و خونه که این غربت همین امشب رو مهمونه صبح فردا دوباره هر دومون راضی از این تکرار بیهوده از این بازی پی خوشبختی می گردیم پی فردا میون کاغذ و آهن تک و تنها ♫♫♫ ما رو خواب می کنه انگار صدای تیک تیک ساعت همه بغضای دلتنگی فراموش می کنیم راحت  به هم بر می خوریم هر شب عجب دنیای کوچیکی چه زود گم می کنیم عجب بن بست تاریکی ♫♫♫ تو میدونی و من می دونم و خونه که این غربت همین امشب رو مهمونه صبح فردا دوباره هر دومون راضی از این تکرار بیهوده از این بازی پی خوشبختی می گردیم پی فردا میون کاغذ و آهن تک و تنها

متن آهنگ سیاوش قمیشی (پوچ

متن آهنگ پوچ سیاوش قمیشی   میگی دلتنگ دستامی شبا سرده تموم لحظه ها دردن گلا زرده میگی دلتنگ مهتابی هوا ابره جدایی بعد من شب هاتو پر کرده ♫♫♫ ما رو خواب می کنه انگار صدای تیک تیک ساعت همه بغضای دلتنگی فراموش می کنیم راحت به هم بر می خوریم هر شب عجب دنیای کوچیکی چه زود گم می کنیم عجب بن بست تاریکی ♫♫♫ تو میدونی و من می دونم و خونه که این غربت همین امشب رو مهمونه صبح فردا دوباره هر دومون راضی از این تکرار بیهوده از این بازی پی خوشبختی می گردیم پی فردا میون کاغذ و آهن تک و تنها ♫♫♫ ما رو خواب می کنه انگار صدای تیک تیک ساعت همه بغضای دلتنگی فراموش می کنیم راحت  به هم بر می خوریم هر شب عجب دنیای کوچیکی چه زود گم می کنیم عجب بن بست تاریکی ♫♫♫ تو میدونی و من می دونم و خونه که این غربت همین امشب رو مهمونه صبح فردا دوباره هر دومون راضی از این تکرار بیهوده از این بازی پی خوشبختی می گردیم پی فردا میون کاغذ و آهن تک و تنها

تسلیم و پذیرش

هنگامی که به آنچه هست تسلیم شوید
و به‌طور کامل حضور یابید
گذشته نیروی خود را از دست می‌دهد
آنگاه قلمروی وجود
که توسط ذهن پنهان شده بود
گشوده می‌شود.
ناگهان سکوتی عظیم و والا
در درون شما پدید می‌آید
احساس آرامش ژرف و بی‌انتها !
درون آن آرامش، نشاطی عظیم نهفته است.
و در درونی‌ترین بخش درون
آن مقدس، آن بی‌کران
_هم او که نمی‌توان به نامی خواندش_
نهان است
                              اکهارت تول/ برگردان فرناز فرود از کتاب «تمرین نیروی حال»

دل در گروی آنانی دارید که پا روی پا انداخته‌اند !


نامه‌ها را که به لطفِ لبت
به خیابان تشبیه می‌کردیم
حرف‌هایم عابران شتابانی می‌شدند
که تکلیفشان را کسی معلوم نکرده بود
و می‌رفتند ...
و می‌رفتند ...
و «رسیدن»
«گنگ واژه»ای بود
که حقیقت نداشت !

:::

هفت بار
هفت خان را
از اول به آخر
از آخر به اول
از وسط به وسط
آمده‌ام
شده‌ام
دویده‌ام
زمین خورده‌ام
و هنوز
تو و دیگر مردانِ عالم
دل در گروی آنانی دارید
که پا روی پا انداخته‌اند !
                                                                        مهدیه لطیفی

وقتی که تو نیستی من هم تنهاترین اتفاق بی‌دلیل زمینم !


وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد
مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه !
من فکر می‌کنم در غیاب تو
همه‌ی خانه‌های جهان خالی‌ست
همه‌ی پنجره‌ها بسته است
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق بی‌دلیل زمینم !
واقعا
وقتی که تو نیستی
من نمی‌دانم برای گم و گور شدن
به کدام جانب جهان بگریزم !

زمین از آمدن برف تازه خشنود است من از شلوغی بسیار ردّپا بیزار

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار ردّپا بیزار

قدم زدم! ریه‌هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه‌هایم شد از هوا بیزار

اگرچه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما زمن متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و ناامید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند/ از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هرکس که بریدیم، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضه‌ی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه‌ی یک باغ نچیدیم، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخن‌ها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

مستم و دانم که هستم من آی همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی ؟

باغ بود و دره چشم‌انداز پر مهتاب،
ذات‌ها با سایه‌های خود هم‌اندازه.
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من، بیدار و چشم عالمی در خواب.
نه صدایی جز صدای رازهای شب ،
و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک‌ها،
پاسداران حریم خفتگان باغ ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)
خاستم از جا
سوی جو رفتم، چه می‌آمد
آب.
یا نه، چه می‌رفت، هم زآنسانکه حافظ گفت، عمر تو.
با گروهی شرم و بی‌خویشی وضو کردم.
مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه‌ی پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک؛
و نگاهم رفته تا بس دور.
شبنم‌آجین سبزفرش باغ هم گسترده سجاده.
قبله‌گو هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت‌وگو شوریده‌ی مستی
مستم و دانم که هستم من
آی همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی ؟

تومور3

این روزها
اینگونه‌ام:
فرهادواره‌ای که تیشه خود را گم کرده است
آغاز انهدام چنین است
این‌گونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید :
یک جنگجو که نجنگید
اما… شکست خورد

ادامه نوشته

شب وهوس


در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

چشم‌هایت شکارم کردند

من دیگر
تفنگم را شسته و آویختم
چشم‌هایت
شکارم کردند
- آن دو گوزن سبز
آن‌ها زودتر از تمام شکارچیان شلیک می‌کنند -
بعد از این
پای تمام آتش‌ها
قصه تو را خواهم گفت.

یک لحظه است فرصتی که به ما داده‌اند پس بهتر است به جای تعارف شروع کنیم !

اصلا قرار نیست من سکوت کنم
تا جهان به احترام تو برخیزد
گوش جهان کر است خوشبختانه
ما حرف‌هایمان را
باید همین‌طورها
به هم بزنیم
وگرنه احترام جهان
کشک است
یک لحظه است
مثل پلک زدن زیر آتش رگبار
یک لحظه است
مثل احتلام ناقص یک سرباز
در پشت خاکریز دشمن
یک لحظه است
مثل برق نگاهت
در اولین دقیقه‌ی این شعر
یک لحظه است
فرصتی که به ما داده‌اند
پس بهتر است به جای تعارف
شروع کنیم !


نگفتم که بی‌تو باغ می‌میرد .

گفتم همیشه نیمکتی است
زیر یک درخت
و در سکوت عارفانه یک باغ
و نگفتم که بی‌تو باغ می‌میرد .

بادش داده باشد

مثل «داش آکل» که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد
مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد ـ

ـ بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی
بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست
بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد

مثل «دارا»یی که «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد
پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد

حال من؟؟؟: حالِ غرورِ شاعرِ فحلی که شاگردِ عزیزش
با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر به بادش داده باشد

شانه‌ام هم‌وزنِ نامِ خانه‌ام ویران و رنج آجین و زخمی است
مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد

شرمگاه مرده برمی‌خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز
پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد

حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است
مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده»یِ خودخوانده‌ای که
نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد

شک ندارم که تو برمی‌گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر
حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم‌پرور به بادش داده باشد

شانه یعنی مار؟ یا نه! مار یعنی شانه؟ تعبیر دقیقش ؟
شانه یعنی هرچه یک هم‌گریه با خنجر به بادش داده باشد

به امید دیدار با دیوار روبه‌رو

چه می‌شود کرد
دنیا همین خرابه بود
که به ما دادند
و ما به دست‌ خود خراب‌ترش کردیم
با هم نساختیم
هر یک خانه‌ای بنا کردیم
با دیوارها و دری
که پشت‌شان پنهان شدیم
و هرگاه دلتنگ می‌شدیم
در را باز می‌کردیم
به امید دیدار
با دیوار روبه‌رو

mm

                                                      من گاهی برای بیداریهای 

                                                      شبانه ام چراغی نمی افروزم

                                                      خیال تو مرا کافیست ( e )     

...

از کسانی که از من متنفرند ممنونم آنها مرا قوی تر می کنند...

از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم آنان قلب مرا بزرگتر می کنند...

از کسانی که مرا ترک میکنند ممنونم آنان به من می آموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست...

از کسانی که با من می مانند ممنونم آنان به مم معنای دوست را نشان میدهند...



♥...کوروش کبیر ...♥

" ديوار "

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم
آوار پریشانیست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه حیرانیست خود را به که بسپاریم
تشویش هزار آیا وسواس هزار اما
یک عمر نمی‌دیدم در خویش چه‌ها داریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی‌بریم ابریــم و نمی‌باریم

سروده هايي زيبا از حسين پناهي

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرك می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت ...
 

خیلی سخته

خیلی سخته بعدازچندسال تازه بفهمی که دوست داشتنش دروغ بوده ولی بازم بهت بگه دوستتدارم.خیلی سخته وقتی که می خوابی طعم واقعی مرگوبچشی ولی تاکه چشماتوبازمی کنی ببینی نمردی ویه روز دیگه روبایدباخاطره هاش شروع کنی.اون دیگه پیشت نیست ولی انگارهمه لحظه هاکنارت بوده.خیلی سخته بهت بگه دوستت دارم ولی نمیخوامت.خیلی سخته دلتوبشکنه توهم میتونستی دلشوبشکنی ولی این کار رو نکردی چون خیلی دوستش داشتی،حالا اون عشقش یه نفر دیگست تو واسش مهم نیستی اصلارسم قایم موشک زمونه اینه که توچشم میزاری ومن قایم میشم بعدتویکی دیگه روپیدامی کنی... عشق بزرگترین دروغ دنیا...

می توانم..

- بخشش را "بخش کن"... محبت را "پخش کن" ...

- غضب "پریشانی" است... نهایتش "پشیمانی" است ...

- "به طرف" گوش بده... "بی طرف" نظر بده ...

- شکیبایی... بر هر "دعوایی"، "دواست"...

- هر چه "بضاعتمان" کمتراست ... "قضاوتمان" بیشتر است...

- وقتی "عصبانی" هستم ... "لب به لبخند" نمی زنم!

- با "خویشتنداری" ... "خویشاوند داری" ...

- "بخشش" ... پاک کن "رنجش" ...

- به "خشم" ... "چشم" نگو ...

- در اینکه با هم "تفاوت داریم"...  با هم "تفاهم داریم"!؟

- موقع عصبانیت... "داد نزن" خود را  "باد بزن"!

- سوء تفاهم، "تیر خطایی" است... که از "گمان" رها می شود!

- انسان "خوشرو" ... گل "خوشبو" ست.

- "آتشنشان" باش ... "آتشفشان" نباش ...

- از دورویی "دوری" کنیم... جای "دوری" نمی رود!

- وقتی "دور هم" جمع نشدیم ... "دور از هم" منها شدیم!

- از "تنفر" ... "متنفرم" ...

- "می توانست" اینطور نباشد... "می توانم"  اینطور نباشم ...

چه ساده بودم که گمان میکردم

همه به دورم میگردند!

کسانی که دورم میزنند...

نمایش

این روزهایم به تظاهر میگذرد... تطاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیالی، به شادی، به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست... اما... چه سخت میکاهد از جانم این "نمایش" ...

برگرد

می گویم راضی ام به رضای خدا...!

اما

دروغ میگویم!

تو برگرد...

من خسته ام

زندگی انگار تمام صبرش را بخشیده است به من...

هر چه من صبوری میکنم او با بی صبری تمام هول میزند برای ضربه زدن...!

کمی خستگی در کن لعنتی!

خیالت راحت!

خستگی من به این زودی ها در نمیشود...

خـــدایـــا ...

آلـودگــیـ آدمـهـا از حـد هـشـدار گـذشـتـهـ !

دنـیـا را چـنـد روز تـعـطـیـلـ نــمــیــکــنــیــ؟

فراموشی

بهترین موفقیت زندگیم این بود که ...

با چشمهای خودم ببینم که چطور فراموشم میکنند!