چقدر نزدیک اند ان روز ها
اخر فراموش میشوم ....
از یاد ها از خاطرات از عشق ها از روز ها از شب ها
دیگر کسی حتی سراغی از من نخواهد گرفت...
انگار اصلا وجود نداشته ام..و می اید ان روز...
چقدر نزدیک اند ان روز ها
اخر فراموش میشوم ....
از یاد ها از خاطرات از عشق ها از روز ها از شب ها
دیگر کسی حتی سراغی از من نخواهد گرفت...
انگار اصلا وجود نداشته ام..و می اید ان روز...
چقدر نزدیک اند ان روز ها
آهسته بیا...
چیزی هم ننویس
نظر هم نگذار
همان که بخوانی بس است
همان که بدانم هستی بس است
من
هنوز هم
نمی خواهم
تو را
به دست خاطرات لعنتیآنقدر پیش این و آن از خوبیهایش گفتم که...
وقتی سراغش را میگیرند
شرم دارم بگویم
تنهام گذاشت و رفت
از یک جایی به بعد آلیس میشوی در عجایب سرزمینی
که جز خاطره پای هیچ عصایی به آنجا باز نمیشود.
از یک جایی به بعد به خودت که میآیی پر شدی از رفت و آمد رویاهای پابرهنهای
که اعتبارشان نسبت مستقیم دارد با آرزوهای خطور نکرده در سر واقعیت!
از یک جایی به بعد خارج از فهم جوانی و پیری خاطره در تو دلقکی میشود
که زورش دیگر به اتمام یک سیرک خندهدار نمیرسد..
از یک جایی به بعد شهر در خاطرات ذهنیات به گل مینشیند تا دست از عصا درازتر برگردی..
برگردی به خواب، به رویا، به هر چیزی که دیدنش از زندگی عینی، لذتبخشتر است.
از یک جایی به بعد فقط باید خوابید که تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است
و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد..

خودت گفتی نگاهت آشناست
خودت گفتی از هر دوری به من نزدیکتری
من گفتم همه ی وجودمی
باز گفتی
شک وتردید در تمام وجودم است
چیزی نگفتم
زیرا چیزی نداشتم جز سکوت
سکوتی که تمام وجودم
سخن ها بازگو میکرد
بانگاهم می گویم دوست دارم
باسکوتم میگویم دوست دارم
با زبان بی زبانی می گویم
دیوانه وار می پرستمت بعداز خدا
تا با دیدن هر هرزه ای
به خود نگویم اگر مثل این بودم
او نمی رفت...
من باختم به خود باختم به فرشته های ادم نما!باختم به شاهزاده های سنگی...
و حال در گوشه اتاق تنهاییم حماقت هایم را می شمارم...
دلمو از خودشو دلش روند، گذشت یه روز به دیدنم اومد با یه
دسته گل با یه نگاهی مهربونتر نگاهی که سالها ازم دریغیش
میکردگفت:عاشقمه، دوستم داره ودلش برام تنگ شده
گریه کرد،من فقط نگاهش میکردم چون کاری ازدستم
برنمیومد،رفت ومنو تنها گذاشت فقط قبل رفتنش قبرم از
اشکش خیس شده بود...