game overrrr

سلاممم بر همه رفقا

دیگه رفتنیم باشه نوبت رفتن ما هم رسید

شتریه که در خونه هر  خــ... نه ببخچید ...کسی میشینه

والا حرفی ندارم دیگه

دوستان عزیز

این پستو میزارم که همتون بدونید

من ۲۲این ماه جشن نامزدیمه

ازهمنجا از همه تووون دعوت میکنم که تشریف بیارید

از ساعت۹الی۲۲ به صرف همه چی.وهی چی.

طشریف بیاریدددد خوشجهال میشم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

 

فقط...

داشتید میومدید سر راه هم ی نامـــزدم واسه من بیارید.

با تچکر.

 

 

بی مزه هم خودتی

ولی خب ... ما کنکوووری هستیم.... مث چیییی باید درس بخونیم تا اونجاکه خل بشیم ایشاله.

ازاونجاییکه تابستون کنکوووو داریم دیگه موندن در اینجا جایز نیست مراجع تقلید حرام اعلام

کردن برام به همین دلیل میرم گورمو گم کنم..

بهمین راحتیییییییییی........خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

خب...دوثثتون دارم...قد خودم

زیاد گریه زاری راه نندازید...فایده ای نداره

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مامانم اینا بلندکردن رفتن مسافرت...

ی هفته ست عین کوزت دارم زندگی میکنم.... بشورو وبصاب و کوفت کن درس هم روش....

اخه خدارو خوش میاد نه واقعن میاد؟؟؟؟

نمیگن یوخت دزد مزد بیاد عجببببببببببببببب..........

دیروزم که از رو کاشیا اشپزخونه همچین سر خوردم که۹۹تا استخونم شکست ینی من الان

اگه بمیرمممم هیچکی نمیفهمه

ی نقشه کشیدم

امروز زنگ میزنم بهشون...میگم بدوییییید که خونه اتیش گرفت خخخخخخخخخخخخ

چطور بید؟؟؟ خیلی خزه؟

والا مردیم از بس کارکردیم تازه اینجور هم که داره پیش میرم دیگه تا اینا برگردن من تجزیه شدم

 

.....................

 

دوستم تو واس اپ اینو بهم داده میگه.....چکار میکنی؟؟؟

ینی به نظر شما خونش حلال نیست؟

 

 

 

والا همش جلوچشمه

 

***

 

خب دیگه من شاید اینجا خیلی کمتراز قبل سربزنم...

به دوستای بامعرفتم ولی سرمیزنم

درکل خدافظ همگی

 

ادامه نوشته

ی سوال؟؟؟

 

 

 

ی سوال؟؟؟

این دخدرایی که میگن با هیشکی نبودن

چرا موقع دعوا میگن:

همتوووون مثل همید؟؟؟

ها...والاع

 

***

 


+دیشب وحتی داشتم ازسرکارمیومدم  خونه،دیدم تو اتوبان نوشته:

"ایمان نیاورده است کسی که شب سیر بخوابد ؛همسایه اش گرسنه باشد"

هیچی دیگه!!!

شبرفتم زنگ تمام واحدای ساختمونوزدم،پـــــــرسیدم کسی گـــــــــــــــرسنه نیست؟!اگه هست

 بگه چیزمیز بدم بخوره؟ :|

دو - سه تاواحد فوش دادن،بقیه گفتن ســــــیرن

یکی هم گفت بده عمت بخوره :|

 

خیـــــــــــــــــلی بی ادب شدن ملت،خیــــــــــــــلی:| ...!!!!

نمیفهمن که داشتم ایمانمو محکم میکردم.

 

 

 

 

ته آرزو...

 
گوشِـــــــه ی دِلهارو کِه بــِـــگَردی!

تهِ آروزیِ همه کَربُــَلاست...




***


امسال توهم مث من متولد مُحرم شدی....فقط با این فرق که دیگه امسال پایانه منو و  اغاز تو...


هرجـــای دنیایی دلم اونجاست....

تولدت مُ... 
 



عمقی نوشت:

خسته/ناراضی/دلتنگ/صبووور...

....

برمیگردم...

من ارگ بَمم،خشت به خشتم متلاشی...

 

 

 

من یه دخترم
اگه خودمو لوس نکنم
آگه باهات قهر نکنم و ناز نکنم
اگه وقتی چشات میچرخه از حسودی دیونه نشم
اگه از نظر دادنات خوشحال نشم
اگه به خاطر تو به خودم نرسم
اگه سر به سرت نذارم
اگه برات گریه نکنم
اگه وقتی پاستیل میبینم پیرهنتو نکشم
اگه لب و لوچه آویزون نکنم تا بغلم کنی
اگه بهت نگم آقامون
اگه برات مظلوم بازی درنیارم
اگه از سرو کولت نرم بالا
اگه برات عشوه نیام
اگه گوشتو نپیچونم و نگم تو فقط مال منی
اگه ناغافل دستاتو نگیرم
اگه وقتی کار بدی کردم با ترس بهت نگم
اگه لج بازی نکنم
اگه ...
اون موقع که تو دیگه دیوونم و عاشقم نمیشی!
تو عاشق اینی که من یه خانم کامل باشم  خانم تو!
اماااا ا!!!
تو پسری!
اگه برام غیرتی نشی
اگه روم حساس نباشی
اگه ته ریش نداشته باشی
اگه باهام مهربون نباشی
اگه بهم اخماے کوچولو نکنی
اگه وقتی شالم رفت عقب نگی اونو بکش جلو
اگه دستمو محکم نگیری
اگه نگی هرکاری کردی راست بگو تا ببخشمت
اگه سر به سرم نذاری
اگه قربون صدقم نری
اگه نگرانم نشی
اگه بهم نگی عروسک من
اگه نگی من مهمم که میگم خوبی
اگه...
اونوقت منم دیوونه و عاشق تو نمیشم تا اونکارا رو برات بکنم!
من تورو مرد میخوام!
مرد من!
پس بیا و مرد باش!
ابرو برندار!
دماغت رو عمل نکن!
لوس حرف نزن!
من و تو همون آدم و حواییم!
بیا جاهامونو عوض نکنیم!
من لطافت نگه میدارم تو صلابتت رو
تو نگاهت رو نگه دار منم نجابتم رو

من بهترین دختر واسه تو!
تو بهترین پسر واسه من
بیا سعی کنیم بهترین هم باشیم.....

 

***

 

این متنه از خودم نیست ولی جالبه...

مخاطب خاص: دیـــــوار

+این هفته ای که گذشت واقعن نفس گیر بود...این هفته ای که داره میاد صدبرابرش نفس گیر تره...

و همینطور هفته های بعدش...والی اخر... خدا بخیر کنه فقط

+ کی نفس بکشم؟

پــــــاسخ: وخت گلِ نی

 

+  اهم اهم ... اِم  ی زمانی خبرنگار بودم ی مصاحبه از ی نفر در مورد ی نفر دیگه گرفتم

البته دیگه تاریخ انقضاش داره باطل میشه...ولی خب برای خودم تجربه جالبی بود

شاید خیلیاتون خونده باشین ولی نمیدونستین که من بودم (+شادی جان منو حلال کن رفیق)

 و اینم لینکش(کلیک کنید)

 

+شبِ جمعه ست....الهم عجل لولیک الفرج....

 

***

- من...ارگ بمم،خشت ب خشتم متلاشــی!

 

 

 

سایلنت نباش انقدر...





....بازم سکوت و سکوت و.... نگاه!



+صدای سکوت بدجور آزارم میده...


_____________________________________________

مخاطبش خودمم...کسِ خاصی نیس...


نفرین مروارید سیــــــآه!

 

اهم اهم ...سلام

من ی دوستی دارم که مث خودم بامزه ست و مهربووووون ولی یخورده بی اعصابه

خیلیم مشهوره

دیروزم ناهار اومد خونمون،چون سرو وضعش یخورده جلبکی بود مامانم راش نداد تو خونه

معرفی میکنم: جک گنجیشکه،دوستای من/دوستای من،جک گنجیشکه

- جک به همتون سلام  میرسونه

اوممم فلا که درگیر ی پروژه ی مهم پیدا کردن مروارید سفیده (بعدازپروژه  مرواریدسیاه)،اینه که سرش شلوغه

کمتر بین رفقاش دیده میشه...ولی ازون بـــــــــا مراماست

اصن آشنایی ما هم به وسیله همین پروژه اخیر صورت گرفت.خو  من مروارید سفیدم دیگه

اصن بیخیال

بی جنبه ها

تقصیر منه دوستامو میام به شما معرفی میکنم....

ـ حسودا بیرون لطفا ... سریع موفقیتو ترک کنید....

 

 

<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<>>>>>>>>>>

 

مروارید مینوسد:

 

امشب خونه همسایه مون عروسی بود؛چون ما طبقه بالاییم راحت میشد داخل حیاط اونارو دید بزنی

ی اقایی اورده بودن بصورت زنده میزد و میخوند 

صداش شبیه صدای حسن اسماعیل پور بود اصن ی وضی

گفتم شاید از گویندگی دست شسته اومده تو فاز اینکارا الـــــــــله اعلم

بنده خدا انقد خوندو خوند و خوند ... از ساعت۶عصر تا ساعت۳شب...دیگه این اواخر صداش به حالت

خروسک داشت تمایل پیدا میکرد

والا صداش تو خونه ما انقد واضح و اینه میومد که انگار تو خونه ما عروسی بود نه اونا

 

+خب دیگه...

قول میدم کامنتای این چند پست اخیر رو بیام تایید کنم....خیلی زود....دروغ گو هم خودتی

 

 

 

این لینکو حتمن ببنید:

 

کلیــــــــک کنید!

 




_________________

+حسن اسماعیل پور چیست؟ به نوعی موجود با حال و شیطون از نوع گوینده اونم از نوع رادیو جوانش خطاب میشود. سوالی نیس دیگه؟؟؟؟!!!


+اهنگ وبم باحاله دوستش می دارم بسیار 

دردها همینجا در کمین نشسته اند....



برای مدتــــــــــی نخواهم بود....



ضدبرق گرفتگی=ضدجوگرفتگی!

 

+اگه توهم بخوای اذیت کنی جات تو یخـــچاله

ی روز انقد دنبالش گشتم...بعد یادم اومد تو فریزر گذاشته بودمش

شده بود ی تیکه قالب یخ

به قول مامانم...همون ی ذره ای هم که داشتم پرید

 

بگذریم...

پای نوشت:

در عرض سه- چاهار روز...هم برق گرفتم هم مسموم شدم هم سرما خوردم.....

زیادی اتیش میسوزونم...دیگه خودم از دست خودم خسته شدم

تازه دعوا گرا هم شدم  البته وحشی بودم....

دقیقا از پارسال که برق سه فاز خونه رو پروندم با اون انفجارای مهیب...دیگه خبری نبود تا دیشب که...

ایشالله باره سوم دیگه همنشین اسمونیا میشم

 

.....................................................................................................................

 

چندتا دروغ  شاخدار بگم و برم:

 

+از همتون متنفرم

+من فرد بسیار خرخون و زرنگی هستم

+من کنکور حتمن در میام

+من از زندگیم خعلییی راضیم

+.......

 

.... :)

 

برمیگردم کامنتاروهم تایید میکنم....فلا حوصله ندارم

ادامه نوشته

عشق ممنوع لطفا !

 

 

 

 

 

 

- سلام

علیک...

- میمیری بگی علیک سلام؟

تواینجوری فکرکن:)

- میشه باهم حرف بزنیم؟

نوچ

- چرا؟

نوچ

- باتوام میگم چرا؟؟؟

دلم نمیخواد

- ولی من دلم میخواد.

بمنچه

- چند سالته؟

نمیدونم

- اهل کجایی؟

نمیدونم

- دیوونه ای؟حتمن میخوای بگی نمیدونم:))

تواینجوری فکرکن

- عشق من میشی؟

نوچ

- چرا؟

خودم یکی دارم

- نه بابا،جدی؟

بله

- میشه بپرسم کیه؟

بله

- بله و بلا...بگودیگه؟

بی ادب

- خودتی

خودتی

- حوصلم سر رفت،نمیگی؟

نوچ:))

- میگم دیوونه ای نگو نه :))

کوفت

- تودلت

-بگو دیگه بیمزه

خدا

- خدا؟؟؟!!! :))))))

- عشقت خدا بود؟؟؟؟!!! :)))))

بله

- منظورم از ادماست....دوست پسر چی داری؟

خیر

- خاک توسرت نداری؟؟؟

توسره خودت...ندارم

- آخی...دلم به حالت سوخت...میخوای...

بای

-چیشد؟؟؟

- آخه خدا هم عشق شد؟

- لیاقت نداری بدبخت روانی

- بای.

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دل نوشت:

«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ* لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ»

«و قطعاً وعده‏گاه همه آنان دوزخ است. «دوزخى» كه براى آن هفت در است، و از هر درى بخش معين از آنان «وارد مى‏شوند»»

 

 

 

 

نتیجه گیری:

خاک تو سرش- خاک توسرش

 

 

+خودتون مونث و مذکرشو بزارید.

 +یخورده اغــــــــراق هم قاطیشه....حساس نشید.

ادامه نوشته

تاحرف از صداقــت شد،صدا قـــط شد.

 

روزای خوبی پشت این،روزای من نیست...

حس میکنم...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی موقها واقعن ی جاهایی توان وایسادن نداری،فرقی نمیکنه کجا باشی...خسته که بشی هرجاکه

باشی میشنی،حتی اگه خاکی یا کثیف یا پرازشیشه خورده باشه...نیازمند زمان میشی تا قوت بگیری...

 

بعضی موقها واقعن ی جاهایی توان وایسادن نداری،خسته از همه و خسته از هیچکس،شاکی از همه و شاکی

از هیچکس...

 

اگه دلتو بدی به دستش... هیچوقت نمیزاره رو زمین پره از شیشه بشینی...

 

 

پی.ن:

اون نوشته بالارو...روش کلیک کنید.(البته اگه دوسداشتید)

 

 

راستی...

عیـــــدتونم مبـــــــــــــآرک.


ادامه نوشته

کوچه بارونیـــه...چشمام باتوبارونی تر!

...

هه...یادش بخیر...پارسال بود... خبر دارشدم یکی از همکلاسیام پدر و مادرش ازهم جدا شدن...

خیلی غصه شو خوردم... تودرساش حسابی ضعیف شده بود...هر روز که میومد چشاش قرمزو و پراز پف

بود...روزا ی گوشه تو حیاط تنها مینشست و ساعتها به جلوش خیره میشد...

دلِ دلداری نداشتم...شاید تنهایی براش بهترین دلداری بود...

***امسال ... و من... و ی عالمه درس نخونده و دو تا پا که از زانو به پایین در شرف فلج شدنن و ی گلوی

پره بغض و...

خیلی وقته انگار باید تموم میشد ،شاید سهم ما فقط...

ادامه نوشته

خدای عزیزم،صبرت قشنگه...

 

 

....

 +(الا به ذکرالله تطمئن القـــــلوب)....ارامش دل است...


گرفتـــــارم بدجور!

 

 

فقط در همین حد که:


وحشتناک گرفتـــــــــــــــــــــــــارم!


....

 

 

فــــــــــــردا...

 

 

فردا

شروع یه دوره ای جدید از زندگی!

 

فردا

شروع یه سری اتفاقات پیش بینی نشده!

 

فردا

شروع مشکلات جدیدی در زندگی من!

 

فردا

آغاز ماه مهر...

 

 

 

+شرمنده مهربونی همتونم...ببخشید که تروخشکو یک جا باهم سوزوندم!دراصل شماها همه خوبید و من...

 من بَدَم

پس دیگه انقد رو مخ من نرید...بخدا همه بامعرفتید... شوخی هم نداریم... OK ؟

+محتاج دعایم...منو دعا بنمایید...از خدا بخوایید این ساله آخریه ی همتی تو من قرار بده که وسط راه نبرم!

بخدا شدیدا" خستم.. تابستونم شلوغ بود...تابستون۹۳هم که صدبرار شلوغ تره...!

اصن من موندم ازاین دنیا چی میخوام!؟!

دنیا ازمن چی میخاد؟!

- شایدم کسی چیزی نمیخاد؟! هوم؟

 

+اینروزا اگه کسی رفت مسافرت...یادش باشه برای منم یه فاتحه بخونه و جامو خالی کنه...

اگه کسی رفت زیارتی جایی هم همینطور...اگه کسی دلش خوش بود و خوشحال بودم همینطور...

اوناییکه کلا درسشون تموم شده هم همینطور...

 

+ البوم جدید بابک جهانبخش... "اکسیژن"...واقعن شنیدنیه...

 

....ارومه اروم رد شدی از من

منو احساسم از یادت رفتم

هر کاری کردی تو

بازم عزیزی تو

هر کاری کردم که

بهم نریزی تو...

 

 

اَشَدُ مِنالمُجازات...مَن الله التوفیق.

یک.

هنوز مرد و مردونه پای حرفم وایسادم،وقتی رفتم یعنی رفتم. اما برحسب اتفاق دوباره سیم اتصالم به دنیای

مجازیگره خورد و...

بگذریم...

گویا انسانی مریض الحوال و  دارای روانیت شدید...اقدام به گذاشتم چندین کامنت با نام و نشانی من

 در یه سری وب نمونده است و دعوت به لینک کرده است....

که من باید توهمین تریبون اعلام کنم که اگه دستم بهش برسه جف پا میرم تو کلیه هاش...حالش جا بیاد.

پس بهتره با همین زبون خوش ،دست ازاین مسخره بازیاش بر داره که واقعن داره میره رو مخ...که خدای ناکرده

کار به زبون ناخوش نکشه.

 

دو.

انقد با اسم و ادرس من کامنت بده و دعوت به لینک کن تا جونت دربیاد.

 

سه.

مچکرم.

 

چاهار.

تشکرم از همون اندک رفقایی بود که بهم سر زدن و خواستن که برگردم...و حالا یکی باید بره از خودشون

خواهش و التماس کنه که برگردن... خلاصه مچکرم.

 

پنج.

یـــحتمل این رفیق  ما که مجهولوالهویه ست خواسته با این کارش لطف کنه و بازدیدای منو ببره بالا..چمیدونم رفیق جور کنه...

نه عامو...من اصن تواین خطا نیستم...همین چارتا دوستی هم که اینجاها دارم و میبینی از سرم زیادن.

پس یه نصیحت دوستانه بهت میکنم:برو مث بچه ادم یه وب بزن و سر دل کِیِف دعوت کن و تا میتونی لینک کن

تا جونت دراد...از وب مردمم مایه نزار.

 

شش.

خدا آخر عاقبتمونو بخیر کنه.

 

هفت.

مدتیه که نقل مکان به خوونه جدید کردیم...اما نه به طور کامل.

با اینکه هنوز تو همون شهرم اما عجیب هوای اینجا خیلی سَبُکه... فرهنگ مردم و همسایه هاش بالاتره....

خداییش کم نکشیدیم از دست این همسایه ای ع زبانمون :| کفریمون کردن....

داشتم میگفتم...

نفس کشیدن توش راحت تره...ازاین بالا ادما فقط مث یه چوب کبریت دیده میشن...نه صدایی نه ندایی

برعکس اون خونه قبلیه که وقتی یه جناب موتوری از تو کوچه رد میشد حس میکردی داره از وسط پذیرایی رد

میشه و به حالت گارد مییستادی و...

خلاصه مجتمع بدی نیست...یه هشت واحدی تقریبا جمع و جوره...تا حالا با سه تاشون آشنا شدم...

یه خانومه که پیر دختره و تهنا زندگی میکنه و یه آقا و خانومی که دو سه تا ریز بچه دارن و یه خونواده دیگه...

ماهم که نوک قله بساط کردیم...طبقه چاهارمی...

زندگی اینجا خیلی قابل تحمل تر از زندگی تو خونه های ویلاییه...با اینکه مامانم هنوز راضی نشده که بیاییم

اینجا و لی خب خداروشکر انگاری زور ما بیشتر بوده تا اینجای کار...وتا حدودی وارد زندگی آپارتمان نشینی

شدیم...

 

هشت.

نمیدونم چرا ولی عجیب دوسدارم واحد روبه روییه رو خفه کنم.... انگاری از فضا اومدن...یجورایی ترسناکن...

ولی واحدای زیریمون نه...خیلی خوبن...البته به جز یک و دو...خب کاملا مشخصه منظورم فقط سومی بود...

 

نه.

حلالم کنید.

 

خداحافظ تا ابـــــــد...



موندن دیگه فایده نداره...انقد سرم شلوغ هست که نخوام برای جایی وقت بذارم که برام بی ارزشه...

ولی نه خوشم اومد...دست هرچی بیمعرفته از پشت بستید...برای چندمین باربهم ثابت شد که روی

معرفت و رفاقت هیچ آدمیزادی نباید حساب باز کرد...

واقعن تواین مدت با سر زدناتون منو شرمنده کردین..

اما همیشه تو لینکام بودین...چون اگه انتخابم بودین بخاطر خودتون بود که برام عزیز بودین نه برای وب و

... بقیه چیزا...اما انقد بیمعرفت شدین که حتی دیگه لازم نمیبینم که حتی تو لینکامم باشین...

برعکس همیشه که میگم ... دوســـتوو...


نه ...دوســــــتتون نـــــــــدارم....برای همیشه خدانگهدار....


یک فنجون رویــــــــــــآی شیرین لطفا!

 

 

چه با شتاب آمدی ! گفتم برو ! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی. گفتم: بس است برو !

گفتم اینجا سنگین است و شلوغ . جا برای تو نیست .اما نرفتی .

نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه های من خیس شد . بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است !

و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کام...پیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود . و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود .

 

 گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم : راز ؟ گفتی : من امدم .

 

"روی ماه خداروببوس/مصطفی مستور"

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به روی ماه نشستتون خوبید؟(بمن چه)

خوشم میادهمه اتفاقا داره خیلی قشنگ راست و ریس میشه برای خداحافظی ابدی من از

 دنیای مسخره و مزخرف مجازی....امممم...بگذریم حالا...

اسباب کشی به خونه جدید میتوونه بهوونه خوبی باشه... دلم میخوادهمه دلتنگیامو همه غصه هامو همه ناراحتیامو همه خردشودنامو همه محبتامو همه دلبستگیامو همه  روجا بزارم و  با آغوش باز و دلی راحت و خالیِ خالیِ وارد خونه جدیدمون بشم...

چیزی نزدیک بیستا سال تحویلو رد میکنم و اما ذره ای اگه نسبت به ساله قبلش تکون خورده باشم:|

بدترکه شدم  هیچ...بهترنشدم!

اما این خونه جدید برای من یه آغاز خوبیو داره یه حسِ خوب!میخوام حتی شده خودمو با این چیزا گول بزنم

اما بعدش خیالم راحت بشه که میتونم یه زندگی خوب داشته باشم.(بایه خیال آسوده!)

امسال که تموم بشه حساب منم همیشه  همیشه بااین مدرسه های مزخرف تسویه میشه...

نمیدونم شاید به استراحت خیلی طولانی نیاز دارم یا اصن بازم ادامه تحصیل...یاحتی رفتن سریه کار...

ازکارای پشت میزنشینی قبلنا خوشم میمومد اما الان زیاد تمایلی ندارم...مطمئنن دراینده حسابداری و

حسابدار بودنمم فقط قسمتی کوچیکی از زندگیمو تشکیل میده...

عوارض پشت میز نشینی زیاده...بی تحرکی...کسل آور و خسته کننده ست...

مخصوصا حسابداری که همش باید با یه عالمه عدد و رقم سروکارداشته باشی...

به قول خودم غلط کرده اونیکه گفته حسابداری از ریاضی آسون تره..حتمن کیسه اصول۱ و ۲ و سازمان و شرکاتش

و امور بازگانیش و...... به تنش نخورده که همچین بلغوری میکنه:/ والاع

از بابت کارکه خیالم راحته...میمونه مسئله ادامه تحصیلم که اونم باید راجبش فکرکنم ببینم چی میشه!!!

فعلا انقد مغزم ریخته بهم...با این اوصاع احوال که .. چی بگم!

ازبعدازمراسم خاکسپاری بلکل ریختم بهم...البته حقم دارم! چون تا حالا پام به اینجورها بازنشده بود

همه کارا هم افتاده بود رو دوش منو و سیسترم... ازچیدمان خرماها تو دیسا  و.... بگیر تا پذیرایی از یه سیاهی

لشکر...بعدازاین همه ادم و فامیل که دورو برشون بود همه حالا برا من باکلاس شده بودن و خیلی

رمانتیک یه گوشه لم داده بودن و زاری مکردن...و منی که به جرئت میتونم بگم که تاحالا هیچ گونه

دستی به سیاهو و سفید  نزدم انقد هنرنمایی کردم که خودم هنوز تو کَفِش م...

خداخیرشون بده برای چایی لیوان یه بار مصرف نگرفتن خیالشون راحت بود یه سگ بحالی مث مروارید هست

که تند و تند براشون بشوره...دستام تمام پوستش رفت از بس استکان و سینی شستم...

بعضام که انقد بی فرهنگ بودن که هسته خرماشون مینداختن تو استکان چاییشون و بعدشم استکانرو

میذاشتن تو لیوان پلاستکی که برای اب بهشون داده بودیم...بعدشم که میدی یه ادامس خیلی نازی هم اون

گوشه ها داره بهت چشمک میزنه... دیگه تکمیلی حاله خوشم بود

که بعدش ...دیگه میخواستی کل ضرفارو توسرش خورد کنی بابتش........

خودمم البته دوسداشتم کمک کنم ولی...خب منم دل داشتم نداشتم؟

یعنی ۴تا دونه اشکم نداشتم که تو مجلسش بریزم... والا اینقد که در حرکت بودم و مشغول پذیرایی که

کم مونده دیگه نیشمم باز بشه ...گریه که دیگه هیچ! فکرکنم مخم ایراد دار شده بود...

منم تنها نبودم یه کروه کوچیکیو تشکیل میدادیم که از جانب زن عموم که زن یه عموی دیگه امه...رهبری میشد

و البته یه رهبر دیگه هم داشتیم که زن دایی دختر عموم میشد(همین دخترعموم که پدرش فوت شده)

که اونم خداخیرش بده کمک حاله خوبی بود

خلاصه مراسم خاکسپاری که۱شنبه اون هفته بود و مراسم هفتمش هم خیلی مختصر و بدون هیچ

مجلس و پذیرایی برگزارشد....خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداروشکر...

اما هنوز روانم درگیره...باورتون نمیشه چندتا مرده رو از نزدیک دیدم....هنوزم میگم! کاش ...نمیشد که من برم

 ودفن شدنش رو ببینم...

آخه واقعن مُرده ترس داره....ولی اصلا نمیترسم از مُرده.. حالا شاید از مردن بترسم یخورده ولی اینکه...

نه ولی خداوکلی اون صحنه ای که عموموبا برانکارد اورد یه لحظه تو خونه...به جرئت میتونم بگم قلبم وایساد..

نصف بیشتر به خاطره جیغ و ویغای دختراش بود و نصف دیگه ش...!!!!!!! نمیدونم...یهووو دلم براش تنگ شد!

کم مونده بود به زانوبشینم زمین که خداروشکر زودتر برندش تو آمبلانس حمل جســـ.....

بیشترازهمه به فکر بابام بودم...که نکنه زیادی خودشو ناراحت کنه و حالش بد شه... موقعی که داشتن

میذاشتن تو قبر،بابام بالاسرش بود و اشک میریخت... بادیدن اشکای بابام منم مث دیوونه ها شروع کرردم به

اشک ریختن...از گریه کردن بین جمعیت و کلن مردم زیادخوشم نمیاد...ولی اون روز واقعن نمیتونستم

هیچ جوره رو خودم مسلط بشم...من اصلا تا اشکای بابا مو ندیدم...و انشالله دیگه هم نمیبینم...ولی

واقعا حالم خراب میشد با دیدن اون صحنه...

حتی انقد بعدازمراسم یک شنبه که همون خاکسپاری و اینا...انقد و با  یه شدتی خسته بودم که وقتی

سادعت8شب رسیدیم خونه(حساب کنید از 5صبح که کلید کار زده شد تا 8شب... اه ماشالله)

یه راست خوابیدم یا بهتر بگم بیهوش شدم و نماز مغربو... با عرض معذرت قضا شد...وبه هنگام سحر

از خجالتش دراومدم و قضاش رو بجاش اوردم ولی چه فایده...

بگذریم...

مدتیه سرنزدم بهشون...حالم خوش نیس...از دخترعموم ویروس گرفتم و یه سرماخوردگی نوش جان کردم...

واز اونجاییکه اخلاقم سگیه و حالو حوصله هیچکسو ندارم براهمین نرفتم دکتر و...

ترجیح میدم خودم خوب شم ... سرماخوردگی بهونس...خودمم یجوریم...نمیدونم!!!!!!!!!!

تازه صدام یخورده از گرفتگی در اومده...وگرنه کامل گرفته بود...! قشنگ تر شده...یجورایی باکلاس

میدونم دیوونم ولی چکنیم دیگه تاحالا کسی از سرماخوردگی لذت برده؟! من دارم میبرم

نکنه مُخم تکون خورده...نکنه خل شدم؟!!!

خلاصه احتمالن دلخور شدن...اما خداروشکر روحیه شون بهتره...ولی غم از دست دادن پدر چیزی نیس که

به این راحتیا فراموش کنن... و نمیکنن...!

.................................

نشســـــتم رو به روی تو نگاهم سخت دلــــداده ست

آخه کـــی باورش میشه عبادت انقدر ســـاده ست

نشستم روبه روی تو...که جمع درد و تسکینی

منو با اینکه بالایی..از اون بالا نمیبینی

تموم عمر بامن باش!

من انقدر از خودم خستم

که پای هرعذابی که..بدوووونم باتوئه هستم.

تو رو راحت پرستیدم

فقط با یک نظر دیدن!!!

نمیدونی چقدر سخته...تو رو راحت پرستیدن

به دریا دل زدم شاید ...بتونم در تو دریا شم

همه دنـــــــــــــــیارو بخشیدم...که قدر ببخشت باشــــم!

 

+برای شادی روح عموم یه صلوات و فاتحه یادتون نره.........

 

انـــآللــــه و انـــآ...

 

 

 

عـــــــــیدمون عــــــــــزاشد.

 

 

خوشمزه غذای عجیبیه:))

 

 

اس‌ام‌اس داد: " اسم وبلاگ نامزدت چیه؟"

از اس‌ام‌اسش جرقه می‌پرید؟

از کجا فهمیده بود نامزد قبلیم وبلاگ داره نمی‌دونم! هیچ‌وقت نگفت. اما فهمیدنش زیاد هم به هوش و ذکاوت احتیاج نداره. این روزا کی وبلاگ نداره که نامزد قبلی من نداشته باشه؟!

بعد فهمیدم روزی شصت‌بار می‌ره توی وبلاگ نامزد سابقم پرسه می‌زنه تا ردپایی از من پیدا کنه. تا بفهمه نامزد سابقم کی بوده و چه شکلی بوده و چرا نامزدیمون به‌هم خورده. چیزایی که می‌تونست از خودم بپرسه و جواب درست و حسابی هم بگیره. اما خال‌بانوی من استاد شکنجه‌س و بی‌خود و بی‌جهت اول خودش بعد هم منو اذیت می‌کنه.

یه‌بار که سرتا پا عسلی پوشیده بود اومد نشست توی ماشین و هنوز هیچی نشده پرسید: " چرا از پیوندات حذفش نکرده‌ای؟"

گفتم: " همین‌طوری. اگر اذیت می‌شی همین امروز اسمشو از توی وبلاگم بر‌می‌دارم."

گفت: " تو توی پیوندای اون هستی."

گفتم: " این تقصیر منه؟"

گفت: " امروز یه مطلب درباره‌ی دلتنگی نوشته. نوشته چند روزه دلتنگ همه چیزه. منظورش تو هستی؟ داره به تو التماس می‌کنه برگردی پیشش؟"

گفتم: " من این مطلبو نخونده‌ام."

گفت: " پس قبلی ها رو خونده‌ای!"

گفتم: " اون گفته دلتنگ همه چیزه. من که چیز نیستم. آدمم به خدا. آ - دم. گرفتی؟ آخه یه مشنگ وبلاگی که نباید تورو این‌طور بهم بریزه."

گفت: " برای چی باید به‌هم بریزم! فقط نگرانم نکنه من باعث جدایی شما شده باشم."

گفتم:" آروم باش. چرا این‌قدر خودت و منو اذیت می‌کنی. حیف این رنگ عسلی نیست که رنگ چشمات هم نیست! با این همه تلخی با صد دست شال و کیف و کفش عسلی همه نمی‌شه خوردت."

 

 

عنوان: عاشقانه

نویسنده: فریبا کلهر

ناشر: آموت

سال نشر: چاپ اول، 1392

شمارگان: 1650 نسخه

صفحه: 236 ص.

موضوع: داستانهای فارسی-- قرن 14

قیمت: 100000 ریال


 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی.ن:

پی.ن:شاید الان اگه یه غول چراغ جادو بیارن کنارم وبگن چه ارزویی داری...صدرصد و بدون توقف میگم:غذا

میدونید بدترین چیزی که تو ماه رمضون میتونه ادمو بچزونه چیه؟!

اینکه سرچ عکس غذا کنی.

مث الانه من که هوس آش رشته کردم

 

 

اذون اهوازو  که یه ربع به۹ میگن...ولی درکل کی گفته من شیکموئم؟!!!!

باید یه جور برنامه بریزم که تا افطار سرم گرم بشه...!

میگم خواب چطوره؟

تا ساعت۷بعدشم که  میرم سراغ ماه عسل و...

کی گفته من ماه عسل دوسدارم؟!

مگه من بیکارم:|

در طول۲۴ساعت فقط۴ساعتو من خوابم.شبا که کلا بیدار...البته من همیشه این عادت بیداربودنمو دارم و داشتم

اما تواین ماه دیگه تشدید شده.

برنامه دیروزش خیلی برام جالب بود.یه جشن عقد تو کوه!جواب بله گرفتن از عروس خانوم برای اقا رضا...

از دید اطرافیان:ازدواج این پیرمرد و پیر زن دیگه چه فایده داره،اینا باید خودشون برا یه دنیا دیگه اماده کنن(البته دورازجونشون).

از دید خودم:هیچ وقت دیر نیست... همین.

اون عشقی که هنوز تو این سن و سال تو قلب اقا رضا و نامزدشون()(خو هنوز عقدنکردن ،فقط بله روگرفتن)

هست واقعا خریدار داره...اللهی که عمر پر برکتی بکنن و خوشبخت بشن

 پی.ن:ستاره...تولدت مبارک دوست مهربونم:*

 

 پیِ ش نوشتم:خیلی وقتا...خیلی دیر آدمای اطرافتو میشناسی...اونوقت تازه یادمیگیری به خیلیها بگی،لطفاجلوترنیا.


بیخیال بابا!

 

 

 

برگشتم

برای گرفتن انتقام

برای گرفتن تمام لحظه هایی که خیلی راحت سوختن و خاکستر شدن

برای راحت شدن روحم/برای خلاص شدن جسمم 

برای گرفتن انتقام تمام این ذره ذره روزایی که هم چشمم کورشد کمرم خشک شد  لب تابم سوخت

برگشتم چون خودم بزرگت کردم...بزرگت کردم و تو الان یادت رفته...

همه چی یادت رفته...

وقتی میفهمی کی و چی و از دست دادی که دیگه خیلی دیره...

برگشتم تا زندگی کنم،چیزی که عمری در حسرتشم حداقل از زمانی که شناختم معرفت بی پایان

ادمای اطرافمو...اینکه فقط زجر بکش و هیچ کس نفهمه...تشکر نبینی...

اینکه یادت رفت که من بودم که شناسوندمت به همه...اینکه خدا همرام بود

اینکه الان کدوم یکی ازاینا خدا دارن؟

بد کردین...خستم ازهمتون...

اما تو این روزای وحشتناک...ایستادم وبرگشتم

برای انتقام.



پی.ن:من کی باشم که بخام توکار خدا دخالت کنم...به خودش سپردم...تمام کسایی که...

خودمم مقصرم...پس خدایا منم باید حساب پس بدم!


پی.ن:اهنگ وب با اینکه شاده ولی حرفاش اتیش میزنه.

پی.ن:از خودم میترسم...کو اون مروارید همیشگی؟



پی.ن:باورم نمیشه!! ینی من انقد کامنت تایید نشده دارم؟!!! کی اومدن اینا؟ الصبر:|


_____________________________________________________________________


نتیجه گیری:

ارواح شکمت...تو  و انتقام:|

دلم پر بود...خواستم تخلیه ی  روانی بکنم...چیزی نیست:))


+دارم هزیون میگم:(

ادما چوب ندونم کاریای خودشونو میخورن...چوب غفلتا...

منم همینطور.

تنها فرقم اینه...

که از ته ته دلم همه کسایی که ازارم دادن دوست دارم وبراشون دعا میکنم.

یه خاطره کوتاه بگم:

بچه که بودم ... چون اهل صبونه خوردن نبودم مامانیم همیشه برام ازاینه کیکا میگرفت که گرد و 

یه هوا کوچولوئن ولی نوستالژی بچگیای منن...دیگه هم مثشون نیست...

تو کلاسمون ی دختره بود هیچ وقت باخودش چیزی نمیورد...

خیلی مظلومانه مایستاد رو به روم،درست وقتی که درحال بازکردن کیکم بودم...

اما نمیتونستم.میرفتم میدادمش بهش...

مدتها با دل ضعف برمیگشتم خوه تا ماجرا لو رفت...

دیگه خیلی پرو رو شده بود خیلی راحت میومدو بی تعارف کیک رو کوفت میکرد و میرفت...

یه روز جلوش وایسادم... دعوا و زد و خورد و بعدشم مدیر بیاد ناظم بیاد...بگیرید اینارو...درنهایت دفتر مدرسه.


من هنوز همون مرواریدم...اولش اونجوری و اخرش اینجوری....

الان  دارم مرحله"اینجوری" رو میگذرونم...کارخاصیم نیست...سپرده شدن به خدا...همه ی اوناییکه یک

عمر کیکمو خوردن و دم نزدن.



نیستم...دیگه نیستم

سلام.

چی بگم غیرازاینکه ذره ذره دود شدم رفتم هوا...مث یه خواب میمونه...!

اتفاقای افتاده...مث خوابن...کاش نمیشد...

تواین چن روز که نبودم،روزای شمارو که نمیدونم ولی من بارها و بارها مُردَم...

مُردم ولی هستم.

و آی عشق ادرکنی رو یادتونه؟

ماجرای عشق وصف ناشدنی پرنده هام...مرغ عشقای نازنینم

دیروز...رفت پیش خدا...

حتی طاقت دیدن عکسشو هم ندارم...

دیگه از اشک زیاد چشام خشک شدن اما بازم کوتاه نمیام...

باورم نمیشه..

ساعت6ونیم عصر بود که از خواب بیدار شدم و رفتم تو اتاق...

یه نگا انداختم به قفس...

یا خداااااااااااااا....

_ بابایی این مرغ عشقه کو؟کجاست؟

و بابا هیچی نمیگفت...

_ بابایی ... نه... نگو که...

اون مُرد... و حالا منو شوهرش روزا میشینیم پیش هم و زار زار اشک میریزیم...به یاد روزایی که بود...

یاد قیافه ی مسخرش که همه پراش ریخته بود...

که عادت کرده بودم مستقیم بعداز خواب و بیداری و اومدن ورفتن..اول میرفتم از حالش باخبربشم...

خیلی وابستگی بده...خیلی...اینکه دیگه نیست و نمیبینمش عذابم میده...نبودنش...

داروهاش...دیدن داروهاش عذابم میده...


گفته بودم که چقد شوهرش وابسته ش بود...

دو روز قبل این اتفاق...

دیدمش افتاده کف قفس...

فقط با تپش قلبش بالا و پایین میشد...

نشستم رو بروش...بهش گفتم اگه بری منم باهات میرم...پس حق نداری که بری...

بیچاره شوهرش...ذره دره آب شدنشو میدیم...حالشو میفهمیدم...

زنش داره جلو چشاش جون میکنه و اون هیچ کاری نمیتونه بکنه...

اما من  میدیدم که چطور داره ریز ریز زیر لب دعا میخونه...

بابام گفت تا شب رفته...نمیمونه..

اما موند...باورم نمیشد...اینبار بیشتر وجودشو حس میکردم...

اما  اینبار رفت و منم باهاش رفتم

بازم یه خاطه ی تلخ دیگه ازاین پرنده ها موند تو ذهنم...مث5-6سال پیش...که اونم رفت و...


این تازه قسمت خیلی خیلی کوچیکی از اتفاقای روزگارمه...

انقد تلخم...انقد تلخ که نبودتم بهتر بودنمه...

پس نیستم...

ببخشیدا...ولی دیگه اهمیتی برام نداره... سر نزدین..کامنت نذاشتین...

برای یه ادم مُـــــــرده کامنت گذاشتن چه سود؟

مدتها عادت کردم به تو خودم بودن...

به معنای واقعی تنهایی...

دیروز پرونده یه اتفاق مهم زندگیم بسته شد...برای همیشه...و آدما اون پرونده برام مردن...همونجور

که من براشون مردم یا کم کم میمیرم...



a:کامنتها خونده شد...ممنونم ازهمه بامعرفتا...یه روزی جبران میکنم...روزی هم تاییدشون میکنم...روزی

که حالم خوب باشه و بتونم از خجالتتون در بیام...

b:از اینجــــــــا عزیز از دست رفتمو ببینین... توارشیوهم پستشو خواستین بخونین..

پست و ای عشق ادرکنی.

 

 

betamarg!!!


دارم دیوونه میشم... دارم خفه میشم از بغض... دارم...

چه اهمیتی داره...

آسایشم ارزوست....ای دوست الهی بترکی.

 

دوستا از نظر من به چن دسته تقسیم میشن:

یکی اینکه همش میرن رو مخت...همش غر...نق... نق...عین پیرزنا...(خدانصیب گرگه مارمرده بیابونم نکنه!)

یه دوستایی هم برات ارامش دارن...

یه دوستایی هم بودن و نبودشون برات فرقی نمیکنه... هستن ولی انگار نیستن...

یه دوستایی شاید برات مایه افتخار باشن و لی تو برا اونا مایه افتخار نباشی...

یه دوستایی هستن که وصلت میکنن به خدا...(خدا نصیب کنه!)

دوستی خوبه که وقتی نیست انگار هست...

همش بیادته و همش بیادشی...

دوستی های الانم که همش شده یه طرفه و مدل اویزونی...

+البته من از نوع قانونی شو اینجا دارم بررسی میکنم(خانوم با خانوم)

بعضی وقتا حالت خوش نیست...روغن داغت اینه که یکی رو مخت کلید کنه...یا اصن کلیک کنه...

منکه هنوز دوست خوبی از جنس ادمیزاد نتونستم پیداکنم....

همشون توزرد ازاب درمیان...

شانسم نداریم...

بهترین دوستم که خداست...و همانا او کافی است برای من.

 

 

چقده خوشکله

مال خودمه

چش نخوری مادر...بترکه چش حسود

 اسمشم که: نـِــــــــــدبــــــــِده- nedbed- ه.

این هم عکس یکی از هزارتا جونوری که دارم..... قشنگه؟

 

دست نوشت: دوست ان است که گیرد حال دوست در پریشان حالیو../ دشمن ان است که گیر دست دوست 

در همون موقع...(ورژن جدیده!!!)

پا نوشت: یه دوست صافی هم نداریم روزا بریم باش ورزش قدم بزنیم...تخمه بشکونیم... سحرا زنگ بزنیم

بش بگیم عزیزم روزه میگیری امروز خانومی؟

کمر نوشت: اگه تا دیروز شک داشتم که دارم برای از ما بهترون مطلب میزارم...الان دیگه به اطمینان رسیدم....

ماشالله این همه ادم لینک کنی بعد همه نقش برگ چغندر برات بازی کنن...

چغندر فردا نرخش میزنه بالا...

انگشت نوشت: از من گذشته بیام بگم اپم و بروزم و ... پیرشدیم دیگه... حوصله ی مرگُ هم ندارم چه برسه

بخوام ازاین ادا اطوارا دربیارم سر خلق خدا...

اومدین خوشومدین...نیومدین به جهنم.

شکم درد نوشت:نقش دوستانم در زندگیم:

دوست = شلغم===>>برگ چغندر======>>  شکم درد=========>>سرگیجه+حالت تحوع.

 

 

 

دردم میگیرد از این ادمها...

خیلی...




+ هواتو کردم...منم حیرون تواین روزا هواتو کردم...دلم میخوادت...میخوام بیام تواسمون دورت بگردم.

هوایی میشم...

هوایی میشم..

هوایی میشم...

هوا...

+راسی راسی انگار میخوام برم تو اسمون...ای کاش بشه...

+دلم امشب هوای کربلا دارد... هوای حرم حضرت عباس....


                                        نیستم...حداقل تا زمانی که حالمو پیدا کنم.



فعلا...



ادامه نوشته

هی روزگار!



امشب هوای حوصله ام بدجوری ابریست...

دوست دارم بشینم ساعتها غصه بخورم... و ازهمه بیشتر گریه...

چرا وقتی همه چی خوبه...من خوب نیستم...

چرا یهو یه چیزی میشه...

خاک بر سر من با این زندگی کردنم...!

زحمت و زحمت و زحمت ... برای چیزی که آخر نداره... تلاش برای کسی که اصن قدرت فهم نداره یه 

دستت دردنکنه بگه...

هی روزگار!

چی میشد زندگی دوربرگردون داشت؟!

تا ازاون زمانش فیلم میگرفتی و نشونش میدادی تا شرمندش کنی...

گرچه اونم فایده نداره...

حرفاشم نشونش بدی

بازم فایده ندارد...

خستم از ادمایی که زود عوض میشن...

آهای باتوئم...توکه دیگه هیچیکیو غیرازخودت نمیبینی...

_ توکه نمیای اینجا...نیستی...یعنی خب...یجورایی چن ماه پیش مردی...

چقد تو زندگی من... اطراف من .. ادما زود میمیرن...

دلگیرم ازشون...

خدایا... خودت مواظب همشون باش...

رمضان تون مبارک.

و آی عشـــــــــــــــــق"ادرکنی"

 

سلااااااااااام بچه ها.

مگه من چن وخت نبودم که همه تون منو فراموش کردید؟!! ها؟؟ها؟؟

منکه دیگه دوستون ندارم

میخوام در  عرض یه ساعت یه پست پدر مادر دار بذارم حالیشووووو ببرید

ساعت۹بادوستم قرار دارم...باید یه سر بریم مدرسه بی صابمون... برای پی گیری کردن نمره های اعتراضی

بیچاره دوستم...خیلی دلم به حالش میسوزه... بخاطر لج بازی های بچه گانه معلم ریاضیمون حالا احتمالا باید

کل تابستونو مث خر بخونه تا بتونه حبران کنه

قضیه ش مفصله... اما خدا نبخشتش که ما بندگان خدارو اینجوری زا به راه میکنه

خلاصه اونو حالا ولش کنید...

منم یه چن تا اعتراضی زدم... برم ببینم نتیجه چی شده...!

البته من قضیه م مث دوستم نیست... نمره هام خداروشکر خوب بودن اما...بازم گند زدم خب چکنم!!

حالا این سالای آخری نمیذارن ادم با دل خوش از مدرسه خدافظی کنه....

خیر سرم خواستم برا ک-ن-ک-و-ر بخونم تابستونو که اصن نععععع منو درس؟!من؟خدانکه؟

اصن بعضی وختا فک میکنم دیپلم حسابداریموکه گرفتم برمممممم سریه کاری...آغاااااا پول دربیارم

والاع! دانشگاه کیلوچند؟! بیخیال داداش

اما خب چکارکنم وخت ندارم... الانکه دیگه قربونش برم ماه رمضون اومده و بعدشم که اسباب کشی داریم

هوووووووو کلی کار....

اصن اینده رو بیخیال....حال را دریابیم

آغاااااا غرض از مزاحمت ما توخونمون یه زوج مافوق عاچق داریم که خیلی خاطرخواه همن و اینا

اصن وختی اینارو نیگا میکنم احساس تحو بهم دس میده...والاع

چرا تحو؟! حالامیگم براتون تا شما رو هم حس خودم کنم...نمیشه که تهنا تهنا خودم فقط حرص بخورم

هفت سالم که بود به همراه بابایی(بابایی خودمه) رفتیم و یک عدد مرغ عچق ازاین رنگ آبیاش خریدیم

بماند که من چقد رفتم رو مخ مادرو پدرو همساده و...فلان وزهرمارو...لااله الاالله

بعدش خلاصه خریدیمش...یه مدت بودش...بعد یه مدت نبودش دیگه

میگن به رحمت خدا رحمت... خدایش بیامرزد

حالا بعداین همه سال که ما تواین مدت هرچی مرغ عچق مخصوصا ازنوع ابیش میدیدیم غیرازحسرت چیزدیگه ای

نمیخوردیم حالا بعداین همه سال یه زوج جووون اومدن مهمونمون شدن

آخخخخخخ آخخخخخ چشمتون روز بد نبینه میخوام یه ماجرای عچقولانه بگم:

خانم ماده خانوم همش در خونه در حال بچه دار شدن و اینا....آغای خونه (همون قفس بابا چته؟!هوم؟!)

اینا هیییییی بچه دار میشدن هیییییی تخم هاشون علکی پوک ازآب درمیومد...زن آغااا مرغ عچقه هم روز به روز

ضعیف تز ازدیروز و...تا به اتفاق شورای حل اتفاق و اینا... ینی منو بابایی و ....قرارشد که اینارو ازهم جدا

کنیمچون اگه اینجور پیش بره ازاین بدبخت هیچی نمیمونه دیگه

بیچاره ها دلشون بچه میخواد...بچشون نمیشه....چیکا کنم خو

موسسه رویان از کدوم سمت؟ آغاااا ادرس دارا رو کنید لطفن

خلاصه ما اینارو در دو قفس جدا گذاشتیم... اما مگه میذارن... هردوتا باید جفت هم باشن یا حداقل اینکه جایی

باشه که همدیگرو ببینن...اصن یه روز خانمو برداشتم برم ابشو عوض کنم...آغاااا ندیدین شوهرش چه کردرفت!

اللـــــــــــــــه الکبر بیا بابا اینم زنت نکش خودتو

یه چن ماهی جدا ازهم زندگی کردن اما دیگه دلم به حالشون سوخت و  یا وساطت من دوباره هم خونه شدن.

این آغا مرغ عچقه مث پروانه دور این خانومش میگشت...غذا میذاشت دهنش...اب میداد...نازش میکرد

آغاااااا بوسش میکردوایناااا ...(واردحرفای خاک برسری نمیشویم) والاع

مدتها میگذشت این خانم پرنده هه همش وحشتناک تر و وحشتناک تر میشد...چیزی نگذشت که همه پرای

سرشو شکمو و زیر شکمش ریخت... خیلی بد...

مثلا الان من میگم دیگه امیدی به بازگشتش نیست....علما میگن شاید وداع گفت؟چیو؟دار فانیو

دوبار شروع کرد به تخم گذاشتن...همون چارتا شیوتی هم که داشت ریخت

تخماشو برداشتیم اینم مدرک:

 

انگا دست دایناسوره

تخمارو تازه شسته بودم یخده کثیف بودن...یکم دستم خیس بوده

 

 

قربون قد و بالای کیفیت

اخخخخ چه موجودات نازی

 

وخلاصه تخماشونو برداشتیم یا هممون ادم ربایی کردیم تو شب تاریک برن حال کنن

تصمیم گرفتم ببرمشون بهزیستی....اینا صلاحیت نگهداری این طفل معصومارو ندارن... والاع...

میگم... دیدن این عکسا برای بیماران قلبی(که دورازجونتنون خودمم)و کسایی که سریع سکته میکنن

و ممکنه خلاصه بلا ملاییی سرشون بیاد توصیه نمیشود.

 

 

 

سفید خوشکله آغای خونس-اون ... اون خانوم خونس

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشتم زمانی که:

+یه چن وقته ینی دوروز و نسبی میشه که از توی اون شرایط بحران زده اومدم بیرون...خداروشکر اوضاعمان

بهتراست...خوشحالم که ماه رمضون ماه عسل هست - احسان علیخانی هست- برنامه ش خعلی خوبه...

هرچی نباشه میتونه که یه ساعت دوساعت گرسنگی روزه رو از فکرم دور کنه....

پارسال خعلی بد گذشت...خیلی...اصن یه وضی بود...خوشم نیومد...اصنم هیچ استفاده ای نکردم

 

+اینکه خاطرات پارسال این موقعها چقد حالمو خوب میکنه۶۰٪و  فکر کردن به همون خاطرات

الان چقد حالمو بد میکنه۱۲۵٪ تخمین زده میشه

شاید فکر میکردم هیچوقت نمیره...تموم نمیشه... رفت... برای همیشه رفت... (و...مُــــرد)!

به درک...اصن بعضی ادما لیاقت هیچیو ندارن...چه برسه بخوای بهشون لطف کنی

خداروشکر خدا هست... خدایا ممنونم که هستی:)

 

+خداکه باشه یعنی همه چی و همه کس هستن... الهی آمین.

+رفقای بیمعرفت...اگه تا امشب نیومدید به صورت کلی همه تونو پاک میکنم...

اینجور ادمیم چی فک کردید بابا

 

+یه زمانی یخرده کوچولو تر که بودم عاشق اینایی بودم که  توی تیلیویزیون بودن...اغاااااا معروف بودن

منم خعلی دوس داشتم مث اونا بودم... آغااااا اصن مجری بودم...

هرچی بیشتر گذشت و گذشت...

فهمیدم هیچ خبری نیس... نه دیگه عاشق اتفاقی بودم و نه به چیزی علاقه ای داشتم... مث الان...

دیگه هیچی برام مهم نیست...

خستم ازاین ادما... خیلی خونمو کردن توشیشه...خیلی... ازهمشون خستم...

شاید فقط یه اتفاق کوچیک لازمه تا بگی اره...اینا همشون مثه همن و اینا...

ـ نه اینا همشون مث هم نیستن... ادمی نیستم که با یه چوب همه رو بزنم... فقط دیدم بازتر شده...

دیگه شاید مث روز اول مث خنگا رفتار نمیکنم...که ای واااااااای و ....

نه...

مدتهاست اون مروارید مُرد... پارسال مُرد...دیگه همه چی عوض شد...

خوب حالیم میشه... باور کردم واقعا واقعا بابا بخداااااا هیچ خبری نیس...

شهرت همش کشکه....

ادم باید پیش خدای خودش مشهور بشه...نه پیش بندگان خداش... والاع!

اما بعضیا هنوز هستن که قابل دوست داشتنن...عزیزن... ازاین ادما نمیشه گذشت...

کاش هیچوقت نشناسین خوده واقعی کسیو... نه این که بد باشه نه...شاید یه ادم فوق العاده بود که اونوقت دل

کندن شاید ازش سخت بشه...

 

+دیشب خوشحال شدم...اتفاق خوبی بود... از بابام مچکرم...

+شوخی کردم...همتون بامعرفتید... هیچکدوم از لینکا نمیرید... ازلینکاهم برید از دل که نمیرید

 

آخخخخخ آخخخخ دارد دیرمان میشود... تا بعد خدافظ

 

و....

آی عشـــــــــــــــق ادرکنی...

 

 

 

 

 

شــب هــاے یــخ زده

سلام بچه ها....

به وب دوست خوبم ستاره جون برید که وبش تازه تاسیسه و خیییییییییییلی قشنگه و نظرهم حتما بذارید.

بذاریددددد کامنتهاااااااااااااا.

 

شــب هــاے یــخ زده

 

http://shab-yakhzade.blogfa.com/

 

 

+دوستای عزیزم من واقعا شرمندم میدونم کلی کامنت دادید هنوز تایید نشدن ولی قول میدم دفعه ی بعدی همه

رو ت کنم...دوستتون دارم.

+ستاره برگرد! کجا میری؟

 

 

 

یه روزه خوب میاد که...

 

 

 

 

گنجیشک کوچولو...انقد بشین تا یه روز خوب بیاد...

اصن منم میام کنارت(!)

 

 

 

- اول اینکه: سلام.

بعدم اینکه جاتون خالی کلی نوشتم بلاگفای عزیز و دوسداشتنی همشو پروند:/

ینی ازدنیای مجازی هم شانسی نیوردم...والا!

 نگران نباشین رو دماغ که اومدم دوباره مینویسم اما مواظب میشم که ایندفعه نپرد برود.

آها...

کامنتا رو  هم بعدا میام ج میدم... فعلا دیگه خستم:|

همه تان را دوست میدارم.

بازم سر دماغ که اومدم بهتون سرهم میزنم...

تانمیدونم کی...خدانگهدار...

 

 

الحمدالله فلواقع زنده هستم،تابعدا چه شود....

 

دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود، که خنجرغمت ازاین خراب ترنمی زند...

تمام...

نبودن چیزی بیش از این بودن...

بعضیا حتی با مرگ هم به ارامش نمیرسن...

 

 

 

منم جزو همون بعضیام...

 

بعضیا افریده شدن برای حسرت خوری...

 

منم جزو همون بعضیام...

 

تو زندگی های نکبت بار به نقطه ای میرسی که من اسمشو نقطه تنفر گذاشتم...

 

 

از همه کس از همه چیز...

 

اوج بدبختی حس میشه...زمانی که دیگه هیچ کس و هیچ چیز برات نمونده باشه... این یعنی اوج اوج بدبختی...

اوج بدبختی زمانی حس میشه که حتی امیدتم ازت بگیرن...

خدایا معذرت میخوام اما از همه متنفرممممم ...همه....

 

 

خدایا...خسته شدم...بسه دیگه...

میشه دیگه تموم شه.؟

 

ادامه نوشته

+اعتــــــــمادالسلطنه +

 

 

 

علاقه اصلیم تاریخ بود...اما نمیدونم چطور سر از حسابداری دراوردم...

با تمام وجودم تاریخ کهنُ دوست دارم... فکرکنم پروفایلمو خوندین دیگه...

تنها فیلمایی که واقعا به دلم میشینن و نشستن<<روزی روزگاری و تفنگ سرپُرو پشت کوه های بلند>> ه.

که هرسه این کار ساخته ی آقای امرالله احمد جو ئه.

بیشتراز همه چی حالو و هوای این سریالاست که منو به خودشون جذب کرده...

احساس میکنم جزو بی نظیرترین کارایی که توعمرم دیدم... با اینکه پشت کوه های بلند از اون حالت قدیمی و

جلوه های واقعی تاریخیش یکم فاصله داره اما بازم دوسداشتنیه:)

یه چندباری  شیراز رفتم(برای گردش و تفریح) خیلی کم تونستم آثار باستانیشو برم و از نزدیک ببینم

و چیزی که خیلی سر ه دلم سنگینی میکنه نارنجستان قوام ش هست که آخرین باری که دیدمش فکرمیکنم

پارسال بود که اونم با ماشین با سرعتتتتتتت از جلودرش رد شدیم و رفتیم و من مثل یه مرغ پرَ کنده اینور و

اونور میزدم...

اما ارگ کریم خانشو رفتم...و اونجا یه سری عکس اورجینال از صاحبان اون خونه و کلا عکسهای قدیمی از

شهرشون بود که بعدا با خبر شدم که یه از خدا بی خبری میره و تمام اون عکسهارو نابود میکنه و پاره میکنه...

من با حوصله تمام و تو اون وقت خیلی اندک تونستم از همه عکس و فیلم بگیرم و ازاین بابت خیالم راحته اما

باز هنوز اعصابم خورده ازاین قضیه البته راست یا دروغشُ هنوز نمیدونم!!!!

شیرازیـــــــــــــــــا دستاشون بالا

البته میگن هم ازعکسها کپی داشتن و دوباره برگردوندنشون به موزه ارگ و...

 

 

 

 

یه چن وقتیه شروع کردم به خوندن"روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه" ...بیشترازهمه صداقت این مرد منو

دیوووونه کرده...اگه بدونید چیا نوشته تواین خاطرات از تعجب سرتون میکوبین تو دیوار...

خب این بدبخت که احتمالا خبر نداشته قراره خاطراتش بعدها دست اینو و اون بیوفته...نه؟!!!! :)))

تقریبا دیگه آخراشم...میترسم تموم شه:(

ولی کلا خـــــارج ازشوخی و ... حتما کتابشو تهیه کنید بخونین یا میتونین از نت هم دانلود کنید و بخونید...

خوبه خداخیرش بده...سرمو گرم کرده باعث شده کمتر حرص و جوش بزنم و برم تو فکر بدبختیا...

شاید اگه هرکسی اینو بخونه فکرکنه که چقد مردم اون زمان دیووونه و روانی و احمق بودن اما من اصلا اینجور

فکرنمیکنم سعی میکنم برم اون زمان و موقعیتو خودم ببینم و درک کنم ...اینجوری هم فهم داستان بهتر میشه و

هم لذت اون چیزیو که میخونی میبری:)

مثلا این محمدحسن خان یا همون اعتمادالسلطنه هروز صبح که به حضور ناصرالدین شاه قاجار شرفیاب میشده

جناب شاه چند تا توسری بهش میزده و این آقاهم آنچنان ذوقی میکرده که نگوووووووووووووو:)))

-و یا---------------- واااای باور کنین جملم یادم رفت!!! :/

حالا بیخیال اون جمله...بگذریم بابا****

خلاصه ش اینکه زندگیای اون زمان به اندازه این زمان سخت نبودن اما سختیای خودنشونو هم داشتن...

اینکه اعتمادالسلطنه هروز صبح نمازصبحشون میخوند یا با شاه قاجار به زیارت شاه عبدالعظیم میرفت و

توی یه قسمت از خاطراتش نوشته که حدود سه هزارتومان فک کنم همین بود که قمار میکنه و  میبازه...

شاید اون موقع قمار چیز خاصی نبوده نمیدونم!!!!! هنوز مونده تا من بفهمم این مردم عجیبه قدیمو...:)))

علاقم تاریخه... یه زمانی میرم دنبال علاقم....

اما حالاکه فعلا حسابدار تشریف دارم...بایداول یه بارمو به مقصد برسونم تا بتونم یکی دیگه رو هم...

بیست و هشتم هم خطرش رفعععععععع  شد اما خدا شاهده مردمو و زنده شدم...

نتیجه اینکه دارن حقمو میخوردن... دعا کنید بتونم از تو حلقومشون بکشم بیرون...نگرانم نتونم...نشه...نذارن!

 

به قول اعتمادالسلطنه که پایان هرخاطرش مینوسه:

 

 

 

الحمدالله زنده هستم...تا فردا چه شود.