انگار جاده ها فقط برای رفتن ساخته شده اند

نه برای رسیدن

همه چیز خوب بود

نه چاقو دسته اش را می برید

 نه پاییز بود.

هیچ رودخانه ای هم ماهی ها را غرق نمی کرد

ومن چقدر چیزهای خوب دوست دارم

ما فقط از باهم بودن لذت می بردیم

شوخی شوخی به چشمانت نگاه می کردم

و میدیدم...

جدی جدی دوستم داری

و تو نیز در شوخی های من

میان نیشخندهایم

عشق را می خواندی

من سیگار می کشیدم

و تو عاشق نگاه کردن این لحظه بودی

ما به هم عشق را

مسیج میکردیم

ولی اکنون

تو در گوشیه موبایلم

و به اندازه یک زنگ به من نزدیکی

اما دور

چه خوب بد شدیم.....

صبح یک روز معمولی...

صبح که می شود با عشق چشمانم را باز می کنم،با عشق حلقه ات را میهمان دست چپم می کنم و به تو می اندیشم

برای تو که تمام بودن هایم و باید باشد هایم برای توست

آرزو هایم را در سیگاری پوک می زنم.دود خواهند شد ....می دانم ... می دانم...

کاش در قلک بی چیزی های ما کمی چیز بود.کاش کاش کاش،نمی دانم حکمت این سه حرف چیست

که اینقدر در سفره ی نوشته هایم می نشیند.کاش چیزی بود در دل بی چیزییمان

نوشتن را بهانه میکنم تا بتوانم سیگاری بدون ناراحتی وجدان بکشم...اما باز کمت می آورم

نوشتن هم جای خالیت را در نیمکت بودنم سبز نمی کند. من تو را به مثال کودکی که برایش تعریفی از ،می شود،نیست می خواهم

لعنت به آرزوهایی که مرگشان،سرنوشتشان بود،لعنت به من ، به این حس سگی

بمان و باش تا کور شود چشم تمام کسانی که بر سر خم شدنم شرط بسته اند

لعنت به تمام کسانی که نمی خواهند دستم خوشبخترین دنیا باشد با گرفتن دستهایت

آرزوهایم را به آتش می کشم و با خاکسترش خواسته هام را می سازم،یعنی خدا و تو

بینمان بماند:تو را بیشتر

قسم به این حس دو نفره. و به کوتاهی لحظه شادی که سهراب نوشت،این نیز می گذرد.تو می مانی و من و یک حس قشنگ.نامش را هرچه می خواهی بگذار.این نهایت دوست داشتن است.

پس تمام صفحه را بخوان و بدان و بشنو که دوستت دارم و می خواهمت حتی بیشتر از خدا

حسی که قشنگ است،حسی کمه من آن را لابه لای تمام ملودی های عاشقانه لمس میکنم

با روحی خسته از نبودنت و جسمی داغون از حس نکردنت خودم را تا صبح آمدنت در شب های نبودنت حبس میکنم

من فقط با تو راضی می شوم و تو تنها نیاز منی

--------------------------------------------------------

طولانی اما حاصل یه حس دو نفره بود

خیلی دوسش دارم .نوشترو میگم

کار خودم و دوست عزیزم محمد شهریار

نه سیاسی بود ونه می دانست

فقط دستان راستش بیشتر میلرزیدند

خسته از سوالات گنگ مردم

تمام انگشتانش به او بدهکارند

از فرط خستگی

خیلی وقت بود که در خواب رویا ندیده بود

چقد سنگین بود خوابش

و سنگین تر بیدار شدنش

او عاشق نبود و فقط

از چشمان ویران کننده ای خاطره داشت بسیار

مرا ببخش

فرصتی برای عاشق شدن ندارم

مگر نه به کوری چشم تمام بینایان

دیوانه وار می خواستمت

مرا ببخش

که چون شاعران

دستانم میان زلف پریشان تو چون قایقی

غرق نشد

و فقط نوازشی کرد و رفت

همان بهتر که من به سیگار خودم پوک بزنم

و تو بر لبهای دیگری بوسه

مرا ببخش

به خاطر تمام احساساتی که باید داشتمو

نداشتم






چیزی گم شده است

مثل یک لبخند بلند

نمکی اشتیاق برای رسیدن

و حسی به نام ماندن

چیزی نمانده بر جای

عشق،تو ،خدا ،شعر

افسانه می گویی؟؟؟؟؟؟

همه را کشتم

فقط همین دروغی که راست نیست

همین جنازه ی متحرک

کالبدی بی جان به نام من

برگی زرد و خشکیده

مقابل سرفه ی باد

سیگاری کنج لب

و تو که رفتی و هنوز

منو تمام اندیشه های پوچ

ودروغی که می گوید :

دوستم داری

کاش هیچوقت باز نگردی

هیچوقت....

میان این همه مردم شهر

که لباس های رنگی پوشیده اند

بر اسب های آهنین سوارند

عطر های آنچنانی میزنند

که بوی گند شخصیتشان را معطر کنند

من لجن وار دوستت دارم

در تمام اس ام اس هایم

قشنگترین فحشهای عاشقانه پنهان است

در بوسه هایم

لذت یک عمر همزیستی فریاد می کند

لای تمام تنهایی هایم

آزاردهنده ترین خاطرات از آن توست

اما شیرین...

که به گمانم که تو نمی دانی

نفسهایی که که هر لحظه لبانت را بوسه میزنند

دیگر نای بلند شدن ندارند

یا تو زیاد دور شده ای

یا چشمان من نزدیک بین بوده اند

                                      

     



                                     

قرارمان فصل انگور

شراب که شد بیا

تو جام بیاور...

من جان....


-------------------------------------------------------

شعر مال خودم نیست

دلم برای تمام لحظات مستی تنگ شده

چه آرامشی داره... بیخیال دنیا

ساچلاریم آغاریب دنیانین داغلاماغینان

از جفای روزگار موهایم سفید شدند

آرزی سیندیام سوگی کفلندیرسین اوزمو

در آرزوی اینم که نگارم مرا مست کند

دای اللهی دا گورسم تانیمارام

دیگر حتی خدا را ببینم نخواهم شناخت

یادان چیخمیش بیر قوش اولوب قفس دیبنده جان ورمک آرزیسیندیام

مثل پرنده ای فراموش شده کنج قفس مرگ را آرزو میکنم

وجودیمنن بیوک بیر اولچه کوتوم وار ...

کتی بزرگتر از وجودم بر تن دارم

 و بیر خیردا آرزی... سنن اولماغ

و یک آرزوی کوچک ...با تو بودن

قیشداریم سوزومه باخمیر داها

دیگر پاهایم به حرفم گوش نمی دهد

ومن بیر پالتاری تورپاغا بورونموش هساد اولموشام

و من مانند کسی که لباسش  خاکی شده ...هیچ شدم

او دییلن یردن چوخداندی چیخمیشام

از محلی که خانه نام دارد خیلی وقت است بیرون زده ام

قاپیمیزین رنگی بیله یادمدا دییر

طوری که رنگ در خانیمان یادم نمی آید

سیگارمین دومانی ایچینده ایبتمیشم

زیر دودسیگارم گم شده ام

درین نفسلریم اولومنن خبر وریر

نفسهای سنگینم خبر از مرگ می دهند

آیریلماخدان قورخورام اینان.بیر خیرداجا آرزیم وار

از جدایی میترسم  باور کن.فقط یک آرزوی کوچک دارم

سنین قایتماغوو گورمک.بیلیرم تز قایدااخسان

برگشتن تو را دیدن..میدانم زود باز می گردی

50 ایل قاباخ کی گدیردین  ددین :عزیزیم تز دونجم

50 سال قبل که میرفتی گفتی:عزیزم زود بر می گردم

باغیشلا بویون دوننلر تک عهدیمی سیندیردیم و گنده ایشدیم

ببخش مرا .امروز مانند دیروزها عهدم را شکستم و باز مشروب خورده ام

سوگیلیم باغیشلا ب گجه خیالینن کفلندیم

مرا ببخش نگارم...شب با خیالت مست کردم

---------------------------------------------------------------

دوست عزیزم محمد شهریار (شعر ترکی)


لیوان خالی...سیگار...سم روی سم

مرده شور زندگی را ببرند

نگاه میکنم به خاطرات دیروز که گذشت

کاش دوباره چشمانت میان سینه هایم به خواب بروند

گریه مردی برای تمام ماه های سال

ای کاش تمام هفته ها مرا به ماه ببرند

کاش دوباره چنان در لیوان های الکل غرق شوم

راه نروم و فقط دوستانم مرا به خانه ببرند

شعر میشوم دوباره لای قافیه های لعنتی

که شاید دوباره شاعران را پشت دریا ها ببرند

بهترینم من برای داشتنت خدا را انکار کردم

که غریبه ها با یک نگاه هرزه دل و دین تو را با خود  ببرند؟

شاهین خواهم شد بعد از تو که رفتی...

تا چشمانم از این زندگی سگی به آسمانها پناه ببرند

قد تمام کرم های عالم دوستت خواهم داشت

تا تمام دوشها سیل شوندو همراه آبم ببرند

که درد شوم لای کبودی لبهایت به وقت بوسه

من مستییم که چشمانش را میبندد تا جاده ها او را ببرند

به خواب می روم روی تخت یک نفره

که فرشته ها بچگییم را به رویای تو ببرند

من بی تو، تو بی من،مثل حالت تهوع یک زن

لعنت به زندگی .مرده شور دنیا را ببرند



مادری که مادر نشد...

و پدری که ستون خانه اش ویران بود

عروسی که شب ضفاف را

با برزخیان هم خواب شد

مردی که لذت طعم بوسه را به گور برد

کودکی که معصومانه جان داد

و مادری که لالایی خواند

و تا خود صبح نفرت انگیز شیون کرد

مردی که سیگار نداشت

گریه کرد...

دولتی که لال بود

دمشقی پر از آشوبگر

و من که درد میکشم

اینجا حسابی خنده بازار بود

---------------------------------------

تقدیم به هم وطنان داغ دیدم

جدای از دین و نژاد و زبان انسان باش

من برایت تمام وجودم شعر می شود

به تاوان کدامین نگاه هرزه

نگاهم باید حبس شود

ای سراپایت درد

من فقط اندکی دوستت دارم

اما بسیار...

وقتی که سیگار روشن میکنم

من خواهم مرد برایت

و این حق نیست

بیا باهم اندکی عشق هم بزنیم

من تو را قاطیه تمام عاشقانه هایم میکنم

تو مرا فقط سیگار روشن کن