لم داده کنج پنجره، ماهی که سالهاست...

تقصیر من نبود گناهی که سالهاست...

 

زل می زنم به قهوه ای چشم های تو

گم می شوم میان نگاهی که سالهاست...

 

یوسف به دست های زلیخا نمی رسید

افتاده باز گوشه ی چاهی که سالهاست...

 

یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

انگار معتبر شده شاهی که سالهاست...

 

در ابتدا دو نقطه و آخر دوخط شدیم

خط ها موازی اند، دو راهی که سالهاست...

 

محروم اگر شدم به نگاه تو بازهم

هی می کشم برای تو آهی که سالهاست...

 

خاکستری ترین غزلت را نگاه دار

خاکستری تر از تو سیاهی که سالهاست...

 

اما شبیه جوکره ها خسته می شوم

لم می دهم به گوشه ی ماهی که سالهاست...

 

 

در سرانجام خود فرو افتاد، اشتباهی که در تو عادت کرد

 چشم در چشم زندگی انداخت، با نگاه تو گرم صحبت کرد

 

 

از تو لبریز می شود گاهی، از تو رفتن، نرفتنی شاید

 بین حرفی نگفته جا مانده ست، کار ناکرده را نباید کرد

 

 

پشت هم پشت هم گره خوردند، باز دندان شیری افتاده ست

 بین حرفش نمی پرید اما، بین حرفی دوباره را سد کرد

 

 

زندگی طعم بی تو بودن داد، عشق از هر چه بود خالی شد

 شعر گفتن به سوی عادت رفت، تا حضور تو را حکایت کرد

 

 

مرگ هم یک حضور ویروسی ست، شکل مردن به مردنی دیگر

 من بمیرم برات میفهمی، مردن من به ما سرایت کرد

 

 

از خودم سیر می شوم گاهی، از خودم رفت و رفتنی دیگر

 پشت این بیت های شیطانی، آسمان از خدا جدایت کرد

 

 

هفتمین بیت شعر می خندید، سرنوشتی چه بد رقم خورده ست!

 در سرانجام خود فرو افتاد، در نبود تو باز عادت کرد...

 

 

 

بايد تمام حرفهايش را نگه دارد

هشتي گروي نه شده ست و فکر ده دارد

 

 

"تهديد" يک واژه ست، گاهي عشق مي بايد...

"ديد" از تو برمي داشت اما باز "ته" دارد

 

 

راه هزارم را گرفتيم از نگاهت تا...

اما نگاهت غير از اين هم باز ره دارد

 

 

اي کاش ها را کاشت تا همواره، خشکيدند

 اين قوم بيچاره ست اما پادشه دارد

 

 

گربه که عکسش را گرفت و روي آب انداخت

 چشمش به سمت ماه، عکسش عکس مه دارد

 

 

شعري شبيه عطسه کردن خالي از لطف است

 گاهي ندارد سرفه کردن را و گه دارد

 

 

ساقي دکان مي فروشي را نمي بندد

 مشروب را پخته ست، حرفي با قدح دارد

 

 

مجنون گرفتار نگاهي تلخ مي ميرد

فرهاد خوشحال است: چشماني سيه دارد!

 

 

وقتي براي گوش دادن گوش ها کورند

بايد تمام حرفهايش را نگه دارد...

 

 

ديشب كه مرد از راه گم مي شد، انگار با لبهات جا خورده ست

يك صندلي تا صبح باقي بود، يك ماه رنگ ادعا خورده ست

 

چشمي به لبهاي تو چسبيده ست، تكرار تلخ حرفهاي تو

عمري كنار بي كسي هايش، از چشمهايت پشت پا خورده ست

 

من با توام در عادت يك ميز، يك ميز بي احساس و بي عادت

مي خواست شايد با تو بد باشد، عمريست چوب عشق را خورده ست

 

دلواپس يك پنجره مي شد، در انتظار زل زدن هايش

ديوار مي شد پنجره ش ديديد، اين بار حتي از خدا خورده ست

 

در گوشه اي آرام خوابيده ست، اسمي كه يادش نيست؛ كافر شد

مانند شيطان سنگهايي را با حرفهامان قرن ها خورده ست

 

ديدار آخر: يك غزل خواهش، يك كاغذ صاف و بدون خط

اين بار اما دور مي افتد، اين بار شعرش ساده تا خورده ست

 

دهقان: لباس آتش نمي گيرد، مردي بروي ريل خوابيده ست

مردي كه ديشب عشق را فهميد، از مردي نامردها خورده ست

 

اخبار مرگ و تسليت هايي، در صفحه ي آخر...و روز از نو...

شاعر كنار خستگيهايش، در چشم شور زندگي مرده ست!!!

 

 

یک  ماه  و  یک  پنجره  تنهایی  را

یک گربه  و   اشتیاق  هر  جایی  را

می خواستم این پنجره ساکت بشود

پر کن  تو  دوباره  تشت رسوایی را

 

                                              تابید  به  زندگی  بی  شالوده

                                              هر  لحظه  درون  خلوتی  آلوده

                                             چشم  تو از اشتباهم افتاد ولی

                                              تکرار نشد...هرآنچه بوده  بوده

 

 

آرام باش گرچه نفسهات خسته اند

همچون پرستويي كه قفسهات بسته اند

 

از بوسه هام حامله اي و هنوز هم...

در زايشي كه راه هوسهات بسته اند

 

چشمك بزن به فال لبت نيك بگذريم

شب ها كنار پنجره تنهات بسته اند

 

"عامو"ببين كنار تو "دريا"ست!آرشي؟!؟

وقتي خزر تويي كه ارسهات خسته اند

 

انگار نه و نه ...كه نه انگار مي شوي

طوفان شده ست، راه طبس هات بسته اند

 

آنقدر بر لبان تو گل قند شور بود

كه دست هاي قند شكن هات خسته اند

 

ليلاي شعرهاي به ظاهر يواشكيم

آزرده خاطري و نفسهات بسته اند

 

سهم من و تو اين همه عاشق شدن نبود

سهم تويي كه باور من هات خسته اند

 

حافظ برو! كه شاخ نباتت شكر شده ست

همت ببند، از تو و زن هات خسته اند

 

 

خداي دست خالي و شكايت هميشگي

همان گناه اول و قيامت هميشگي

 

و آبي ام كه تشنه ي لبان زخمي تو ام

بخار مي شوم ،‌ به رسم عادت هميشگي

 

پلنگ و ماه شاعرند وشعر لحظه لحظه از ...

- بمير ماه ساده لوح بابت ... هميشگي

 

كلنگ هم به درد بي ستون تو نمي خورد

دو دست پينه بسته ام و ساعت هميشه «گيـ

 

ـر» كرده در حضور بي حضور تو وغبطه مي –

- خورم به...، اشك زخمي از خيانت هميشگي

 

به قاب كرم خورده اي ، به عشق ، خيره مي شوم

شبيه عذر خواهي شناعت هميشگي

 

مداد نوك شكسته و سه – چار بيت ناتمام

زمان امان نمي دهد ؛ " حكايت هميشگي "

 

 

در عشق فقط تو ماند لیلا شد و بعد...

                        مجنون به جنون رسید  معنا شد و بعد...

دیوانه شدن به شرط رسوا شدن است

                      عاشق شد و تنها شد و رسوا شد و بعد...