.

شعله ور کن دوباره در رگ­ هام، برزخی را که بی تو خاموشم

پای عشق تو در میان باشد از دل زمهریر می جوشم

 

مانده لب هام زیر دِین لبت باید این بوسه را ادا بکنم

آخرین دُرد خاطراتت را با خیال لب تو می نوشم

 

تو به بن بست من گرفتاری به دلم عشق را بدهکاری

مثل یک اتفاق سر در گم مستی اَت را بیُفت بر دوشم

 

تکیه کردم به کوه تنهایی تا صبوری کنم نبودت را

می شود روز و شب ولی تکرار انعکاس غم تو در گوشم

 

شعرهای سپید شب هایم! آرزوی محال لب هایم!

یا برو دست از سرم بردار، یا برآورده شو در آغوشم

 

من جنون را برهنگی کردم. دیگر از عشق بر نمی گردم

تو نباشی تب خیالت را بر تنم بوسه بوسه می پوشم.

 

پرتو پاژنگ

اول بهمن نود و پنج

 

 

.

بستی به من شب زده راه سحرت را

تا پاک کنی از دل تنگم اثرت را

 

رفتی و بهم ریختی و ساختم از نو

هر شب به صد امید پُل پشت سرت را

 

از بند رها کرده ام این موی پریشان

تا جلب کنم یک شب دیگر نظرت را

 

پروانگی ام مانده در این پیله ی گُلدار

برگرد! نشانم بده امشب هنرت را

 

برگرد! پشیمان شو از این دوری پر درد

بیرون بکش از فاصله پای سفرت را

 

می ترسم ازین آه غم آلود که یک روز

نفرین کند و بشکند آخر کمرت را

 

بگذار که توجیه کنم دست خودت نیست

بر شانه ی تقدیر رها کن تبرت را...

 

پرتو پاژنگ

سوم دی ماه نود و پنج

 

.

در آسمان این غروب مانده آفتاب تو

نمی رسند چشم های خسته ام به خواب تو

 

اگرچه سالهاست حسرت تو مانده بر دلم

هنوز آب می خورد امیدم از سراب تو

 

من و هزار جور فکر عاشقانه در سرم

که دکمه دکمه باز می شود به ارتکاب تو

 

یکی از این غروب های خسته می رسد شبی

که دست می زند تمام من به اعتصاب تو

 

چگونه می شود مجاب کرد از تو بگذرد

دلی که تکیه می کند به شانه ی عذاب تو

 

دوباره ختم می شود تمام ماجرای من

به چشم خائنی که لو نمی دهد مرا به تو!

 

پرتو پاژنگ

بیست و هشتم آذر ماه نود و پنج

 

 

 

 

تب می­­ کند در قدم­ هات بن­ بست آشفته­ حالی

گم می­ شوی زندگی را در کوچه­ های سؤالی

 

در خلسه­ های غریبِ دنیای درمانده در خواب

پیچیده در ترس و وحشت، پوچیده در بی­ خیالی

 

در داستان سقوطِ سیبی که تصمیم دارد

برگردد این زندگی را یک روز تا مرز کالی

 

در برگی از خاطرات خشکیده­ ی چشمه­ ای که

جوشیده صحرا به صحرا در باورش خشکسالی

 

جا مانده شب­ های تاریک در آسمان پریشان

راهی به فردا ندارد خورشیدهای خیالی

 

می ­افتد از پا سکوتت در گوش سنگین دنیا

در جاده­ هایی که لنگی، در شعرهایی که لالی

 

گیرم که باران ببارد، بر خاک تب­دار دنیا

فرقی ندارد به حال این باغ از ریشه خالی!

 

پرتو پاژنگ

بیست آذر 1395

رباعی:

از قرعه ی سرنوشت برداشت قفس

در باورخاک خورده اش کاشت قفس

پر داشت ولی نخواست پرواز کند،

مرغی که براش حکم نان داشت قفس...

 

پرتوپاژنگ

5 آذر 94

رباعی:

یک قطره در این ابر مصیبت زده نیست!

بن بست، به جز "باور عادت زده" نیست!

این ظاهر سبز هم ندارد عمری...

امید به ریشه های آفت زده نیست!

 

پرتوپاژنگ

21 آبان 94

غم نان

دوبیتی. بداهه:

نه کفری هست در بطنش، نه ایمان!

شب و روزش پی هم لنگ لنگان!

تمام زندگی در این خلاصه ست:

"غم نان و غم نان و غم نان"

 

پی نوشت:

غم یار...دوبیتی زیبای باباطاهر:

سه درد آمو به جونم هر سه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره

غم یار و غم یار و غم یار

 

.