دست هات





پنجره دارد از منظره ای نو عبور می کند

 

من از عطر دست های تو 


با حساب سرِ انگشتانت 


کجا دوباره به هم خواهیم رسید ؟




دست هایت 


ضمیر چهارم مفرد منند 


دیگر 


تنها تو را 


به نام دست هایت صدا خواهم کرد .













حامد 93/1/29

عجیب روزهای غریبی است 

 این روزها درست مثل تمام گذشته

 زندگی جایی در دوردست ایستاده 

 و هی چپ چپ من را شخم می زند

 عشق ...

عشق تابستانی زمستان من 

 زیر آفتاب شُرشُر راه می افتد در خیابان های شهر 

 شهر عاشق می شود 

 جوی های خشک داغ عاشق می شوند ...

ساختمان ها هندسه شان به عشق می رسد 

 و بچه ها هنوز 

 در شهربازی مجاور عاشقانه جیغ می کشند


  حتی خدا به عشق من چشم دارد حالا

 و من دارم فارغ می شوم .



حامد - 92/4/10

بهاریه ...

 

تا کی ؟

نه ، بهار عوضی

دست بردار

چه فایده ؟

چیزی بیاید

هرچه می خواهد باشد

وقتی لبهای او شکوفه نمی دهد

هر آمدنی بی معنیست


هی راهت را کج کن

از اینجا برو

اینجا هیچ کس منتظرت نیست

فکر می کنی معنای شکوفه ای !؟

اینجا شکوفه تنها بر لبان یک نفر زیباست

و اگراو نخواهد

تو پشت در این خانه

در حسرت سبز شدن

زرد خواهی شد  

واین زمستان

سالهای سال خواهد ماند ...






..................................................................

چه عیب دارد برای تو بهار را به خانه راه نمی دهیم 

آسمان




این روزها


آسمان را


هر جای زمین می ریزم


دریا می شود


ودلتنگی


عجیب آویزان پاییز است


درست مثل تمام دریاهای پشت سر





نمی دانم می خواهم شعر بگویم


یا تو را


ولی نه


می دانم


عاشق که باشی


باران ببارد و نبارد 


دلتنگ آسمانی


و این قصه را


هر جای این دایره سبزآبی


بگردانی


همین کاسه است و بس ...





حامد

پاییز نود و یک


می دانم پنجره ها مقصرند

رونمای کتاب استاد رضوان ابوترابی ( می دانم پنجره ها مقصرند )
با حضور رضوان ابوترابی ، رسول یونان ، علیرضا راهب ، یاسین نمکچیان و جمعی دیگر از دوستان شاعر و نویسنده جمعه دوازدهم خرداد در خط سوم .

در این دفتر شعرهایی هست که 25 سال پیش سروده شده اند و شعرهایی هم تازه اند .
این شعرها درهمند مثل میوه هایی که از میوه فروشی می خرید . شما می توانید سوا کنید اما اگر بگویم پاره های تن من نیستند دروغ گفته ام .
رضوان ابوترابی ( حسرت )


زمان : جمعه دوازدهم شهریور ماه نود و یک ساعت(19)هفت بعد از ظهر
مکان : شهرک غرب ، فاز 6 ، خیابان ایوانک غرب ، خیابان گل افشان جنوبی ، مجتمع تجاری گل افشان ، طبقه دوم ، واحد 218 کتاب فروشی خط سوم

جنگ




یادت هست

آن گنجشک که به تیر خشم جنگ

از دیوار خانه شما

به باغچه پناه آورد

چه زود اُخت مهربانی تو شد

و در تمام نقاشی هایت

تنها پرنده ای بود که تا اوج محبت تو می پرید

یادت هست

لباس گل دارت را که می پوشیدی

می خواست بنشیند به شاخه ی آن

#

لعنت به من

و به این جنگ بی پدر

کاش صدایی بلند تر از صدای بمب داشتم

شاید می توانستم حافظه ات را برگردانم .




پاییز




شبیه اول اسم تو شده

هم آهنگ توست

به آخر تو هم می رسد

اما او

زمین را نقاشی می کند

تو در من نقش می زنی

*


چقدر زندگی رنگارنگ است

درست شبیه پنجره ای

که این سوی تو بایستد .





........................................................................................................

پی نوشت : تقدیم به تو که حالا همه جای زندگیم هم آهنگ توست . 




عشق و ترس




این پنجره

از دیروز بی تابی می کند

و با هر ضربه پتک

به دیوار خانه رو به رو

به خود می لرزد

 

امروز حتی کبوتر همسایه را

مهمان خورده نان های سفره ما نکرد

 

از وقتی

شیشه پنجره آن طرف کوچه خورد شد

بخار روی پنجره

دائم

چک چک

می کند . .








عاشقانه

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر می خواهم

از آن شعرهای عاشقانه بلند

که من را

گره می زند

به ادامه موهای تو

مثل گوشواره بادبادکهای بچگی

.

.

.

برای ما که عاشقیم

آسمان جای دوری نیست .

 

 

 

 

 

...






در دلم کبوتر مستی است

که پرواز را تنها

تا نگاه تو می داند

آسمان را

به چشمانت بدوز

...





...






درخت

آنچنان با باد مي رفت

كه انگار

غرق سنفونيه كلاغها شده


چه كنم

با چشمان پيري كه

تبر پاي درخت را نمي بيند







..........................................



آهای سرباز

نور چراغت را کنار بکش

هرم نگاهم را نشناختی

منم

دختری که تمام هجده ماه گذشته را

با او خوابیدی

خواستم

قبل از اینکه از این رویا بروی

فرزندت را دیده باشی .



....................................................





 من همیشه

در رویایم

دزد می شدم

نه کلانتر

ستاره

از قلب من بیرون بیا .




...






ثُر كه مي خورم در شهر


فرمان مي پيچد


به سمت غربي ترين جامي

اينجا خورشيد


                تنها از پشت يك پنجره طلوع مي كند


نمي دانم ساعت چند است ؟


اما


اين روزها هر ساعتي مي رسم


                                       غروب است


پنجره خالي از تو


تو خالي از من


                     و خورشيد در چشمان تو سرگردان .





.......................................................................










حكم ميوه ممنوعه راداشت


گازي كه از تو زدم


حالا بايد


خودم را به آسمان پرت كنم .





کوتاه های شاید خواندنی

 

 

 

 

به آسمان پریدم

نه چیزی به آن اضافه شد

نه چیزی کم از زمین

نقشه کشیدن کافیست

برای آسمانی شدن

باید مرد ...

 

 

...........................................................

 

 

بی نقص به این دنیا سقوط کردم

کاش خدا

به جای توپولوف

ایرباس ...

 

 ...............................................................

 

باد که می وزد

سبز به سوییست

قرمز به سویی دیگر

نمی دانم

خدا این وسط چه می کند !

 

 

........................................................

 

 

جلسات ادبی ملل هر هفته یکشنبه ها

ساعت:  ۱۷:۳۰الی۲۰ برگزار می شود

پارک قیطریه/فرهنگسرای ملل/سالن فرهنگ

 

 

 

 

 

می نشینم

درد سرم را نمی گیرد

عجیب است !

بوی قرمز روی شیشه

اسبی که دارد غرق می شود

روزنامه های امروز

مچاله ، رنگی

بافت ناتنی روی کاهی که خوراک هیچ گاوی نیست

 

و یک سوراخ بزرگ روی دیوار کلاس

بچه ها هی رد می شوند و بزرگ

و سوراخ گاه خورشید و گاه باران می بارد

دورترها زمانی هم بمب باریده بود

 

بعدها کلاس بزرگتر شد

سوراخ بزرگتر شد

من اما کوچک ماندم

 

کلاس خراب شده حالا

من هر هفته برای معلم گلایل سپید می برم

و وقتی به خانه برمی گردم

موهای سپیدم را می پوشانم

در زیر دود و دم این شهر

 تا بهانه ای دست مادر ندهم

که فراموش کند فراموشی خود را

 

و به یاد بیاورد

من پیر شدم و هنوز زن ندارم .

 

 

 

 

 

 

.............................................................................

 

 

بیچاره غوغای رنگهایم این روزها

تلاش عجیبی است

تبدیل ریه هایم

به گیوه های سیاه پدر بزرگ

 

شال سرخ تو

قرینه چشمهای این روزهایم

من اما

وحشی موهایت را

دوست تر دارم .

 

 

 

...................................................................................................

 

 

جلسات ادبی ملل هر هفته یکشنبه ها

ساعت:  ۱۷:۳۰الی۲۰ برگزار می شود

پارک قیطریه/فرهنگسرای ملل/سالن فرهنگ

 

 

 

 

 

 

شهربازی

 

 

 

 

 

هنوز جیغ که می کشم

امتداد پل مرا به کودکی می رساند  

دی ماه هزار و سیصد و شصت و نه

برف می بارد

و من و تو

آدم برفی می سازیم

در کوچه های اوین

و صدایی که فریاد می زند

شالگردنهایتان

تو همیشه خوب می بستی  

مبادا باز مجبور شوم لوزه ام را عمل کنم

و آنقدر بستنی هایم را نگه دارم

برای با تو خوردن

که تمامشان آب شوند

حالا هرچه صبر می کنم

نه این پل سیمانی آب می شود

نه تو شالگردنم را می بندی

 

و من

همیشه سرمای تو را می خورم 

 

شهربازی را خراب کردند .

 

 

 

 

......................................

 

 

 

 

 

دلگیر که می شوم هزیان می گویم

اما دلتنگ که می شوم عاشقم

ساعت به وقت این نزدیکی دیر شده

و به وقت آن گذشته هنوز زود است

حالا

جای شهربازی پلی سیمانی ساخته اند

به آن طرف رویا

هر چقدر صبر کنیم

صدای جیغ نمی آید

اینجا تهران است

باید عادت کرد به جیغ نکشیدن کودکانه

اما هنوز زیباست

چون

خط کشی های این خیابان مرا به تو می رساند

امروز معجزه ترافیک مرا هم گرفت

با یک پیام  کوتاه

می بینی ترافیک زیاد هم بد نیست

تو مرا نگاه می کنی

من به تو می رسم

چراغ سبز می شود

هنوز حرفم همان است

 دلتنگی را کتمانی نیست

آنقدر می مانم تا چراغ باز سبز شود

هنوز دیوانگی سخت است

صبر می کنم .

 

 

 

انگشتانم بي قرار دستهاي توست

 

 

 

خون مي چكد از انگشت اشاره اي

 

كه تو را نشانه رفت

 

محكومم به زندان اين استخوان ها

 

به جرم پرواز برفراز آشيانه تو

 

كبوتر آريايي

 

                         انصاف

 

 

 

سرسام نگاهت كافي نيست ؟

 

چشمانم كوبيده مي شود به در و ديوار اين شهر

 

هي زل زل زل ...

 

نه او كه پريد تنها سايه اي از تو داشت

 

 

 

زير باراني كه هرگز نمي بارد

 

با چتري كه مشتاق پيچيدن باد در گيسوان توست

 

آنقدر انتظار مي شوم

 

تا خدا را خسته كنم

 

از اين همه عدل بي حساب

 

 

 

چاره اي ندارم

 

تنهايي مي تنم به دور اين تن .

 

 

 

 ...............................................................................

 

 

 

 


ای ترانه تمام آواز های در دل آسمان مانده


بهاری که می باری


می خواهم آغوشم را آنچنان بگشایم

 
که ساحل تمام رگهایم را به نوازش دریاییت بیالایی

 

 
باران

 
آرام می شوم


در بهاری که آنچنان هم بهار نیست


وقتی شیشه پنجره را نوازش می کنی


تمام حجم آغوشم نوازش می شود

 

 


پنجره را باز کرده ام


دلم را باز کرده ام


مروارید می خواهم


آهای


باران


ببار


...

 

 

 

 

 

خلاء

 

 

 

 

مربع میز


دایره صندلی

 
چه توهمی است


گاه


روبه رویم می خندی


پشت سرم گریه می کنی


دلم درد دارد


جرعه جرعه اشک می نوشم

 
از گونه هایت




مربع خانه


دایره نبودن تو



زمین بوی قبرستان می دهد

 
وقتی دستهایت کنار تنهاایم  نیست

 

... 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت :

 

گل های فرش هم

این روزها زرد است
حتی ماهی گلی هم

زرد شده
بس که آب تنگش را شور کردم
یادم باشد فردا

نوبت قبرستان است
باید عادت کنم
به بهارهای زرد
گل های زرد
ماهی های زرد
و
عشق های زرد

...

 

 

هفت سين

 

 

 

عادت كرده ام بهاريه را هميشه تا دقيقه نود نگه دارم . عجله اي نيست ، گيرم اين بهار هم آمد مگر چه گُلي به سر قبلي ها زده ام ؟

تو كه مي داني ، مثل هميشه منتظرم شايد فرجي شود ، مي بيني كارم به كجا رسيده ، اين روزهاي جاي آسمان و زمين هم كه عوض شود براي من توفيري ندارد ، معلقم بين اين ناكجاآباد .

هوايم بيشتر با بخار زمستاني سازگار است تا اين عرق ريزان به ظاهر بهاري . زندگي تغيير كرده ، زندگيِ من زندگيِ تو ، ما حركت كرديم به جلو اما نمي دانم چطور مي شود اين فاصله شايد چند قدمي را برداشت  ما مي رويم و تو هميشه چند گام پيش تري .

نمي دانم كي و در كدام بهار به تو مي رسم . چند وقتي است دارم همه زندگي را مي دوم هنوز اميدوارم قبل از اين كه از نفس بيافتم به تو برسم .

 

 

 

دلگير مي شوم

 

از بهاري كه مي آيد  و

 

تو سبز نمي شوي

 

سفره كه پهن مي شود

 

بشقاب خالي سپيد است

 

صورت من سياه

 

و تمام سيب هاي سرخ كبود

 

ماهي مي پرد

 

به سپيديِ بشقاب

 

چه فايده

 

ماهي كه ماه من نباشد !

 

همان بهتر

 

كه گل ندهد

 

گلدان گِليه تاقچه

 

ماهي هي مي پرد

 

به گونه شورم

 

بس كه در رويايش دريا جريان دارد

 

آي خدا

 

كجاي اين فصل پنهاني ؟

 

نكند تو هم شرم داري

 

از اين بهار زرد ؟

 

حادثه - شال

 

 

 

هواي حادثه

 

در گلو

 

گير مي كند

 

همچنان در خفقان

 

دوستت دارم

 

تنها تو مي داني

 

و هيچ كس

 

 

 

حادثه عجيبي است

 

عشق !

 

 

.................................................................................................

 

 

نمی دانم چه شد


به یکباره پرید


بوی دستهایش

 

از شالگردن من


و دیگر


گرم نشدم


که نشدم .

 

بدرود

 

 

 

 

باور نمي كنم

 

از تو تا خدا

 

فاصله من

 

گاهي به ضخامت پر پروانه

 

گاهي به وسعت تمام هستي !

 

 

           بدرود اي تمام سياهي ها من به نور مي پيوندم

 

 

 

.................................................................................

پی نوشت : خداحافظ .

سه عاشقانه نچندان آرام

 

 

يادم مي آيد

 

جايي نوشتم

 

بايد به دلم بياموزم

 

هر چيزي را نخواهد

 

حالا كه فكر مي كنم

 

آن روز خودم را گول زده بودم

 

بايد به دلم ياد مي دادم

 

اول پول هاي توي جيبم را بشمارد

 

آن وقت عاشق شود

 

وقتي مي رفتي

 

قرارمان اين شد

 

كه ديگر هم را نبينيم

 

امروز

 

تو مثل هميشه سر قول خود بودي

 

اما من ...

 

يادم باشد

 

اين بار

 

بايد به چشمهايم بياموزم

 

بسته زندگي كردن را

 

و به نگاهم

 

بدرقه نكردن تو را ... 

                        

                                         سوم اسفند۸۸

 

 

 .........

 

 فرصتی نشد دستی برای دوستی تکان دهی که زیر باران می رفت، بی وفا...؟


قرارمان اين شد



كه ديگر هم را نبينيم



دیشب



من مثل هميشه سر قول خود بودم


و تو هم ...



زیر باران


تنها


سرگردان


دیوانه


پیاده


بارانی


از ونک تا ...

نه، تو خوب درس هایت را از بر کرده ای....


بسته زندگی کردن را


به چشمهایت


بدرقه نکردنم را


به نگاهت


به دستانت


به قدم هایت


حتی به دلت خوب یاد داده ای...

این بار من باید به خودم بیاموزم

بدرقه نشدن را....

نفست بند آمد


نگاهت دوید


اما


خودت نه،


خودت ندویدی...


اصلا نیازی به دویدن نبود


آنقدر آهسته قدم بر می داشتم تا شاید....


اما نه


کم کم پذیرفتم بدرقه نشدن را


.
.
.


خيالت راحت



اين بار



سرم هم كه برود



عاشق نمي شوم . ..



حواسم را جمع می کنم


تا دیگر آنقدر سرم را زیر بیندازم


تا نه نگاهت را ببینم


نه پنهان کردن عشقت را


...

نه، اصلا سعی میکنم


مردن را بیاموزم


تا اگر حتی نگاهت را هم دیدم


بدرقه نشدنم را نبینم.

 

                                                       Nafa3         

                                                  چهارم اسفند ۸۸        

 ...............

 

 

نفس كشيدن كه يادم آمد


به سر دويدم

 
اما تا چند قدمي


انتظار نگاهت را كشيدم


اما ...


ترسيدم پيشتر بيايم


راست مي گويي


تو مثل خودت بودي


خود ديشبت و خود تمام زندگيم


اين من بودم


كه خودم نبودم ديشب


خواستم براي يك بار هم كه شده


به قلبي كه ولو شد روي اسفالت


بي اعتنايي كنم


مي دانم و مي داني كه


باز هم نشد
اشكهاي ديشبم شهادت مي دهد


و باراني كه باريدي


پياده تا خانه


...

                                                       چهارم اسفند ۸۸

 

 

 

............................................................

خدا كاش فرياد اين روزهايم را مي شنيدي !

...................................................................                                                                           

قمار عشق / غنچه

 

 

قمار عشق

..........

 

لبهايت را كه مي گزي

 

يادت باشد

 

آنجا جاي دندانهاي من است

 

محكم تر بگز

 

براي لبهايت

 

نه

 

براي آغوشت

 

اندامت

 

نه

 

براي زيبايي كلامت

 

چشمانت

 

نه

 

بلكه

 

دلتنگ هرم نگاهت هستم

 

كاش سزاواريم آنچان مستت كند

 

كه هيچ كس لياقت هرم نگاهت را نداشته باشد

 

من دلتنگم كتمان نمي كنم

 

عشقبازي مي خواهم

 

تمامي وجودت

 

با تمامي وجودم

 

روحم آشفته بازاريست

 

حياي واژه هارا بايد حفظ كرد

 

واژه ها مقدسند

 

آنچان كه سزاوار تواند

 

و شايد من نباشم

 

هنوز حرفم همان است

 

دلتنگيم را كتماني نيست

 

قمار عشق كردم و بردم

 

سزا سزاي من است

 

خمار عشقم و مستم

 

قضا قضاي تو است .  

 

 

 

 

 

 

 

دلتنگم اما بدان تيغ كنايه ام هيچ گاه نهيفيه اندام تو را نشانه نمي رود  .

 

 

 

 

 

غنچه

....................

 

می بوسمت از دور


اما تو

 

گویی ملالت نیست از دوری من


چه زود فراموشم كردي  


اما من

 

هر صبح که با بوی خاک باران زده

 

مي پرم از خواب

 

لبانم غنچه است

 

باز

 

می بوست

 

 از دور .

 

جمع و تفریق / کوه

 

 

 

جمع و تفریق

....................................................

 

به آسمان پريدم

 

نه چيزي به آن اضافه شد

 

نه چيزي كم از زمين

 

نقشه كشيدن كافيست

 

براي آسماني شدن

 

بايد مرد .

 

                                     دهم بهمن ماه 88

                                                        ساعت 3 بامداد

 

 

 

 

کوه

...................................................

 

كوه بايد شد و ماند

 

زندگي منتظر است

 

و يقين ، هيچكسي

 

در پي ما

 

راهي اين نسيان نيست

 

خودمانيم و خدا .

 

 

 

 

         این طرفها هوای حادثه سرشار بی کسی من است !

 

                                                               چهارم خرداد ۸۶

 

 

 

 

 .........................................................

پی نوشت : سپاسگزارم از مهرداد بابایی عزیز به خاطر ویرایش جمع و تفریق

مشق خاطره

 

 

 

به نام بابا آب داد

 

چه دسته گل ها

 

به آب داديم

 

سردرد

 

مي تركد هرچه خاكستري

 

هرچه خاطره

 

به درب خروج رسيدم

 

سيگارها بي دود

 

كافه تمام مي شود

 

زندگي ...

 

                              دوازدهم بهمن ماه 88

                                         10 شب - كافه بامداد

 

 

 

 

 

 ............................................................................................................

 

 

 

و من 

 

کاغذ ماندم

 

اما خط خطی نشدم

 

...

 

 

 

 

 

اين روزها تمام اين دلتنگي لاكردار را به آسمان سپرده ام ، مي بيني گردوخاك همه جا را فرا

 

گرفته است .

                                                        دوشنبه پانزدهم تير ماه ۸۸

                                                                   گردوغبار تهران و ايران را فرا گرفته

 

 

دل زبان نفهم

 

 

دلم موج مي خواهد

 

آنقدر ها هم دريايي نيست

 

مي دانم ..

 

گاهي مرغ دريايي

 

هوس چشمانت مي كند

 

چه كنم ، دلم

 

زبان مرا نمي فهمد

 

هر چه مي گويم

 

آن چشم ها

 

ديگر ساحل تو نيست ...

 

 

 

                                           دهم بهمن ماه هشتاد و هشت

                                                                                  ۰۶ : ۳ بامداد

 

 

         

                آ مدم آباد كنم ، نبودي ويران شدم ...

 

عصیان

 

 

دستم را هرچه  دار می زنم

 

لاله می رويد

 

 چند وقتيست

 

انگشتانم را ميله هاي فولادي  مي بينم

 

خودم را زندان ...   

                

 

 

                                                           دهم بهمن ماه هشتاد و هشت 

                                                                                  ساعت 30 : 2 بامداد

 

 

 

 

 

 

 

مدتهاست از عشق نگفته ام

 

گمانم عقيم شده باشم !

 

 

 

 

 

 

..............................................................

 

پي نوشت ۱ : لطفا شعر مرا سياسي نخوانيد .

پی نوشت ۲ : با تشکر از استاد ابوترابی مهربان ومهرداد بابایی عزیزم .

 

آدم - برفی

 

 

 

 

سپيد

 

اما

 

برف هم كه مي بارد

 

سياه

 

بس كه سيلي خورده گونه سرخم

 

كبود

 

آدم برفي من

 

آب شو

 

پيش از آنكه گل انداز شود صورتت

 

قبل از آبِ رويت

 

آب شو  ...

 

 

                                                               ۸۸/11/۷ ــ ۱:۳۰  بامداد

 

سرطان تنهایی

 

 

...............................

 

 

تنگيه نفس گرفته

 

اين روزها  زندگيم

 

بس كه هوايم آلوده است ،

 

نفس كه مي كشم

 

سرطان مي گيرم

 

فرا مي گيردم درد غربت

 

 

با هر دم

 

هر بازدم

 

 

          فرياد :

                  

                آي ...    

 

 

 

.............................................................

 

سپاس

گمانم دیروز بود

همین حوالی زاده شدم

مادرم یاس سپیدی چون تو

و پدرم یگانه سرو تمام اعصار

دی ماه آن سال

از خاطرم نمی رود

لبهایم می لرزید از شدت ضعف

و تمام سالهای بعدش نیز

چیزی کم داشت تمام آن سالها

طعمی می خواستم از زندگی ، که نبود

فکر که می کنم

می بینم من زاده پاییزم نه برف

تو هم دستی داشتی در آتش خلقتم

که این چنین نزدیکم به تو

و به رنگارنگیه پاییزیت

چه عجیب است

رنگهایی که سرچشمه می گیرد از تو

طعمی که دادی به زندگیه این روزهایم ...

 

سخت است از تو گفتن

باید عمل کنم دریچه قلبم را

باز باز تنها به روی تو  ...

 

 

                                                            ۸۸/۱۰/۱۳

 

 

..........................................................................................................................

پی نوشت : سپاس از خدا برای خلقت تو و سپاس از تو برای صبر و زیباترین و باارزشترین هدییه تولد تمام زندگیم .

حیرت

 

عجیب می شود 

 گاهی

چرا وقتی پرتگاه نزدیکترین مسیر است

امید این چنین به قلبم می کوبد ؟

می مانم

یعنی خدا هنوز اینجاست!

دوباره

وا مانده ام

چطور می شود  دامنه حرکت خدا

 از من تا  بدون من

این قدر گسترده است .

                                                    ۸۸/۱۰/۹

                      

..............................................................

پی نوشت : با تشکر از دوست خوبم مهرداد بابایی به خاطر ویرایش حیرت .