5 روزی هست نه شب میخابم ن روز
این همه فشار توی ای سی یو بودن سخته این همه
استرس نگرانی
شب اول این همه آنها بودم گفتم الان که
بمیره الان که
ولی شکرخدا دکترا بهش رسیدن
خدایا میشه تموم بشه همه چی؟؟؟
5 روزی هست نه شب میخابم ن روز
این همه فشار توی این سی بودن سخته این همه
استرس نگرانی
شب اول این همه آنها بودم گفتم الان که
بمیره الان که
ولی شکرخدا دکترا بهش رسیدن
خدایا میشه تموم بشه همه چی؟؟؟
بیاین باهم حرف بزنیم
از بعداز این که از کار اومدم بیرون خونه نشین شدم
از ترس از کار زدم بیرون
بعدش خواهرم مریض شد در حدی ک نمیتونست از جاش بلند بشه فوری بستریش کردیم
من مجبوری دارم زندگی میکنم ب اجبار
اگر مامانم نبود ی لحظه نبودم
زیر دست این انشاالله نمونم
خیلی اذیتم میکنه
خیلی
آخه مگه من چه گناهی کردم همش منو میزنم داد میزنم دعوام میکنه
مگه من مقصر این همه مشکلاتم
مگ من گفتم مریض بشی من گفتم فلان بشی
چرا همه وی ب من جلوه میدی
من ی ماه دیگ میشم 27ساله حتی نمیذاره تنها برم جای
واقعا از خدا نمیترسی ؟
من جدی حلالیت نمیکنم آنقدر زجر بکش
ب چشمات بببین آنقدر منو اذیت میکنی حلال شده نیستی
من واقعا از نظر روحی حالم خوب نیست
سعی میکنم درس حسابی شرایط درس کنم ولی خوب پیش نمیره
من واقعا نمیدونم چی بگم
یادمه آخرین باری که گریه کرده بودم ..شدید تب کردم بعدش
سه شب پیش باز شدید گریه کردم صب دیدم تب شدید دارم
تا الان که همینجوری دارم ب این فکر میکنم
تا الان غصه خوردم استرس کشیدم هیچ فایده نداره
دارم فقط تو تب میسوزم هیچ کسی نمیگه نفس چه غلطی کردی
دیگه فایده ندارع من هرچقدر استرس بکشم
زندگی من نیست زندگی خودشه بذار خودش تو گذشته بمونه
من دیگ نمیکشم
ن جونی کردم ن ب فکر زندگی خودم بودم
من حتی برا هیچ چیزی خوشحال نمیشم از بس ذوقمو کور کرده
از بس ترس گذاشته تو دلم
ب اندازه کافی کافی هست
وقتی خودش دارو ک بهش میدم نمیخوره من ب پاش حرص بخورم
والا....
کامنت زیادی فرستادین ممنونم:/
در اولین فرصت حتما براتون میگم چرا نبودم:/
مریض شدم شدید آب شدید استخون درد شدید
کلی هم با این حالم کار کردم
فردا مامان اینا نیرینشیراز
من میمونم تنها
چی بگم والا
دلم پراز غمه
دوس دارم شاد بشم از ته قلبم
بخندم بخندم بلند خندیدم ها