+پــســتـ ثـ ـابـ ـتـــ

ســـــلـــــوووویی به همه

به دنیای من خوش امدین...

من زود زود اپ می کنم پس زود زود بهم بسرید

نظرم یادتون نره

واسه لینک تو لینک شدن اول با عنوان وبم بلینکین

بی معرفتا تو لینک دونیم جایی ندارن

روزتون شیک!For You

ولــ ـنــ ـتــ ـایــ ـنــ ـ


دیشب خدا را دیدم..!

کنار تخت خواب پدر مریضم نشسته بود...

گیسو هایش سفید بود و چشم هایش خواب داشت...

انگار خسته بود...

دیشب خدا چقدر شبیه مادرم شده بود!

12800000هر کی ولنتاین با دوس پسرش میره بیرون ایشالا بگیرنشون!!

راستی بکس...یادتون نره...کلمه ولنتاین که به گوشتون میخوره اولین کسی که میاد

تو ذهنتون عشق واقعیتونه...

یادتون نره اول ب اون بتبریکین!!

ولنتاین همه دوست جونیام هپی

عشق یعنی جان من قربان تو، زندگی و مرگ من از آن تو...!

عشق یعنی بخشش جان و گذر از هرچه هست...!

عشق یعنی بودن با تو، چه هشیاری چه مست...!

اثری نیست ز پیش از این و اکنون هرچه گویم نیست در کوران دوران

می شود...!

عشق یعنی آنچه پسوندش اُم است، در نهایت مان شود...!

                               written by:farhad  


+یوهوووووووووو

من بَکیدم!!

مشکلم حل نشده ولی فهمیدم چجوری بحلمش...

این چن روز ی سَره بش فکریدم تا الان ک یهو چراغ مغزم روشن شد!!

دلم تو همین چن روز کم کلی واستون تنگید!

راستی من ی مدته نمیتونم عکس بذارم...

عکس میذارم میگه"امکان درج چنین پستی به دلیل وجود اسکریپ یا لینک غیرمجاز وجود ندارد"

چراااااا؟؟

+پی نوشت:فرهاد جان ممنون اجازه دادی شعرتو تو وبم بذارم!

موفق باشی دوستِ من!!

خــ ـداحــ ـافــ ـظــ ـیــ ـ ... شــ ـایــ ـد بــ ـرایــ ـ هــ ـمــ ـیــ ـشــ ـهــ ـ !!

از چرخش این روزگار سیر شده ام

از روز و شبم خسته و دلگیر شده ام

چرا مرگ مرا نمیگیری در اغوش

به خیالش جوانم،به خدا پیر شده ام


+سلام به دوست جونیای خودم

ی خبر خوب دارم

ی خبر بد...

اول خوبه رو میگم...

خبر خوب اینه ک تا مدتی از دستم راحت میشید...

ی مشکلی واسم پیش اومده ک ی مدتی شاید نتونم بیام وب...

و اما خبر بد...دیگه کدوم ادم بیکاری میاد واسه شماها کلی نظر بذاره؟؟

زیادی خوشحال نشینا...چون من بر میگردم

و کچلتون میکنم اگه فراموشم کرده باشین!!

خدا سهراب سپهریپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/


حــ ـامــ ـیــ ـ

قسم خوردم...

همان شب که مرا به روزگار امانت دادی...

ان شب که مغرورانه برای قلب کوچکم اشک ریختم...

و با یاد تو...

با یاد دستهای مهربانت...

بر قلبم دست کشیدم...

و به جای تو ارامش کردم...

قسم خوردم تا ته دنیا...

خود،حامی خود باشم...

قسم خوردم...

حامی بودن هیچکس را باور نکنم...

قسم خوردم دیگر به کسی اجازه ورود به حریم قلبم را ندهم...

به هیچکس اجازه لرزاندن قلبم را ندهم!!

                                       written by:hestia 

ســ ـکــ ـوتــ ـ نــ ـفــ ـریــ ـنــ ـ شــ ـدهــ ـ

خیره مشوم به سکوت مبهمی که مرا احاطه کرده است...

سکوتی که به من اجازه هیچ اعتراضی نمیدهد...

سکوتی که مدت هاست لبهایم را بوسیده و به نام خود زده و توان هر سخنی را از من گرفته

است...

میخواهم سرش فریاد بکشم که "بردار ای سکوت...مهری که به نام خود بر لبهایم زدی را

پاک کن...

اجازه بده تا این بغض سالانه را بشکنم...

اجازه بده تا این سیب نفرین شده که هیچ وقت از گلویم نمیرود را پس بزنم!!"

اما هیچ کدام از اینها را به زبان نمی اورم...

فقط چشم های بی فروغم را به او میدوزم...

خودش همه را از چشم هایم خوانده...

این را از بغض نگاهش میفهمم...

از مه الود شدن هوای چشمانش!!

او هم دید...

او هم وسعت دردم را دید...

دید و در اتش چشم هایم سوخت...دید و سوخت و خاکستر شد...

او جان داد تا فریاد را به من هدیه کند...

و ثمره ی تمام ان فریاد که سالها منتظرش بودم اشک داغی بود که از گوشه چشمم

چکید...

این است سر نوشت اشکی که در پناه تاریکی شب بی صدا میاید و بی صدا میرود!!

                                       written by:hestia                                             

دخــ ـتــ ـرکــ ـ اهــ ـورایــ ـیــ ـ

در پناه تاریکی شب ...

در پس نا امیدی ...

لب پنجره ای سرد ...

دخترکی خدا را جستجو میکرد !!

ابرها را جا به جا میکرد ...

ستاره ها را کنار میزد ...

اما چیزی نمی یافت !

پاهایش را در اغوش کشید ...

دست هایش را ب دور خودش حلقه کرد و مظلومانه اشک ریخت !

او هیچ وقت از هیچ چیز ، حتی ذره ای سهمی نداشت !

گریه کرد ...

اشک ریخت به خاطر بی کسی اش ...

به خاطر تنهایی اش ...

و به خاطر بزرگ بودن خدا و کوچک بودن خودش !

ارزو کرد کاش بزرگ باشد تا خدا او را هم ببیند ...

چشم هایش را با امید براورده شدن ارزویش بست و باز کرد ...

اما هنوز شب بود ...

هنوز ماه پشت ابر بود و هنوز او کوچک بود و خدا او را نمیدید !

بلند شد و ایستاد لب پنجره ...

اندکی به اسمان خیره ماند و سپس با خود اندیشید اگر پرنده بود میتوانست پرواز کند تا خدا !

اما ...

برای او شکست معنا نداشت ...

پس پرید ...

پرید با امید انکه پرواز کند ...

اما در پرواز هم سهمی نداشت ...

 سقوط ...

خون ...

مرگ !!

اما بالاخره به اسمان رفت !

                              written by:hestia

بــ ـهــ ـ یــ ـاد مانــ ـدنــ ـیــ ـ

اغلب فکر میکنیم اینکه به یاد کسی هستیم و با خاطره کسی زندگی میکنیم منتی است

برگردن او...

غافل از اینکه اگر به یاد کسی هستیم ، این هنر به یاد ماندنی بودن اوست ، نه هنر ما!!

به یاد ماندنی بودن بسیار مهمتر از به یاد داشتن است!!


+ سلویی

این نقاشی که گذاشتمو خودم کشیدم ...

دوست دارم نظر شمارو هم راجبش بدونم

مــ ـهــ ـر...

مهر تو در پایان است

نکند مهر تو با تقویم است؟

من ز تقویم دلت با خبرم

همه ماهش مهر است

همه روزش احساس

زنده باشی ای دوست

عزتت افسون باد

+سلویی(سلام)

خوبین؟

میدونم دیره...اما...مهر و سال تحصیلی جدید ب دوست جونیام هپی!!

باید یه نکته ای و اضافه کنم...هرکی میاد وبم،فک میکنه من تاحالا 60بار شکست عشقی خوردمو کُلنی ادم دپیم...به خدا من شکست عشقی نخوردمو اپام مخاطب خاصی نداره!!

من متنایی ک ب نظرم جالب یا قشنگنو میذارم تو وبم...ولی کُلنی از این به بعد سعی میکنم درصد تلخی پستامو بیارم پایین!!

دیگر هیــــــــــــــــــــــچ!!

خدا سهراب سپهری

بــ ـاور نــ ـکــ ـنـــ

تو شاهکار خالقی                 تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی                 هر چیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست         تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود                  نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن               تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد افرید              پرواز کن تا ارزو

                         زنجیر را باور نکن