خوب ترین حادثه

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام 
باز به دنبال پریشانی‌ام 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست 
در پی ویران شدنی آنی‌ام 

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی 
عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام 

دلخوش گرمای کسی نیستم 
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام 

آمده‌ام با عطش سال‌ها 
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام 

ماهی برگشته ز دریا شدم 
تا تو بگیری و بمیرانی‌ام 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت 
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ 

حرف بزن ابر مرا باز کن 
دیر زمانی است که بارانی‌ام 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست 
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟ 
ها نکشانی به پشیمانی‌ام! 

محمدعلی بهمنی

دلتنگم ...


دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست


کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست... 


وحشی بافقی

 

...

گر با سحر خو کنی بانگ خدا را بشنوی


دل را اگر گیسو کنی ، هرشب ندا را بشنوی


در آن سکوت جانفزار از عرش می آید صدا


گوش دگر باید ترا تا آن صدا را بشنوی 


مهدی سهیلی

هجران...


پیوستن دوستان به هم آسان است  


دشوار بریدن است و آخر آن است  


شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست


از غایت تلخیی که در هجران است


وحشی بافقی

ای آخرین رنج ...


اي آخرين رنج!

من خفته‌ام بر سينه‌ي خاك،


برباد شد آن خاطر از رنج خرسند،

اكنون تو تنها مانده‌اي، اي آخرين رنج!


برخيز، برخيز،

از من بپرهيز،

برخيز، از اين گور و وحشت‌زا حذر كن.

گر دست تو كوتاه شد از دامن من؛

بر روي بال آرزوهايم سفركن.

با روح بيمارم بياميز،

با عشق ناكامم بپيوند!


فریدون مشیری

سوز فراق...

سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست


تا زنده‌ام چو شمع ازینم گزیر نیست 


هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای


درد محبت است که درمان پذیر نیست... 


وحشی بافقی

پاییز ...

ازچهره طبیعت افسونکار

بربسته ام دو چشم پر از غم را

تاننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

 

پائیز،ای مسافر خاک آلوده

دردامنت چه چیز نهان داری

جزبرگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری

 

جزغم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموشت؟

جزسردی و ملال چه می بخشد

برجان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن روزی گمشده می رقصد

درپرده های مبهم پندارم

 

پائیز،ای سرود خیال انگیز

پائیز،ای ترانه محنت بار

پائیز،ای تبسم افسرده

برچهره طبیعت افسونکار


فروغ فرخزاد


دل...

تا دل به برم هوای دل‌بر دارد

افسانهٔ عشق دل‌بر از بر دارد

دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری

دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد

فروغی بسطامی

 

کی باشد ...

کـــى باشـــــد و کـــى که باز آیم سویت


چون ســــرمه کشم به دیده خاک کویت


تو چون گل خندان شوى از شادى و من


پــــــــروانه صفت کنــــم دمـــــادم بویــت 


خليل الله خليلی

گفتی: ...

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟


پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟


گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟


تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟


رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


قیصر امین پور