نامه های محرمانه
به خیال عریان همین شعر می کشاندمت
تو
اما
.
.
.
می ترسم صدای زوزه ی باد ، گرگ های خوابم را بیدار کند
باید از خیال این قصه بگذرم
به چوپان چشم هایت اعتمادی نیست ...
به خیال عریان همین شعر می کشاندمت
تو
اما
.
.
.
می ترسم صدای زوزه ی باد ، گرگ های خوابم را بیدار کند
باید از خیال این قصه بگذرم
به چوپان چشم هایت اعتمادی نیست ...
به بهانه ی 15 دی ماه زاد روز (زنی که زاده نشد )
یادم باشد فردا زودتر از خواب بیدارشوم، تلفن همراهم را خاموش کنم .روبه آیینه
بایستم ، طرح گرم لبخندی را کنج لبهایم بدوزم ، جای دو چشم بی روحم دوسیب
بکارم ، تند ترین عطرم را بزنم ، گره روسری ام را شل کنم و موهایم را از پشت
گوشم بیرون بیاورم. بعد دست در دست باد از خانه بیرون بزنم .
یادم باشد برای خودم گل بخرم چند شاخه رز ،چند شاخه نرگس ...بعد پشت چراغ
قرمز بایستم،به هر رهگذری بوسه ای تعارف کنم و نازکانه راز مگوی زنانگی ام را جار
بزنم .مهم نیست بگذار به گوش شهر بر بخورد!!! ...
یادم باشد به خانه که برگشتم اندوه هزار ساله ی مادرانم را ،درد بی وقفه ی زن
بودن را و دلتنگی های بی بهانه ام را لای بغضم پنهان کنم .بعد توی چشم های
یسنا زل بزنم .غرق غرور شوم وزیر گوش آسمانت آرام آرام پچ پچ کنم :
زن اگر نمی آفریدی ام مادر نمی شدم.....
این روزها
بدون تو
شعرهایم را آبستن می شوم ...
پیامبری
دیوانه
در راه است !
یک رباعی و یک غزل قدیمی
انگار که بی بهانه باید بروم
با بغض همین ترانه باید بروم
تا صبح هزار بار می میرم و بعد...
اصرار نکن ، شبانه باید بروم
...................................
نفرین شوم مرگ به سمت غزل وزید
می لرزم از هجوم نفسهاش مثل بید
دیگر برای شعر شدن کم می آورند
این واژه های خسته ی از عشق نا امید
دستم نمی رسد به بلند خیال تو
ای کاش می شد از شب چشمت ستاره چید
ای کاش می شد از دل این فرصت محال
تا لحظه های آبی ذهن تو پرکشید
من مانده بی ستاره و بی صبح خوب من
عشقت دوباره دیر به داد دلم رسید...

خیره میشوی به چشمهام
تا میخواهی راز نگاهم را بفهمی
باران می گیرد
حواست پرت می شود ....
2
باید طناب این رابطه را پاره کنم
تقصیر خودت بود
چند بار گفتم گره کور نزن ؟!
3
برای دخترم یسنا
پلک که میزنی از چشمهایت غزل می بارد
به دنیا که آمدی
کسی در گوش راستت...
من اما در گوش چپت حافظ می خواندم !
........................................................................................................................
دل نوشت 1
درود
10 اردیبهشت روز ملی خلیج همیشه فارس بر همه ی ایرانیان آذری ،کرد ،لر ،عرب
بلوچ و فارس تبار خجسته باد .
یاد و نام مردان و زنانی که از پیدایش فلات ایران زمین تا هنوز و همیشه برای پاسداشت
این مرز پر گهر ازجان گذشته و خواهند گذشت مانا و برقرار ....
همه برای ایران
ایران برای همه
آدم نبودی که بچینی ام!
حالا چه فرق می کند
به کجای دلتنگی زمین آویخته باشندم!!!
همین که گاهی به یاد می آورم
از یادت برده ام کافیست
خوب يا بد، به ميل تو يا نه ، من همينم كه هستم همينم
گاه چون آسمان بي نهايت، گاه پابند بغض زمينم
شاعري اتهامي كه عمريست روي پيشاني ام پينه بسته
مستي ام از نگاه كسي نيست ، با غزل هاي مستم عجينم
سركشم، عاصي ام، بي قرارم، عقل را نسبتي با دلم نيست
دوست دارم بياويزم از باد، از لب بركه بوسه بچينم !
آه اما نمي فهمي ام تو ، كاش راه من از تو جدا بود
کاش می شد كه بي چتر عشقت زير باران خودم را ببينم
بگذر از روزهاي نرفته، عشق زنجيري ات را رها كن
من پر از حرف هاي نگفته!من از نقطه چين، نقطه چينم...
این چارپاره رو با همه اشکالاتی که داره خیلی دوس دارمش.گر چه دوس داشتنش باعث نمیشه از نقد دوستان بی نیاز باشه
چند نقطه دو باره باران و
یاد پاییز های رفته به خیر
یاد دیدار های پنهان و
آخرین روز های هفته به خیر
چند نقطه دو باره پاییز و
باز یاد تو در دلم گل کرد
تو تمام تمام من بودی
ای تمام خودم به من برگرد
کاش می شد که با تو بودن را
روی پیشانی ام رقم بزنم
از همین جاده تا ته دنیا
با تو پاییز را قدم بزنم
شهر را من وجب وجب گشتم
با قدم های سست و تکراری
از بلندای بام تهران _تا
اتوبان شهید ستاری
من به دنبال دستهای تو ام
توی این شهر سرد سرگردان
این چراغ را که رد کنم ،شاید !!!
آه ه ه، لعنت به دور برگردان
چند نقطه ...دو باره از اول
یاد پاییز های رفته به ! هیچ
یاد دیدار های پنهان و
آخرین روز های هفته به ! هیچ...
من سالهاست آبستن خویشم در گرگ و میش نیمه ی برهنه دی ماه
قرارمان؟
شاید پیچ همین خیابان که هر روز دختری گل می فروشد ،
خودش را .....
قرارمان شاید !
زیر همان درخت ،که یادم نیست
شاید ! نیمه برهنه ی دی ماه
آه ،سردم شده ست...
راستی، یادت نرود .بر سنگ گورم بنویسی :
زنی که زاده نشد
آن روز ها را باد با خود برد ،آن روز های خوب پاییزی
من هم تو را از یاد خود بردم، دیگر نیازی نیست بگریزی
.....................................................................................
گناهم آخه چی بوده؟ که تو از من گریزونی
من آباد چشماتو سپردی دست ویرونی
گناهم آخه چی بوده ؟که اینجوری هراسونم
که من دنیا رو بعد تو نمی خوام و نمی تونم
تو رفتی و من خسته شبو با گریه سر کردم
به اون روزای دلمرده نمی خوام دیگه بر گردم
گذشتم از تو و عشقت فقط از روی ناچاری
کنارم بودی اما تو چه تو خواب و چه بیداری
من از چشمای بیرحمت نه دلتنگ و نه دلگیرم
فقط می خوام بدونی که نباشی بی تو می میرم
به آغوش تو محتاجم ،بیا آغوشتو واکن
نگاتو تو نگاه من، برقصونو تماشا کن
به من فرصت بده می خوام دوباره عاشقت باشم
خودم رو گم کنم شاید تو دستای تو پیدا شم ...
در كوچه هاي شهر تو را جار مي زنم
حاشا نمي كنم به تو عاشق ترين زنم
اي فرصت صميمي لبخند و شور و عشق
با بودنت هميشه پر از شوق بودنم
در گيسوان جاري من موج مي زند
يك قامت رها شده در سايه روشنم
حالا اسير وسوسه ي چشم من تويي
حالا اسير جذبه ي آغوش تو منم
طعم غليظ وسوسه مي بارد از لبت
مستي هنوز از تب عرياني تنم
با تو براي آنكه زمان كم نياورم
بر تار و پود عقربه ها تار مي تنم...
تا كي به روي چشم هايم مي شوي آوار
كابوس شوم سال ها دست از سرم بردار
تصوير گنگي در نگاهم نقش مي بندد
يك سايه روي سايه ام افتاده است انگار
يك سايه، نه يك عنكبوت خسته ي عريان
با پود رخوت مي تند دور دهانم تار
لبريزم از وحشت به دادم مي رسي يا نه؟
آه اي نگاه مهربان از غزل سرشار
بعد از تو سهم ام از تمام زندگي اين است
اين سايه اين آينه ي دق روي اين ديوار
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد،ندانی که چه دردی ست
مهرداد اوستا
بگذر زمن... گذشته ی نا آشنای من
بگذر، تو را به هر چه غزل ،بی وفای من
آن خاطرات مرده ی دلگیر مال تو
این واژه های زخمی تنها برای من
یادش به خیر؟ آن همه احساس بی دریغ
در شعله های عشق تو رقص رهای من
یادش به هر چه!!!پشت همین بغض بی غزل
گم شد شبی حوالی تو رد پای من
حالا چرا دوباره هوایی شده د لت؟
حالا چه شد ؟دوباره شدی آشنای من؟
سیبم؟؟؟...ولی به دست تو افتادنم محا ل
دل خوش نکن به ناز من وعشوه های من
من می گریزم از قفست ،تنگ یک غروب
یعنی تمام ، عشق تو و ماجرای من
آخر غزل بالا، چه مي خواهي توازجانم
رحم ات نمي آيد بر اين دنيا ی ويرانم؟
كابوس شوم بي تو بودن، بازهم امشب
قد مي كشد در قاب وهم انگيز چشمانم
وامانده ام در برزخ گوري اساطيري
از سرنوشتم از خودم از تو گريزانم
من باخودم درگيرم و عمريست مي بينم
در من نمي گنجد شعور روح عريانم
دست از سراين خسته ي بي ماجرابردار
من با خودم درگيرم و اين است تاوانم
![]()
دلگيرم از تمام خودم از زمان، زمين
از تو همیشه مثل خودم با دلم عجين
اين روزهاي بي غزل، اين روزهاي تلخ
مي خواستم كنار تو باشم، فقط همين!
يك شب بيا و در تب اين وهم دوردست
از چشم من ستاره بنوش و غزل بچين
يك شب كنار پنجره ي خاطراتمان
شايد دوباره -تو، من -من، تو...
شايد که عاشقانه شود روزگارمان
اما، نيامدي كه ببيني من اينچنين :
بيهوده بر مدار خودم چرخ مي زنم
كي مي رسي به داد من اي فصل چندمين ?...