مریم
بيشتر از هميشه از آمدنت نا اميدم.
تابستان
تابستان رنگ نبود، مرگ نبود، ترس نداشت
حس بود، فرصت بود.
برای گرم شدن
مهربانی
زندگی..
فرصت برای درک خنکی نسیم، زلالی آب، بخشندگی درخت
هیچکس نگفت
تابستان، فصل مهربان زندگی،
نلرزاند نخشکاند و نرویاند.
تابستان، فرصت بود.
اما..
اينها را مي دانم يا نمي دانم، مهم است.
ظلم آفرینش را فریاد می کشم
کافر بخوانندم، مهم نیست.
حوای من
شیطان مهربانم
خسته ام
سیب کجاست؟
تو عشق مني، اما در آتش
براي تسکينت، رو به کدامين توانا نماز کنم؟
تو که بسوزی؛ خدای من کیست؟
من و تو برگهای درخت پیر روزگاریم
امروز من بر بادم و فردا تو.
دوباره روییدن، سبز ماندن
بهشت و جهنم
نیرنگ و ریاست
سبزی تلخ درخت است بهار!
تو عشق مني، اما در آتش
براي تسکينت، رو به کدامين توانا نماز کنم؟
تو که بسوزی؛ خدای من کیست؟
تو چه باشي چه نباشي
من و چشمانت تا ابد با هم مي خوابيم.
شاید باید به خودم تبریک می گفتم اما..
گریه نکن
بخند
بیشتر بخند..
تنها
در جستجوی شاید لحظه ای فراموشی
اندک هوایی غیر از این هوا
می روم به هر کجا که آسمانش این رنگ نباشد.
جز دلتنگی هم در چمدانم هیچ نیست.
نمی دانم از چه و برای که
اما مي دانم
مي دانم فاصله است که اين سطر را سياه مي کند.
فاصله است که من را، که تو را
نه نه
تو سفيدي
سفيد.
عزیز من..
بی تو روزها گذشته و می گذرد و قلبمان یک لحظه آرام نمی شود
تو رفته ای و سایه پرواز عاشقانه ات بر فراز خرابه های آرزوها و زندگیمان تنها دلیل زنده بودن ماست..
نه نمی توانم از تو بنویسم
نمی شود از تو نوشت.
تو بودی که هنرمندانه علم و ایمان را در کنار هم پروراندی و چه زیبا به ما آموختی که شاکر و صبور سختی ها را برای رضا و به امید وصال دوست پشت سر بگذاریم و
به فکر عمری جاودانه با تو باشیم.
نه
نمی توانم حتی به تو فکر کنم
این روزها هیچ چیز باورم نمی شود
بودنم ، نبودنت
آخرین نفس هایت ، سخت ترین نفس هایم
حتی همین از تو نوشتنم
نمی توانم و سکوت می کنم
و می دانم باز هم سکوتم را خوب می فهمی.
طبیب همه غم ها ، علی جان
تو باز هم چون همیشه آرامی و خندان
اما ما ..
آنجا هرجا که هست
هر جا که هستی، خانه تو اینجاست
قلب ما.
یاد ما هم باش.
نفس عميقي کشيدم که سرش را بلند کرد
لکه هاي سرخي در چشمانش بود که قلبم را لرزاند..
دستم را روي سرش کشيدم و گفتم اتفاقي افتاده، چرا اينجا نشسته اي؟
چراغ ها را چرا روشن نکرده اي؟
چيزي مي خواست بگويد اما بغض گلويش را گرفته بود
محکم دستش را گرفتم
گفتمش باز که تو گریه می کنی
چشمانش خيس شده بود و تند تند با آستين سفيدش اشکهايش را پاک مي کرد
نفس عميقي کشيد و از جايش بلند شد
اطراف را سريع نگاهي کرد و با غروري لرزان گفت:
قـ قـ قبول داري هر چه من بـ بـ بگويم همان است؟
در چشمانش خيره شدم
عاشقانه نگاهش کردم و با تبسمي آرام گفتم هنوز هم شک داری؟ ، هر چه تو بگويي همان است عزیز دلم.
آنقدر نگاهش کردم که بغضش ترکيد
دستش را از دستم بيرون کشيد و به طرف درب اتاق رفت
دم در که رسيد، ايستاد
دستش را به چارچوب در تکيه داد و بينيش را بالا کشيد
چند لحظه اي فقط شانه هايش تکان مي خوردند
سرش را پايين انداخت و گفت
امشب شب مـ مـ من است، شب آرزوها
تو..
تـ تـ تو هم خیلی آرزوها داری اما
ا ا اما امشب مـ مـ مي ميري.
اين را گفت و سريع به راه افتاد
صداي گريه اش از راهروي بخش مي آمد..
پشت سرم ، آنسوي شيشه ها همه گريه مي کنند.
قلبم نمي زند و نگاه مي کند.
يک دست لباس آبي رنگ و چروک
نشان ساکنان زرد اينجاست که آخر دنياست ، آخر زندگيست.
در رختکن، آرزوهايم را مي بوسم و کنار لباس ها در ساک مي گذارم.
ساک را هم دست مادرم مي دهند تا هرشب بر آنها گريه کند!
دنبال يک هاله سفيد براه مي افتم.
بيماران روي تخت هايشان نشسته اند و سر تکان مي دهند.
دنيا مي چرخد..
يکي حالش بد است و پرستار را صدا مي زند اما
پرستار نهار مي خورد و مي خندد.
انگار سالها گذشت که صدايي گفت: " اين هم تخت شما "
دیروز را معطل بودیم تا یکی مرد و تختش را به من دادند.
ايستاده ام ، تختم را نگاه مي کنم..
تختي که هنوز بوي مرده مي دهد.
در اتاقي تاريک که ساکنان قبليش همه مرده اند.
چشمانم را مي بندم که نبينم!
چشمانم را مي بندم و آرام روي تخت دراز مي کشم.
خودم را زير پتو قايم مي کنم و دوست ندارم صدایم را بفهمند اما
عجیب گریه می کنم..
شاید..
شايد هوسمان کشید زندگی را سخت نگیریم!
خيره نشو
شک نکن
با چشمانت بی تابم کن
که ترديدت بهانه ايست زیبا براي لالایی!

فردا تو زيباترين عروس دنيايي و من
تن سردم هنوز هم گرماي آغوشت را پرپر
ميزند..
من چقدر ساده بودم .
چقدر تنهایم .