مریم

تنهاتر از هميشه چشم براهت نشسته ام و
بيشتر از هميشه از آمدنت نا اميدم.

بادبادک

دستت را باز کن
بادبادک ها اینگونه شادترند.

بها

آری
دوست دارم باشم، اما نه هر بودنی.

تدبیر

مي شود!
مي شود نبود
مي شود نديد
اما..
نمي شود حس نکرد، درد نکشيد.

فصل مهربان زندگی

در قصه ها
بهار می رویاند
می نوشتند سبز است، آغاز است و در قصه هم که هر آغازی زیباست.
پاییز می خشکاند
می گفتند زرد است، دلربا و خوش صدا و عشق انگیز.
زمستان می میراند
می خواندند سفید است، زیبا و سرد و خیس و پر از ترس و مرگ.
اما از تابستان
هیچکس هیچ قصه ای نگفت.

تابستان
تابستان رنگ نبود، مرگ نبود، ترس نداشت
حس بود، فرصت بود.
برای گرم شدن
مهربانی
زندگی..
فرصت برای درک خنکی نسیم، زلالی آب، بخشندگی درخت
هیچکس نگفت
تابستان، فصل مهربان زندگی،
نلرزاند نخشکاند و نرویاند.

تابستان، فرصت بود.

خشت کج

چه کسي مرا آفريده، مهم نيست.
براي چه آفريده، مهم نيست.
از من در مورد بودن با نبودنم نظري خواسته يا نه، مهم نيست.
حالا که به زور آفريده شده ام، به زور زندگي مي کنم و به زور مي ميرم؛ چرا بايد محاکمه شوم، مهم نيست.
بدبختم يا ناشکر، مهم نيست.
عدالت، مهرباني، بزرگي؛ کجاست، مهم نيست.
این همه مردم ناچار
این همه کودکان بيمار و بي سرپرست و بد سرپرست،
دخترکان زشت روي
و پسرکان بي جاذبه دور و برم
در ملک همان بزرگ و مهربان و عادل؛ گناهشان چه بوده، مهم نيست.
چرا کسی به آه این مظلومان گوش نمی دهد
چرا آنها که مي بينند نمي خواهند بفهمند؛ بی غیرتند یا ترسو، مهم نيست.
از همه دردناکتر، زاد و ولد کردن آدمها در چنين زنداني، دليلش کوري و جهل است، يا عقده ظلمي که در حقشان شده؛ مهم نيست.
من دیگر غصه هیچ پدر و مادری را نمی خورم؛ آنان واسطه این آفرینشند.
من از آفريدگارم دلگيرم، حتي اگر جايي ديگر باشد که اينها را از دل من در بياورد، باز هم مهم نيست.

اما..
اينها را مي دانم يا نمي دانم، مهم است.
ظلم آفرینش را فریاد می کشم
کافر بخوانندم، مهم نیست.

سیب سرخ حوا

بالاتر از سیاهی من
زیباتر از سرخی تو
خدا را هم
رنگی نیست.

حوای من
شیطان مهربانم
خسته ام
سیب کجاست؟

تب

صداي ناله ات، نيايشم را بر هم مي زند.

تو عشق مني، اما در آتش
براي تسکينت، رو به کدامين توانا نماز کنم؟
تو که بسوزی؛ خدای من کیست؟

فریب

برگی که از درخت افتاد، افتاد
دیگر هزاران بهار، بهار نمی کند.

من و تو برگهای درخت پیر روزگاریم
امروز من بر بادم و فردا تو.

دوباره روییدن، سبز ماندن
بهشت و جهنم
نیرنگ و ریاست
سبزی تلخ درخت است بهار!

تب

صداي ناله ات، نيايشم را بر هم مي زند.

تو عشق مني، اما در آتش
براي تسکينت، رو به کدامين توانا نماز کنم؟
تو که بسوزی؛ خدای من کیست؟

هم خواب

چشمانت
چشمانت
چشمانت
امشب هم مي خواهم تا صبح فقط به چشمانت فکر کنم
از چشمانت بنويسم
بنویسم تا بخوابيم..

تو چه باشي چه نباشي
من و چشمانت تا ابد با هم مي خوابيم.

تولد من

درست مثل امشبی بود
شب یلدا.

شاید باید به خودم تبریک می گفتم اما..

بخند

گریه که می کنی
در تک تک نفس هایم فرو می روم، می مانم
کمکم کن
از اينجا که من هستم تا خوشبختي فقط يک لبخند راه است.

گریه نکن
بخند
بیشتر بخند..

سفر

هوس نکرده ام.
چند روزی می روم
بی انگیزه تر از همیشه.

تنها
در جستجوی شاید لحظه ای فراموشی
اندک هوایی غیر از این هوا
می روم به هر کجا که آسمانش این رنگ نباشد.

جز دلتنگی هم در چمدانم هیچ نیست.

فاصله

می خواهم بنویسم.

نمی دانم از چه و برای که
اما مي دانم
مي دانم فاصله است که اين سطر را سياه مي کند.
فاصله است که من را، که تو را
نه نه
تو سفيدي
سفيد.

به یاد « دکتر علی هدایت »

امروز چهل روز و چهل شب است که رفته ای
که نیستی و نمی خندی
امروز چهل روز است همه جا بوی تو، بوی تنهایی و غم می دهد و
امشب چهلمین شب کابوس، شب بیداریست.
برای من بی تو همه چیز سخت است
آينه ها با من قهرند، به ما می خندند
تقويم ها چند سال عقب تر دور روزهای پر از خاطرات با تو بودن مي چرخند
امروز چهل روز است
چهل روز.

عزیز من..
بی تو روزها گذشته و می گذرد و قلبمان یک لحظه آرام نمی شود
تو رفته ای و سایه پرواز عاشقانه ات بر فراز خرابه های آرزوها و زندگیمان تنها دلیل زنده بودن ماست..
نه نمی توانم از تو بنویسم
نمی شود از تو نوشت.
تو بودی که هنرمندانه علم و ایمان را در کنار هم پروراندی و چه زیبا به ما آموختی که شاکر و صبور سختی ها را برای رضا و به امید وصال دوست پشت سر بگذاریم و
به فکر عمری جاودانه با تو باشیم.
نه
نمی توانم حتی به تو فکر کنم
این روزها هیچ چیز باورم نمی شود
بودنم ، نبودنت
آخرین نفس هایت ، سخت ترین نفس هایم
حتی همین از تو نوشتنم
نمی توانم و سکوت می کنم
و می دانم باز هم سکوتم را خوب می فهمی.

طبیب همه غم ها ، علی جان
               تو باز هم چون همیشه آرامی و خندان
                                              اما ما ..
آنجا هرجا که هست
     هر جا که هستی، خانه تو اینجاست
                              قلب ما.
                                  یاد ما هم باش.

خواب خدا

صدای اذان روحم را نوازش می داد
چشمانم را باز کردم
غروب بود
مثل هميشه قبل از هر چيز نگاهم به قطره هاي سرم افتاد
چند قطره اي افتاد که متوجه حضور کسي شدم
خـدا کنار تختم نشسته بود و سرش را روي تخت گذاشته بود و منتظر بود بيدار شوم..

نفس عميقي کشيدم که سرش را بلند کرد
لکه هاي سرخي در چشمانش بود که قلبم را لرزاند..
دستم را روي سرش کشيدم و گفتم اتفاقي افتاده، چرا اينجا نشسته اي؟
چراغ ها را چرا روشن نکرده اي؟
چيزي مي خواست بگويد اما بغض گلويش را گرفته بود

محکم دستش را گرفتم
گفتمش باز که تو گریه می کنی
چشمانش خيس شده بود و تند تند با آستين سفيدش اشکهايش را پاک مي کرد
نفس عميقي کشيد و از جايش بلند شد
اطراف را سريع نگاهي کرد و با غروري لرزان گفت:
قـ قـ قبول داري هر چه من بـ بـ بگويم همان است؟

در چشمانش خيره شدم
عاشقانه نگاهش کردم و با تبسمي آرام گفتم هنوز هم شک داری؟ ، هر چه تو بگويي همان است عزیز دلم.

آنقدر نگاهش کردم که بغضش ترکيد
دستش را از دستم بيرون کشيد و به طرف درب اتاق رفت
دم در که رسيد، ايستاد
دستش را به چارچوب در تکيه داد و بينيش را بالا کشيد
چند لحظه اي فقط شانه هايش تکان مي خوردند

سرش را پايين انداخت و گفت
امشب شب مـ مـ من است، شب آرزوها
تو..
تـ تـ تو هم خیلی آرزوها داری اما
ا ا اما امشب مـ مـ مي ميري.
اين را گفت و سريع به راه افتاد
صداي گريه اش از راهروي بخش مي آمد..

راهیان سراب

   " آقاي قاسمي..
     آقاي قاسمي.
     بيمار جديد داريم تخت رو آماده کنيد! "

پشت سرم ، آنسوي شيشه ها همه گريه مي کنند.
قلبم نمي زند و نگاه مي کند.

يک دست لباس آبي رنگ و چروک
نشان ساکنان زرد اينجاست که آخر دنياست ، آخر زندگيست.

در رختکن، آرزوهايم را مي بوسم و کنار لباس ها در ساک مي گذارم.
ساک را هم دست مادرم مي دهند تا هرشب بر آنها گريه کند!
دنبال يک هاله سفيد براه مي افتم.
بيماران روي تخت هايشان نشسته اند و سر تکان مي دهند.

دنيا مي چرخد..
يکي حالش بد است و پرستار را صدا مي زند اما
پرستار نهار مي خورد و مي خندد.

انگار سالها گذشت که صدايي گفت: " اين هم تخت شما "
دیروز را معطل بودیم تا یکی مرد و تختش را به من دادند.

ايستاده ام ، تختم را نگاه مي کنم..
تختي که هنوز بوي مرده مي دهد.
در اتاقي تاريک که ساکنان قبليش همه مرده اند.
چشمانم را مي بندم که نبينم!

چشمانم را مي بندم و آرام روي تخت دراز مي کشم.
خودم را زير پتو قايم مي کنم و دوست ندارم صدایم را بفهمند اما
عجیب گریه می کنم..

بازی زندگی

اصلا بيا و امروز را بچه باشيم
با هم مهربان
من می شوم همان پدر که هی می رود تا غذا بیاورد و
تو هم همان مادری باش که عروسک می خواباند.
خسته که شدیم
زیر چادر گلدار مادر بزرگ شب می شود و کنار هم می خوابیم.

شاید..
شايد هوسمان کشید زندگی را سخت نگیریم!

بهانه

گاهي اوقات که خود راکدم
يک لحظه سکوتت براي مردنم کافيست!

خيره نشو
شک نکن

با چشمانت بی تابم کن
که ترديدت بهانه ايست زیبا براي لالایی!

زيباترين عروس دنيا

هرگز فراموش نمي كنم
روزهايي را كه بي هيچ بهانه‌ آرام مي شديم!

هنوز هم گرماي آغوشت را پرپر مي‌زنم..

فردا تو زيباترين عروس دنيايي و من
تن سردم هنوز هم گرماي آغوشت را پرپر مي‌زند..

من چقدر ساده بودم .
چقدر تنهایم .

هفت سین

سندلی
ساعت و سانیه هایش
سبر و اضطراب
سیر و سرکه
سدای تلفن
سدای قلبم
سدای تو

عزیزم سال نو مبارک!