پاییز گذتش

پاییز گذشت، اما مگر میشود پرسه های با تو در کوچه های خلوت پاییز را از یاد برد؟

پاییز گذشت، اما مگر میشود دلتنگی مداوم برگ های افتاده به روی رد پای تو را حس نکرد؟

آخر مگر میشود؟

پاییز گذشت، اما هرگز حس نکردی غریبانه و تنها قدم زدن در جاده ای که ای کاش آخرش خانه ی تو میشد، چگونه ابر شد و بارید و بارید و بارید...

و هن هیچ گاه از خودم نپرسیدم چرا هرگز نرسیدم به سر منزل مقصود.

آری سهم من تنها صدای خش خش برگها شد و آرزویی که هیچگاه برآورده نشد

یلدا....

یلدا آمد...
می خواهم در بلند ترین شب سال،

تمام خاطره هایی که با تو نداشتم را مرور کنم

می خواهم تمام لحظه هایی را که دستانم را نگرفته بودی با خود دوره کنم،

تمام وقتهایی را که من بودم و جای خالی تو....

من بودم و حس سنگین نبودن تو....

من بودم و تو نبودی و نبودی و نبودی...

راست میگویی، منطقی در کار نیست.... فقط احساس...

 

یه چیزی میگم بهت شاید بخندی بهم شاید اصلا چشاتو بازم ببندی بهم
یه چیزی میگم فقط در حد گله اذیت میشم بس که چشمات خوشگله
یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ما تو هر زمینه ای میکنیم پیشروی
حالا اونکه حرفه دله حرفشو میشنوی تو میخوای بشکونی خب باشه میشکنیم

نه میتونم جلوت این بحثه رو بازش کنم نه میتونم با غمه تنهایی سازش کنم
نه غرور اجازه میده که به تو خواهش کنم ولی من دلم پر میزنه موهاتو نوازش کنم

چشم بستی و رفتی، آنگاه که افق نگاهم در ظلمات چشمانت به بن بست تباهی رسید...

پاییز

پاییز در دستان توست...

و برگهای درختان چون تکه های قلب این فصل به زیر پاهای تو...

قد میزنی و از صدای خش خش برگها، ملودی گوش نوازی میسازی به زیبایی چشمهایت...

تنها میروی و عطر تو سالها در کوچه پس کوچه های این فصل استشمام میشود...

میدانی، گاهی فکر میکنم من خود پاییزم...

Image result for ‫پاییز دل شکسته‬‎

 

خوب یا بد...

خوب یا بد...

گفتم....

هر آنچه را که گفتنی بود....

 

سلام....

عرضی داشتم، مختصر....

من از تو دلگیر نیستم.... 

میدانم که نمیدانی...

مرا رها نکن خدا که سخت گرفتار توام...

 

عمق نگاهت مرا نمیخواهد،

میدانم که بیهوده تمنای غرق شدن دارم...

اندوه...

برف سفید میبارد، بر اندوه سیاه این دل و جاده ای که ای کاش آخرش خانه تو بود ....

پ.ن : فقط سکوت...

این من هستم...!!!

صدای ضعیف مرا می شناسی...!!!

من از دنیایی با تو سخن می گویم که ضربان احساس مردمانش همچون خط صافی است که در پی نبودن هایشان، بی تفاوت و بی خیال از هم کشیده شده است...

من خسته ام.... 

فقط خواستم کمی صدایت کنم... !!!

سکوت سرد...

ناگفته های سالهایم را، همه را، یکی یکی...

به اندوه نگاهی از پستوی دلم بر زبانم جاری ساختم...!

اما دیگر سکوت کرده ام و هیچ نمی گویم...

دیگر سخنی از ترنم قطرات خاطرات تو بر گونه های سرد و یخ زده ام

چیزی نه میگویم و نه مینویسم...

غم باران را بر دلم میخکوب میکنم

و آسمان را در تنگنای نگاهم شرمنده میسازم...

من، سلطان غم و تنهایی،

اندوه بیکران خود را در اعماق پوسیده دلم به زنجیر میکشم...

و از این پس سکوت را آویزه لبهایم خواهم کرد...

من دیگر سکوت کرده ام...