آخرین سفر تابستونی
سلام به خاله های مهربون و با وفای خودم.
خوب چه می کنید با این چند روز باقی مانده از تابستون ؟! امیدوارم حسابی مسافرتهاتون رو کرده باشید تا با فراغ خاطر یه پاییز پرکارو پر برکت و ازهمه رنگو تجربه کنید درضمن وقتی تو روزهای قشنگ و دلنشین پاییزی دست دردست یار روز برگهای پاییزی قدم می زدید یادی هم از ما بکنید
. ببخشید مطالب بالا رو قبل از اینکه عکسها رو براتون آپلود کنم نوشته بودم و الان که مشغول آپلود عکسها هستم ۴ مهر ماهه است . بخاطر تاخیر زیاد خیییییییییییییلی متاسفم آخه همانطور که پایین براتون توضیح دادم مامانی اینا بنایی و نقاشی دارن و ما هم یه جورایی سرمون گرمه !
جونم براتون بگه که ما هم آخر تابستونی دوباره هوای مسافرت زد به سرمون رو و یه سفر دونفره با مامان به دیار فرهیختگان آوج داشتیم
. راستشو بخواین اونجا سرزمین مامانی من است . مامان لیدا و من یه هفته رفتیم اونجا تا هم آب و هوایی عوض کنیم و هم از ننه جون ( مادربزرگ مامان ) نگهداری کنیم آخه بنده خدایی سنی ازش گذشته و یه کم هم کسالت داشت
ولی خدا رو شکر با حضور گرم ما و شیطنت های گاه و بیگاه بنده یا به قول ننه جون زمانهایی که رگ سیدیم می گرفت بالاخره حالش حسابی جا اومد
. بعداز مراجعتمون به تهران هم متوجه شدیم که مامانی اینا خانه تکانی و نقاشی و بنایی و ... دارند و حسابی بریز و بپاشی کردن که بیا و ببین
. منم از فرصت استفاده کردم و از شنبه که از سفر برگشتیم حسابی تو خونه مامانی اینا برای خودم جولون می دم . خاکی میشم ! کچی میشم ! رنگی می شم ! خلاصه جای همتون خالی تجربه جالبیه .
امروز می خوام براتون ازجملات قصار و حکیمانه ای که طی این دوسال و اندی که از عمرم گذشته و بیان کردم ، شما را هم مطلع سازم
. پس بادقت بخونید و منو ازنظرات خودتون بهره مند سازید . منتظر انتقادات و پیشنهادات سازنده شما هستیم
.
- تو یکی از روزهایی که آوج بودیم ، من و مامان و ننه جون و خاله تو حیات خونه نشسته بودیم و من مشغول بازی بودم که مامان لیدا گفت رسا بیا قاصدک بهت نشون بدم و بعد توضیح داد که اگه چشمامون رو ببندیم و یه آرزو کنیم بعد قاصدک رو فوت کنیم بره ، آرزومون برآورده می شه . منم مو به مو انجام دادم و بعد از چند ثانیه مامان پرسید ؟ پسرم می شه بگی چه آرزویی کردی ؟ من گفتم : آرزو کردم انشاالله تصادف کنیم !!!!!!!
بلافاصله بعد از گفتن آرزوم همه زدن زیر خنده ! ؟ شما بگید خنده داره ؟ بعد هم ننه جون گفتند این قاصدک بره تو چاه بهتره تا فوتش کنی بره هوا !
-
یه شب هم من و مامان و ننه جون جاتون خالی دورهم نشسته بودیم و شام می خوردیم که یکدفعه تلفن زنگ خورد . تا بقیه دست به کار بشن من رفتم و گوشی رو برداشتم . دایی جون بودند ( دایی مامان) که زنگ زده بودند حال ننه رو بپرسن . بعداز سلام و احوالپرسی به دایی گفتم : شما هنوز یادنگرفتید سر شام نباید مزاحم مردم بشید و زنگ بزنید . کاری ندارید بباتظ ( خداحافظ )
. بعد گوشی رو گذاشتم . بازم همه بهم خندیدند !؟ نمی دونم یا من اشتباه می کنم یا این بزرگترها الکی می خندند شما بنده رو از بلاتکلیفی دربیارید لطفا ! -
آدرس خونمون رو کامل بلدم و از خیابان و تا پلاک و واحد براتون می گم . دیروز وقتی رفته بودیم خونه ی مامانی اینا تصمیم گرفتیم با خاله آیدا نمایش بازی کنیم و خاله بشه پلیس و من بشم نی نی که گم شده ، خلاصه نمایش رو اجرا کردیم و وقتی رسیدیم به این سوال آقا پلیس که گفت پسرم حالا که گم شدی آدرس خونتون رو بلدی ؟ من گفتم : یه لحظه صبر کنید الان از مامان می پرسم . بعدی رفتم کنار مامان و آروم درگوشی ازش پرسیدم مامان پلاکمون چنده
؟!!!!!! خداوکیلی شما باشید اگه یه دفعه تویه فروشگاه بزرگ گم بشید هول نمی کنید ؟! استرس نمی گیرید . خوب به من هم حق بدید . وقت معمولی نیست که مثل بلبل براتون آدرس و بگم . -
عصرها با مامان لیدا توپ بازی می کنم و بعضی وقتها هنگام بازی مامان با من انگلیسی کار می کنه . چند روز پیش بازی خیلی حساس شد و حکم مسابقه رو پیدا کرده بود که مامان گفت رسا آماده زبان کار کنیم ؟ منم خیلی رک و صریح گفتم : نه مامان ، مگه نمی دونی آدم باید یه کار رو انجام بده ، دو تا کار رو باهم نمی شه انجام داد . میخوای حواس منو پرت کنی من بسوزم خوشحال شی
؟!!!( مامانو ببین فکر کرده با بچه طرفه !!!) -
امروز بعدازظهر مامان برام چند تا قصه تعریف کرد تا من بخوابم اما خوابم نمی برد که مامان عصبانی شد و گفت اگه نخوابی اجازه نداری سی دی نگاه کنی ! منم خیلی متین و آروم گفتم : هییییس ، یواش حرف بزن همسایه ها خوابن ! مزاحمشون نشو
! ( دروغ گفتم بگو دروغ گفتی ). -
اگه خاطرتون باشه چند ماه پیش یه مراسم نامزدی داشتیم . تو اون مراسم حسابی رو سر عروس و داماد پول می ریختند . وقتی مراسم تموم شد من جو گیر شده بودم و خونه با دیدن فیلم مراسم ، هرچی اسباب بازی داشتم برمی داشتم و به جای پول می ریختم رو سر خودم که مامان عصبانی شد و بامن دعوا کرد منم بلافاصله تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم : بیا حالا دیگه نمی تونی فیلم نامزدی رو ببینی ، بعدش هم برو رو صندلی بشین فکر کن ببین رفتارت با من خوب بود یا نه ؟ !!!!
( چیزی که عوض داره گله نداره !)
فکر کنم برای امروز کافیه حسابی سرتون رو درد آوردم . حالا چند عکس زیبا و قشنگ محلیه محلیه محلللللی !!! ![]()
سلام الاغ عزیز حالت چطوره ( یادی از فیلم پرخاطره کلاه قرمزی )![]()
مثل اینکه گشنکی نکشیدی بفهمی من چی می گم ![]()

از تولید به مصرف بفرمایید شیر تازه گاو![]()

عجب گوسفندهای پرواری لطفاجهت انتخاب راهنمایی فرمایید ![]()
بازدیدی کوتاه از یکی از مراکز تاریخی آوج ( کاروانسرای عباسی )![]()

بفرماییدداخل جلوی در بده ![]()

آخی ببینی چه کسانی تو این کاروانسرا بودند ![]()

سیل عظیم بازدید کنندگان رو دارید ![]()

وقتی آقا رسا از کاروانسرا لذت نمی بره و می ره تو فاز ناز و ادا ![]()

اگه بدونید چه بلایی سر این ملخه آوردم هیچ وقت دلتون نمی خواد یه ملخ باشید ![]()
یه جورایی شبیه کالبد شکافی بود ![]()

امیدوارم خوشتون اومده باشه تا دیدار بعدی
بباتظ(خداحافظ )
منتظر نظرات گرم و صمیمانتون هستیم ![]()
. قلب شما چطوره ؟! مطمئنم که قلب همه هرچی که باشه دراشتیاق اقیانوس می تپد!قسمت بالای متن گزیده ای از کتاب درسینه ات نهنگی می تپد از خانم عرفان نظر آهاری است که مامان لیدا علاقه خاصی به قلم ایشون داره و اکثرکتاباشون رو خونده و این چند روزه اخیر چند جلدجدید از این نویسنده رو خوند و منو هم تشویق کرد تا وقتی بزرگ شدم حتما اونها رو بخونم . خوب امیدوارم حالتون خوب باشه و ازاین روزهای تابستونی با تم بهاری 
. 
، گرم بود و کلی خوش گذشت تازه یه عروسی دیگه داریم که انشاالله بعداز ماه مبارک رمضان است . اولین و مهمترین خبری که تو این چند روز اتفاق افتاده اینه که خاله آیدا دوباره گل کاشت و با معدل بالا و پیشینه تحصیلی عالی درآزمون و مصاحبه دکترا قبول شد
. حالا دیگه ازاین به بعد باید ایشون رو خاله خانم دکتر !!!! خطاب کنیم . بازم به خاله جون تبریک می گم و امیدوارم همیشه موفق باشه . خبردیگه اینکه همین خاله خانم دوروز پیش گواهینامه رانندگیش رو هم گرفت البته تو آزمون قبول شد . بازم تبریک . فکر کنم پست امروز فقط اختصاص داره به پیام های تبریک به خاله آیدا ! 

و درپاسخ به سوال چه خبر خیلی شیرین و دوست داشتنی می گم سلامتی . آخرش هم یه قربون شما می گم و خداحافظی می کنم . البته می گم فعلا بباتظ ( خداحافظ ) .
! امتحانش ضرریا به قول خودم ضلل نداره ! تازه بعضی روزها می رم دفتر بابا سعید و کلی کار می کنم بالاخره زندگی خرج داره . بله اینم از خبرهای جدید . خبرکه زیاده ولی ایشاالله بعدا بقیش رو براتون تعریف می کنم . 






























پمپرز نمی شم و خودم هروقت لازم باشه سریع مامان رو خبر می کنم و گلاب به روتون تشریف می برم دستشویی
دوم اینکه کلی تو زبان انگلیسی پیشرفت کردم البته ناگفته نمونه که همه رو مدیون مامان لیدا هستم چون اگه مامان نبود کسی بهم زبان یاد نمی داد . اعداد را از 1 تا 10 می شمرم ، تقریبا همه رنگها رو به انگلیسی بلدم و دیگه هنگام مکالمه فارسی هم اسم رنگها رو به طور کاملا ناخودآگاه انگلیسی بیان می کنم ، وقتی ازم بپرسید what is your name? بلافاصله می گم رسا و درپاسخ به سوال how old are you? می گم 2 یرزمه ! درضمن کلمات زیر را هم همه رو به انگلیسی براتون می گم : گل ، توپ، بستنی ، کره ، پنیر ، آب ، شیر، مامان ، بابا ، بچه ، سیب ، موز ، خیارو اکثر اعضای بدن
، باغبانی
، نقاشی ، کاردستی و رقاصی
و خوانندگی بالاخره به این نتیجه رسیدم که هیچی بهتر از کار فرهنگی نیست 
.باور بفرمایید که خودم به تنهایی داستان رو گفته ام البته با کمی الهام از داستانهایی که مامان برام تعریف می کنه ولی انتخاب شخصیت ها و نام آنها فقط و فقط با سلیقه ی خودم بوده و مفتخرم که به عرضتون برسونم اولین اثر بنده با عنوان «قصه وروجک » خدمتتون معرفی می گردد و به زودی دراکثر کتابفروشی ها دردسترس شما دوستداران کتاب و کتاب خوانی و البته جامعه نویسندگان کشور قرار خواهد گرفت . حال ازشما دعوت می کنم تا داستان بنده را مطالعه فرمایید امیدوارم خوشتون بیاد و بدونید که حمایت و تشویق های شما باعث نشر اثرهای دلنشین بعدی خواهد شد
.

منم گفتم بهتره حسابی بشورید و بسابید که آخر سر کاسه کوزه ها سر ما خراب نشه . خوب بگذریم سال تحویل چطور بود 
، نکه هوا سرده
اونجا می چسبه ؛ ما هم با خانواده به این توافق رسیدیم که امسال رو مثل هرسال بریم شمال و آخر تعطیلات برگردیم « یعنی ماتا آخر تعطیلات نیستیم شرمنده ! همون کلاه شرعیه امروزی ها »؛ ما قراره بریم کیش چون به آدم حس در دبی بودن دست می ده تازه با یه تیر دونشون می زنیم هم سیاحته و هم تجارت . واما قشر کم درآمد جامعه 



دوباره مثل پارسال شله زرد پزون داشتیم
. تو پست قبلی براتون گفته بودم که قراره یه تولد دیگه برام بگیرن
؟! به قول بابا سعید رسا امسال سه ساله شد
!!!! هفته پیش تولد دوسالگیم بود و پنجشنبه تولد سه سالگیم رو جشن گرفتم . یا به قول مامان شنیده بودیم تو ژن ها جهش ایجاد می شه اما تو جشن تولد نه
!! خوب من که گفته بودم همه چیز من باید یه فرقی با دیگران داشته باشه اینم یه جورشه !







ببخشید یه کم دیر رسیدم آخه یه عالمه خبر براتون آوردم خوب باید بهم حق بدید یه نفری چطوری می تونم هم این همه خبر بیارم هم زود برسم ؟
. آخه شما بگید من نخوام بزرگ بشم و کلاه گشاد آقایی و بزرگی 

و اضافه کرد که این بزرگی فلسفه ی خاص خودش رو داره و اون اینه که نباید شیر بخورم چون شیر خوردن کار نی نی کوچولوهاست و اگه شیر بخورم زشت می شم و بهم می گن بزرگه نی نی ک
لی گشت و از تو ماهنامه ای که برام خریده بود عکس و مطلب مربوطه پیدا کرد و سعی می کرد منو قانع و شیرفهمم کنه . خلاصه اونروز بعد از ظهر با اصرار من بالاخره یک بار بهم شیر داد
و هی دل غافل اگه می دونستم آخرین شیریه که می خورم مگه دیگه ول می کردم حداقل یه دل سیر شیر می خوردم یا خودمو به مریضی می زدم
و بالاخره یه ترفندی
. هر وقت شیر می خواستم یا سرم رو با یه چیز گرم می کردن و یا شروع می کردن به گفتن قصه حسن کرد
و اینگونه بود که با اولین فلسفه ی زندگی آشنا شدم
. بعد از اون هم هرشب خواب شیر می بینم
!دو روز بعداز اون هم خانه مامانی اینا مهمانی شب چله دعوت بودیم و ظاهرا به همه خوش گذشت الا به من !!!
مثل هندونه ی شب چله و آجیل هاش از جلوی چشمام رد می شد و می رفت . من که لب به چیزی نزدم نوش جون اونایی که خو ردن !!!!
خبر مهم دیگه ای ندارم جز اینکه بعداز اون قضیه ی اسمشو نیار چند دفعه رفتیم پارک و مهمونی که خیلی خوش گذشت خصوصاپارک ها
. کلاسم هم روند طبیعی خودشو سیر می کنه به جز شنبه پیش که کلاس نداشتیم چون خاله گلناز رفته بودند ماموریت . فصل امتحانات شروع شده و مامان می گه باید تو مهمونی رفتن هامون مخصوصا خونه ی مامانی اینا دقت بیشتری کنیم . چون ممکنه به درس خوندن بقیه لطمه بزنیم .
. حالا شما خودتون رو ناراحت نکنید عکسهارو ببینید تا قضیه اسمشو نیار رو فراموش کنید . امیدورام از دیدن عکسها لذت ببرید . قشنگن نه !









امروز هم مثل همیشه اومدم تا یه عالمه خبرای خوب بهتون بدم . از پیشرفتهایی که داشتم و کلی شیرین کاریهای دیگه .
اما جای همتون 
. لازم به ذکره که دف خریدنم هم فلسفه ای داشت : هرچی با التماس و خواهش و تمنا میگفتم من دف می خوام کسی اهمیت نمی داد تا اینکه یک روز با جستجو و کنکاش فراوان درکنار کابینت آشپزخانه متوجه شیی گرد و نقره ای رنگ شدم که بهش می گن سینی ، بلافاصله سینی رو برداشتم و علیرغم سنگینی زیاد دستم می گرفتم و شروع می کردم به دف زدن تا اینکه والدین گرامی دلشون به رحم اومد و بالاخره برام یه دف آبی و قشنگ خریدن . ببینید عشق و عاشقی با آدم چه ها که نمی کنه
، هرچیز گرد و دایره ای شکل رو می دیدم برمی داشتم و دف می زدم . حالا اگه دوست دارید می تونید تشریف بیارید منزلمون تا حسابی با دف زدنم هم دلتون رو شاد کنم و هم هنرمایی کنم درضمن همراه دف براتون رقص یا به قول حضرات حرکات موزون هم داریم
از خمیر بازی و جورچین و تخته بگیر تا تفنگ و قمقمه و سوسک پلاستیکی که باهاش همه رو مخصوصا خاله مینا رو می ترسونم ،
مامان لیدا هم برام کلی کتاب و نخ و مهره خریده که خودش ماجرایی داره . تا حالا شنیدین که می گن طرف رو فرستادن دنبال نخود سیاه ، به ما که رسید اصل ضرب المثل هم عوض شد ، مامان دا هروقت می خواد منو سرکار بذاره می گه رسا برو نخ و مهره ها تو بیار و مهرها رو نخ کن
. اولیش بازی بوبو چی چی با پله برقی است ، ای بابا همون قطار بازی خودمون دیگه . من که عاشق این بازی هستم با کلی اصرار و تمنا و خواهش مامانو راضی می کنم تا آماده بشه و به اتفاق هم می ریم تو اون زیر زمین بزرگها که بهش می گن مترو بعد با مشاهده پله برقی های فعال و کوشا که بی وقفه از صبح تاشب مشغول بالا و پایین رفتن هستن
.
! وای که چه کیفی داره آسانسورسواری ، تویه چشم بهم زدن میری طبقه دهم و بعد دوباره برمی گردی پایین تازه داخل آسانسور برات موسیقی هم پخش می کنن فقط حیف که درخواستی نیست و به سلیقه خودشون آهنگ می ذارن
.
اول مهر ماه شده مدرسه ها باز شده
. خوب وخوشید ؟ دلم براتون تنگ شده ؟ کم پیدا اید خبری ازتون نیست ( مصداق دست پیش گرفتن تا پس نیفتادن )
. از اوایل ماه شهریور هی می شنیدم که می گفتند امروز ماشین می خریم فردا ماشین می خریم ولی تا خود الان خبری نشده البته اینو خیلی محرمانه و خودمونی گفتم چون اگه مامان لیدا ببینه دوباره آتیشی می شه و هی غصه می خوره ! آخر هم مارو نبردن این شمالو ببینیم به قول خودشون تا زمانی که من نبودم یه هفته درمیون شمال بودن و عشق و صفا و .... حالا از شانس بد من همش باید بریم پارک یا خونه بمونیم یا گشت و گذاری دراطراف تهران داشته باشیم مثلا همین چند هفته پیش رفتیم فشم و تو یه رستوران کلی کباب زدیم تو رگ و ریشه و بعدش هم آب بازی کردیم . ببخشید آب بازی کردم
چون جز خودم کسی دست به آب هم نزد . خاله مینا که مثل پیشی یا همون اه خودم می مونه اصلا سمت آب نمیاد خاله آیدا هم بخاطر اینکه عشق عکسه تا نزدیک آب اومد و هی از خودش عکس گرفت ُ مامان هم که مثل همیشه دوربین به دست منتظر شکار صحنه است . اینجا می مونیم من و بابا ...
. منم که جوگیر از صبح که بیدار شدم یه سره دورخودم می چرخم و شعر می خونم از یه توپ دارم بگیر تا ببعی میگه بع بع و ...
.
.
نام : رسا ، شهرت : فسقلي ، متولد بيستم دي ماه سال 1388 ، البته اجازه بديد از اول براتون بگم : مامان ليدا متولد16/1/60و بابا سعيدمتولد9/5/52 تو يه روز سرد زمستاني يا به عبارتي در تاريخ 15 / 10 / 80 مزدوج شده و به قول خودشون بعد از هفت سال ( چون يك سالش رو عقد كرده بودند ) خداوند مهربان يه فرشته آسماني و قشنگ و ناز به نام آقا رساي گل گلاب را در شهر تهران و دربيمارستان جم به آنها هديه داد . اميدوارم با ديدن و مطالعه وبلاگم لذت ببريد و خوشتون بياد . اگه خیلی دوستم دارید کامنت یادتون نره !