آخرین سفر تابستونی

سلام به خاله های مهربون و با وفای خودم. خوب چه می کنید با این چند روز باقی مانده از تابستون ؟! امیدوارم حسابی مسافرتهاتون رو کرده باشید تا با فراغ خاطر یه پاییز پرکارو پر برکت و ازهمه رنگو تجربه کنید درضمن وقتی تو روزهای قشنگ و دلنشین پاییزی دست دردست یار روز برگهای پاییزی قدم می زدید یادی هم از ما بکنید . ببخشید مطالب بالا رو قبل از اینکه عکسها رو براتون آپلود کنم نوشته بودم و الان که مشغول آپلود عکسها هستم ۴ مهر ماهه است . بخاطر تاخیر زیاد خیییییییییییییلی متاسفم آخه همانطور که پایین براتون توضیح دادم مامانی اینا بنایی و نقاشی دارن و ما هم یه جورایی سرمون گرمه !

جونم براتون بگه که ما هم آخر تابستونی دوباره هوای مسافرت زد به سرمون رو و یه سفر دونفره با مامان به دیار فرهیختگان آوج داشتیم . راستشو بخواین اونجا سرزمین مامانی من است . مامان لیدا و من یه هفته رفتیم اونجا تا هم آب و هوایی عوض کنیم و هم از ننه جون ( مادربزرگ مامان ) نگهداری کنیم آخه بنده خدایی سنی ازش گذشته و یه کم هم کسالت داشت ولی خدا رو شکر با حضور گرم ما و شیطنت های گاه و بیگاه بنده یا به قول ننه جون زمانهایی که رگ سیدیم می گرفت بالاخره حالش  حسابی جا اومد . بعداز مراجعتمون به تهران هم متوجه شدیم که مامانی اینا خانه تکانی و نقاشی و بنایی و ... دارند و حسابی بریز و بپاشی کردن که بیا و ببین . منم از فرصت استفاده کردم و از شنبه که از سفر برگشتیم حسابی تو خونه مامانی اینا برای خودم جولون می دم . خاکی میشم ! کچی میشم ! رنگی می شم ! خلاصه جای همتون خالی تجربه جالبیه .

امروز می خوام براتون ازجملات قصار و حکیمانه ای که طی این دوسال و اندی که از عمرم گذشته و بیان کردم ، شما را هم مطلع سازم . پس بادقت بخونید و منو ازنظرات خودتون بهره مند سازید . منتظر انتقادات و پیشنهادات سازنده شما هستیم .

  •   تو یکی از روزهایی که آوج بودیم ، من  و مامان و ننه جون و خاله تو حیات خونه نشسته بودیم و من مشغول بازی بودم که مامان لیدا گفت رسا بیا قاصدک بهت نشون بدم و بعد توضیح داد که اگه چشمامون رو ببندیم و یه آرزو کنیم بعد قاصدک رو فوت کنیم بره ، آرزومون برآورده می شه . منم مو به مو انجام دادم و بعد از چند ثانیه مامان پرسید ؟ پسرم می شه بگی چه آرزویی کردی ؟ من گفتم : آرزو کردم انشاالله تصادف کنیم !!!!!!! بلافاصله بعد از گفتن آرزوم همه زدن زیر خنده ! ؟ شما بگید خنده داره ؟ بعد هم ننه جون گفتند این قاصدک بره تو چاه بهتره تا فوتش کنی بره هوا !
  •    یه شب هم من و مامان و ننه جون جاتون خالی دورهم نشسته بودیم و شام می خوردیم که یکدفعه تلفن زنگ خورد . تا بقیه دست به کار بشن من رفتم و گوشی رو برداشتم . دایی جون بودند ( دایی مامان) که زنگ زده بودند حال ننه رو بپرسن . بعداز سلام و احوالپرسی به دایی گفتم : شما هنوز یادنگرفتید سر شام نباید مزاحم مردم بشید و زنگ بزنید . کاری ندارید بباتظ ( خداحافظ ) . بعد گوشی رو گذاشتم . بازم همه بهم خندیدند !؟ نمی دونم یا من اشتباه می کنم یا این بزرگترها الکی می خندند شما بنده رو از بلاتکلیفی دربیارید لطفا ! 
  •     آدرس خونمون رو کامل بلدم و از خیابان و تا پلاک و واحد براتون می گم . دیروز وقتی رفته بودیم خونه ی مامانی  اینا تصمیم گرفتیم با خاله آیدا نمایش بازی کنیم و خاله بشه پلیس و من بشم نی نی که گم شده ، خلاصه نمایش رو اجرا کردیم و وقتی رسیدیم به این سوال آقا پلیس که گفت پسرم حالا که گم شدی آدرس خونتون رو بلدی ؟ من گفتم : یه لحظه صبر کنید الان از مامان می پرسم . بعدی رفتم کنار مامان و آروم درگوشی ازش پرسیدم مامان پلاکمون چنده  ؟!!!!!! خداوکیلی شما باشید اگه یه دفعه تویه فروشگاه بزرگ گم بشید هول نمی کنید ؟! استرس نمی گیرید . خوب به من هم حق بدید . وقت معمولی نیست که مثل بلبل براتون آدرس و بگم .
  •   عصرها با مامان لیدا توپ بازی می کنم و بعضی وقتها هنگام بازی مامان با من انگلیسی کار می کنه . چند روز پیش بازی خیلی حساس شد و حکم مسابقه رو پیدا کرده بود که مامان گفت رسا آماده زبان کار کنیم ؟ منم خیلی رک و صریح گفتم : نه مامان ، مگه نمی دونی آدم باید یه کار رو انجام بده ، دو تا کار رو باهم نمی شه انجام داد . میخوای حواس منو پرت کنی من بسوزم خوشحال شی ؟!!!( مامانو ببین فکر کرده با بچه طرفه !!!)
  •    امروز بعدازظهر مامان برام چند تا قصه تعریف کرد تا من بخوابم اما خوابم نمی برد که مامان عصبانی شد و گفت اگه نخوابی اجازه نداری سی دی نگاه کنی ! منم خیلی متین و آروم گفتم : هییییس ، یواش حرف بزن همسایه ها خوابن ! مزاحمشون نشو  ! ( دروغ گفتم بگو دروغ گفتی ).
  •     اگه خاطرتون باشه چند ماه پیش یه مراسم نامزدی داشتیم . تو اون مراسم حسابی رو سر عروس و داماد پول می ریختند . وقتی مراسم تموم شد من جو گیر شده بودم و خونه با دیدن فیلم مراسم ، هرچی اسباب بازی داشتم برمی داشتم و به جای پول می ریختم رو سر خودم که مامان عصبانی شد و بامن دعوا کرد منم بلافاصله تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم : بیا حالا دیگه نمی تونی فیلم نامزدی رو ببینی ، بعدش هم برو رو صندلی بشین فکر کن ببین رفتارت با من خوب بود یا نه ؟ !!!! ( چیزی که عوض داره گله نداره !)

فکر کنم برای امروز کافیه حسابی سرتون رو درد آوردم . حالا چند عکس زیبا و قشنگ محلیه محلیه محلللللی !!!

سلام الاغ عزیز حالت چطوره ( یادی از فیلم پرخاطره کلاه قرمزی )

 

مثل اینکه گشنکی نکشیدی بفهمی من چی می گم

از تولید به مصرف بفرمایید شیر تازه گاو

عجب گوسفندهای پرواری لطفاجهت انتخاب راهنمایی فرمایید

 

بازدیدی کوتاه از یکی از مراکز تاریخی آوج ( کاروانسرای عباسی )

بفرماییدداخل جلوی در بده

آخی ببینی چه کسانی تو این کاروانسرا بودند

 

سیل عظیم بازدید کنندگان رو دارید  

وقتی آقا رسا از کاروانسرا لذت نمی بره و می ره تو فاز ناز و ادا

اگه بدونید چه بلایی سر این ملخه آوردم هیچ وقت دلتون نمی خواد یه ملخ باشید

یه جورایی شبیه کالبد شکافی بود

امیدوارم خوشتون اومده باشه تا دیدار بعدی

بباتظ(خداحافظ )

منتظر نظرات گرم و صمیمانتون هستیم

تابستون بهاری

این که مدام به سینه ات می کوبد ، قلب نیست ؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود . قلب ها همه نهنگانند دراشتیاق اقیانوس . اما کیست که باورکند درسینه اش نهنگی می تپد!

عرفان نظرآهاری

سلام به همه خاله های مهربون خودم که منو شرمنده کردن شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ. قلب شما چطوره ؟! مطمئنم که قلب همه هرچی که باشه دراشتیاق اقیانوس می تپد!قسمت بالای متن گزیده ای از کتاب درسینه ات نهنگی می تپد از خانم عرفان نظر آهاری است که مامان لیدا علاقه خاصی به قلم ایشون داره و اکثرکتاباشون رو خونده و این چند روزه اخیر چند جلدجدید از این نویسنده رو خوند و منو هم تشویق کرد تا وقتی بزرگ شدم حتما اونها رو بخونم . خوب امیدوارم حالتون خوب باشه و ازاین روزهای تابستونی با تم بهاری نهایت استفاده رو ببرید . انشاالله که ازاین هوای مطبوع و باران های این دو روزه حسابی لذت برده باشید . ما که خیلی کیف کردیم .

امروز هم مزاحمتون شدم با کلی عکس های قشنگ دیگه و خبرهایی از این ور و اون ورشِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ . همون طورکه قبلا براتون گفتم تو ماه اخیر کلی نامزدی و عروسی داشتیم و حسابی سرمون با بزن و برقص و آرایش و لباس و همین دردسرهای خانمها ، گرم بود و کلی خوش گذشت تازه یه عروسی دیگه داریم که انشاالله بعداز ماه مبارک رمضان است . اولین و مهمترین خبری که تو این چند روز اتفاق افتاده اینه که خاله آیدا دوباره گل کاشت و با معدل بالا و پیشینه تحصیلی عالی درآزمون و مصاحبه دکترا قبول شد . حالا دیگه ازاین به بعد باید ایشون رو خاله خانم دکتر !!!! خطاب کنیم . بازم به خاله جون تبریک می گم و امیدوارم همیشه موفق باشه . خبردیگه اینکه همین خاله خانم دوروز پیش گواهینامه رانندگیش رو هم گرفت البته تو آزمون قبول شد . بازم تبریک . فکر کنم پست امروز فقط اختصاص داره به پیام های تبریک به خاله آیدا !

خودم هم که نگو ، پسر نگو قند عسل . آقا ، باادب ، مرتب ، خوشگل ، به قول مامان جیگر ، طلا ، فقط بعضی وقتها رگ سیدیم می گیره و حسابی قاطی می کنم البته بین خودمون باشه یه جورایی می خوام زهر چشم بگیرم . همچنان مشغول یادگیری زبان انگلیسی هستم اونهم تحت نظر استاد مامان لیدا ، انواع رقصهای جدید مثل لزگی ، اسپانیایی و عربی رو تمرین می کنم . جدیدا یادگرفتم یه تلفن نامرئی دستم می گیرم و از صبح زود با همه افراد خانواده تلفنی صحبت می کنم و درپاسخ به سوال چه خبر خیلی شیرین و دوست داشتنی می گم سلامتی . آخرش هم یه قربون شما می گم و خداحافظی می کنم . البته می گم فعلا بباتظ ( خداحافظ ) .

 یه روش جدید برای خاموش کردن آتیش مامان و بابا هم پبدا کردم مثلا وقتی از دستم عصبانی می شن می رم کنارشون و خیلی محترمانه و عاشقانه می گم مامان جون ، مامان جونمی ، یا بابا جون ، به همین راحتی همه چیز تموم می شه connie_rockingbaby.gif! امتحانش ضرریا به قول خودم ضلل نداره ! تازه بعضی روزها می رم دفتر بابا سعید و کلی کار می کنم بالاخره زندگی خرج داره . بله اینم از خبرهای جدید . خبرکه زیاده ولی ایشاالله بعدا بقیش رو براتون تعریف می کنم .

راستی پیشاپیش فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو خدمت همتون تبریک عرض می کنم و امیدوارم طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حق واقع بشه . مارو هم از دعاهای خیرتون فراموش نکنید شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ.

آپلود عکسها اونقدر طول کشید که الان رسیدیم به روز ۱۱ ماه مبارک و البته تولد بابا سعید هم هست . که بازم برای بار هزارم بهش تبریک می گم . آخه از دیروز هر وقت چشمم به بابا می افته بهش تبریک می گم !!!!!  

التماس دعا

حالا نوبت عکسهای قشنگ منه

 ورزش کنید تا همیشه سالم بمونید و البته خوش هیکل درست مثل من

 

 اینم یکی دیگه از دوستای خوبم بنشه یا همون بنفشه شما  

 تعجب نکنید خودم هستم بابا ، رسا فسقلی معروف البته بایه نقاب قشنگ

 

 عااااااشقانه های من و مامان در کلاردشت

 

 وااااااای که چه کیفی داره تو این هوای گرم آبتنی کنیداونم تو خونه مامانی اینا 

اینجوری که آبتنی کنید ناخودآگاه هوای شمال می زنه به سرت

ببخشید خیلی دیر شده ولی لازم به ذکر است که این دسته گل به مناسبت روز مادر خریداری شده

همون طور که خودتون هم تجربه کردید تو هوای شمال اشتهای آدم دوبرابرمی شه

 اگر دیدی جوانی .....خیلی تکراری شده نه !؟

 تاب بازی تو جاده عباس آباد اونم چه تابی !!!  

  هنرنمایی آقارسا با ماسه ، حتما کارامو تو ۲۰.۳۰ دیدید  

 بعداز کلی بازی و تفریح یه استراحت توپ تو متل می چسبه  

  نترسید نمی ریم اقیانوس نوردی فقط گشت و گذار تو مرداب انزلیه  

 خدایی ژستو دارید

 اینم مرداب زیبای انزلی با نیلوفرهای قشنگ ، بهترین نشانه برای اثبات وجود خدا

 زبل خان اینجا زبل خان اونجا .... رسا درفشم

واقعا عاشقی بددردیه

 یکی دیگه از دلایل روشن برای درک پروردگار ، جدا که آرامش بخشه 

 همه پارکها رو بایدتجریه کرد حتی پارک کلاردشت

 جای همگی خالی ،تابستون پر مسافرتی داشتیم  

 یکی از زیر مجموعه ای رشته صخره نوردی

مه پشت صحنه رو دارید  

 کشتیهای باربری بندر انزلی 

  عاشق این بازیم ، همین دیگه پرت کردن سنگ تو آب

 

 خوش تیپی هم دردسرداره مخصوصا این مدل عینک گذاشتن

نخننننند مده  

 

دقایقی پس از خروج از آرایشگاه

 

باکلی تاخیر ، حضور درجشن نیمه شعبان و دیدن چراغانی ها

قابل شما رو نداشت ، تا بعد

با زیون خوش کامنت یادتون نره

مسافرت

سلام

یه سلام تابستونی اما نه چندان گرم رو تقدیم همتون می کنم . به خاطر تاخیر خیلی زیاد از همتون معذرت می خوام به خدا سرمون خیلی شلوغ بود . کلی مسافرت و عروسی و نامزدی ، ازکدومشون براتون بگم ... نمی دونم !!! عرضم به حضور مبارکتون که چند تا داستان جدید دیگه گفتم و کلی دریادگیری زبان انگلیسی پیشرفت داشتم مثلا یه عالمه اسم میوه یادگرفتم و چند تا حیوون و ... به قول مامان لیدا بلبل زبون شدم و بعضی وقتها یه حرفهایی می زنم که یهو از سر مامان دود بلند می شه ! بعضی وقتها هم می زنه زیر خنده حالا نخند کی بخند . تازه رقصی می کنم که تا حالا کسی لنگشو ندیده ! کلی که قربون صدقم می رن هیچ کلی هم شاباش جمع می کنم ! تازه مجلس گرم کن خوبی هم هستم .به علت مشغولیت زیاد بیش از این نمی تونم مزاحمتون بشم . فقط عکسها رو ببینید و کلی لذت ببرید .

بازم یه عکس هنری دیگه  محصول مشترک خاله ها


آخ که چه کیفی داره اونم تو هوای فومن


این راه سرولاته نگفتم ؟!

یه جورایی شبیه جاده عباس آباده

 آخی راحت شدم یکی بی منت بغلمون کرد

اینم از دریاو ساحل و شن بازی با لباس بزرگترها

 

بی دلیل نیست بلبل شدم


اینم از سوغاتی های شهر ماسوله

 

بابا کرم نشده بودیم که شدیم


تو هر جشنی دو تا دوست پیدا کنم چی می شه

تو همه مراسم ها و درطول مسافرتهایی که رفتیم جای یه نفر خالی بود خالیه خالی ؟ اگه گفتید کی ؟ آفرین دایی محمد آخه کنکور داره بخاطر همین هیچ جا نبود ! راستی پنجشنبه کنکورداره خیلی خیلی براش دعا کنید برای همه جوونهای کنکوری

حالا دیگه وقت خوابه

نویسنده

یه سلام دلنواز بهاری خدمت همه دوستان و آشنایان عزیز

امیدوارم از این هوای مطبوع بهاری و باران های گاه و بیگاهش که البته امسال سنگ تموم گذاشته و حسابی ما رو شرمنده کرده لذت کافی رو ببرید   .

امروز مزاحمتون شدم تا باز هم از پیشرفتهای تحصیلی و آموزشیم براتون بگم . اول اینکه دیگه برای خودم مردی شدم و یا بهتره بگم بزرگ شدم آخه دیگه مثل نی نی کوچولو ها پمپرز نمی شم و خودم هروقت لازم باشه سریع مامان رو خبر می کنم و گلاب به روتون تشریف می برم دستشویی دوم اینکه کلی تو زبان انگلیسی پیشرفت کردم البته ناگفته نمونه که همه رو مدیون مامان لیدا هستم چون اگه مامان نبود کسی بهم زبان یاد نمی داد . اعداد را از 1 تا 10 می شمرم ، تقریبا همه رنگها رو به انگلیسی بلدم و دیگه هنگام مکالمه فارسی هم اسم رنگها رو به طور کاملا ناخودآگاه انگلیسی بیان می کنم ، وقتی ازم بپرسید what is your name?  بلافاصله می گم رسا و درپاسخ به سوال how old are you?  می گم 2 یرزمه ! درضمن کلمات زیر را هم همه رو به انگلیسی براتون می گم : گل ، توپ، بستنی ، کره ، پنیر ، آب ، شیر، مامان ، بابا ، بچه ، سیب ، موز ، خیارو اکثر اعضای بدن .

خلاصه اینکه بعداز کلی آموزش و بازی و انجام کارهای مختلف از جمله نوازندگی ( ارگ ، دف ، شیپور و طبل ) بگذریم ازاینکه هنگام نوازندگی خاله مینا زحمت می کشه و یه مصاحبه جانانه با آقای نوازنده می نماید ، باغبانی ، نقاشی ، کاردستی و رقاصی و خوانندگی بالاخره به این نتیجه رسیدم که هیچی بهتر از کار فرهنگی نیست . لذا با اجازه شما عزیزان چند روزی است که دست به قلم برده ام و چند خطی برای کودکان عزیز نوشتم .باور بفرمایید که خودم به تنهایی داستان رو گفته ام البته با کمی الهام از داستانهایی که مامان برام تعریف می کنه ولی انتخاب شخصیت ها و نام آنها فقط و فقط با سلیقه ی خودم بوده و مفتخرم که به عرضتون برسونم اولین اثر بنده با عنوان «قصه وروجک » خدمتتون معرفی می گردد و به زودی دراکثر کتابفروشی ها دردسترس شما دوستداران کتاب و کتاب خوانی و البته جامعه نویسندگان کشور قرار خواهد گرفت . حال ازشما دعوت می کنم تا داستان بنده را مطالعه فرمایید امیدوارم خوشتون بیاد و بدونید که حمایت و تشویق های شما باعث نشر اثرهای دلنشین بعدی خواهد شد .

قصه وروجک

یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

یه دونه خونه بود ، یه دونه پسر بودکه با مامانش بود ، خلاصه وروجک رفت کنار رودخونه آب آورد ، خلاصه وروجک رفت خونه آب رو داد به مامانش و رفت یه جا نشست ، خلاصه یه خرس دید ، به خرسه سلام کرد ، وروجک بعدش خونشو گم کرد ، خلاصه وروجک از خرسه خداحافظی کرد و رفت خونشون ، همه چیز رو به مامانش و دوستانش تعریف کرد ، خلاصه وروجک بعدش خوابش اومد ، دندوناشو مسواک زد و نخ دندون زد و رو تختش خوابید .

                                                                                  نویسنده :

                                                                                    سید رسا میر طاهری

                                                                                         دوشنبه 4/2/91 ساعت 22:30                                                                                        

*   البته شنیدن قصه از زبان خود نویسنده بسیار شیرین تر بوده و ازجذابیت خاصی برخورداراست خصوصا هنگام ادای کلمه « خلاصه » !

امیدوارم بعد از خوندن برخوردتون اینگونه نباشه

مامان لیدا: « خدارو هزاران بارشکر می کنم که یه فرشته ی ناز و باهوش بهم هدیه داده وامیدوارم بتونم به نحو احسن از این هدیه با شکوه نگهداری کنم و اسباب رشد و بالندگیشو فراهم کنمconnie_rockingbaby.gif . خدای مهربون رسای نازنینم رو به خودت می سپارم و امیدوارم امانتدار خوبی باشی و پسرم رو صحیح و سالم درپناه خودت حفظ کنی . »

ممنون ازاینکه به یاد ما هستید

خاطرات تصویری نویسنده بزرگ

  کوچیک شما رسای نویسنده  

 

اینم از تولد مامان لیدا


 

  رسا رپر 

 

درست همین لحظه بود که به فکر افتادم دست به قلم ببرم  

 

 با وضع موجود باید از همه چیز استفاده بهینه کرد

 

یکی دیگه از هنرهای خانواده ما ( کاملا خود کفا )


 

 

نوروز 91

سلاااااااااااام عیدتون مبارک صد سال به از این سالها

 خوبید ؟ انشاالله سال خوب و سرشار از سلامتی و سعادت و برکت پیش رو داشته باشید . بله  ! هرچی بفرمایید قبوله ، گردن بنده از مو هم نازکتره شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ! خوب الان درستش می کنم ؛ ببخشید که بعداز یک وقفه ی طولانی خدمت می رسم . بشکنه این دست که نمک نداره ، گفتم دم عیدیه مزاحم کار و بارتون نباشم  . آخه اگه شما هم مثل مامان لیدا باشید معموله چی بوده ، [ مامان خانم صبح تا غروب مشغول کاررفت و روب .... اما من چی تنها و بی حوصله می نشستم رو سه پایه ] منم گفتم بهتره حسابی بشورید و بسابید که آخر سر کاسه کوزه ها سر ما خراب نشه . خوب بگذریم سال تحویل چطور بود . ایام تعطیل که به کام بوده انشاالله . مسافرتها توپ و دید و بازدید هم که به شکر خدای بزرگ و از برکت این نظام عزیز و تدابیرشون یواش یواش .... تو قلبم خونه کردی ، ای بابا اگه گذاشتن سرمون تو لاک خودمون باشه . داشتم عرض می کردم همچین درطول این یکی دو سال اخیر مثل برق و باد به افسانه تبدیل شد « ای بابا افسانه عمه رو نمی گم که » منظورم این بودکه رفت و آمدو دید وبازدید و دیدن بزرگان فامیل و خلاصه هرکلمه و جمله ای  که این مفهوم رو برسونه برای مردم بی مفهوم و بی معنیه اگه خدایی نکرده از دهانت بیرون بیاد همه با تعجب همدیگه رو نگاه می کنند و یکدفعه مثل لحظه تحویل سال نو که بمب می ترکه بمب خنده مردم هم به پا می شه . حالا درمقابل از یک هفته مانده به عید اگه از هرکی بپرسی برنامتون برای عید چیه ؟ از زبان مرفهان بی درد جامعه جملاتی همچون : ما امسال ترکیه هستیم . امسال قراره بریم آنتالیا ، امسال یه کنسرت خوب تو کردستان هست مگه خبرندارید ؟! امسال تورسیزده روز دور دنیا داریم البته سیزده به در هر طور شده باید تو جنگل های آفریقا باشیم تا سنت سبزه گره زدن فراموش نشه « خدارو شکر حداقل این گرونی ها و رشد سرعت نوریه تورم این یه سنت رو ازدل مردم به در نکرده » خلاصه جونم براتون بگه که کم کم که به قشر متوسط جامعه نزدیک می شیم جملات  اینگونه دچار تغییر و تحول می شه : امسال عید اگه خدا بخواد قراره بریم جنوب ایران ، نکه هوا سرده اونجا می چسبه ؛ ما هم با خانواده به این توافق رسیدیم که امسال رو مثل هرسال بریم شمال و آخر تعطیلات برگردیم « یعنی ماتا آخر تعطیلات نیستیم شرمنده ! همون کلاه شرعیه امروزی ها »؛ ما قراره بریم کیش چون به آدم حس در دبی بودن دست می ده تازه با یه تیر دونشون می زنیم هم سیاحته و هم تجارت . واما قشر کم درآمد جامعه : معمولا کلمه برنامه ریزی  برای این افراد معنایی ندارد البته نه اینکه معنایی نداشته باشد آخه بنده خدا ها اصلا وقت نمی کنند که به این کلمات فکر کنند چون تا سه ساعت یا شاید هم کمتر بسته به مرتبه ی آنها ، مانده به لحظه تحویل سال مشغول کار و کسب درآمد هستند از کله ی سحر می زنن بیرون و آخر شب خسته و وارفته می رسن خونه که تازه خودش اول مشکلاته ! نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه  برای این دسته از مردم یعنی قشر کم درآمد و ضعیف جامعه مسئله عید و سنت ها و دید بازدید و خرید آجیل شب عید و شیرینی و .... بسیار بسیار حائز اهمیت است . خدایی نکرده زبانم لال اگر کوچکترین قصوری دریکی ازاین موارد  پیش بیاید آسمون به زمین رسیده و حتما و بدون تردید یک سوئیت درجه یک  در یکی از طبقات جهنم به اسم ایشان رزرو می گردد . حالا از مریضی و کسالت و افسردگی و هزار و یک بیماری  که دراین سیزده روز گریبان گیر این دسته از مردم می شود بگذریم بایدیه فکری برای دعوا و جار و جنجال های خانم و آقای خونه کرد که خودش فلسفه ای داره که بیا و ببین .

اگه بخوام تا آخرش براتون توضیح بدم باید چند ساعتی وقتتون رو بگیرم . ببخشید سرتون رو درد آوردم آخه خودتون هی کامنت می گذارید که آقا رسا کجایی ؟ خبری ازت نیست ؟ بیا این هم خبر اونم داغه داغ . خدمتتون عرض کنم که بنده هم تا چند روز اول عید بد نبودم و طبق رسومات دید و بازدید هایی انجام دادم و متاسفانه  مریض شدم و یک روز را در بیمارستان و زیر سرم سپری کردم و بعد از آن هم همچنان مریض و ناخوشم تا خود الان . لذا ترجیح دادیم به خاطر حفظ سلامت هموطنان عزیز ویروسهای  بازیگوش رو از این جا به اون جا منتقل نکنیم و خودمون تنهایی درد بکشیم . آخه تریپ امسال تریپ فردینیه .

چند تا عکش براتون آماده کردم که امیدوارم ببینید و لذت ببرید . راستی قبل از عید یه مهمون خارجی داشتیم . یه خانم ژاپنی به نام اریکا ماتسوفوجی . خیلی مهمان خوبی بود و کلی براش تریپ انگلیسی برداشتم اینقدر خوشش اومده که تو فیس بوک منو شرمنده کرده و از خوندنم تعریف و تمجید کرده . بین خودمون باشه چون فارسی بلد نیست می گم فقط یه کم شکمو بود البته به قول بابایی بچه خوبی بود به هیچی نه نمی گفت ! چند تا عکس هم از قبل از عید براتون می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد .

راستی مامان اسممو گذاشته شیپورچی شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآو قرار بود یه صفحه با همین عنوان تو وبلاگ برام باز کنه اما خدا رو شکر از برکت کارهای عید نتونست ، اگه دوست دارید بدونید چرا به بخش زیر توجه کنید : ( دلام ، عید دوما مبالک ، من دسا دیرداهری دستم ، دودودودو! داده دینا و داده دادا و دایی امدو بقیه همه خوبن . بابا دعیدو مامان دیدا بدای من دی دیه انی مورنگ و دمیر امد بیدارن .... )

واما ترجمه این بخش :

( سلام ، عید شما مبارک ، من رسا میر طاهری هستم ، خاله مینا و خاله آیدا و دایی محمد و بقیه خوبن . بابا سعید و مامان لیدا برای من سی دی  عمو پورنگ و امیر محمد می ذارن و ..... )

آخ خبر مهم رو یادم رفت بگم . امروز تولد مامان لیداست . اگه اشتباه نکنم وارد سی و یکمین سال زندگی می شه . می دونید چیه ! چند روزه به این فکرم که مامان چطوری می خواد سی تا شمع رو یکجا خاموش کنه . بیچاره !! مامان لیدا تولدت مبارک

خوانندگان محترم امیدوارم سوءتفاهم پیش نیامده باشه . عذرخواهی من حقیر را پذیراباشید.شِـــکـْـلـَکْ هــآے آنـــ ـیکـآ

خانم اریکا ایشون هستند

 

اینم یه عکس کاملا سنتی

 

ژست و دارید

 

آقا رسا مشغول چمن زنی


 

رسا خان فارغ التحصیل دررشته پرچونه گی

 

چهارشنبه سوری نه چهارشنبه سوزی  

 

اینم یه عکس دسته جمعی، مامان داره عکس می گیره

 

مشعلداره المپیک نیست دایی محمد خودمونه

 

لحظه های آخر سال ۹۰

 

لحظه ی خواندن دعای تحویل سال

 

آلاسکا نیست ، سیزده به در است که تو چادریم

 

ظهر روز سیزده

 

اگر دیدی جوانی .... تنهایی چه درد بدیه کاش یه حوری یا فرشته ای کنارم می نشست

 

ای بابا نحسی ۱۳مارو هم گرفت من که اینو نمیخواستم منظورم یه جنس مونث بود

 

بیل بزنم بهترازاینه که اینجا بشینم

 

جای همتون خالی واقعا خوشمزه بود

 

یه عکس کاملا هنری اثر استاد آیدا محمدخانی

 

اینم آش رشته سیزده به در جهت گشایش کارها انشاالله

 

یه عکس یادگاری و دسته جمعی دیگه درسال ۹۱ هنگام برگشت به منزل

 

 

مفرد مذکر بدون مخاطب

بازم تولدم مبارک

 

 

سلام زمستونی منو با دلهای گرمتون پذیرا باشید . امیدوارم هرجا که هستید خوش و خرم باشید . خوب چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟

این چند روز به من که خیلی خوش گذشته چون دوباره تولد گرفتم کادو گرفتم party، رفتم مهمونی و دوباره مثل پارسال شله زرد پزون داشتیم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. تازه ازهمه مهمتر اینکه سه روزه رفتیم شمال و برگشتیم . تو پست قبلی براتون گفته بودم که قراره یه تولد دیگه برام بگیرن birthday dudeالبته یه کم متفاوت و اون هم تو رستوران پدیده شاندیز  ! راستی عکسهای تولد اولم رو دیدید قشنگ بود ؟! به قول بابا سعید رسا امسال سه ساله شد!!!!  هفته پیش تولد دوسالگیم بود و پنجشنبه تولد سه سالگیم رو جشن گرفتم . یا به قول مامان شنیده بودیم تو ژن ها جهش ایجاد می شه اما تو جشن تولد نه !! خوب من که گفته بودم همه چیز من باید یه فرقی با دیگران داشته باشه اینم یه جورشه ! درضمن از تبریکات صمیمانه شما دوستان عزیز سپاسگزارم ممنون که روز تولد منو به یاد می سپارید و منو شرمنده می کنید ایشاالله صدها سال عمر کنید و من هم زیر سایه همتون هرسال یا شاید سالی دو، سه بار جشن بگیرم و کلی ( ببخشید ولی به قول برو بچ ) حال کنم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. هرچی تو دستتون دارید بذارید زمین و کارهاتون رو کنسل کنید و بچسبید به صندلیهاتون که کلی عکسهای قشنگ و دیدنی براتون دارم از غرب تهران تا جنوب و ازاون طرف از شمال بگیر تا .... شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

راستی می خواستم اطلاعیه جدید و دست نخورده ای رو خدمتتون ایراد کنم : آیت الله العظمی سید رسا میرطاهری مطالعه و بازدید از عکسهای وبلاگ رسای بلا را بدون درج پیام یا به قول بچه های وبگردی بدون درج کامنت حرام اعلام کردشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے . به گفته ایشان بازدید از وبلاگ بدون کامنت همچون قدم زدن دربرف است که برگردی و ببینی پشت سرت هیچ رد پایی نیست .شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے حالت گرفته می شه نه !! شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےممکنه دچار توهم بشی یا حس روح بودن بهت دست بده حالا دیگه با خودتونه اگه دوست دارید به چشم روح و جن و پری بهتون نگاه بشه بیایید و بدون گذاشتن کوچکترین نشانی برید . البته ایشان اضافه کردند این فتوا درخصوص بستگان درجه یک مثل خاله  ، دایی و ... مجازات بیشتری دربردارد ! شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

راستش خبرش از گوشه و کنار به گوشمون می رسه که تنهایی و دسته جمعی و خانوادگی و گاهی اوقات دوستانه می آیید و به وبلاگم سر می زنید اما چرا بدون اثر و نشانه نمی دونم !

قربون همتون . دوستون دارم بووووووووس .

وای یکی منو بگیره تا از خوشی نمردم

 

یه عکس خانوادگی دیگه

 

اوه چه لوس

 
 

مشخص کنید بالاخره تولد منه یا مامان

 

یه عکس خانوادگیه دیگه از نوع دیگه

 

اشتباه نکنید ماشین عروس نیست کادوی تولدمه اونم از طرف خاله آیدا

 

مراسم شله زردپزون سال ۹۰ خداقبول کنه اونم چه شله زردی

 

نمردیم یه برف حسابی دیدیم

 

خوش به حال برف کاش منم اینقدر دوست داشتن 

 

باغبانی نکرده بودیم که خداروشکر این یکی هم قسمتمون شد

 

عزیز من وبلاگ خصوصیه ( وبلاگ رسای بلا )

 

تاب بازی تو شمال یه کیفه دیگه داره

 

اگر دیدی جوانی بر ... بقیه شو خودتون می دونید

 

چه تولد تو تولدیه خدایی

راستی اگه گذرتون به رامسر افتاد یه سری به این قنادی بزنید و بستنی نوش جان کنید

 

خاله مینا می ذاشتی یه ماه ازتولد من بگذره بعد به دنیامی اومدی

حسادت هم تا این حد


 

بابا ولم کن می خوام برم آب بازی

 

یکی منو بدزده ( آخه می خوام اینجا بمونم )

 

عکس برگزیده سومین نمایشگاه عکس ایران

 

 

اولین فلسفه زندگی من

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comسلام خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

من بازم اومدم ، خیلی دلم براتون تنگ شده بود دوستای خوبم . ببخشید یه کم دیر رسیدم آخه یه عالمه خبر براتون آوردم خوب باید بهم حق بدید یه نفری چطوری می تونم هم این همه خبر بیارم هم زود برسم ؟ ! هی!!!!!!! امان از دل پردرد . چی بگم ؟ چه جوری بگم ؟ اگه بدونید مامان چه بلایی سرم آورده . آخه شما بگید من نخوام بزرگ بشم و کلاه گشاد آقایی و بزرگی شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comرو نذارن رو سرم کی رو باید ببینم . جونم براتون بگه که تو حال و هوای روزهای آخرپاییز بودیم و مشغول آماده سازی و مهیا شدن برای شب پر از خاطره و به یادموندنی شب چله که یکدفعه حال و هوای مامان عوض شد و از در مهربانی و دلسوزی و عشق و لاو و... دراومد اگه اشتباه نکنم از روز شنبه 27 آذر 90 شروع شد وقتی از کلاس بازی و رشد برمی گشتیم مامان تو اتوبوس کلی برام از بزرگی و آقا شدن گفت و اضافه کرد که این بزرگی فلسفه ی خاص خودش رو داره و اون اینه که نباید شیر بخورم چون شیر خوردن کار نی نی کوچولوهاست و اگه شیر بخورم زشت می شم و بهم می گن بزرگه نی نی کلی گشت و از تو ماهنامه ای که برام خریده بود عکس و مطلب مربوطه پیدا کرد و سعی می کرد منو قانع و شیرفهمم کنه . خلاصه اونروز بعد از ظهر با اصرار من بالاخره یک بار بهم شیر داد و هی دل غافل اگه می دونستم آخرین شیریه که می خورم مگه دیگه ول می کردم حداقل یه دل سیر شیر می خوردم یا خودمو به مریضی می زدم و بالاخره یه ترفندی خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.comرو پیش می گرفتم دیگه . بله دوستان خوشبختانه یا بدبختانه باید به اطلاعتون برسونم که بنده یعنی سید رسای میر طاهری از روز یکشنبه 28/9/90 شتر دیدم ندیدم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے! دیگه نه ازشیر خبری بود و نه از آغوش پرمهر و عطوفت مامان و نه از لوس شدن من و چسبیدنم به مامان و گرفتن سینه مامان وسیراب شدنم . هر وقت شیر می خواستم یا سرم رو با یه چیز گرم می کردن و یا شروع می کردن به گفتن قصه حسن کرد و اینگونه بود که با اولین فلسفه ی زندگی آشنا شدم . بعد از اون هم هرشب خواب شیر می بینم ویا کابوس از شیر گرفتن و تو خواب داد می زنم نه مامان لیدا نه !دو روز بعداز اون هم خانه مامانی اینا مهمانی شب چله دعوت بودیم و ظاهرا به همه خوش گذشت الا به من !!!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com چون شده بودم مثل فرهاد بی شیرین ، مجنون  بی لیلا ، وامق بی عذرا و هر چی عاشق و معشوق بود مثل هندونه ی شب چله و آجیل هاش از جلوی چشمام رد می شد و می رفت . من که لب به چیزی نزدم نوش جون اونایی که خو ردن !!!! خبر مهم دیگه ای ندارم جز اینکه بعداز اون قضیه ی اسمشو نیار چند دفعه رفتیم پارک و مهمونی  که خیلی خوش گذشت خصوصاپارک ها Smileys. کلاسم هم روند طبیعی خودشو سیر می کنه به جز شنبه پیش که کلاس نداشتیم چون خاله گلناز رفته بودند ماموریت . فصل امتحانات شروع شده و مامان می گه باید تو مهمونی رفتن هامون مخصوصا خونه ی مامانی اینا دقت بیشتری کنیم . چون ممکنه به درس خوندن بقیه لطمه بزنیم . تازه به خاطر امتحانات دایی محمد و خاله مینا قراره تولدمو دیر تر جشن بگیریم . خودتون قضاوت کنید خدا وکیلی از در و دیوار داره برام میباره و دم نمی زنم . هی می گم با دم شیر بازی نکنید کو گوش شنوا باید یه باز براشون قاطی کنم تادیگه اینقدر اذیتم نکنن . حالا شما خودتون رو ناراحت نکنید عکسهارو ببینید تا قضیه اسمشو نیار رو فراموش کنید . امیدورام از دیدن عکسها لذت ببرید . قشنگن نه !

رسا هالیوودی

به این می گن یه جای امن و راحت

اینم یه مدل سرسره یکی منو سر بده

می گن انسان جایزالخطاست  ، فکر کردم استخر توپه

 

قهرمان طلای عبور از تونل فنری

شب چله و عکس یادگاری

من که اصلا میل نداشتم

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

عکس کلاس بازی و طبخ سالاد الویه

حاصل دسترنج خاله آیدا و خاله مینا

آی نفس کش! غذا رومیاری یا غذاتون کنم

 

نابغه ریاضی

نو کنید جامه را           پاک کنید خانه را        عید سعید می رسد

هوش کنید مست را    آب زنید دست را          عید سعید می رسد

دور کنید غصه را        عفو کنید بنده را            ارج نهید زنده را 

عید سعید می رسد

سلام به روی ماه همتون ، اول ازهمه عیدتون مبارک ، انشاالله دلتون شاد باشه و هر روز و هر لحظتون به شادی و خوشی و سلامتی بگذره . چکار می کنید با هوای پاییزی و برفی امروز هم مثل همیشه اومدم تا یه عالمه خبرای خوب بهتون بدم . از پیشرفتهایی که داشتم و کلی شیرین کاریهای دیگه .

امروز به اتفاق خاله اینا ( مینا ) و مامان دا ( مامان لیدا ) رفته بودیم  مصلای تهران تا درجشن رنگین کمان که باحضور خاله نرگس و نیما و پنگول برگزار می شد شرکت کنیم اما جای همتون نه خالی !!!!! از بس که او نجا شلوغ بود و بی در و پیکر ، تازه ازهمه اینها گذشته مامانا بیشتر عاشق پنگول و برنامه بودن تا بچه ها چون تا چشم کار می کرد دورتادور محل نمایش که با میله های آهنی پوشیده شده بود مامان  بود و بس ، انگار اومدن زیارت مثل اینایی که می رن مشهد یا شاه عبدالعظیم ، همچین محکم میله ها رو چسبیده بودن که انگار الان از اون طرف فرشته ها میان و حاجتشون رو روا می کنن .هرچی مامان و خاله التماس کردن یکی از مامانا حاضر نشد بره کنار تا من چوچولو که نمی تونستم بقیه بچه ها برم و رو صندلی بشینم درکنار مامانم و از پشت میله ها شاهد برنامه باشم . نیم ساعتی بغل مامان پنگولو با هزار زحمت دیدم و دست زدم و شعر خوندیم بعد هم رفتیم نمایشگاه رو گشتیم . راستی وقتی داشتیم وارد محل برگزاری نمایش می شدیم یه عکس جالب و ماندگار هم انداختم حتما ببینید و لذت ببرید .

تو این چند وقته علاقه شدیدی به ریاضی پیدا کردم و شدیدا به دنبال کسب اطلاعات ریاضی هستم تا جایی که موفق شدم عنوان نابغه ریاضی رو به خودم اختصاص بدم . راستش از وقتی دایی محمد سخت مشغول درس خوندن برای کنکوره  همه حسابی لوسش کردن و کلی بهش می رسن ، منم گفتم ای بابا آپولو که نمی خواد هوا کنه مگه رشته ریاضی چه سختی داره ؟ ! من درس نخونده می تونم به همه سوالات ریاضی پاسخ بدم البته فقط سوالاتی که جوابش به ده ختم بشه ! مثلا 5+5 ، 5*2 ، 10-15 ، رادیکال صد و ... درضمن بیشتر اشکال هندسی رو هم بلدم مثل مربع ، مستطیل ، دایره ، مثلث و شش ضلعی و اصل کاری شمارش اعداده ، تابگید رسا تا ده بشمار مثل بلبل براتون از یک تا ده می شمارم . حالا خودتون قضاوت کنید من نابغه ریاضی ام یا فیثاغورث ! دیگه وقتی موهات مثل دندونات سفید بشه و ریاضی یاد بگیری که هنر نیست هروقت درسن بیست و یک ماهگی علم ریاضی داشتی باید جسارت کنی و خودت رو ریاضیدان بدونی !

بعدش دیدم همش نمیشه به دنبال علم بود و باید درکنارش یه کار هنری کرد لذا درحال حاضر مشغول دف زدن هستم . لازم به ذکره که دف خریدنم هم فلسفه ای داشت : هرچی با التماس و خواهش و تمنا میگفتم من دف می خوام کسی اهمیت نمی داد تا اینکه یک روز با جستجو و کنکاش فراوان درکنار کابینت آشپزخانه متوجه شیی گرد و نقره ای رنگ شدم که بهش می گن سینی ، بلافاصله  سینی رو برداشتم و علیرغم سنگینی زیاد دستم می گرفتم و شروع می کردم به دف زدن تا اینکه والدین گرامی دلشون به رحم اومد و بالاخره برام یه دف آبی و قشنگ خریدن . ببینید عشق و عاشقی با آدم چه ها که نمی کنهlove smileys ، هرچیز گرد و دایره ای شکل رو می دیدم برمی داشتم و دف می زدم . حالا اگه دوست دارید می تونید تشریف بیارید منزلمون تا حسابی با دف زدنم هم دلتون رو شاد کنم و هم هنرمایی کنم درضمن همراه دف براتون رقص یا به قول حضرات حرکات موزون هم داریم . راستی یه شیپور هم خریدم ( آخ جون )

خاله آیدا و خاله مینا تو این چند وقت زحمت کشیدن و برام کلی اسباب بازی خریدن از خمیر بازی و جورچین و تخته بگیر تا تفنگ و قمقمه و سوسک پلاستیکی که باهاش همه رو مخصوصا خاله مینا رو می ترسونم ، که جا داره ازشون تشکر کنم و قدردانی  درضمن یه سپاس ویژه ازخاله مینا به خاطر پاندای خوشگلی که برام خریده . مامان لیدا هم برام کلی کتاب و نخ و مهره خریده  که خودش ماجرایی داره . تا حالا شنیدین که می گن طرف رو فرستادن دنبال نخود سیاه ، به ما که رسید اصل ضرب المثل هم عوض شد ، مامان دا  هروقت می خواد منو سرکار بذاره می گه رسا برو نخ و مهره ها تو بیار و مهرها رو نخ کن .

بچه ها بگوش براتون دو تا بازی و سرگرمی جدید دارم . اولیش بازی بوبو چی چی با پله برقی است ، ای بابا همون قطار بازی خودمون دیگه . من که عاشق این بازی هستم با کلی اصرار و تمنا و خواهش مامانو راضی می کنم تا آماده بشه و به اتفاق هم می ریم تو اون زیر زمین بزرگها که بهش می گن مترو بعد با مشاهده پله برقی های فعال و کوشا که بی وقفه از صبح تاشب مشغول بالا و پایین رفتن هستن گل از گلم می شکفه و چند بار زحمت وزنمون رو به پله ها می دیم و کلی کیف می کنیم بعد وارد محیطی می شیم که یه عالمه قطار ازش رد می شه این نرفته یکی دیگه پیداش می شه تازه کلی صندلی رنگی هم اونجا هست که می تونید استفاده بهینه بکنید و برای  آموزش رنگ ها ازشون استفاده کنید بعد رو هرکدوم که خواستید بشینید تا قطار مورد نظرتون از راه برسه وقتی هم که وارد قطار می شید با انواع واقسام خوراکی ها و لوازم و پوشاک متعدد ازتون پذیرایی می شه .

بازی مفرح و سرگرم کننده بعدی داساسوووووربازی است . بله درست حدس زدید بازی آسانسور ! وای که چه کیفی داره آسانسورسواری ، تویه چشم بهم زدن میری طبقه دهم و بعد دوباره برمی گردی پایین تازه داخل آسانسور برات موسیقی هم پخش می کنن فقط حیف که درخواستی نیست و به سلیقه خودشون آهنگ می ذارن .

انشاالله دفعه بعد هم که مزاحمتون شدم حتما براتون بازیهای جدید دیگه ای رو معرفی می کنم فعلا باید برم چون همون طور که می دونید امشب شب عید است اونم از نوع خاصش یعنی عید سیدها ماهم که خودتون اطلاع دارید ! بااجازه از حضورتون مرخص می شم و بازم تبریک می گم و امیدوارم تعطیلات خوش بگذره .

 

ده د  ایی = قهوه ای

افز= سبز         

آبی = آبی        

ایمز= قرمز

آه = سیاه

بعف= علف

اتی تی = صورتی

امش = بنفش

آیره = دایره

بوبو = جوجو

ببع = مربع

نایناسور= دایناسور

ایف= فیل

دث= مثلث

بو= دو

دی = سه

داهار= چهار

ننج= پنج

دیش= شش

اپت = هفت

دشت = هشت

اوم= نه

امه بین = ذره بین

ابااورد= فضا نورد

دتیل = مستطیل       

دیش ددیدی= شش ضلعی

بف = دف                  

ددیت = کبریت

ام =شمع

آم = سلام

و کلمات و جمله های متعدد دیگر

ببخشید بازم به مشکل خوردیم عکس اصلی آپلود نمی شه

روزی که رفته بودیم پیک نیک (پارک ملت )

 

مصلای تهران

 

دوران فقر و ناچاری

 

بابا خوش تیپ

 

آلات موسیقی آقا رسا

 

ژست نظامی

 

اینم همون عکسی که گفته بودم

 

 

 

مهر و بوی درس و مدرسه

اول مهر ماه شده              مدرسه ها باز شده

 

همشاگردیهای خوبم سلام

شب وروز پاییزیتون بخیر . خوب وخوشید ؟ دلم براتون تنگ شده ؟ کم پیدا اید خبری ازتون نیست ( مصداق دست پیش گرفتن تا پس نیفتادن )  . بازم خدمت رسیدم تا شما رو درجریان اتفاقات خوب وبدی که تو این چند وقت برام افتاده قرار بدم . امیدوارم مثل همیشه لذت ببرید و البته ازحسن شخصیت شما سپاسگزارم که وبلاگ بنده ی حقیر رو برای خوندن انتخاب می کنید . جونم براتون بگه که بعداز آخرین پستی که براتون گذاشتم وضعیت جسمانی و سلامتم خداروشکر رو به بهبود رفت البته به غیر از یک بارکه نمی دونم بخاطر خوردن کباب بود یا الویه دومرتبه حالم بدشد و گلاب به روتون شکم روی شدیدی پیدا کردم ولی گوش شیطون کر فعلا خوبم .

خوب یا به قول خودم اوب ، تابستون گرم و سوزان هم تموم شد و سرما مثل پارسال بی کلاه موند البته به لطف بابا سعید ! نه از مسافرت خبری شد و نه از ماشین جدید . از اوایل ماه شهریور هی می شنیدم که می گفتند امروز ماشین می خریم فردا ماشین می خریم ولی تا خود الان خبری نشده البته اینو خیلی محرمانه و خودمونی گفتم چون اگه مامان لیدا ببینه دوباره آتیشی می شه و هی غصه می خوره ! آخر هم مارو نبردن این شمالو ببینیم به قول خودشون تا زمانی که من نبودم یه هفته درمیون شمال بودن و عشق و صفا و .... حالا از شانس بد من همش باید بریم پارک یا خونه بمونیم یا گشت و گذاری دراطراف تهران داشته باشیم مثلا همین چند هفته پیش رفتیم فشم و تو یه رستوران کلی کباب زدیم تو رگ و ریشه و بعدش هم آب بازی کردیم . ببخشید آب بازی کردم چون جز خودم کسی دست به آب هم نزد . خاله مینا که مثل پیشی یا همون اه خودم می مونه اصلا سمت آب نمیاد خاله آیدا هم بخاطر اینکه عشق عکسه تا نزدیک آب اومد و هی از خودش عکس گرفت ُ مامان هم که مثل همیشه دوربین به دست منتظر شکار صحنه است . اینجا می مونیم من و بابا ...

واما آخرین تعطیلات تابستون رو هم جهت دید وبازدید رفتیم خانه دایی جان در ابیک در طول مسیر که من متوجه چیزی نشدم چون همش خواب بودم چقدر هم چسبید . اونجا هم بد نبود رویهمرفته خوش گذشت فقط داغ یه پاندای خوشگل و بزرگ تو دلم موند . هر چی خودمو به در و دیوار زدم پاندایی رو که از سقف اتاق محمدجواد آویزون بود رو بهم ندادند و هزارویک بهانه آوردن که کثیفه و خاک داره و ... عیب نداره به قول مامان گذر پوست به دباغ خونه می افته ، بالاخره منم اتاقی دارم ،اسباب بازی دارم اینجوری نمی مونه داداش !

حالا یه گشت و گذاری بزنیم تو برو بچ دور و اطراف ،اول ازهمه خاله مینا یا همون « ا» معروف خودمون ، خاله خانم بدون درنظرگرفتن طبقه و جنسیت جسارت کرده و داره تو کلاس های رانندگی شرکت می کنه آخه یکی نیست به این جوجه فوکلی بگه بچه تو هنوز دهنت بوی شیر می ده ، گنده تر از تو « مثلا خودم » هنوز اقدامی نکردن ، بعد تو مثل نخودپریدی تو آش این آموزشگاهها که چی بشه . البته فکر نکنید من کم آوردم ها ! منم سریع یه دوچرخه مامانی برای خودم دست و پا کردم و سوارش می شم و کلی ویراژ می دم . پیاده و سوار شدنم خیلی دیدنیه ،اعضای خانواده که کلی ذوق می کنن و می گن اصلا به سنم نمیاد که این کارهارو بکنم . حالا همه اینا به کنار این خاله خانم خجالتم نمی کشه یه روز درمیون منو مامان رو می کشونه تو ماشین و دوساعت رانندکی می کنه و هی پز می ده   . من که سرم رو به خوردن گرم می کنم و کاری به کارش ندارم فقط به بار که داشت سوتی بدی می داد یه کم راهنماییش کردم و فرمون دادم وبهش می گفتم ببق ببق ( عقب عقب ) خوب منم بلدم با سیاست یکی رو تحقیر کنم دیگه .

هفته پیش هم به اتفاق مامان و خاله ها رفتیم کنسرت که اگه اشتباه نکنم تو دانشگاه هنر برگزار می شد . خیلی خوش گذشت و من کلی حال کردم و محو تماشای دوستان هنرمند بودم مخصوصا زمانی که اون دوتا آقا ۴۵ دقیقه بدون وقفه دور خودشون می چرخیدند و مثل عروسها لباس سفید بلند چین چین پوشیده بودن . بیچاره ها فکر کنم وقتی چوچولو بودن مامانشون نذاشته عروس بازی کنن حالا عقده ای شدن و هی جلوی جمع دورخودشون می چرخن یا به قول بزرگترها رقص سما می کردند . تازه یه عالمه آدم هم پشت سرشون وف ( دف ) می زدن همون سینی پلاستیکی یا چرمی بزرگها که کلی گوشواره داره ، بعضی ها هم در ردیف آخر ازاین سینی های بزرگ نهایت استفاده را کرده و مشغول پاک کردن نخود و لوبیا بودن و هی وف ها رو پایین وبالا می بردن تا شپش های نخودها بیرون بریزه .

درآخر هم گروه آدمک ها برامون برنامه اجرا کردن و یه عالمه شعرهای خاطره انگیز خوندن . منم که جوگیر از صبح که بیدار شدم یه سره دورخودم می چرخم و شعر می خونم از یه توپ دارم بگیر تا ببعی میگه بع بع و ... تازه هرچند ساعت یکبار هواداران عزیزم ازجمله خاله آیدا خاله مینا و دایی محمد و .. آهنگ های درخواستی تقاضا می کنن و بنده هم درکمال ادب و احترام برنامه جذاب و دیدنی براشون به اجرا می ذارم و مورد تشویق دوستان قرار می گیرم .

منم مثل همه بچه درس خون ها از اول مهرها البته از هفته دوم مهرماه درس و کلاس رو شروع کردم و هفته ای یکبار شنبه ها به همراه مامان سر کلاس درس حاضر شده و از بیانات و بازی های خاله گلناز استفاده می کنیم . تازه قراره ۲۹ مهرماه به اتفاق همه همکلاسیها بریم اردوی پارک ملت اگه دوست داشتید می تونید مارو تو این اردوی جذاب همراهی کنید منتظر قدم های سبزتان هستیم .

راستی تو این فصل پاییزی از دشک های آسمون ( اشک آسمون = باران ) نهایت لذت رو ببرید و تو لحظه های عرفانی و عاشقانتون مارو فراموش نکنید .

راستی روزم هم مبارک از تبریکات صمیمانه شما سپاسگزارم واقعا بنده رو با پیام های زیبا و دلنشینتون شرمنده کردید انشاالله تو مناسبت های خاص بنده هم تلافی می کنم .

خاطرات تصویری رسا خان

با عرض پوزش به اطلاع می رساند درج تصاویر رسا فسقلی تحت هیچ شرایطی مقدور نمی باشد ( خودمون رو کشتیم ولی نتونستیم عکسها رو آپلود کنیم )

بالاخره موفق شدم

به قول دایی محمد عافیتم باشه

 

ما بازم اومدیم ( سال اتحاد و همبستگی )

 

جذبه رو داری( مثلا دارم می خندم )


 

       همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی ، نمی دونم اگه فشم نبود ما باید سه ماه          تابستونو چکار می کردیم

 

شب کنسرت آقا رسا به صورت کاملا سنتی

 

طرف حسابی آب دیده شده

 

سفره خانه سنتی رسا ، بفرمایید چای

 

تولد دایی محمد مبارک

 

اینم کیک تولد

 

هرکی بیاد جلو با من طرفه دستا بالا بی حرکت

 

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته

 

تو خودت قند و نباتی ، شکلاتی شکلاتی

تقدیم به همه شما عزیزان

 

از هر انگشتش یه هنر می ریزه

 

کاش منم ازاین تختها داشتم

 

خوشتون اومد

ما اینیم دیگه

 

من بازم اومدم

 

سلام 

وااااای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود اگه اشتباه نکنم دو ماهی می شه که بهتون سر نزدم . شرمنده ، راستی یادم رفت بگم نماز روزتون قبول یا به قول بزرگترها طاعاتتون قبول انشاالله . مارو که از دعای خیر خودتون فراموش نمی کنید ، التماس دعا خصوصا تو شبهای قدر ( گفتم یادآوری کنم فردا اما و اگر نیارید !!!) اول اینکه اجازه می خوام خدممتون عرض کنم که نه من پسر بدی هستم که مامان رو اذیت کنم و بهش اجازه ندم بیادسراغ کامپیوتر و نوشتن و نه مامان با این چیزا خسته می شه ، البته بهتره بگم بیدی نیست که با این بادها بلرزه . اصل مطلب اینه که مقصر اصلی باباسعید است . آخه کامپیوترمون خراب شده بود یا به قول مامان بیروسی شده بود یعنی از همون جوجو وروجک های شیطون رفته بود توش و همه چیزرو بهم ریخته بود ، بابا هم کیس رو برد تا حسابی دستی به سرو روی برنامه هاش بکشن اما کیس بردن هماناو برگردوندنش همانا . هروقت به بابا می گفتیم کامپیوتر چی شد می گفت « سرم خیلی شلوغه ، یادم رفت ، کارداشتم » و هزار ویکی از همین بهانه ها تا اینکه بالاخره چند روز پیش به میمنت و مبارکی کیس به خانه برگشت و دوباره صاحب کامپیوتر شدیم .

واما جونم براتون بگه که تو این مدت که غیبت داشتم کلی بزرگتر شدم و یه عالمه چیزای جدید یاد گرفتم . چاشنی همه اینها هم کمی شیطنت و آزار و اذیت است که اونم کاملا طبیعیه !

همچنان مشغول کتاب خوانی هستم ، تو رقصیدن پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتم . چندروزی یکبار سی دی نگاه می کنم ، یه عالمه فلش کارت دارم که روزی چند ساعت سرگرمم  می کنه ، بعضی وقتها با اسباب بازیهام بازی می کنم ، یه پاندا خریدم که خیلی دوستش دارم ، عاشق پیشی و پیشی بازی هستم وهروقت می ریم خونه مامانی اینا به همراه بابایی می ریم تو کوچه و من دلا می شم و زیر ماشین ها دنبال پیشی می گردم . علاقه زیادی به ماه دارم البته ناگفته نمونه ماه هم ما رو دوست داره چون هر وقت می ریم بیرون یا هرجا که بخوایم بریم دنبالمون  میاد ، منم کلی باهاش دالی بازی می کنم و وقتی می ریم دربند غذا بخوریم دستم رو دراز می کنم و بهش غذا می دم آخه حیوونکی همش نگامون می کنه ! ...پارک و شهربازی را هم که دیگه نگو که هرچی ازشون بگم کم گفتم مخصوصا سرسره بازی .

متاسفانه علیرغم تلاش های بی وقفه مامان تمایلی به غذا خوردن ندارم ( منظورم اینه که خودم غذا بخورم ) و بیشتر ترجیح می دم مامان قاشق قاشق غذا بذاره دهنم ، نه اینکه خدایی نکرده بلد نباشم ها نه ؛ راستشو بخواین زورم میاد آخه خیلی خسته کننده است . ولی بعضی وقتها که بقول مامان رو مودم چنان غذایی می خورم که بیا و ببین . چندوقت پیش هم دچار یکنواختی و روزمره گی شده بودم و ازهمه چیز وهمه کس بیزار و حوصله کسی رو نداشتم حالا تو این گیر و دار اگه کسی بهم گیر می داد یا از اوامرم سرپیچی می کرد بلافاصله سرم رو به در و دیوار و هرچی که نزدیکم بود می کوبیدم . خداییش بعضی وقتها سرم خیلی درد می گرفت اما به روم نمیاوردم . تا اینکه دیدم موضوع داره مسئله ساز می شه و مهمترازهمه اینکه مامان خیلی نگرانه و به هرکی می رسه دنبال راه حل و چاره می گرده لذا دلم براش سوخت و ترجیح دادم دیگه این کارو نکنم و خداروشکریک هفته ای است کاملا از سرم افتاده .

اتفاق مهم دیگه ای که تو این مدت رخ داده این بود که واکسن هجده ماهگیم رو هم زدم اما چشمتون روز بد نبینه چه واکسنی بود خدا نصیب هیچ بچه ای نکنه . من ساده لوح ، بی خبر از همه جا و به خیال اینکه مثل همیشه می ریم و یه نیش زنبوری به دست یا پامون می خورده و برمی گردیم خونه زودتر از همه به راه افتادم و تازه بعداز گذشت دو ، سه ساعت متوجه شدم که ای داد بیداد چه کلاه گشادی سرم رفته ، تازه بدتر ازهمه اینکه متوجه شدم پام فلج شده و دیگه نمی تونم راه برم تا می خواستم رو پام وایستم می خوردم زمین و از شدت درد میزدم زیر گریه . حالا درد خودم به کنار این مامان خانوم هم هر بیست دقیقه یکبار با کیسه یخ یا حوله داغ میومد سراغم و حسابی نمک رو زخمم می پاشید . عیب نداره مامان لیدا نوبت ما هم می رسه .

ولی عوضش قبل از ماه رمضون رفتیم عروسی آقا حامد پسرخاله مامان ویه دلی از عزا درآوردیم . من که اونقدر رقصیدم دیگه نا نداشتم آخه حساب رو کم کنی هم بود تازه دوتا دوست دختر ملوس و خوشگل و مامانی هم پیدا کردم به نامهای سمانه و لیلا . تنها اشکالشون این بود که سمانه بیست و دو سال و لیلا هشت سال از من بزرگتر بود اما اصلا براشون مهم نبود و کلی با هم حرف زدیم و رقصیدیم وبازی کردیم و به قول امروزی ها لاو ترکوندیم . اما آخر آخری ها وقتی دیدم مامان و خاله ها و مامانی اصلا بهم توجه نمی کنند وسرشون گرم است احساس پوچی کردم و رفتم قاطی آشغالها نشستم . چند دقیقه ای از رفتنم نگذشته بود که زندایی زری متوجه شد و مامان رو صدا کرد اما مامان به جای اینکه بیاد و ابراز احساسات کنه مثل همیشه زود رفت سراغ دوربین و دوباره چیک چیک عکس گرفت ، منم حسابی حالشو گرفتم و زود فیگورم رو بهم زدم . آخه اولش دستم رو گذاشته بودم روی سرم و لم داده بودم روی ظرفهای یکبار مصرف میوه .

ببخشید سرتون رو درد آوردم راستشو بخواین ماه رمضونه ونمی تونم بیشتر از این براتون حرف بزنم ، فقط درآخر توجه شما را به کلمات جدیدی که یاد گرفتم جلب می کنم . موقع افطار دعا یادتون نره درضمن موقع خوردن زولبیا و بامیه و بقیه خوراکی های خوشمزه از ما هم یادی بکنید .

قربون همتون رسا فسقلی

فرهنگ لغت رسا کوچولو در سن بیست ماهگی

ایک = یک

 

او= دو

ده = ده

اپت = هفت

ناندا = پاندا

 

امز = قرمز

یید = زرد

افز= سبز

آه = سیاه

 

آب = آبی

بب = ببر

ابس = اسب

ارس = خرس

 

ایجیزی = اجازه

شی = شیر

آخ = شیر ( حیوون )

ایننی = بستنی

 

آیننی = نارنجی

ا( فتحه دار) = خاله مینا

 

 

 صدای بعضی از حیوونها رو هم درمیارم مثل :

خروس : اواواواو ( فقط نمی دونم چرا مثل لبو قرمز می شم )

پیشی : میو میو

گاو : اوم اوم

اسب : ایی ایی ایی

شیر : خووووو

ببعی : نع نع  ( برگرفته از همون شعر ببعی می گه بع بع دنبه داری نع نع )

 راستی حتماعکسهامو براتون آپلود می کنم تا ببینید امروز سرم شلوغه چون مهمون داریم انشاالله دراولین فرصت این کار رو می کنم درضمن موهامم دراومده و کلی خوشگل تر شدم

/رستوران اسفندیاری / جای همتون خالی بود

 

همون موقعیه که احساس پوچی خیلی زیادی بهم دست داده بود

 

 خدایی شیطنتو تو چشام می بینید یا نه

 

نمایش گل و بلبل

 

خوب عینکمو دوست دارم مگه چیه ؟!!!!