217. بی قراری اینهمه نبودنت را طاقت نیست ..
دارد تمام میشود این زمستان هم با تمام انتظارش. میدانی؟ گاهی حس میکنم تمام زمستان به من و تــو
مدیون است. به قدمهامان زیر بارش نا به هنگام ِباران! به قدمهامان روی برگهایش و خش خش آن، به
حرفهامان توی سکوت شبهایش و خواب آلودگیِ صبح ها... حتی این زمستان به دستانِ من و تو هم مدیون
است. من و تو خوب فهمیدیم که چگونه "ها" شویم میان لرزش دستانمان.. میدانی این زمستان حتی به
انتظار چشمهامان در مسیر همیشگیمان هم مدیون است خوب به یاد می آورم زمستانی را که بی قرارت
شدم.. آن شب کزایی و آن زیر باران دویدن تا.. آن آبی و قرمز کردنت آن نتیجه ی سه ـ دو !! تو باید خوب
یادت باشد آن ترافیک سنگین خیابان آمادگاه را به سمت چهارراه نقاشی.. و من خوب میدیدم چشمان پر از
شرمت را در آینه! آن ایراد گرفتن ها و غر و لند کردنت از یه نیمچه حسابدار را من خوب به خاطر دارم آقای
مهندس :)
آن کج خلقی کردنت مخصوصا وقتهایی که تنها بودیم و فکر میکردم از سر اجبار تحمل میکنی چهار دیواریه
معروف را.. ایراد گرفتنت را هم خـــــوب یادم هست از فاکتورها.. جمعشان.. تفریقشان.. حتی رنگ لاک روی
انگشتهایم! چقدر پایت را روی حنجره و اعصاب دردانه ی جناب رییس فشار میدادی و چقدر پر از خشم بودم از
تو.. همه ی اینها را به یاد دارم به جز یک چیز! چطور شد که یکدفعه فرمانروا شدی بر قلب بی دفاعِ کوچکم؟
تو؟ تو یادت نیست؟ آن همه نفرت و انزجار از یک غدِ یک دنده ی ایرادگیر چگونه شد که . . . ؟
هنوز هم دلم تنگته ی معین اشک من را در می آورد، هنوز هم در برابر سکوتت بی دفاعم، هنوز هم مزه ی
آن آب هویج بستنی های سرِظهر زیر دندانهایم مانده، هنوز هم... خوبه که این خاطرات هست نه؟
+ این نوشته صرفا جهت یادآوری یک سری از خاطرات به خودمه. کامل نیست.. ویرایش هم نشده اصلنم
نمیدونم چرا اینجا ثبتش کردم!!
ادامه دارد و دیگر شاید هیچ ...
216. حس میکنم افتادم تو یه روشنی رقیق ِ بی انتها...!
+ امشب بیا به بالینم، این پنجره ی لعنتی رو به گذرِ مــآه همیشه باز است... مگر نمیدانی؟ امشب تمام
ستاره ها را میخواهم بریزم به پای تو، میخواهم با اشک شرم چشم هایم ببارم برای تو.. تا دیر نشده بیا
تا رودِ این چشم های سیاه سر به طغیان نگذاشته بیا .. بیا و بگو که سرِ وعده های دلتنگیت "نقطه چینِ"
رضا صادقی را میخواندی .. بیا و بگو این همه سال و مآه من را کجا بودی؟؟ بیا...!
++ در عالم خودم فرو رفته ام آنقدر که خستگی پذیر و غیر قابل تحمل شده ام برای آدمها.. یک معمای حل
ناشدنی ام، یک سکوتِ عمیق.. و همچنان ریشه میدوانم و چنگ میزنم به این تنهایی.. دو دستی چسبیده
ام به این خانه ی چند در چندم و کتابهایم و نمیدانم تا کی میتوانم پشت این لبخندها پنهان شوم و شب تا
صبح از پنجره ی اتاقم سر به سر مـآه بگذارم و به بی مهری ستاره ها و بخندم. نمیدانم تا کی قرار است این
جنگ با زندگی با اینهمه بی عدالتی ادامه داشته باشد وقتی که هیچ نیروی برای دفاع از خویشتنِ خویشم
و احساسم باقی نمانده .
این شبها وقتی که خسته از رویاهای پوچم میرسم به گوشه ی تنهایی ام، پنجره را باز میکنم به این دنیا و
دلم میخواهد تمام روزی که گذرانده ام را به اندازه ی قامت بیست و چند سالگی ام بالا بیاورم ..!
+++ شاسوسای "سهراب " را بخوانیم ..
...♫ : توبه شکستم را بشنویم ..
215. من از فراقت ناله کنم تا کی؟
اینکه "رهی معیری " را خدا آفرید و اینکه بعد از آن سید جواد بدیع زاده را آفرید تا شعر "خزان عشق"
رهیِ جان را بخواند و بشود زمزمه ی این شبهای سرد و تنهام یعنی یک دنیا زندگی.. یعنی آفریدن یک
دنیا آرامش به دل کسی چون من؛ یعنی آفریدن کسی که با صدایش مرا تنها نمیگذارد؛ حتی وقتی که ده
بار پلی اش میکنم و با هم کنار پنجره ی بازِ رو به شب میخوانیم :
دلم از غم خونین است / روش بختم این است / ازجام غم مستم ...
214. شبيه درياى آرامى ام که همه ی ماهيانِ بى قرارِ گمشده اش به خواب رفته اند..
213. ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند !
از خانه تا جایی که تاکسی های زرد خودنمایی میکنند، از سر عباس آباد تا دانشگاه، از دانشگاه تا موزه
هنرهای معاصر ، از موزه تا ایستگاه اتوبوس ، از ایستگاه تا کارگاه ، از کارگاه تا ... بیشتر از همیشه پیاده ام .
پیاده با کفش های مشکی که بندهای سرخابی دارد و با ساعت مچی ام همرنگ است که امروز به دستم
نیست. از نقاشی ها و مجسمه های سقاخانه ای تناولی پرت می شوم میان تنه های درخت بریده و نبریده.
از میان شلوغی شهر می آیم به دنج خنک و کوچک کارگاه سید اسماعیل. تا آفتاب بپرد، هی حرف می زنم و
حرف می زنم. یادم رفته به خودم قول داده ام پر حرفی نکنم. و باز هم حرف می زنم. خوشم. احساس خوبی
دارم. تا برگردم غروب شده و این محبت نامرئی ادامه دارد.محبت نامرئی می پیچد دور دستانم، حلقه میزند
دور دستانش، گردنش، آویزان می شوم. چیزی ندارم. هیچ جز همین محبت نامرئی که سلول بدنهایمان را
بهم گره می زند!!
فکرهای تازه ای دارم که با خودم تکرار می کردم. تصمیم جدی در مورد گذشته ام که هی پا توی کفشم نکند
و دوباره سرک نکشد باید خودم را تنبیه می کردم یا چیزی شبیه اش و راه رفتم و راه رفتم. از کارگاه تا جایی
که آخرین بار... ! خیابان های تازه ای را شناختم. خانه های جدیدی را دیدم و فکر کردم. من به دنیا آمده ام
برای مبارزه و جنگیدن و غصه خوردن. اما الان وقش نیست من نباید گریه کنم! موقع برگشتن شکلات خریدم و
پفک نمکی، تصمیم گرفتم چیزهای خوشمزه درست کنم و بخورم و دوباره متولد شوم و انگار نه انگار که این
همه گذشته بهم سنجاق شده . مریم میگفت چشماتو باز کن.. دور و برت رو ببینن.. منظورش می.م بود!
میگفت تغیییر دادن همه چیز دست ماست و تو این شانس رو بیشتر از من داری! اونم میدونه می.م به منی
که مرده بودم نفس داده اونم میدونه می.م . . .
دیشب داشتم جدول حل می کردم، با موهای خیس. نوشته بود درخت همیشه سبز و بعد یاد تو افتادم و
نوشتم : کاج. به تو که فکر میکنم حالم خوب است می.م :) دیگر چه اهمیتی دارد آنان که زیر سنگینی ِ
پاهایشان بهشت را دارند من را به مهریه میفروشند یا به ۲۰ هزار تومانِ ناقابل؟! تو مثل کاج بلند وسبزی..
و همیشگی! بهتر از این هم میشود؟ کتابهایی را که باید بخوانم در آورده ام . باید بخوانم . بخوانم و بخوانم .
212. کاسه ی دلم برداشته ترک ..
همدم غم شبونه ..
خرس صورتی میدونه :
بی قرارتم !
خواب می بینم در کنارتـم !!
بارون اشک در بـــــــهارتم
عکس تو ، تو قاب سینمه
یاد تو همیــــشه بامـــــنه
خوشه خوشه های خاطره
توی دشت دل یه خرمــــنه
عزیز دلک ............ (کلیک)
من مثل همان آدم هاي قديمي هستم كه همه ي احساساتشان طولاني و كش دار بود، من مثل قديمي ها
عاشق كه مي شوم فارغ شدنم خيلي طول مي كشد... دل تنگي هايم نيز قديمي است، يعني مزمن و
طولاني! من مثل آدم هاي زمان پدر بزرگ و مادربزرگ هايمان مدت هاي طولاني خواب ميبينم، حتي با جهان
قهر ميكنم، هر شب حافظ ميخوانم، من مثل آدم هاي عصر جديد احساساتم كوتاه و مختصر نيست و اين
ويژگي اين روزها خريداري ندارد...
+ دیشب یلدا بود.. بعضی مناسبت ها، واژه ها یا حتی أهنگ ها.. منو پرت میکنه به گذشته!
بهش که فکر میکنم انگار گذشته ام دارد من را قورت میدهد. حالا از دیشب گذشته ام مثل هیولای سبز و
نارنجی که نمیدانم توی کدام کارتون دوران کودکی ام دیده ام دهنش را به اندازه قد و قواره من باز کرده،
دهنش را به اندازه تمام دلخوشی های من باز کرده، دهنش را به اندازه همه رویاهای آینده من باز کرده...
و صحنه همینجا کات میخورد تا قسمت بعد!
++ چیزی در سرم نیست.
جز حرفهایی که نوشتنی نیستند!
211. --------
مدل سنگ فرش هایش مخصوص تنها راه رفتن است. پیاده رو های کنار زاینده رودی که هر چیزی هست جز
رود آن هم از نوع زاینده! به نظرم به درد هیچ کس نمیخورند جز آدم های دلتنگ... بقیه آدم ها حتمن نمیتوانند
آن سنگ فرش ها را با برگ های جارو نشده و منظره زاینده رود خشک شده تحمل کنند.
ما ولی با این پیاده رو عشق میکنیم. ما دلتنگ ها یک کمی زودتر از تاکسی پیاده می شویم. آنوقت اجازه
می دهیم دلتنگیمان بیرون بیاید و همه وجودمان را قورت بدهد. راه نفسمان را ببندد و چشممان را بسوزاند.
اجازه میدهیم دلتنگیمان کنار این رودخانه خشک شده مانور ویژه اش را اجرا کند.
بعدش باید یقه کتت را بالا بدهی، یا اگر مثل من دختر باید چانه ات را توی شالی که دور گردنت پیچیدی فرو
کنی و بروی پیاده روی وسط چهار باغ و زل بزنی به مرد تنهایی که جلوتر راه می رود و بگذرای شوری
دلتنگی ات از روی لب هایت بگذرد.
به میدان امام که برسی... دلتنگی ات می خورد به کاشی های سرد آبی، میپیچد توی طاق ها و گنبد ها
و هزار هزار برابر می شود و همه میدان می شود قلمرو اش. آنوقت صدای سم اسب های زبان بسته هم
که با جرینگ جرینگ زنگوله ها قاطی می شوند می کوبند روی قلبت. می کوبند که قلبت تکانده بشود. زیر
و رو بشود. جا باز کند که نکند یک کم دیگر برای همه غم های عالم جا داشته باشد...
بعد باید بروی توی مسجد شیخ لطف الله. توی آن مکعب آبی. روی کاشی های سرد سرد دراز بکشی. بعد
بگذاری سرما از نوک انگشت های سفید دستت شروع کند و بیاید قرمز و بی حسشان کند تا برسد به
کمرت و به پهلو هات و به پاهات و بعد مردم را ببینی که تو را نمیبینند و بالای سرت دارند آیات روی کاشی
های سرد را میخوانند و دنبال وجود خدا در معماری می گردنند.
و تو دیگر و شده ای کاشی های سرد و آبی مسجد شیخ لطف الله و وظیفه داری که سرد باشی و نشانی
از وجود خدا توی صورتت داشته باشی و دلتنگی ها را منعکس کنی تا بروند بپیچند توی طاق ها و گنبد ها..
![]()
210. منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر.. لای موهای تو گم کرد خداوندش را!
میخواهم از آنجایی شروع کنم که دست هایت را توی دستانم گرفته بودم و شوری حسی غریب از روی لبهایم
میگذشت. نه شاید هم کمی قبل تر.. آنجا که وارد کافه ی خاطراتت شدم و زبانم بند آمده بود. یا باید شروع
کنم از بیان حسی که وقتی هدیه ی زیبا و آبی ات را در مقابلم گرفتی داشتم. من از کجا میتوانم اینهمه . . .
را شروع کنم؟ معتقدم بعضی از احساسات آدمی در کلام و کلمه.. جایش نمیشود!! یک جورهایی کلمات کم
هستند در مقابل عظمت احساسم.
دارم توی پیاده رو بین جمعیت راه میروم و همزمان که به بوی تو فکر میکنم و به خوشبختی و به مهسا
وحدت و کاشی ام! به ذهنم میرسد که شاید اصلا تا به حال بدون این احساس کاری که من میکردم
اسمش زندگی نبوده! من خیلی نظریه پرداز خفنی هستم. ولی حالا میبینم به آن صورت که فکر میکردم
شاید من تا به حال درکی از زیبایی نداشته ام.. چون تو را نداشته بودم!!
میرسم به چهار راه جنگ زده صائب، بند دوم کولهام را میاندازم و قاطی جمعیت از عرض خیابان و راهی که
افسر راهنمایی رانندگی برایمان باز کرده عبور میکنم. البته من همیشه در شناسایی روابط بینابینیام دچار
اینطور چالشها میشوم. بین من و آدمی که تو باشی یک دوستی با احترام وجود دارد شاید اما تو بیش از
اینها خواستنی و خوبی.. تو در کلمه نمیگنجی و این نثر مرا به اینجا کشانده.
من نمیتوانم امروز را بنویسم.. و این همه ی اعتراف هاست!!
۹۲/۹/۹
209. سالی یه بار به دنیا میام!

توصیه نوشت:
...♫ : عطر تو ـ گوش کنید و جان سپارید .
همین !
بعدا نوشت: از همه ی دوستای گلم بابت تبریکهای پر از مهر، خصوصی و.. ممنونم.


نگفتمت چگونه در میانه ول معطلیم؟!