دل نوشته

بیا

 

باقی مانده ام رو با خودت ببر

 

 

تنها شده ام

 

آنقدر تنها

 

که ادامه ای ندارم

دلتنگی

صدایم میزند گلم

 

گلی بودم در باغچه دلش

 

اما او باغبان عاشقی نبود

 

گاهی سر میزند دل میبرد

 

سالها بعد دانستم که من تنها نبودم

 

او باغبان گلهای زیادی بود

 

 

سال نو مبارک

بهار آمد بهار آمدکه عالم بوی جان گیرد

 

بنال ای بلبل عاشق که یار گل عذار آمد

 

سال نو بر همه خوبان مبارک

 

 

 

مردباید چگونه باشه؟

مرد باید با وجود همه ی غرورش مهربون

 

باشه.........

 

با وجود همه ی لجبازیش وفادار باشه......

 

با وجود همه ی خستگی هایش صبور

 

باشه.......

 

با وجود همه ی سختی هایش عاشق

 

باشه........

 

مرد باید محکم باشه.......

 

 

باید تکیه گاه همسرش باشه....

 

 

مرد باید"مرد" باشه.........

 

 

همین...........

شام مهتاب

دلم غمگین تراز هرشب

 

دو چشمم باز بی خواب است

 

ببار ای آسمان امشب که

 

قلبم باز بی تاب است

 

نه روز آرامشی در دل

 

نه شب در چشم من خواب است

 

برایت شعرمی گویم که امشب

 

شام مهتاب است

 

من امشب با تو می گوییم

 

تمام نا گفته هایم را

 

دمی با تو بسر بردن

 

خودش آرامشی ناب است

 

شقایق

ما شقایقهای باران خورده ایم

سیلی ناحق فراوان خورده ایم

ساقه احساسمان خشکیده است

زخمها از تیغ باران خورده ایم






 

اشک

تعریف اشک در کلام دکتر شریعتی 

 

«مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمی گوید؟ 

  

 مگر نه اشک ؛ زیباترین شعر؛وبی تاب ترین عشق ؛وگدازان ترین ایمان ؛        

 

وداغ ترین اشتیاق ؛ وتب دار ترین احساس ؛و خالص ترین « گفتن » ولطیف ترین  

  

«دوست داشتن » است که همه ؛ در کوره ی یک دل ؛ به هم آمیخته و ذوب شده و  

 

قطره ای گرم شده اند ؛  نامش اشک  ؟................»

دلم گرفته

دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی? گرفته

 

است...

آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای

 

بهاری? بارانی است...

 



قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای

 

زمستانی، یخ زده است...

 



اما وجودم در کوره داغ تابستانی

 

می سوزد..

 

چه چهار فصلی است سرزمین دقایق

 

من......!!

 

تقدیم به یک رفیق نامرد

ما ساده بودیم.........

 

هر چه در دل داشتیم رو کردیم.......

 

بی معرفت نبودیم ......

 

ولی دوره عوض شده....

 

قدیمها همدیگر را دور میزنند.....

 

این روزها از روی هم رد میشوند.....

 

انگار سادگی........

 

این روزها مدرن ترین نوع خودکشی است!

شعری از سهراب سپهری

سهراب سپهری

,
خواهر کوچکم از من پرسید:

 

پنج وارونه به چه معناست.....؟

 

من به تندی گفتم....

 


این سوال است که تو می پرسی؟

 

 

پنج وارونه دگر بی معناست

 

 

خواهر کوچک من ساکت ماند....

 

 

و سوالش را خورد..

 

 

دیدم از گوشه چشمش نم اشکی

 

 

پیداست........

 


بغلش کردم و آرام گرفت.....

 

 

او به آرامی گفت که چرا بی معناست...؟

 

 

من که در همهمه ی داغ سوالش بودم....

 

ازدلم ترسیدم......

 

 

من که معصومیت بغض صدایش دیدم.....

 

 

به خودم می گفتم.....

 

 

اگر او هم یک روز.....

 

 

وارد بازی عشق شود......

 

 

مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهد

 

خورد........

 

 

توی فنجان نگاهش ماندم......

 

 

مات و مبهوت فقط گفتم:

 

 

بخدا بی معناست......

 

 

پنج وارونه غلط ها دارد.....

 

 

تو همان پنج دبستان خود را بنویس...

 

 

پنج وارونه ی ما یک بازیست.......

 

 

بازی بی معنیست.......

 

 

تو همان پنج دبستان خودت را بنویس....

 

 

 

نمی توان بیخیال بود

گفته بودی داستانت را بعد از مرگت برایش نقل کنم

 

ببخش من قبل از مرگت برایش تعریف کردم

 

گفتم شاید پاسخی داشته باشد.

 

گفتم: میگویی بی کس بودی اما کسی را بی کس 

 

نکردی.........

پاسخ داد: او می گفت همه کس من است

 

ولی در بین راه من را تنها گذاشت رفت.........

 

گفتم :تنها بود ولی کسی را تنها نگذاشت

 

گفت: در وقت بیماریش و دلتنگی هایش همدم و

 

یارش بودم.......اما در وقت بیماریم تنها گذاشت رفت

 

گفتم :دل شکسته بود اما دل کسی را

 

نشکست...

 

گفت:همین که فکر و ذکرش کس دیگر بود یعنی دل

 

شکستن من

 

گفتم: چوب رفیق خورد اما به رفیق نارو نزد

 

گفت: به رفیق نارو نزد اما به او تهمت و افترا زد

 

گفتم :می گوید بیخیال

 

گفت: نمی توانم بیخیال باشم چون روزو شبم

 

را یکی کرد

 

نمی توانم بیخیال شوم چون به خاطر کس دیگری

 

منو زیر پایش له کرد

 

نمی توانم بیخیال شوم چون هیچوقت حرفهایم را باور

 

نکرد

 

نمی توانم بیخیال شوم چون  به قلب و روح من

 

زخم زد

 

نمی توانم بیخیال شوم.. چون از من یک مرده متحرک

 

ساخت که به زور ..روز را به شب و شب را به روز

 

می رسانم

 

نمی توانم بیخیال شوم چون میگفت دوستت دارم

 

ولی.....در فکرش کس دیگری بود ....کلامش تقدیم

 

دیگری بود ..خنده هایش با کس دیگر بود

 

و سهم من ...قهر.....توهین.......تهمت و بی تفاوتی

 

حالا تو باشی می توانی بیخیال شود

 

 

شعری نورزوی

سالسالی در راه است

 

سالی پر برکت

 

سالی که اگر خواهی

 

نیست در آن حسرت

 

برف ها آب شدند

 

غصه ها از ما دور

 

یک دل خوش دارم

 

که شده سنگ صبور

 

تو در این خانه تکانی بتکان

 

هر چه از درد حکایت میکرد

 

بگذار پاک شوی از غمها

 

خالی شوی از دوده درد

الو خدا؟

الو سلام منزل خداست؟

 

این منم مزاحمی که آشناست........

 

 

هزار دفعه دلم این شماره را گرفته است

 

 

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک

 

صداست........

 

 

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب

 

است

 

 

به ما که میرسید حساب بنده هات

 

جداست؟

 

 

الو....

 

 

دوباره قطع وصل شد

 

 

خرابی از دل من است یا که عیب سیم

 

هاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا صدایتان نمیرسد؟ کمی بلندتر

 

 

صدای من چطور؟خوب و صاف و واضح و

 

رساست؟

اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم....

 

 


شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

 

 

دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم

 

 

پناهگاه این دل شکسته خانه

 

شماست....

الو مرا ببخش باز مزاحم شدم

 

 

دوباره زنگ میزنم .دوباره...

 

 

تا خدا خداست.......

قیصر امین پور

دل میخری؟

گفتمش دل میخری؟ ...................

 

 

پرسید چند؟.................

 

 

گفتمش دل مال تو تنها بخند..............

 

 

خنده کرد و دل ز دستانم روبود............

 

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود.......

 

 

دل ز دستش روی خاک افتاده بود.....

 

 

جای پایش روی دل جا مانده بود.......

چوب خدا

نه کسی میفهمد نه صدایی دارد


چوب تنبیه خدا نامریست


یک شبی یک جایی.............



خاطرت می آید..............


وقتی از شدت بغض نفست میگیرد...........



خاطرت می آید..............



وقتی از استیصال همه امید دلت میمیرد



خاطرت می آید...........



یک شبی یک جایی.........



باعث و بانی یک بغض شدی و دلی


سوزاندی.............



آن زمان فکر نمیکردی بغض پایی ای



خواهد شد............




و شبی یک جایی.............




می نشیند سر راه نفست..........




و تو هم بالجبار! هر دقیقه صد بار




محض آزادی راه نفست........



بغض را میشکنی............




این همان چوب خداست.....





سلامی دیگر

سلام خدمت تمام دوستان گلم

 

تشکر میکنم از تمام شما عزیزان که

 

یاد من بودید و من بی وفا شرمنده شما

 

مدتها بود که مریض احوال بودم(یعنی از

 

تاریخ 22بهمن 92)

 

بیماری من یک غده در بدن که مجبور به

 

عمل جراحی شدم....بعد از مدتی نوع

 

غده معلوم شد متاسفانه سرطان

 

روزهای اول حسابی خودم را باختم

 

اما به همت خواهران خوبم و دوستان

 

وفادارم به خودم آمدم تا توانستم بعد از

 

هشت ماه سلامتی خود را بدست بیارم

 

اگر تاکنون نتواستم به وبلاگهای شما بیام

 

و جواب محبتهای شما را بدم فقط به

 

همین دلیل بود .شرمنده تک تک شما

 

هستم وجود شما نازنینها باعث شد که

 

حال من هر روز بهتر شود ...ممنون از تک

 

تک شما خوبان

 

دست همه ای شما را میبوسم

 

التماس دعا

یاد دبستان به خیر

این شعر آدم رو کجا میبره:

 

باز گرد ای خاطرات کودکی

 

بر سوار اسبهای چوبکی

 

خاطرات کودکی زیباترند

 

یادگاران کهن ماناترند

 

درسهای سال اول ساده بود

 

آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند آموز روباه خروس

 

روبه مکار و دزد و چاپلوس

 

روز مهمانی کوکب خانم است

 

سفره پر از بوی نان گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

 

فیل نادان برایش موش بود

 

با وجود سوز و سرمای شدید

 

ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نمیکت جا می شدیم

 

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

 

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

 

دوش مان از حلقه هایش درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود

 

برگ دفترها به رنگ کاه بود

 

همکلاسی های درد و رنج و کار

 

بچه های جامه های وصله دار

 

یاد آن آموز گار ساده پوش

 

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

 

ای معلم نام و یادت بخیر

 

یاد درس آب و بابایت به خیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

 

باز گرد این مشق ها را خط بزن

دارزندگی

سالهاست

 

که بر چوبه دار زندگی اویزانم

 

افسوس

 

که از کشیدن صندلی خبری نیست

یادت باشد


حسرت نخور


زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد


یادت باشد


گذشته را اگر بر دوش بکشی


کمرت خم میشه


ولی اگر زیر پات بزاری 


قدت بلند میشه


ارزش قلب به عشق 


ارزش سخن به صداقت


ارزش چشم به پاکی 


ارزش دست به یاری


ارزش قدم به برداشتن


و ارزش دوست به وفای اوست


از شیخ بهایی پرسیدند:


سخت میگذرد چه باید کرد 


گفت :خودت میگویی سخت میگذرد و نمی ماند......


دلت که گرفت دیگر منت زمین را نکش اگر هیچکس نیست خدا که هست................


راه آسمان باز است پر بکش او همیشه آغوشش باز است


نگفته تو را میخواند....

کارهای قبل از سفرم

حواسم باشه قبل از سفرم خانه را خوب تمیز کنم

و اسباب های اضافه و بردارم

تا جلوی دست و پای کسی را نگیرد

یادم باشد قبل از سفر وسایلی که مال من است و

به درد کسی نمیخورد آنها را بیرون بیاندازم

تا بعدا خانواده ام دچار دردسر نشونند

یادم باشد قبل از سفرم مواد غذایی لازم را بخرم

چون وقتی به سفر بروم شاید خانواده ام نتوانند

به موقع غذای میهمانان را که به خاطر من آمده اند

تهیه کنند

حواسم باشد یک نگاهی به ظرفها بیاندازمو آنها را تمیز

کنم تا بعد از سفرم خانواده ام نگران چیزی نباشند

راستی"خرما" یادم باشد که حتما آنها را تهیه کنم و در

یخچال بگذارم نکند خانواده ام به خاطر تهیه آن دچار

مشکلی شوند

راستی آرد......روغن و شکرباید بگیرم تا شیرینی سفر

من کم و کسری نداشته باشد

یادم باشد تعدادی شمع بخرم و در خانه بگذارم نکند یک

وقت برق برود و عزیزان من دچار مشکلی شوند

خانه و لباس سفرم را از قبل تهیه کردم نگران

جا و لباس ندارم تنها نگرانی که دارم :

آیا خانواده ام بعد از من میتوانند

شاد زندگی کنند

امیدوارم بتوانند

کاش میشد به دوران کودکی  برگردم

دلتنگ دوران کودکیم هستم

دلتنگ بازیهای کودکیم که چگونه باهم قهر میکردیم

و خیلی زود بدون هیچ کدورتی دوباره باهم آشتی میکردیم

دلتنگ دوستهای دوران کودکیم هستم

دلتنگ آن دورانی که قولمان قول بود

و شکستن دل دوستانمان گناهی بزرگ حساب میشد

دلتنگ آن ظهر تابستانی هستم

خود را به خواب میزدیم تا پدرمان به خواب برود

تا بتوانیم در حوض خانه آبتنی کنیم

غافل از اینکه خودمان زود خوابمان میبرد

دلتنگ آن دورانی هستم که تنها عروسکمان

همه کس ما بود

و تمام عشقمان نثار او

و مطمئن بودیم او تنها کسی است که دلمان را نمی شکند

دلتنگ آن دورانی هستم که دوختن یک پیراهن توسط

مادرمان تمام آرزویمان بود

و چه زود هم برآورده میشد

دلتنگ بازیهای کودکیم هستم

به همراه دوستانم

هفت سنگ------وسطی--------لی لی

رفتم به باغی----الک و دولک

و برای تمام آن دلتنگیها فقط یک جمله دارم

کاش میشد یک بار دیگر به دوران کودکی برگردم

قصه پر غصه

خدایا تمام آرزوهایم نزدت خاک گرفته اند

دیگر نمیخواهمشان

مال خودت من

به حسرت عادت کردم

این صدای یک زن بود که در کنار من توی امامزاده نشسته بوداز صدایش میتوانستی درد و غمش را حس کنی
دلم میخواست بااو حرف بزنم شاید چاره ساز
مشکلش باشم اما گذاشتم با خودش خلوت کند
هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که صدایش دوباره بلند شد
خدایا
و ناگهان هق هق گریه اش را شنیدم
سعی میکرد بیصدا اشک بریزد ولی نتوانست
بی اختیار دست خود را بالا بردم و روی شانه اش گذاشتم انگار منتظر بود سرش را روی زانوم گذاشت و بی امان گریه کرد
خدایا کمک حالش باد ای مهربان
این دعای بود که به زبانم آمد.
بعد از مدتی که گریه کرد آرام شد و درد دلش باز شد.
گفت: دوستم داره من برای اون همه چی هستم
بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حاجی حج تو قبول

دیشب همسایه ای ما از سفر مکه برگشت

حاجی مر با خدایی است او به همراه

همسرش تا به حال چند بار به مکه رفته اند

آنها مجبورند که به صورت آزاد فیش تهیه کنند

اما امسال حاجی بدون همسرش رفت

چون قرار است دختر حاجی در همین روزها

به خانه بخت برود و به همین منطور

حاج خانم برای تهیه جهاز مجبور بود

با دخترش به دوبی برود برای همین

امسال سفر حج نصیبش نشد

به خاطر همین مسئله حاجی برای همسرش

یک سرویس جواهر که متبرک شده بود آورد

ما دیشب مهمان حاجی بودیم

حاجی برای پذیرایی از مهمانانش

هتل گرانقیمتی را کرایه کرده بود

چه غذاهای چه میوه ای درجه یک

حاجی خیلی مهربان است

او فردای ولیمه به دیدن اصغر آقا

همسایه ای دیگرمان که در زندان است رفت

همسایه ای ما به خاطر یک بدهی سه میلیونی

که از یک نزول خوار گرفته بود به زندان افتاد

اصغر آقا  پول را برای مداوای دخترش

قرض گرفته بود خدا رحمتش کند

دختر بچه شیرین زبانی بود

با اینکه حاجی از دست اصغر آقا

ناراحت بود که چرا پول مردم را نداده

اما برای همسایه ای ما از سفرش

یک تسبیح تبرک شده آورده بود

تا همسایه ای ما با آن ذکر بگوید

شاید خدا به او کمک کند

حاجی حج تو قبول

سلام همبازی دوران کودکیم

سلام همبازی دوران کودکیم
حالت چطور است خوبی؟

دوران بچگی را یادت می آید

من بودم با برادرم

تو بودی با خواهرت

حمید و امیر با خواهرانشان

معصومه.آسیه.زهرا. جهانگیر.

یادت مِیاید جمعا پانزده نفر بودیم

کوچه در اختیار ما بود

بازیهای بچگی یادت می اید

هفت سنگ...وسطی.....الک دو لک.......چهل توپ

رفتم به باغی

ما همه خیال داشتیم بزرگ شویم

دوران نوجوانی رسیدو همه همچنان دوست

دلمان میخواست در آینده موفق شویم

دکتر شویم...یا مهندس......یا کارمند...

و یا کارگر ماهر و یا معلم اما نشد

تو برای دفاع از ناموست خاکت

پدرت و مادرت و از همه مهمتر دوستان داخل کوچه ات

توپ بازی را زمین گذاشتی و اسحله بر دوش گرفتی

تو رفتی و ما چشم براهت و منتظر پیروز بازگشتت

تو رفتی تا دزدی نباشد

اعتیاد نباشد

جان ناموست در امان باشد

بدنبال تو عباس رفت

و بعد از آن حیدر

حیدر را بعد از هیجده سال آوردن

و غلام در پی شما شتابان آمد

و ما ماندیم و روز گار و آروزهای تو

که آرامش و امنیت ما را میخواست

الان حالت چطور است؟

خیلی دلم براتتنگ شده

میخوام بهت بگم شرمنده تو و بقیه همبازیها هستم

نشد آروزی شما را برآورده کنیم

ما راببخش

همبازی دوران کودکیم علی جان

دوستان خود را حلال کن برای کوتاهی

برای بر آورده نکردن آرزوهایت

خوشابر تو که در راه عدالت

به خون خود غلتیدی و رفتی

خوشا برتو که در راه ایمان و اخلاص

حریم دوست را بوسیدی و رفتی

خوشا بر تو که با عزت به گیتی

بساط خویش را برچیدیدی و رفتی

خوشا بر تو که بذر آدمیت

در این ویرانه پاشیدی و رفتی

واقعا خوش بر تو و دیگر همبازیها

که از خود نام نیک گذاشتن

و بیچاره ما که باید جوابگوی

خون شما باشیم

خدایا مرا دریاب(پست آخر)




غلفت کردی مادر

پشت یک قلب عاشق

فرزندت آرام آرام می میرد

و تو فراموش کردن را

به من نیاموختی

مادر!

به من بیاموز چگونه دوست نداشته باشم

کسی را که دیگر دوستم ندارد

مرا در یاب مادر

خالی لحظه های من

و پر از اندوهی ژرف است

که مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می کند

مادر

از ضربان قلب من بگیر این غم کشنده را

من آرام آرام دارم می میرم

مادر

از من خواست حلالش کنم

همان کسی که با بی رحمی تمام

محبت هایم را حرام کرد

نمی بخشم آند دو نفری را که

هر چه خواستند بامن.با غرورم. با احساسم و با دلم کردند

و من را در دور دست خودم تنها گذاشتند

خدایاتو به من آموختی که در این فرصت حیاتم آهی نکشم

برای کسانی که دلم را شکستند.

خدایا اگر تو راحت از آنها بگذری

من قیامتت را بر پا میکنم

حواست هست خدا

صدای هق هق گریه ام از همون گلویی  بیرون میاد

که تو میگفتی از رگش به من نزدیکتری

دوستان خوبم شاید این پست آخرین پست من باشد

شاید هم نه بعداز چند وقت دوباره شروع کنم

نیاز دارم مدتی در جایی در کنجی خودم را گم کنم

شاید بتوانم ضربه ای را که خوردم فراموش کنم

و نسبت به آن بی تفاوت باشم

ضربه ای که هنوز بعد از چند روز در این سرزمین غریب

نتوانستم آنرا هضم کنم

زخمی خوردم از کسی که ادعا میکند جوانمردترین انسان

روی زمین است .و کس دیگر که ادعا میکند در زندگیش موجودی

آرام است و به دور از تنش زندگی میکند.اما آنچنان تنشی

در زندگی من انداخت که هنوز بعد از چند روز

از پس لرزه هایش ناتوان بر زمین افتادم

نیاز دارم برای آرامش قلبم و روحم به گوشه ای بروم

التماس دعا دارم  ...........................          همین

خدایا ببخش مرا

برای تمام گناهی که لذتش رفته

و فقط بار سنگینش و مسئولیتش مانده

تا شروعی دوباره بدرود.

یابودی برای دو عزیز

با سلام خدمت شما دوستان بسیار عزیزم

میخواهم در اینجا یادی کنم از دو عزیز از دست رفته ام در ماه تیر

پدر و در سال گذشته برادرزاده ام

--------------------------------------------------
پدرم
هدیه من به تو ای عزیز خفته در خاک

صدفی است پر از مروارید غلطان اشک

که عاشقانه غبار سنگ مزارت را می شویند

دخترت شرمنده است از این تهی دستی

خیلی دلم برات تنگه نبودنت خیلی سخته

دلم رو خوش کردم با خاطرات خوبت

روح بزرگت شاد
--------------------------------
تقدیم به گل نشکفته ولی پرپر شده ای برادرم
میدانم روحت شاد اشت
تو برای آرامش دل ما دست به دعا بردار

دوباره دلم هوای با تو بودن کرده

نبودی این دل دوری عشق تو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوها با رفتن تو مردن

حالا من یک آرزو در سینه دارم

که دوباره من تو را ببینم




این مردهای غمگین نازنین

سلام
این نوشته را یکی از دوستانم با ایمیل برام فرستاده
که اونم از وبلاگ یک خانم به نام الهام برداشت
به نظرم حرفهای این خانم منطقی اومد .پس منم اینو برای شما مینویسم شاید حرفای اقایون واقعا همین حرفهاست البته بگم منم یک کمی توی متن دست بردم
و حرف دل خودمو زدم

این مردهای غمگین و نازنین
یک وقتهای فکر میکنم مرد بودن چقدر سخت و غمگین میتواند باشد.
هیچکس از دنیای مردانه نمی گوید.
هیچکس از حقوق مرد دفاع نمیکند
هیچ انجمنی با پسوند(........مردانه) خاص نمیشود
مردها نمادی مثل صورتی ندارند.
و خلاصه همه ای شخصیتهای بد دنیای قصه های کودکان مردند.
اقا دزده.آقا خرسه.آقا گرگه....
این روزها همه یک بلند گو دستشان گرفتند و از دنیای زنان دفاع میکند از حقوق و دردهای آنان
در حالی که در دنیای هر زنی یکی از این
مردهاست که دوستمان دارند.
وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول میشوند.
آنها واقعا خسته انداز 18 سالگی دویدن را شروع میکند
و مدام باید عقب باشند . مدام باید حرص رسیدن به
چیزی را بخورند. سربازی.کار .درآمد.تحصیل............
ما همه از مردها توقع داریم تحصیل کرده باشد
پولدار.خوش اخلاق.قد بلند.قوی.....
و خدا نکند یکی از اینها نباشد
ما هم دلمان خوش است.
مثلا از مردی که صبح تا شب برای در آمد بیشتر و فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان هستیم
به قولی سگ دو می زند. توقع داریم که شبش
بیاید زیر پنجره مان برایمان ویالون بزند.
و از همین مرد توقع داریم مدیریک شرکت بزرگ
صبور و مهربان باشد
دوستان دوران مجردیش را فراموش کند
غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورد.و توی جمع قربون
صدقه ما برود.و حتی یک نخ سیگار هم نکشد
مردها دنیای غمگین و صبورانه ای دارند
آنها وقتی داد میزند .وقت های که در خیابان با
 کسی دست به یقه مشوند. وقتی که چکشان پاس نمیشود.وقتی که جواب
 اس ام اس شب به خیر ما را نمیدهند.
و زمانی که عرق کردند و یا کفشان کثیف است
تمام این وقتها خسته اند و کمی غمگین
ولی با تمام این احوال ما موجودات شگفت انگیز و
غرغرو و بی طاقت را دوست دارند.
بیاید میکرفون ها و تابلوهای اعتراضمان را کنار
بگذاریم آنها واقعا مرد هستند.
آنجور که ما فکر میکنیم بد نیستند . انها دلشان زنی میخواهد که در کنارش آرامش داشته باشند.
فقط همین کمی آرامش
در ازای این همه فشار و استرس که برای خوشبخت کردن ما تحمل می کنند .
کمی ارامش در ازای فصر رویایی که ما طلب
میکنیم......
برخلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند.
تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است

مجعزه


خدایا


من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد


و تو انگار


معجزه هایت را گذاشتی برای


 روز مبادا...........

پدرم

تقدیم به قلب مهربان پدرم

و همه پدران مهربان

که وجودشان برکت زندگی

فرزندان است

روزشان مبارک

دستانت بوی زحمت


چشمانت رنگ خستگی


اما صدایت زنگ زندگی داشت


پدرم


دستانت.چشمانت و صدایت را


عاشقانه دوست دارم


چقدر نبودنت سخت است


روزت مبارک

ما دیگر فقیر نیستیم

o
خدا را شکر

ما دیگر فقیر نیستیم.........

دیروز پزشک روستا گفت:


چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!