سقوط از بلندی یک خواب

پریشانم از این بودن

از این فصل سرد

مثل لحظه ای که از بلندی پریده باشی

وسط آسمان و زمین

با تبی سرد،ناگهان چشمانت را باز می کنی. . .

همه اش یک خواب بود...

از بلندی  یک خواب به عمق قلب سقوط کردیم

پله انتظار

وقتی به انتظار فکر میکنی

یادت میاد که چقدر صبور بودی برای چیزهایی که دوست داشتید اتفاق بیفته اما به هر دلیل نشد

خوبه که انتظار پله جدیدی به تولدی دوباره از خودمون باشه

 

معجزه

باش و ببین

معجزه یِ آرامش حضورت را که چگونه

یک آرزو را برآورده می کند

دعای تو

 

دعای تو

برای من شفاست

لبخند

بهشت

در ازای لبخند تو

می ارزد

شک کن

گاهی شک کن به رفتنت

شاید اشتباه باشد

تنهایی

احساس می کنم تنهایی

و من خیلی غمگین هستم

قسمت

خطها می روند

کسی برای چراغ قرمز نمی ایستد

یادت کم می شود

از وجودم تنها تو میمانی

و خاطره ای مبهم از درگیری تو

یادت باشد تو را می بخشم...

ولی قسمت را هرگز

عاشقانه ها

چقدر بد که تمام شعر های زیبا

عاشقانه هایی است

برای کسی که الان نیست

تابستان

 

تابستان هم که باشد

کافیست بگویی دلگیرم

باران می شوم خودم را به زمین می کوبم

 

آشوب بازار

اصرار به پوشیدن رد پایی داری

که هر روز سرمایش شدیدتر می شود با یک نگاه...

ذهنت معنی انتظار را بعد از ماه ها مزه مزه می کند

چه آشوب بازاریست

 وقتی هنوز غرورت قیمت ندارد

 و شهر با لباس سپیدش بعد از قرن ها عروس آسمان می شود

بی نتیجه ست صلح ما

تمام رویایم اینست که شاید با بهار بعدی بیای

آروم

سخته وقتی کسی نباشه آرومت کنه

و تو واسه رها شدن از اون حس لعنتی

درگیر که میشی با زمین و زمان

صدای ضربه هات به زمین . . .

شاید قشنگ نباشه  اما آرومت میکنه...

آزاد کن مرا

تمام خطوط دلت را آزاد بگذار

همین امروز و فرداست که بگیرمت...

آخر امروز دکل بانان به شهر ما رسیدند...

شاهکار


شبیه چه کسی باشم

که وقتی کم میاورم گلایه نکنم از زمین و زمان؟

حتی نمی دانم باید به روزگارچه بگویم؟

سخت میگذرد این روزها . . .

تو هم هنوز به دل ننشسته آب می شوی

اصلا یادت می آید رشته های نگاه مرا؟

روزهای دور بودنت. . .

چه خیال مسمومیست!

برمیگردم همین جا تا شاهکار رفتن تو باشم

باز خوانی رفتن

می دانستم می آیی همین روزها

شب ها تا صبح دعا می کردم

دعایم گرفت برف بارید

آمدی درست لحظه ای که خواب بودم

بالاخره از تو یادگاری ماند

آرایشِ رفتنت خیره کننده اس

ساده،در تکرار این قدم ها گم می شوم

میروی تا مقیمِ کدام فصل شوی؟

برای این همه بخاری ، که هوا را گرم میکنند

دلم می سوزد