ثروتم...
تنها نگاره توست
که میخواندم بمان
ثروتم
حالا که ثروتم حضور توست
و با کهنه لباس خویش
باید آمیخت
تنها نگاره توست
که میخواندم بمان
ثروتم
حالا که ثروتم حضور توست
و با کهنه لباس خویش
باید آمیخت
حمید لطفی سر گریم سینمایی ماهیگیر کوچک

بچه های درد
بجه های رنج
بچه های عصیانزده من
چه معصومانه به خواب فرو غلطیده اید
به امید خواب های خوش طلائی تان
و بادکنک های پلاسیده تان از حبابهای سبز رویتان
سیر و گشنه می شود
سبزی چادر شب رنگین کمانیتان
با این همه
از این روست که میدانم
هنوز در خوابید...
یازده مرداد سالروز نبودنت را تسلیت میگویم.
یه هویی خوابه نیاد پلکات رو بدزده
نه جونم غصه نخور خدا بزرگه
اگر هم بیابونا باهم بشن دشمن خونی
چی غمه هروقت که شد تو برام دعا بخونی
توی این ویرونه غم هرکسی که پاگذاشته
اثر بی اثری از خودش به جا گذاشته
بخدا هرکی نشسته!
در این خونه رو که باز میکنم
چشمامو چپ میکنم
اینور و اونور میکنم
میون این همه آدم راهمو کج میکنم
ای کلک!
پشت سرم میخوای بری چشمامو با دست یگیری
نه جونم!
بابا زرنگه هرچی دادی با این دست با اون دست پس میگیری...!
صبح خدانگهدارت
تا که تمام از چشمهایم رفتی
تمام بیابان را به آتش دادم
حالا دیگر خودم هم
گذشته ام را یاد ندارم
تنها بوی نعناع بوی روسریت بود که هنوز
از ته صندوق گهگاه تذکر خاطره می داد
همانجا که تو روی نمیکت سبز تفکر
آرام و بی صدا مشق سکوت می کردی
درست همین حالا
هی سلام دادم تو را
اعتنا نکردی
هی خواندمت به نام اخم کردی
دیگر چه می بایست میکردم که تو غروب نکنی
نه تقصیر از من نبود
که گذشته ام
فقط لحطه ای آرامش را شعله داد و بعد...
نه باد بازیگوش
نه شبستان سرد گریه
آمدم با بوی شرم و شرجی
آمدی و درگاهی بغض لرزید
یادت که می آید؟
تا که نشستی سکوت باستانیمان پرید
نمیدانم چطور آمدی
که کوچه تشنه پر از رفت آمد شد
ندیدم آما میدانم
رهگذری که نشانی مرا داد
نه بوی نعنا را شنید
نه اصلا تو را شناخت
فقط گفت:اگر باران آمد که کوچه سالیان حالا خیس است
گفتم:خانه بوی پیراهن مادرم گرفته
و تو هی نگاه کردی
هر چشم به دیوار دواندی
تا که روی از گذشته میان قابهای بیابان
بیابی
احساس تملک بر آنچه نداری قدرتی است هولناک که فقر می زاید.
فقر...تا آنجا که اختیار جز واژه ای مضحک و دروغین قلمداد می نگرد.
و اختیار با گرسنگی درست مثل احساس تملک بر آنچه نداری و چیز دیگری نیست.
وقتی واقعیت ملموس نداشتن و فقر غالب شد،باز مانده ی تملک که همانا وجودت است نیز از دست داده ای.
فقر وجود یعنی بیگانگی یعنی دو گانگی یعنی چیزی که مال تو نیست.و تو هی
باید به این ور آن ور حملش کنی و این خودِ خودِ بگاریست.
بیگاری کردن برای خودِ از دست داده ات.حسرت انگیزترین فاجعه ایست که بشر به چشم دیده است.
و با این همه نام بردن از دمکراسی،آزادی اجتماعی،حق شهروندی
فقط شکمهایمان را پلاسیده تر و چشمهایمان را بی سو تر میکند.
مطلبی از گذشته های دور...!
چیزی درونش،وجودش را به مکاشفه نشسته بود
که مجال رستن به حقیقت را محال مینمود اما او برخاست
خمیده و ناموزون
مکرر شعری ناتمام را شاید زیر لب زمزمه می کرد
او برخاست با گردنی اساطیری
بر شانه ها و زیبای کهنه ای
که پشت برده ای از غبار بر چهره داشت
و افق را در آخرین لحظات
عمرش بدرقه می کرد...
سلام
و از حال به بعد بنده دست نوشته ها
و اشعار را در پالهنگ
منتشر خواهم کرد.
با امروز چند روزیست که بدجوری دلتنگم
دلتنگ برای خودم
برای تو و خودم
برای آنهمه ی سالهای باهمدیگر
ترسیده ام میدانی؟
نه نمیدانم شاید این ترس از روز رفتنت
شروع شد.
تو که غریبه نیستی،میترسم به آئینه نگاه کنم.
اگر باز تو نبودی چه؟
می خواهم تا تو قدم برآستان دلم نگذاشتی
چشم بسته همین جا
همین طور بمانم.