من یکی از خوشبخت‌ترین آدم‌هام.

اینو از محبتی که روزانه از اطرافیانم دریافت می‌کنم میگم. اینکه با کوچکترین تغییری، آدم‌ها بهم عشق بینهایت میدن.

مامان بابای من ۳۰ سال یه تصمیمی گرفتن که تولد شناسنامم رو با تولد واقعیم متفاوت باشه.

هر سال دوتا تولد دارم. هرسال حداقل ۳تا کیک تولد دارم.

خواستم تشکر کنم و حس خوبم رو به شما هم منتقل کنم

نتیجه گیری :)

۱ـ هدف خودت رو دنبال کن

۲ـ خودت رو مقایسه نکن

۳ـ از محیط کم تاثیر بگیر

ادامه ماجرا

الان که این پسره اومد و من جواب سلامش رو ندادم و اصلا تمایلی هم به جواب دادن ندارم متوجه شدم هیچکدوم از مسائل حل نشده و احتمالا سلام بر سردرد مجدد امروز 😭😭😫😫

من می‌خوام تیم لید بشم

چون تمام صبح که از خواب بیدار شدم ۱۰۰٪ ذهنم درگیر بود و مثل ربات همه‌ی کارها رو پیش بردم، ظرف شستم، برنج پختم، تخم‌مرغ خوردم، همینجوری یه لباس از کمد برداشتم، مسواک زدم و کارهامو کردم از خونه خارج شدم و دقیقاا همون ساعت همیشگی بود. درحالیکه ذهنم کاملا مشغول بود.

تصمیم گرفتم جای ناراحتیم رو تبدیل به هدف کنم و براش تلاش کنم. ینی جای اینکه انرژیم رو صرف کینه کنم صرف یادگیری برای بهبود کنم.

State

رفتم با مدیرم صحبت کردم و گفتم با سلسله مراتبی که دارین می‌چینین حس پسرفت شغلی دارم و متوجه شدم یکی دیگه هم که با من به شرکت join شده بود به قول خودشون سرپرست مسئول شده. و اونم از یه آدم دیگه گف که یه سال بعد از من اومده و گف خیلی خوب پیشرفت کرده. همچنین فرد جدیدی هم که اخیرا گرفتیم شده سرپرست مسئول تیم ما. و اینکه فهمیدم هیچکدوم از تغییرات رو نمیدونستم و الان اینقد ناراحتم که داره گریم میگیره.

گفتم فشار کاری من زیاده و اصلا دیده نمیشه. یکم حرف زدیم و اینا.

تصمیم‌گیری این موضوع خیلی برام سخته که بفهمم از شرکت برم رشدم بیشتره یا بمونم و این چیزایی که گفتم نشانه‌ی پیشرفته و رشده.

خیلی دوست دارم به خودم فحش بدم و مساله برطرف بشه ولی نمیشه

و اینکه اینقد حالم بده که نمیتونم کار کنم.

سختیش اینه که باید بس کنم و ادامه بدم

نیکان

امروز نیکان اومده بود شرکت و دهان من از حجم اجتماعی بودن این بشر بسته نشد! :)) در برخورد اول بدون باباش اومد دونه‌دونه به همهه دست داد و سلام کرد و اگه کسی سوالی ازش میپرسید وایمیستاد با حوصله جواب میداد و بعد نفر بعد. من همونجا ضعف کردم براش. خیلیی خوب با بچه‌ها دوست شد و راحت حرفش رو میزد و همه چی میگف. قرار هم بود فوتبال بره با بچه‌ها بازی کنه.

مهرماه کلاس اول میره و خوندن نوشتن بلد بود. هی چیزای مختلف سرچ میکرد و واقعا خوب بود. 😄😄

خدا حفظش کنه انشالله

کفیل

حسم رو به‌طور دقیق بخوام روی پروژه نامبرده بگم، تا ۹۹ درصد به‌نظرم الکیه و failed میشه.

دلیلمم آدمایی که پیگیرش هستن، هست. تو ساختار فعلی، پروژه از طرف مدیرعامل نباشه، ینی کشک و الکی دویدن کارشناسان 😏

اولین‌بار بدون بچه‌های شرکت میخواستم چک بنویسم، اونم 6تا!

قبل اینکه معلوم بشه دیجیتال میشه یا نه، کلیی با استرس رفتم فرآیند ثبت چک رو مرور کردم، رمزم رو پیدا کردم و ازین داستانا. بعد که مشخص شد دیجیتال نمیشه کاغذی رو هی بالا پایین میکردم به اطراف نگا میکردم، ولی واقعا کلش رو بدون کمک خودم باید مینوشتم!! احسان یه چیزایی درباره محیط اطراف میگف که اصلا نمیشنیدم، درباره چک هم که هییچ اطلاعاتی نداشت.

دیگه آروم آروم اولی نوشتم، مرحله بعدی آموزش به احسان برای ثبتشون بود. دونه‌دونه فیلدهاش رو گفتم بهش. و خودم رفتم رو دومی. دیگه ششمی رو خیلی راحت و سریع نوشتم و تمااام!! الان دیگه میتونم حتی یه نفره هم چک بکشم! و اینه بزرگسالی :)

آخرشم با اپراتور یکم درباره گزارش چک و اعتباریتو صحبت کردیم و احسان گف که ایشون طراحشه. یکم هم من حرف زدم. وقتی داشتم درباره کارم صحبت میکردم خیس خیس خیس شدم از شدت .. نمیدونم کلمش چیه، استرس، نگرانی، هیجان.

یه اتفاق دیگه که افتاد این بود که دسته چکم تموم شد و اینجا برای تمدیدش فرآیند و یادگیری جدید داریم. که خورااکمه!

خدایا شکرت بابت نعمت‌های بی‌پایانی که بهمون دادی

تو نشسته‌ای کجای ماجرا؟

هوای ابری و نسیم ملایم شهریور نوید پاییز میده. پاییز همیشهه فصل دوست‌داشتنی من بوده، توی همه‌ی برهه‌های زندگی.

همه چی خوبه و خیلییی خوبه و عاالی داره پیش میره. بخاطر همین میخوام بنویسم ببینم دلیل این حجم از خشمم رو میتونم پیدا کنم

سرکار ممیزی داریم و امنیت یه سری خواسته‌ها ازمون داره، اصلیش اینه که همه پسوردهاتون رو بهمون بدین. خواسته ها هم شفاهی از بچه ها به من رسیده و دقیقش رو نمیدونم. بخاطر اینکه به‌نظر من نامعقول میاد نمیخوام انجام بدم‌.

خود کار با نیروی جدیدی که اومده خوب داره پیش میره درواقع خیلیی خیلیی خوب پیش میره.

دو سه روزه از سفر برگشتیم و سفر عااللللیی بود

دیشب یه مهمونی فوق‌العاده با خانواده احسان بودیم که هرلحظش که میگذشت همه‌ی تصور من از 30سالگی توش برااورده میشد. خیلی باحال بود، یه عکس دسته‌جمعی جالب هم گرفتیم که بسیار دوسش دارم.

خاله اومده تهران و میخوام برا آخرهفته برنامه بریزم بریم بیرون.

آهان! شابد دلیل خشمم صحبت با فرناز بوده باشه. مهاجرت. وضعیت زندگی در ایران. عکس و فیلمای بچه‌ها

خشم

نمیدونم چرا اینقد خشمگینم. از همه چی عصبانیم، یه مقدار دلم هم درد میکنه و خون دیدم و قوز بالاقوز شده.

نمیتونم حرفم رو منتقل کنم و بزنم. همین

تقریبا هر چیزی که احسان از خونه زندگیمون برا مامان باباش تعریف میکنه، از دیدگاه من بسیااااااااااارررررر بد میگه و هررسریی حرص میخورم از نوع روایت کردنش :))))

نمونه فعلی اینکه یه کلبه سقف شیشه‌ای تو جنگل گرفتیم، به مامانش میگه، یه شیشه تو جنگل ساختن داریم میریم اونجا. بدین صورت ۲بار تو یه روز زنگ زد سراغ گرفت چون فکر میکرد امنیت نداریم و نگران بود!

یا اینکه من کلااا قطار دوست دارم، همه هم میدونن ولی وقتی احسان میخواد توضیح بده میگه پول نداریم قطار میگیریم. درحالیکه به نظرم من خیلی پولداریم و وضعمون خوبه :))))) حالم بهم میخوره از توصیفی که احسان درباره زندگیمون به خانوادش میکنه و حقیقتا نمیفهمم تصورش از زندگیمون چرا اینقد شت و کلاا متفاوته نسبت به من.

دلم‌ برای نرگس و بچه‌ها خیلی تنگ شده و نمیدونم چجوری باید ابرازش کنم

بالاخره فرو ریخت!

وقتی pmsهای هیولایی داشته باشه، بهترین حس پریود شدنه!

سلام

امروز ساعت 9 اومدم، درنتیجه خیلی از بچه ها شرکت بودن، من معمولا دونه دونه سلام و خدافظی میکنم درنتیجه بچه ها هم دونه دونه سلام میکنن. بعد تا نیم ساعت بعد از اومدنم باز یکی پیدا میشد با گرمی سلام بده بهم. این عمق محبتی که بهم هست واقعا لطف خداعه. ینی واقعا با کوچیکترین ناخوشیم بیشترین محبت و احوال پرسی از اطرافیان میگیرم که واقعا دلم گرم میشه!

تغییر

جام عوض شده، یه گارد شدیدی نسبت به جابجایی داشتم، الان روبروم یه‌عالمه درخت سبز هست، کلا وایبش تو روز اول قوی ظاهر شده. سه شب کابوس این جابجایی رو میدم!

سیبان دره

دیروز یه‌جوری خوش گذشت که درکمال ناباوری بعدش خسته نبودم و فرداشم پادرد نداشتم

یه نقطه‌ای هست که باید بپری، ریسک کنی، بری تو دل ابهام. جدا بشی از نقطه امنت. وقتی این کارو کنی ممکنه اولش سقوط کنی، هوا نامساعد بشه، ارتفاعت با زمین کم بشه از ترس و ابهام سکته کنی ولی یهو باد موافق میشه هوا صاف میشه، تو چیزی برای از دست دادن نداری درنتیجه همه ی علم و تجربت و رو جمع میکنی برای بال زدن. یه لحظه به خودت میای میبینی داری پرواز میکنی بدون کمترین بال زدن. باد میخوره تو صورتت و لذت میبری.

مساله پیدا کردن اون نقطه پریدن هست، اینکه اینقد به خودت مطمئن باشی که درست بپری

میام بقیش رو مینویسم

Gathering

دیروز تو مراسم بابای الهه که خدا رحمتش کنه، چندتا از بچه‌ها بودن که اینقدررر دلم برا تک‌تکشون تنگ شده بود که قابل وصف نیست.

به‌نظرم فب نعمتی بود که خدا بهم داده بود بخاطر دعای خیر پدرمادر و اطرافیان.

همکار جدید

پسر جدیده که تازه جذب کردیم و مستقیم من باهاش کار میکنم، برام جالبه برای سرکار اومدن خیلی به خودش میرسه، ژل مو که همیشه داره، ریشاش و گردنش هرموقع دیدم مرتبن. با اینکه مرتب سیگار میکشه، بوی سیگارش خیلی زیاد نیست و من تو این مدت از بو خیلی اذیت نشدم.

مقنعه

مقنعم رو برعکس پوشیدم🥴

۳۰ سالگی

دیروز بعد از کار، رفتم لباس‌های چیتان پیتانم رو از تو ماشین درووردم، تو نمازخونه عوض کردم، رژ زدم، سوار ماشین شدم عینک آفتابی زدم، 5دیقه‌ای داشتم به این و اون پیام میدادم و مپ چک میکردم و راه افتادم به سمت مراسم بابای الهه تو طرشت. یک ساعتی تو ترافیک رانندگی کردم. و اگه میخواستم حسم رو توصیف کنم، دقیقا بکی از وضعیت‌هایی بود که تو ذهنم ۳۰ سالگی این شکلی بود.

شاید اغلب تصورات من از دهه چهارم زندگیم، دختر عمه‌هام باشن. شاغل، خوشتیپ، مادر، بادغدغه، رفاهیات متوسط روبه بالا.

خدایا شکرت

۳ مرداد ۱۴۰۵

امروز خیلی روز شلوغی بود و ازون شبهاس که دلم نمیاد بخوابم که تموم بشه!

صبح خیار و پیاز و گردو بردم برا پلن آب‌دوغ‌خیار امروز. ۷.۳۵ اینا که رسیدم بهاره بودش، و یه عالمه از ماجراهای جداییش گفت. ۶روزی مرخصی بود و نبودش. بعد بچه‌ها که میومدن هرمی برای آب‌دوغ‌خیار وسیله اوورده بود میومد به من میگف! :)) بعد حانیه اومد صحبت کردیم درباره سرفه‌هاش و اینکه ۲روز مرخصی بود. کادو خونه هم حانیه برام اوورده بود، قوری و فنجون خیلی خوشگلی هستش.

بالاخره امروز برا تقویم اعتباری به یه فلویی رسیدیم که حد زیادی باب میل ما محصولیا باشه، تا فردا ببینیم نرم‌افزاریا چی میگن ولی نهایی شدن همین بین تیم خودمون هم خیلی پیشرفت بزرگیه از لحاظ مشغولیتی که تو ذهنم ایجاد کرده بود.

آب‌دوغ‌خیار با بچه‌ها درست کردیم و خوردیم و باحال بود و خوش گذشت.

بعد فاطمه اومد، کمیل اومد.. با کمیل درباره جای جدیدش صحبت کردم و جالب بود. خوشم اومد! خوشحالم براش. امیدوارم اینقد که توصیف کرد واقعا از اینجا جذابتر باشه.

با فاطمه باهم برگشتیم. کلی تو راه حرف زدیم. بعد که رسوندمش و اومدم خونه، خانم همسایه رو تو پارکینگ دیدم و کلللی هم با اون حرف زدیم.

زهرا پیام داد که بابای الهه امروز فوت شده و خیلی غم‌انگیز بود. احسان هم گفت اکبر عبدی فوت شده

کلا از لحاظ رویداد روز خیلی پری بود

خدایا بینهایت باار شکرت. ممنونم ازت

امروز روز چهلم زیارت‌عاشورام بود ممنون خدا که اجازه دادی ۴۰ روز متوالی از این طریق باهات صحبت کنم. ممنون امام زمانم

آرزو بر جوانان عیب نیست

یه روزی که بچم به دنیا اومد، همکارام میان خونمون، دیدن من و بچم!

شایان

احسان در میان حرف‌های یک موضوع خاص، درباره یه موضوعی صحبت کرد که حدود ۳ هفته پیش اتفاق افتاده و لحن بیانشم طوری بود که انگار داره یه چیز بدیهی روزمره تعریف میکنه.

من صرف موضوعی که گفت برگااام ریخت، اینکه براش این موضوع هم روتین روزمرس اصن خیلییی برای من عجیب بود.

موضوع از این قرار بود که به شایان گفته بود، من و ۲تا مامان‌ها برای موضوع بهش فشار میاریم! ۱- اینکه چنین حسی داره برام جدید بود و نمیدونستم و تعجب کردم. ۲- اینکه چنین موضوعی با همکار محل کارش مطرح کرده برای من برگ‌ریزووونه!! چون من بابت اینکه در جمع ۳نفره با همکارام گفتم شرکتشون تعدیل نیرو داشته، بسیاار ناراحت شده بود. اینکه چنین موضوع شخصی {از نظر من} رو به همکارش گفته عجیبه. من حتی با مامان‌ها هم درین مورد صحبت نمیکنم چه برسه به دوستام، همکارام که هیچیی!!

تا اینجا یه طرف! این موضوع رو وسط حرفاش یهو گفت که ۳هفته پیش اتفاق افتاده. ینی روتین بودن این کاار!! اصن زبان من قاصره! هعیی

خلاصه که عزیزان فرهنگ شرکت‌ها زمین تا آسموون متفاوته.

مهربونی

من سرما خوردم و دیروز سرکار نیومدم. امروز که اومدم از حجم استقبال آدما متحیر شدم.

دیروز که مدیرم زنگ زد کار فورس بگه، گف اگه خوب نیستی فردا هم نیا‌. ۲تا از بچه‌ها هم دیروز پیام دادن و حالم رو پرسیدن که نیومدم.

امروز هم چندین‌تا آدم مختلف سراغ گرفتن، که من اینجوری بودم یه نیومدن ساده بود، چقدررر آدما بهم لطف دارن که این تعداد آدم احوال‌پرسی کرد.

خلاصه خدایا خیلی شکرت ممنونم ازت

هوا ابریه، ماشینی که توش هستم کولر روشنه، آهنگ خارجی گذاشته، حس شهریورماه دارم. 😄

خدایا شکرت😘😘

بیا نفس عمیق بکشیم و شرایط رو بنویسیم

بیا نفس عمیق بکشیم و شرایط رو بنویسیم.

پسره شاهین بیاد بابت مدیریت پروژه ها دری‌وری بگه و تسک ازمون بخواد و جلسه ۷ صبح بذاره

یه کار مثل سایت رو ۱۲۳۴ بار طراحی کنم :)

طراحی که کردم یه چیز دیگه پیاده سازی میشه حتی رنگ و قونت و جای المان‌ها...

بعد هی همه بگن طراحیش چه بده 😂😂

آدما هی الکی از عبارت «برای تجربه کاربری بهتر کاربر میگم» استفاده کنن😅😂

میخوام برم میگه ستون دیده میشه هنوز 😏

از شرق تا غرب تو جلسه صحبت بشه به جز موضوع جلسه 😀

کارش داری و نیستش و گیرش نمیاری!

وسط بحث جدی درباره یه پروژه تلفن جواب بدن یا تکست بدن یا اینکه یه ریییزززز صحبت غیرکاری باشه

جای اینکه وقتت برای کار بگذره و پیشرفت و یادگیری داشته باشی تو حاشیه‌اس وقتت

چونکه فیدبک‌ دادم و تاثیری ندیدم

چونکه ادم موثری که بهش فیدبک بدی وجود نداره

چونکه ارتباط بین ادم‌ها فاجعس

زندگی کردن

اگه فلسفه و دلیل به‌وجود اومدن آدما، عزاداری و خدمت به خاندان پیامبر باشه کفایت میکنه

اصن زندگی میکنم عمر میگذرونم پیر میشم فقط برای اینکه بتونم دهه محرم برم هیئت! امشب مسجد که رفتم، اتفاقی کنار دختر همسایمون بودم. بعدش مامانبزرگ و مامانشم دیدم. کلا خیلی حس سوشالایز کردن داشتم، حس عزاداری نداشتم. بعدش با خانم همسایمون وایسادیم به حرف زدن و وااااایییی نگم از لذت مسجد امشب.... بعدش برگشتیم خونه و خانم اونیکی همسایه رو دیدیم و اصن خداروشکرر.

دیروزم خیلیی رندوم و اتفاقی یه هیئت تو یه محله تهران رفتم که ازقضا مرضیه فب اونجا بود و گفت هیئت مادرشوهرشه و خدایااا شکرت. چه ه‍یئتی!! همونجا آرزو کردم یه روزی منم بتونم چنین مراسمی برای امام حسین بگیرم

به قول خانم همسایمون، از عمر آدم فقط این موارد خدمت به اهل بیت میمونه، بقیش هیچه! که الحق حرف درستیه