هنوز و همیشه رفیق مهربان روح من نوشتن است....

برای تو...

تو را دوست دارم... عمیق... پاک... صادقانه...

تو را عمیق دوست دارم برای همه ی لحظه های پر از استرسی که من را صمیمانه می فهمی... برای لحظاتی که نت سرتاسر اضطراب میشوم و تو با حرفهایت ارامم میکنی....

تو را عمیق دوست دارم برای تک تک ثانیه هایی که درد مرا می فهمی و مهربانانه دستانت را دور شانه هایم حلقه میزنی... من را محکم به سینه ات فشار می دهی و سرم را می بوسی...

تو را دوست دارم برای نگاه های پر از غرورت... برای آن لحظه هایی که من چشمانم پر از اشک می شود و تو اشک هایم را با نوک انگشت پاک می کنی... برای وقت هایی که من یاد روزهای سختم می افتم و تو با بوسه هایت من را به روزهای شاد با تو بودن پیوند میزنی...

تو را دوست دارم برای وقتهایی که برای موفقیت های من سرشار از غرور می شوی... برای لحظه هایی که با احساس من را نگاه می کنی و می گویی به من افتخار می کنی... برای وقتهایی که برای موفقیت هایم لبخند میزنی....

تو را دوست دارم برای تمام وقت هایی که دخترانه هایم را... ترس هایم را... افکار مزاحمم را می فهمی و سعی میکنی من را آرام کنی با حرفهایت... خنده هایت... بوسه هایت....

تو را دوست دارم برای اینکه تنها مردی هستی که من را انگونه که هستم دوست داری...

تو را خیلی زیباد دوست دارم!!!

عشق یعنی 3

این روزها وقتی تو نگران مریضی من میشوی و من نگران مریضی تو تازه می فهمم عشق یعنی فقط دلواپس نگرانی های دیگری بودن...

عشق یعنی 2

عشق یعنی من اشتباهی حرفی بزنم که تو را ناراحت کنم و تو بدون اینکه قهر کنی ارام و متین حرف هایت را و دلخوری هایت را بزنی ... به حرفهای من گوش بدهی و به من این احساس را بدهی که من را با تمام خطاهایم دوست داری

عشق یعنی...

عشق یعنی من مریض باشم... تو خسته از سر کار برگردی... و برای من شام بپزی!

معجزه

گاهی برای رسیدن به لحظه ای که دوست داری باید ماهها صبر کنی... باید روزهای زیادی چشم انتظار باشی... باید گاهی شبها از استرس نخوابی... باید بعضی وقتها از ترس از دست دادنش دلت بلرزد... باید وقتی نگاهش می کنی تپش قلبت را بشنوی... باید چشمانت را بارها به زمین بدوزی و نگاهش نکنی... باید دلت را راضی کنی که صبور باشد...باید گاهی وقتها از حسادت اتش بگیری و دم نزنی... باید گاهی وقتها دستانت را محکوم کنی که دستانش را نگیرد!!

باید گاهی وقتها صبور باشی... باید حرف هایش را بشنوی و فکر کنی... باید با خودت رو راست باشی... باید با او حتی روراست باشی... گاهی باید شهامت به خرج بدهی بنشینی روبرویش و همه ی حرفهایت را بزنی!! و فکر کنی شاید دیگر فرصتی برای گفتن حرفهایت نباشد!! باید بترسی از اینکه عکس العملش در مقابل حرفهایت چیست!!

و انگاه وقتی همه ی این لحظه ها را طی کردی مطمئن باشی خدایی در این نزدیکی است که هوایت را دارد!! بسپاری همه چیز را به دستان مهربانش و نظاره کنی بازی زندگی را!! انوقت است که معجزه اتفاق می افتد!!

اگر باور کنی معجزه هست مطمئن باش اتفاق می افتد!! مثل یک تماس ساده! مثل یک راه رفتن از خانه تا مرکز شهر! مثل نشستن در شلوغی یک کافه و بی خیال ادمها شدن! مثل کنار کسی نشستن که مدتها ذهن تو را درگیر خود کرده! مثل شنیدن تپش های قلبش! مثل شنیدن تپش های قلب خودت حتی!!  معجزه اتفاق می افتد به شیرینی یک بوسه در شلوغی یک کافه میان ادمها! فقط ایمان داشته باش که اتفاق می افتد!!

 

چقدر این شبها که کنار تو می گذرد من احساس زن بودن می کنم! چقدر خوب یاد گرفته ام لبخند زدن به صورتت را! چقدر خوب یاد گرفتم ناز کردن های زنانه را!

چقدر خوب به یادم اوردی زن هستم زنی که گاهی دلش فقط در هوای تو بال و پر می زند!

که همین دوست داشتن زیباست

نمی دانی این روزها وقت هایی که تو را میبینم چقدر دلم می خواهد دستانم را زیر چانه ام مشت کنم قلمی در بین انگشتانم بگیرم و هر لحظه با تو بودن را به تصویر بکشم! نمی دانی این روزها وقت هایی که کنارت هستم چقدر دوست دارم زمان را متوقف کنم کاغذی بر دارم و تند تند راجع به تو بنویسم! بنویسم چگونه وقتی در می زنی دلم می لرزد... چطور وقتی از در تو می ایی بوی عطرت اکنده از احساسم می کند... راستی چرا هیچ وقت نشد عمیق عمیق بوی عطرت را نفس بکشم؟ خب راستش طبیعی است!! نه اینکه فکر کنی اسان است!! نه! اما خب دختر بودن مجبورت می کند احساست را مهار کنی...

این روزها وقتی می نشینی و لبخند زنان من را نگاه میکنی عجیب احساس میکنم چقدرچای دم کردن را دوست دارم!! چقدر دوست دارم تند تند چای بریزم در ان لیوان شیشه ای مخصوصت و داغ داغ برایت بیاورم!!

این روزها حتی اویزان کردن کاپشنت را هم خیلی دوست دارم... وقتی درش می اوری و در دستان من قرارش میدهی وقتی فاصله اشپزخانه تا اتاق را طی می کنم و عطرت تمام روحم را پر میکند....

این روزها تک تک لحظه های نشستن تو در اشپزخانه مان را دوست دارم... صدای خنده هایت را... شیطنت کردن هایت را... حرف زدن های یک بندت را...

این روزها اصلا زندگی خلاصه شده بین انتظار دیدنت که کش دار و شیرین می گذرد...

لحظه های دیدنت که تند و سریع می گذرد و لحظه ی بعد از خداحافظی ات که بغضی ناخداگاه را مهمان پلک هایم می کند...

این روزها من خیلی دلم می خواهد بنویسم از حال و هوای عید... از حال و هوای این روزها که در خانه مان نیستم... از بهاری که در غربت حال و هوایش کم رنگ شده....

اما در عوض ساعتها می نشینم و بدون انکه کلمه ای بنویسم فکر می کنم... به بهاری که ارام ارم مهمان روح و دلم شده... به این شهر دور از خانه که با وجود تو دوست داشتنی شده.... به لحظه لحظه های این نوروز که می شود کنار تو طی شود... به 4 شنبه سوری که کنار تو سرخ تر از همه ی سالها گذشت... به شور و حال سبزه سبز کردن به امید دیدن برق چشمانت... به خرید شیرینی های مخصوص عید فقط و فقط به خاطر وجود تو حتی اگر شیرینی دوست نداشته یاشی!! به اماده کردن وسایل سفره هفت سین به امید اینکه سال در کنار تو نو شود....

این روزها ساعتها به این فکر می کنم که اصلا دوست ندارم در خانه بودم!! که خوشحالم که نوروز امسال کنار تو طی می شود...

این روزها دوست دارم ساعتها به این فکر کنم که خدا چقدر با مهربانی دعای سال تحویل گذشته من را شنید... که چطور تو را مهمان دلم کرد... که چطور شنید حول حالنای من را در سال 90.... که چه نیکو احسن کرد حال من را...

این روزها ... روزهای پایانی سال من عمیق خوشحالم چه اهمیت دارد اگر حتی خودت هم نمی دانی کجای دل من نشسته ای!! چه اهمیت دارد حرفهای دو پهلویت!! چه اهمیت دارد اصلا حرفهای اطرافیان!!! این روزها... اصلا به کسی چه مربوط من این قدر سبک روح شده ام!! من این روزها روزهای اخری سال 90 را دوست دارم... احساس می کنم خدا هیچوقت به این اندازه به قلبم نزدیک نبوده....

این روزها بجای نوشتن من فقط لبخند زدن را دوست دارم...

من ایمان دارم خدایی که تو را مهمان قلب و روح من کرد برای روزهای سال اینده هم بهترین را برای من رقم خواهد زد... حتی اگر همه مردم نخواهند او همیشه بهترین را می خواهد برای من!! روزهای پایانی سال 90 دور از خانواده من روزهای شیرینی دارم!! شاید برای همین است که وقتی در چهره تو با ان لبخند دوست داشتنی ات می نگرم ارام زیر لب خدا را شکر میکنم برای این همه احساس دوست داشتن!! این روزها تازه می فهمم فروغ چی می گوید:

اری اغاز دوست داشتن است...

گرچه پایان راه نا پیداست...

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

گم شدن چیز قشنگی است!

این روزها قلمی دارم پر از حرف برای نوشتن... ذهنی دارم پر از حال و حوای نوشتن... قلبی دارم بی قرار برای نوشتن... و حرفهایی در سینه.... نمی دانم اما چرا این نوشته ها روی کاغذ نیامده بخار می شوند... نمی دانم چرا به جای نوشتن دوست دارم دستانم را ساعتها پشت سرم  بگذارم و فکر کنم و لبخند بزنم... ای روزها پرم از نوشتن... بدون کلامی نوشته شده!

این روها دوست دارم بنویسم... تند تند و پشت سر هم... شاید تخلیه شود روحم از تمام باری که تنهایی به دوش میکشد... اما دروغ چرا؟ این روزها

بیشتر از نوشتن روز کاغذ و نوشتن در هر صفحه مجازی دوست دارم فقط دستانم را

پشت سرم قلاب کنم... موسیقی ملایمی گوش بدهم و در جایی بین حرارت شمع های روشن و بخار چای پشت پنجره ام گم شوم... دوست دارم دستانم را حلقه کنم بین موهای وحشی شده ام و در اسمان سفید برفی بیرون پنجره غرق شوم... انقدر که هیچ کس حتی خودم نتوانم خودم را پیدا کنم...

گفته بودم از برف بدم می اید؟ یادتان هست؟ این روزها

حتی سلیقه ام هم عوض شده است!! این روزها حتی دانه های درشت برف را که از اسمان تند تند پایین می اید عاشقانه دوست دارم....

این روزها خوشم می اید دستام را میان موهایم گم کنم و قفس ذهنم را بشکنم... بگذارم خیالات دخترانه ام ازادانه فرار کند... به هر سمتی می خواهد اوج بگیرد.. اینجا تنها سرزمینی است که من خودم هستم... خود واقعی و بکر و صادقانه ام! من هستم بدون خود سانسوری های خواسته و نا خواسته!

من این سرزمین را.. سرزمین افکارم را شدیدا دوست دارم... اینجا تنها جایی است که ازادانه دوست دارم تو را! خودم را! احساسم را!

اینجا مقابل این پنجره رو به اسمان برفی شهر من هستم و رویاهای دور و درازی که جرئت گفتنشان را ندارم! به هیچ کس حتی به تو! به تو که تکمیل کننده این رویای بکر و دخترانه هستی!

اینجا تنها سرزمینی است که کسی من را سوال پیچ نمی کند! کسی نمی پرسد از کی تو را دوست داشته ام؟ چرا تو را دوست داشته ام!؟ اصلا چرا تو را انتخاب کرده ام! اینجا سرزمینی است که حتی تو هم در ان گوینده نیستی! اینجا تو را همیشه نزدیک خودم تجسم کرده ام!

اینجا تنها جایی است که بدون خجالت و ترس های دخترانه ام(!) عمیق در چشمانت نگریسته ام! فارغ از نگاه قضاوت گر همه حتی خود تو!

اینجا تنها نقطه ایست که من بارها در خلوت خود اعتراف کرده ام چقدر تو مهم هستی! بارها لحظه های دوست داشتنی با تو بودن را... ان لحظه هایی که تو تصورش را نمی توانی بکنی چقدر برای من مهم بوده بارها در ذهنم بازسازی کرده ام!

اینجا تنها سرزمینی است که دستانت را که هرگز لمس نکرده ام!! بارها در دستانم گرفته ام! تو را کنار خودم نشانده ام! گاهی برایت چای ریخته ام! برایت از دلتنگی هایم گفته ام! برایت خندیده ام! اهنگ گذاشته ام!!

آه... چه دنیای دوست داشتنی ایست این دنیای کوچک پشت پنجره من در این روزهای برفی!

من هستم و خیال تو و دنیایی از موسیقی و خیال های شاعرانه! و هیچ کس! هیچ کس را در این سرزمین جایی نیست!!

من دستانم را میان موهای وحشی ام گم کرده ام.... قدرت نوشتنم را میان خاطرات تو گم کرده ام...

دلم را میان این شهر شلوغ.... و خودم را میان رویایی مهربان در کنار تو....

چه کسی می گوید گم شدن چیز ترسناک بدی است!؟

من گم شده ام... دستانم هم گم شده اند...حس نوشتنم هم گم شده...

در عوض رویاهایی دارم کنار تو که حتی از خود تو شیرین تر هستند...

میبینی؟ گم شدن چیز قشنگی است!

در این دنیای سرد و نامهربان اگر من کنار خیال تو گم میشوم در یک رویا

چیز قشنگی است!!!!

رویای مهربون!

چقدر دلم می خواهد این روزها صورت مردانه ات را وقتی بوی عطر دل انگیزت را میدهد... وقتی سه تیغه و خندان می شود ببوسم! چقدر دلم می خواهد این روزها دستان مهربان و زیبایت را در دستهایم بفشارم.... چقدر دلم می خواهد وقتی کنارم می نشینی در چشمانت عمیق نگاه کنم... چقدر دوست دارم شانه به شانه هم که راه می رویم تنها باشیم بدون همه ی انهایی که دور و برمان هستند... دلم می خواهد وقتی کنارت راه می روم دستانت را در دستم بگیرم کنار شانه های مردانه ات احساس امنیت کنم... و در این شهر دور از همه فکر کنم تنها پشت پناه من شوی... چقدر دوست دارم مال من باشی... تو اولین مرد زندگی من نیستی... اما خیلی عزیزی.... خیلی دلم برایت تنگ می شود... شاید چون بیشتر از همه تو را دیده ام... شاید چون بیشتر از همه به من محبت های دور و دراز کرده ای... شاید چون تنها کنار تو شب ها را صبح کرده ام...

اه چقدر تو را دوست دارم... چقدر دوست دارم ببوسمت.....