از خدا پرسیدم : خدایا چطور میتوان بهتر زندگی کرد؟


خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر 
 
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو
 
ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز
   
شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن
 
زندگی شگفت انگیز است ؛فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید
 
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی !!حتی برای یک نفر
 
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم اینست که با تمام توان شروع به حرکت کنی
 
کوچک باش و عاشق...که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را
 
 بگذار عشق خاصییت تو باشد
 
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
 
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی ، یا دریایی بی کران
 
زلال که باشی ، آسمان در توست ...


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:21 توسط امیر |



+ آدم بعضی وقتا چیزایی رو از این دنیا می بینه که بد جور دلش گرفته میشه....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 8:58 توسط امیر |



من را ببخش اگر كه پیله کرده ام

قدری تحمل کن

پروانه می شوم....

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:16 توسط امیر |



همین نزدیکیاست!!! اگه ما بخوایم که پیداش کنیم..
اگه می تونستی این زنگو بزنی وقتی میومد دم در چی بهش می گفتی؟؟؟


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:8 توسط امیر |



با آرزوی سلامتی و شیرین کامی برای همه همنوردان عزیز و به امید ایستادن در قله موفقیت های بزرگ

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:47 توسط امیر |



قلبم لحظه ی آخر فقط یک چیز گفت:

خدایا من که رفتم خودت نگهدارش باش

مراشکست....حلالش کردم

بی وفایی کرد وفایش کردم

نگهدارش باش خدایا

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:49 توسط امیر |



همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟
شوهر: قطعا نه!
همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟
شوهر: خوب معلومه که میخوام
همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟
شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم
همسر: ازدواج میکنی واقعا؟
شوهر: ......!؟
همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟
شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه
همسر: باهاش روی تختمون هم میخوابی؟
شوهر: مگه جای دیگه هم میتونیم بخوابیم؟
همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟
شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه
همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟
شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟
همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟
شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه
همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟
شوهر: نه سایزش 38 هست
همسر: [سکوت]
شوهر: [گند زدم!]

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:6 توسط امیر |



من به آن سوی پنجـــره عادت کرده ام

به آن سو که همه چیز آنقدر روشن است

که حتی تصورش راهم نمی کنی

...

اما فقط بگو

با جــــــای خالــــــــــــی تو چه کنم؟!


+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:57 توسط امیر |



زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره ..
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت:

خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!
دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 19:26 توسط امیر |



ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم

دلسنگ یا دلتنگ!چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که میبینند خارم٬ در امانم

دلبسته افلاکم و پا بسته خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم

آن روز اگر خود بال خود را میشکستم

اکنون نمیگفتم بمانم یا نمانم!؟

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست!آیا میتوانم!؟

(فاضل نظری-کتاب آن ها)

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 23:2 توسط امیر |






گن لاغری