امروز تولدم بود ...

مثل همیشه آروم و بی سر و صدا

همه انگار این روزا تو تکاپوی عیدن ...

خودم به خودم تبریک میگم خب

بیست سالم تموم شد ! هی ، این قافله ی عمر عجب میگذرد!

+ تاریخ | پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت | 23:41 نویسنده | پسری از تبار رویا |

دلت دریاست می دانم ؛ پر از احساس بارانی ؛ و این زیباست می دانم

در این ایام نورانی ؛ دعایم کن ؛ که قلبت چشمه ی جوشان خوبیهاست

می دانم ...

ایمانت ، ابراهیمی ... تسلیمت ، اسماعیلی

صبرت ، ایوبی ... ترنم ات ، داوودی ... عمرت ، نوحی ... اسلامت ، محمدی

عید قربان مبارک باد !

+ تاریخ | جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱ساعت | 14:30 نویسنده | پسری از تبار رویا |

یک ماه از زلزله گذشت

و باز

همه چیز سرجایش است

انگار

برای تکان دادن ما آدم ها

زلزله های بزرگتری لازم است

زلزله هایی از جنس دل

+ تاریخ | چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت | 0:13 نویسنده | پسری از تبار رویا |

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.

دکتر علی شریعتی

+ تاریخ | پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت | 20:34 نویسنده | پسری از تبار رویا |

سلام زلزله


دیروز که آمدی من و لیلا و حمید روزه کله گنجشکی بودیم

...

...


فرصت افطار را هم ندادی

عجله ات برای چه بود ؟

همه سنگ ها و کلوخ هایی که پدر بنام سقف بر سرمان

انباشته بود

پیکرهای کوچک مان را در هم پیچید و

ما رفتیم ولی روح کوچکم دید که خیلی ها آمدند

آنها که هیچ گاه در روستایمان ندیده بودمشان

لودر هم آورند ، با کلی کمپوت شیرین و بسته های غذا

میدانی لودر همان ماشینی ست که در شهر ها برای ساخت

خانه از آن استفاده می کنند

ودر روستا ها برای برداشتن آوار از سر مردم

قرار است وام هم بدهند ، دستور داده اند خیلی خیلی

خیلی سریع

همان وامی که پدر هرگز نتوانست ، برای گرفتن نصف آن

نیز ضامن پیدا کند

تا خانه بهتری برایمان بسازد و مجبور نشود هی با گل و سنگ

سقف را بپوشاند

وای پدر ، چقدر سنگین کرده بودی این آوار را

می دانی زلزله

با آمدن تو ، روستای ما را شناختند

می گویند کمک به زلزله زدگان ثواب دارد ، درست

ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ثواب ندارد ؟

چرا برخی آدم ها برای بیدار شدن و لرزیدن قلب شان

به شش ریشتر لرزه احتیاج دارند ؟


می دانی زلزله به چه فکر می کنم

به روستای بعدی ، ثواب بعدی ، لودر بعدی و درمانگاه بعدی

و به زنده های لودر و کمپوت ندیده

به پدرهایی که با تنگدستی ،

آوارهای بعدی را تکه ، تکه ، تکه بر سقف خراب خود می چینند

تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند

می دانی زلزله

ما که رفتیم ولی خدا کند روزی بنویسند

ز مثل زندگی ...

+ تاریخ | یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت | 21:6 نویسنده | پسری از تبار رویا |

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

معلم مات بر جا ماند.

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور وزر به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود...؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود...؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود


این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

ــ بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست .......

+ تاریخ | شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ساعت | 12:0 نویسنده | پسری از تبار رویا |

دنبالم نگرد بی صدا می روم مثل همیشه !!!

می دانی وقتی پر از حرفم

پر از دل شکستگی

پر از غصه

ادعای خوشحالی دارم

تنها تو میدانی چقدر قوی هستم !!

اما می ترسم این همه صبوری وجودم را ذره ذره آب کند

پر از حرفم

اما با سکوت می روم

باز اشتباه کردم ...

تو هم نتوانستی تنهایی مرا درک کنی

نتوانستی بفهمی اوج غم هایم در چشمانم خفته

گذر کن از من ....

از اول معلوم بود تو مال دنیای من نبودی

شهر طلایی من دروغ ذهنم بود ...

می روم

بی صداتر از همیشه

گمان می کنم برای قلبم اتفاقی افتاده

بی حوصلگی الانم می گوید شکسته ...

دنبال من نگرد

اینجا آخر بازی ماست

بهتر از من هست

برای دنیای شلوغ تو

شاید پاکی خودم را به هیچ قیمتی ، به هیچ کسی نفروشم

حتی اگر تمام دنیا طردم کند

من همینگونه مثل قبل خواهم ماند

من خودم خواهم بود

حرف خواهم داشت برای دنیا

اگر گوش شنوایی ، قلب مهربانی ، نجابت ماندنی ای ، انسان با ایمانی پیدا شود

قلبم را تقدیم روحش می کنم تا شاید تمام دنیا بفهمند

چه کسی لیاقت عشق مرا داشت

                                                                                         « شیوا نفری »

+ تاریخ | سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ساعت | 0:0 نویسنده | پسری از تبار رویا |

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !

حسين پناهی

+ تاریخ | پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ساعت | 0:20 نویسنده | پسری از تبار رویا |

سخت آشفته و غمگین بودم …
به خودم می گفتم :
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم  میگیرند
درس و مشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …

خط کشی آوردم ،
در هوا چرخاندم !
چشم ها در پی چوب ، هر طرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !

اولی کامل بود ،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب ، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف ، آنطرفِ نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه ؟؟؟
بله آقا ، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت ، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام ، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله ، درکنارم خم شد
زیر یک میز ، کنار دیوار ،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش ،
دفتر مشق حسن !

چون نگاهش کردم ، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ، ستم بر دلش آتش زده بود
سرخی گونه او ، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش ، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...

خجل و دل نگران ،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای ، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام ،
گفت : لطفی بکنید ،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش ، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا ،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش ،
متورم شده است
درد سختی دارد ،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...

چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد و کوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب و دفتر …

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سر خشم ، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید ، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...

+ تاریخ | سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت | 12:58 نویسنده | پسری از تبار رویا |

این شب ، شب آرزوهاست .  شبی که آسمانش پر از برق ستارگان است . در آن شب هر دعایی ستاره ای خواهد شد و در پهنه­ی آسمان خواهد نشست . بیا ستاره های هم را نظاره کنیم و بر هر کدام آمین بگوئیم .

شب آرزوها  نزدیک است . بیا از امروز کمتر خسته شویم بلکه آن شب را تا به صبح اجابتش بیدار بمانیم . برای هم دعا کنیم . برای آن کودکی که در آن سوی پهناور زمین امشب را گرسنه خواهد خوابید . و برای آن بیماری که فردایش را کسی امیدوار نیست . بیا از خدا بخواهیم رنج های آدمی را بکاهد و آرامش او را بیافزاید .



شب آرزوها نزدیک است . بیا در آن شب برای مادران و پدرانی که هستند عزت و آنان که نیستند ، رحمت بخواهیم و مغفرت . بیا از خدا بخواهیم ابر رحمتش را بر زمینمان بگستراند تا قطرات آن ، فطرت خفته را بیدار کند .

شب آرزوها نزدیک است . بیا غرور را کنار بگذاریم ، لباس تکبر از تن به در کنیم و از درگاه خداوند متعال عذر خواهی کنیم به خاطر آن که عصیانش کردیم و نافرمانیش نمودیم . بیا عذر تقصیر به درگاهش آوریم که چون شیطان از فرمانش سر باز زدیم .



شب آرزوها، شب اجابت است ، شب مغفرت است . از کف ندهیمش ...



راستی  من را هم از دعا فراموش نکن ، چندی است در کوچه های قرن ها از پدر خویش گم شده ام . دعا کن پیدا شوم . دعا کن تا پدرم ، مولایم ، امام زمانم را بیابم . دعایم کن برادر ، دعا ... 

شب آرزوها نزدیک است ...

منبع : سایت فرهنگی اعتقادی فطرت


امشب را در كنار ثانيه ها ، آمين گوی آرزوهايت مي شوم

آرزويم را دعا كن . . .
.

.

.

.

امشب ؛ از هر كجای اين دنيای بزرگ كه در بزنی

صاحبخانه برای استقبال مي آيد

با طبقی از آرزوهايی كــه مي خواهی

پس از بزرگ ، چيزهاي كوچک نخواهيم . . .

.

.

.
خدايا آنكس كه امشب صادقانه يادم ميكند

هر لحظه عاشقانه يادش كن . . .

.

.

.
ايستاده ام برای ديدن شاخه های الماس آرزوهايت

سبدی كه خدا امشب به تو هديه مي دهد

***

مرا هم به خدايت نشان بده . . .
  

+ تاریخ | جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ساعت | 0:8 نویسنده | پسری از تبار رویا |

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان دریا ! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه ، هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه ، هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

از :  زنده یاد نجمه زارع

+ تاریخ | دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت | 10:35 نویسنده | پسری از تبار رویا |

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

+ تاریخ | پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 20:10 نویسنده | پسری از تبار رویا |

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن ، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها ، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

+ تاریخ | جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 23:16 نویسنده | پسری از تبار رویا |

اينكه دلتنگ توام اقرار می ‌خواهد مگر ؟

اينكه از من دلخوری انكار می خواهد مگر ؟

***

وقت دل كندن به فكر باز پيوستن مباش

دل بريدن وعده ديدار می خواهد مگر ؟

***

عقل اگر غيرت كند يک بار عاشق می ‌شويم

اشتباه ناگهان تكرار می ‌خواهد مگر ؟

***

من چرا رسوا شوم يک شهر مشتاق تواند

لشكر عشاق پرچم‌ دار می خواهد مگر ؟

***

با زبان بی زبانی بارها گفتی : برو !

من كه دارم می روم ! اصرار می ‌خواهد مگر ؟

***

روح سرگردان من هر جا بخواهد می ‌رود

خانه ی ديوانگان ديوار می‌خواهد مگر ؟

+ تاریخ | یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 0:52 نویسنده | پسری از تبار رویا |

ترس با نااميدی ، و شرم با محروميت همراه است ، و فرصت ها چون ابرها می گذرند ، پس فرصت های نيک را غنيمت شماريد .

نهج البلاغه ، حكمت 21

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم

حسرت رد شدن ثانیه های کوچک
فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم

تشنه لب ، عمر به سر رفت و به قول سهراب
آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم .....

+ تاریخ | جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 20:6 نویسنده | پسری از تبار رویا |

هميشه بـاید کسـی باشد که مــعنی سه نقطه ی انتهای

جمله‌هایت را بفهمد

هـميشه بـايد کسـی باشد

تا بُغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد

بـايد کسی باشد

که وقتي صدایت لرزید بفهمد

که اگر سکوت کردی ، بفهمد ...

کسی بـاشد

که اگر بهانه‌گيـر شدی بفهمد

کسی بـاشد

که اگر سردرد را بهـانه آوردی برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتياج داری

بفهمد که درد داری

که زندگی درد دارد

بفهمد که دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است

بفهمد که دِلت برای قدم زدن زیر باران ...

برای بوسیدنش ...

برای يك آغوشِ گَرم تنگ شده است

هميشه بايد کسی باشد

هميشه ...

+ تاریخ | سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 19:29 نویسنده | پسری از تبار رویا |

از این تکرار ساعتهـ ـا
از این بیهوده بودنهـ ـا
از این بی تاب ماندنهـ ـا
از این تردیدـهـ ـا
نیرنگهـ ـا
... شکهـ ـا
خیانتهـ ـا
از این رنگین کمان سرد آدمهـ ـا
و از این مرگ باورها و رویاهـ ـا
پریشانمـــ
دلـ ـم پروازمیخواهد ...

+ تاریخ | یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 22:4 نویسنده | پسری از تبار رویا |

پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .

و سرانجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی ....

+ تاریخ | چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 13:29 نویسنده | پسری از تبار رویا |

روزی ، در مجلس ختمی ، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت ، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید ؟

گفتم : خیر قربان ! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام ، تا متقابلا ، در روز ختم من ، خویشان خویش ، به اصرار خانواده بیایند .
حرفم را نشنید ، چرا که می خواست حرفش را بزند . پس گفت : بله ... خدا رحمتش کند ! چه خوب آمد و چه خوب رفت . آزارش به یک مورچه هم نرسید . زخمی هم به هیچکس نزد . حرف تندی هم به هیچکس نگفت . اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد . هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت . دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند ... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت ...

گفتم : این ، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن .
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید ، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود ، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام ، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند ... و این بیچاره ها که با دشمن ، دشمنی می کنند و با دوست دوستی ، دائما گرسنه اند و تشنه ، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند .

آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر ، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف ، به آدم بدکار هرزه ، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده ، چه جور جانوری است ؟ آدمی که در طول هفتاد سال ، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است ، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته ، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده ، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته ، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد ؟
آقا ی محترم ! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد . ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان ، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم ، و همپای آدم های عاشق ، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم .

ما آمده ایم که با حضورمان ، جهان را دگرگون کنیم ، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند : از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر ، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان ، و راه رفتنمان ، و نگاه کردنمان ، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود ...

ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان ، گرگ و چوپان و سگ گله ، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود ، و شاید من هم ، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند !!

+ تاریخ | یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 21:22 نویسنده | پسری از تبار رویا |

اگر دروغ رنگ داشت ؛
هر روز شاید ،
ده ها رنگین کمان ، در دهان ما نطفه می بست ،
... و بیرنگی ، کمیاب ترین چیزها بود .

اگر شکستن قلب و غرور ، صدا داشت ؛
عاشقان ، سکوت شب را ویران میکردند .

اگر به راستی ، خواستن ، توانستن بود ؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند ،
همیشه می توانستند تنها نباشند .

اگر گناه وزن داشت ؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند ،
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم .

اگر غرور نبود ؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ،
و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان ،
جستجو نمی کردیم .

اگر دیوار نبود ، نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم ،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان ،
حبس نمی کردیم .

اگر خواب حقیقت داشت ؛
همیشه خواب بودیم .
هیچ رنجی ، بدون گنج نبود ؛
ولی گنج ها شاید ،
بدون رنج بودند .

اگر همه ثروت داشتند ؛
دل ها ، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند .
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ،
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند .
اما بی گمان ، صفا و سادگی می مرد ،
اگر همه ثروت داشتند .

اگر مرگ نبود ؛
همه کافر بودند ،
و زندگی ، بی ارزشترین کالا بود .
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید .

اگر عشق نبود ؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم ؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم ؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم ؟
آری ... بی گمان ، پیش از اینها مرده بودیم ...
اگر عشق نبود ؛

اگر کینه نبود ؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند .
اگر خداوند ؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد ،
من بی گمان ،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا .

آنگاه نمیدانم ،
به راستی خداوند ، کدامیک را می پذیرفت ؟


گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی

+ تاریخ | سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 13:34 نویسنده | پسری از تبار رویا |

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ، ازش پرسید :
چرا دوستم داری ؟ واسه چی عاشقمی ؟
دلیلشو نمیدونم … اما واقعا ‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی … پس چطور دوستم داری ؟
چطور میتونی بگی عاشقمی ؟
من جدا دلیلشو نمیدونم ، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی ؟ نه ! من میخوام دلیلتو بگی ...
باشه ... باشه !!! میگم … چون تو خوشگلی ،
صدات گرم و خواستنیه ،
همیشه بهم اهمیت میدی ،
دوست داشتنی هستی ،
با ملاحظه هستی ،
بخاطر لبخندت ،
دختر از جواب های اون خیلی راضی و قانع شد ...
متاسفانه ، چند روز بعد ، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون :
عزیزم ، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی ، میتونی ؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات ، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان ، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره ....
عشق دلیل میخواد ؟
نه ! معلومه که نه !!
پس من هنوز هم عاشقتم ....
عشق واقعی هیچوقت نمی میره .
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه ، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه .

+ تاریخ | دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 12:13 نویسنده | پسری از تبار رویا |

هميشه‌ در زندگی چيزهايی‌ هست‌ كه‌ نمی توان‌ فراموش‌ كرد .

گاهی يک‌ نگاه‌ كه‌ در خلوت‌ روياها ايستاده‌ است‌ و هميشه‌ نگاه‌ می‌كند .

گاهی‌ يک‌ سلام‌ كه‌ در گوشه‌ ی روياها ايستاده‌ است‌ و هميشه‌ سلام‌ می‌كند .

و گاهی‌ شاهزاده‌ ی كوچولويی‌ كه‌ درخلوت‌ تنهايی‌ها بر تو ظاهر می شود ، در گوشه ای‌ آرام‌ بازی‌ كرده‌ و گاهی‌ می‌ايستد و از گوشه ی‌ چشم‌اش‌ تو را می‌نگرد ، و احساس‌ می‌كنی كه‌ چشم‌هايش‌ به‌ تو می‌گويند :

- می ‌آيی‌؟... می آيی كمی‌ با هم‌ بازی كنيم‌؟

می‌ آيی‌ بار ديگر روياهایمان‌ را بشماريم‌؟

بشماريم‌ و ببينيم‌ روياهای‌ من‌ بيشتراند يا روياهای تو؟

روياهای‌ من‌ قشنگ‌ تراند يا روياهای تو؟

و اصلا يک‌ چيزی‌!

می آيی‌ روياهایمان‌ را یکی‌ كنيم‌؟

+ تاریخ | یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 17:29 نویسنده | پسری از تبار رویا |

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به گل هایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند ، از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست .

عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلب ها را می توان در آن شنید . عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است . عشق نفس های کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمی داند .

تو از عشق چه می دانی ؟

اولین بار عشق را کجا دیدی ؟

چه وقت با او حرف زدی ؟

چه کسی به تو گفت : عشق چه رنگی است ؟

عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم .

من از عشق وضو می سازم . من با عشق نماز می خوانم . من در عشق غرق می شوم . من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است می پوسم . من بی عشق می میرم .

با عشق می توان حرف زد . با عشق می توان راه رفت با عشق می توان همه دیوار ها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت .

سوگند به چشم های تو ...

سوگند به چشم های تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست :

بی عشق نمی توان زیست ...

+ تاریخ | یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 13:15 نویسنده | پسری از تبار رویا |

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت آن چنانی كه فقط خاطره ای خواهند ماند .

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست

تو اگر لبخند زنی

آن هم به تو لبخند می زند

و اگر بغض كنی

وای از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد ...

+ تاریخ | چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 10:56 نویسنده | پسری از تبار رویا |

 دل من تنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود
...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو
!
دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟
+ تاریخ | چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 10:49 نویسنده | پسری از تبار رویا |

پاکت ۲۰ عددی سفید خاطراتم را بر میدارم
یک نخ از خاطراه هایم را بیرون میکشم
میگذارم گوشه ی لبم
آتشش میزنم
دارم تمام خاطره هایم را دود میکنم
این خاطرات چقدر عمیق می سوزاند مرا ...
+ تاریخ | چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 10:46 نویسنده | پسری از تبار رویا |

تو زود رفتی یا من دیر رسیدم !
مبادا کوه ها زودتر از ما به هم برسند !
مداد رنگی هایم را بر می دارم
نبودن هایت را سیاه می کنم ....
بودن هایت را سفید


...... نقاشی ام سیاه و سفید نمی شود ....
سیاهی بیداد می کند


راستی !!

فاصله ها را چه رنگی کنم ؟؟؟

+ تاریخ | سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 15:34 نویسنده | پسری از تبار رویا |

آدم های ساده را دوست دارم!
همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!
همان ها که برای ... همه لبخند دارند!
همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است!!
آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند ...

+ تاریخ | سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 15:29 نویسنده | پسری از تبار رویا |

یاز قلم یاز بو کونول پاسلی دمیرتک چورودی

توزلی طوفانه دوشوب عشقیمی طوفان بورودی

بیر سینیخ کشتی کیمین هی آخارام ساغ سولوما

ناخدا عشقیم اولوب هر یره سویدی سورودی

+ تاریخ | سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 15:17 نویسنده | پسری از تبار رویا |