|
|
|
|
امروز تولدم بود ... مثل همیشه آروم و بی سر و صدا همه انگار این روزا تو تکاپوی عیدن ... خودم به خودم تبریک میگم خب بیست سالم تموم شد ! هی ، این قافله ی عمر عجب میگذرد!
+
تاریخ | پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت | 23:41 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
دلت دریاست می دانم ؛ پر از احساس بارانی ؛ و این زیباست می دانم در این ایام نورانی ؛ دعایم کن ؛ که قلبت چشمه ی جوشان خوبیهاست می دانم ... ایمانت ، ابراهیمی ... تسلیمت ، اسماعیلی صبرت ، ایوبی ... ترنم ات ، داوودی ... عمرت ، نوحی ... اسلامت ، محمدی عید قربان مبارک باد !
+
تاریخ | جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱ساعت | 14:30 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
یک ماه از زلزله گذشت و باز همه چیز سرجایش است انگار برای تکان دادن ما آدم ها زلزله های بزرگتری لازم است زلزله هایی از جنس دل
+
تاریخ | چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت | 0:13 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
+
تاریخ | پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱ساعت | 20:34 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
سلام زلزله
... ... فرصت افطار را هم ندادی عجله ات برای چه بود ؟ همه سنگ ها و کلوخ هایی که پدر بنام سقف بر سرمان انباشته بود پیکرهای کوچک مان را در هم پیچید و ما رفتیم ولی روح کوچکم دید که خیلی ها آمدند آنها که هیچ گاه در روستایمان ندیده بودمشان لودر هم آورند ، با کلی کمپوت شیرین و بسته های غذا میدانی لودر همان ماشینی ست که در شهر ها برای ساخت خانه از آن استفاده می کنند ودر روستا ها برای برداشتن آوار از سر مردم قرار است وام هم بدهند ، دستور داده اند خیلی خیلی خیلی سریع همان وامی که پدر هرگز نتوانست ، برای گرفتن نصف آن نیز ضامن پیدا کند تا خانه بهتری برایمان بسازد و مجبور نشود هی با گل و سنگ سقف را بپوشاند وای پدر ، چقدر سنگین کرده بودی این آوار را می دانی زلزله با آمدن تو ، روستای ما را شناختند می گویند کمک به زلزله زدگان ثواب دارد ، درست ولی مگر کمک به روستاییان برای زندگی بهتر ثواب ندارد ؟ چرا برخی آدم ها برای بیدار شدن و لرزیدن قلب شان به شش ریشتر لرزه احتیاج دارند ؟ می دانی زلزله به چه فکر می کنم به روستای بعدی ، ثواب بعدی ، لودر بعدی و درمانگاه بعدی و به زنده های لودر و کمپوت ندیده به پدرهایی که با تنگدستی ، آوارهای بعدی را تکه ، تکه ، تکه بر سقف خراب خود می چینند تا روزی مریم و لیلا و حمیدشان را از زیر آن بردارند می دانی زلزله ما که رفتیم ولی خدا کند روزی بنویسند ز مثل زندگی ...
+
تاریخ | یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ساعت | 21:6 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت: «یک با یک برابر است...» از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید بپا خیزد به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است... معلم مات بر جا ماند. و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور وزر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود...؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود...؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معلم ناله آسا گفت: ــ بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست .......
+
تاریخ | شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ساعت | 12:0 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
دنبالم نگرد بی صدا می روم مثل همیشه !!! می دانی وقتی پر از حرفم پر از دل شکستگی پر از غصه ادعای خوشحالی دارم تنها تو میدانی چقدر قوی هستم !! اما می ترسم این همه صبوری وجودم را ذره ذره آب کند پر از حرفم اما با سکوت می روم باز اشتباه کردم ... تو هم نتوانستی تنهایی مرا درک کنی نتوانستی بفهمی اوج غم هایم در چشمانم خفته گذر کن از من .... از اول معلوم بود تو مال دنیای من نبودی شهر طلایی من دروغ ذهنم بود ... می روم بی صداتر از همیشه گمان می کنم برای قلبم اتفاقی افتاده بی حوصلگی الانم می گوید شکسته ... دنبال من نگرد اینجا آخر بازی ماست بهتر از من هست برای دنیای شلوغ تو شاید پاکی خودم را به هیچ قیمتی ، به هیچ کسی نفروشم حتی اگر تمام دنیا طردم کند من همینگونه مثل قبل خواهم ماند من خودم خواهم بود حرف خواهم داشت برای دنیا اگر گوش شنوایی ، قلب مهربانی ، نجابت ماندنی ای ، انسان با ایمانی پیدا شود قلبم را تقدیم روحش می کنم تا شاید تمام دنیا بفهمند چه کسی لیاقت عشق مرا داشت « شیوا نفری »
+
تاریخ | سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ساعت | 0:0 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
می دانی بگذار منتـظـر بمانند ! حسين پناهی
+
تاریخ | پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ساعت | 0:20 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
سخت آشفته و غمگین بودم …
+
تاریخ | سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت | 12:58 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
این شب ، شب آرزوهاست . شبی که آسمانش پر از برق ستارگان است . در آن شب هر دعایی ستاره ای خواهد شد و در پهنهی آسمان خواهد نشست . بیا ستاره های هم را نظاره کنیم و بر هر کدام آمین بگوئیم . شب آرزوها نزدیک است . بیا در آن شب برای مادران و پدرانی که هستند عزت و آنان که نیستند ، رحمت بخواهیم و مغفرت . بیا از خدا بخواهیم ابر رحمتش را بر زمینمان بگستراند تا قطرات آن ، فطرت خفته را بیدار کند . شب آرزوها نزدیک است . بیا غرور را کنار بگذاریم ، لباس تکبر از تن به در کنیم و از درگاه خداوند متعال عذر خواهی کنیم به خاطر آن که عصیانش کردیم و نافرمانیش نمودیم . بیا عذر تقصیر به درگاهش آوریم که چون شیطان از فرمانش سر باز زدیم . شب آرزوها، شب اجابت است ، شب مغفرت است . از کف ندهیمش ... راستی من را هم از دعا فراموش نکن ، چندی است در کوچه های قرن ها از پدر خویش گم شده ام . دعا کن پیدا شوم . دعا کن تا پدرم ، مولایم ، امام زمانم را بیابم . دعایم کن برادر ، دعا ... منبع : سایت فرهنگی اعتقادی فطرت
امشب را در كنار ثانيه ها ، آمين گوی آرزوهايت مي شوم ***
+
تاریخ | جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ساعت | 0:8 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست ناگهان دریا ! تو را دیدم حواسم پرت شد در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد از : زنده یاد نجمه زارع
+
تاریخ | دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت | 10:35 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
+
تاریخ | پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 20:10 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
+
تاریخ | جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 23:16 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
اينكه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر ؟ اينكه از من دلخوری انكار می خواهد مگر ؟ *** وقت دل كندن به فكر باز پيوستن مباش دل بريدن وعده ديدار می خواهد مگر ؟ *** عقل اگر غيرت كند يک بار عاشق می شويم اشتباه ناگهان تكرار می خواهد مگر ؟ *** من چرا رسوا شوم يک شهر مشتاق تواند لشكر عشاق پرچم دار می خواهد مگر ؟ *** با زبان بی زبانی بارها گفتی : برو ! من كه دارم می روم ! اصرار می خواهد مگر ؟ *** روح سرگردان من هر جا بخواهد می رود خانه ی ديوانگان ديوار میخواهد مگر ؟
+
تاریخ | یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 0:52 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
ترس با نااميدی ، و شرم با محروميت همراه است ، و فرصت ها چون ابرها می گذرند ، پس فرصت های نيک را غنيمت شماريد . نهج البلاغه ، حكمت 21
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم
+
تاریخ | جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت | 20:6 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
هميشه بـاید کسـی باشد که مــعنی سه نقطه ی انتهای جملههایت را بفهمد بفهمد که درد داری بفهمد که دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد که دِلت برای قدم زدن زیر باران ... برای بوسیدنش ... هميشه بايد کسی باشد هميشه ...
+
تاریخ | سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 19:29 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
از این تکرار ساعتهـ ـا
+
تاریخ | یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 22:4 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟ پدربزرگ پاسخ داد : درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی ! پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی : صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد . صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است . صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است . و سرانجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی ....
+
تاریخ | چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 13:29 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
روزی ، در مجلس ختمی ، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت ، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید ؟ گفتم : این ، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن .
+
تاریخ | یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۱ساعت | 21:22 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
اگر دروغ رنگ داشت ؛
+
تاریخ | سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 13:34 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ، ازش پرسید :
+
تاریخ | دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 12:13 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
هميشه در زندگی چيزهايی هست كه نمی توان فراموش كرد .
گاهی يک نگاه كه در خلوت روياها ايستاده است و هميشه نگاه میكند .
گاهی يک سلام كه در گوشه ی روياها ايستاده است و هميشه سلام میكند .
و گاهی شاهزاده ی كوچولويی كه درخلوت تنهايیها بر تو ظاهر می شود ، در گوشه ای آرام بازی كرده و گاهی میايستد و از گوشه ی چشماش تو را مینگرد ، و احساس میكنی كه چشمهايش به تو میگويند :
- می آيی؟... می آيی كمی با هم بازی كنيم؟
می آيی بار ديگر روياهایمان را بشماريم؟
بشماريم و ببينيم روياهای من بيشتراند يا روياهای تو؟
روياهای من قشنگ تراند يا روياهای تو؟
و اصلا يک چيزی!
می آيی روياهایمان را یکی كنيم؟
+
تاریخ | یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 17:29 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به گل هایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند ، از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست . عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلب ها را می توان در آن شنید . عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است . عشق نفس های کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمی داند . تو از عشق چه می دانی ؟ اولین بار عشق را کجا دیدی ؟ چه وقت با او حرف زدی ؟ چه کسی به تو گفت : عشق چه رنگی است ؟ عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم . من از عشق وضو می سازم . من با عشق نماز می خوانم . من در عشق غرق می شوم . من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است می پوسم . من بی عشق می میرم . با عشق می توان حرف زد . با عشق می توان راه رفت با عشق می توان همه دیوار ها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت . سوگند به چشم های تو ... سوگند به چشم های تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست : بی عشق نمی توان زیست ...
+
تاریخ | یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 13:15 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
به حباب نگران لب یک رود قسم و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت غصه هم خواهد رفت آن چنانی كه فقط خاطره ای خواهند ماند .لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شدست تو اگر لبخند زنی آن هم به تو لبخند می زند و اگر بغض كنی وای از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد ...
+
تاریخ | چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 10:56 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
دل من تنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟
+
تاریخ | چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 10:49 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
پاکت ۲۰ عددی سفید خاطراتم را بر میدارم
یک نخ از خاطراه هایم را بیرون میکشم میگذارم گوشه ی لبم آتشش میزنم دارم تمام خاطره هایم را دود میکنم این خاطرات چقدر عمیق می سوزاند مرا ...
+
تاریخ | چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 10:46 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
+
تاریخ | سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 15:34 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
+
تاریخ | سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 15:29 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
یاز قلم یاز بو کونول پاسلی دمیرتک چورودی توزلی طوفانه دوشوب عشقیمی طوفان بورودی بیر سینیخ کشتی کیمین هی آخارام ساغ سولوما
ناخدا عشقیم اولوب هر یره سویدی سورودی
+
تاریخ | سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت | 15:17 نویسنده | پسری از تبار رویا
|
|
|