یکصدا از عشق

دفتر دلتنگی های صادق حسینی

با رفتن تو به شب پناهنده شدم
از شاخه‌ی خشک زندگی کنده شدم

چون برگ درخت‌های پاییز زده
دنبال تو در کوچه پراکنده‌ شدم

نوشته شده در جمعه دوم خرداد ۱۴۰۴ساعت 12:35 توسط صادق حسینی|

در شهر کسی نمانده باقی جز مرگ
روشن نشود هیچ اجاقی جز مرگ

هر حادثه، آبستن یک حادثه است
امّا نمی‌افتد اتفاقی جز مرگ

نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 20:37 توسط صادق حسینی|

غم زوزه کشید و شهر خوف انگیز است
اندوخته‌ی شادی ما ناچیز است

در تقویم عبوس و آشفته‌ی ما
فروردین ماه اوّل پاییز است

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲ساعت 10:17 توسط صادق حسینی|

پیچیده و مرموز نبودم دیگر
در قلّه و پیروز نبودم دیگر

امروز در آیینه خودم را دیدم
آن صادق دیروز نبودم دیگر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ساعت 12:52 توسط صادق حسینی|

 

شادی، خورشید آشکاری شده بود
اندوه، دروغ شاخداری شده بود

با عشق، خدا درآمد از تنهایی
پاییز برای خود بهاری شده بود

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 0:4 توسط صادق حسینی|

 

خامم کن و در خطر بینداز مرا
در آتش شور و شر بینداز مرا

بگذار سرم برای تو درد کند
ای عشق به دردسر بینداز مرا

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 8:43 توسط صادق حسینی|

 

افتاده‌ام و دوباره برمی‌خیزم
با قلب هزار پاره برمی‌خیزم

من مرده‌ام اما تو اگر می‌خواهی
از گور به یک اشاره بر‌می‌خیزم

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۰ساعت 18:48 توسط صادق حسینی|

 

پایان مخوف و ناگزیری از من

در قاب ترک خورده ی پیری از من

 

نه بوسه ای و نه حلقه ی آغوشی

ای مرگ چه دارم که بگیری از من

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 16:49 توسط صادق حسینی|

 

بعد از مرگم چگونه تنها نشود

مانند خودم اسیر غم ها نشود

 

تنهایی من کدام گوری برود

در داخل قبر من اگر جا نشود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۸ساعت 22:33 توسط صادق حسینی|

 

با بازی روزگار همراه نبود

چون کوه به خانه ی دلش راه نبود

 

می رفت و کلید روز در دستش بود

خورشید به اندازه ی او ماه نبود

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 23:19 توسط صادق حسینی|

 

باید بشتابم به تکاپوی دلم

شاید خبری شد از هیاهوی دلم

 

دنبال دروغ های یک بچه پلنگ

از خانه فرار کرده آهوی دلم

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۷ساعت 20:23 توسط صادق حسینی|

یا اینکه بیا کلاه من را بردار

یا بر سر من کلاه دیگر بگذار

 

بعد از تو خراب و خسته از تنهایی

تا خرخره از حرف پرم با دیوار

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۷ساعت 11:33 توسط صادق حسینی|

وقتی که غمت تفنگ بر دوش گرفت
دنیای مرا چراغ خاموش ، گرفت

من ماندم و من ماندم و من ماندم و من
تنهایی من، مرا در آغوش گرفت

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۷ساعت 18:38 توسط صادق حسینی|

تا اسم دهن بیاید آنها مشتند
در چشم امید آدمی انگشتند

 

ما را که تمام عمر جان می‌کندیم
هر روز به جرم زنده بودن کشتند

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۷ساعت 17:29 توسط صادق حسینی|

 

درمانده و بیچاره و مسکین مردم

قربانی قلب های چرکین، مردم

 

از جنگ عبور کرده ایم اما باز

هر روز شهید می دهند این مردم

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۶ساعت 13:23 توسط صادق حسینی|

۱

من کشته ی چشمان درشتت هستم
پامال رسوم هفت پشتت هستم

صدبار به شیشه خورده و افتاده
گنجشک هلاک توی مشتت هستم

 ۲

با فتنه ی چشم تو دلم رفت از دست
گفتی که به انقلاب باید پیوست

راهِ همه ی نیازها را بر من
جمهوری اسلامی آغوشت بست

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:41 توسط صادق حسینی|

آغوش تو خانه ی بلا بود انگار

دروازه ی نفرین خدا بود انگار

 

بیمار تو بودم و برای رگ من

عشق تو سرنگی از هوا بود انگار

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۵ساعت 10:44 توسط صادق حسینی|

اندوه تو زخم خونچکانی کهن است
بر قامت شعرهای من پیرهن است

از بام دلم نرفته برمی گردد
دلتنگی تو کبوتر جلد من است

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 7:1 توسط صادق حسینی|

 

هرچه آمد به سرم زیر سرچشم تو بود

عاشقی حادثه ای بر اثر چشم تو بود



دوستت دارم و میخواهمت ای شاعرمن

رویش زلزله با این خبر چشم تو بود

 

عشق می آمد و آرامش من در هم ریخت

وه چه شب ها که دلم دربدر چشم تو بود

 

دل من با همه ی خستگی اش همواره

رام و آرام ترین همسفر چشم تو بود

 

روزها رفت و وفایت به سرآمد چه کنم
سرنوشت دل من در خطر چشم تو بود

 

چه بلاها که دراین راه تحمل کردم

کاش یک ذره ی آن در نظر چشم تو بود

 

مثل باد آمد و آرام تراز باد گذشت

روزگاری که پر از دردسر چشم تو بود

 

بودنت خون جوانی به رگانم می ریخت

گرچه صد جور کلک زیر سر چشم تو بود

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:30 توسط صادق حسینی|

تومور

«تو مرو» به هم ریخته است

که مرا به هم ریخته

و در سرم رشد می کند

 

(2)

خراب شود

بازار ساعت فروش ها

ساعتی که باتو بودم

پیدا نمی شود

 

(3)

مادرم

آدم برفی شال و کلاه کرده ایست

سرطان آفتاب عمود

و من هویج ...

 

(4)

عکسم را قاب  می گیرم

با روبانی سیاه

به دیوار اتاقم می زنم

صادق جان!

"به کدامین گناه کشته شدی"

 

(5)

مال خودت می شوم

ضعیف تر که شدم

به جنگ با تو بر می خیزم

شکستم می دهی و

به تصرف ات در می آیم

 

(6)

نگرانم نباش

زنده ام هنوز

من سخت پوست دوزیستی هستم که سالها

هوای باتو بودن را

هوای بی تو بودن را

زیسته ام.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 21:3 توسط صادق حسینی|

 

آدم به هوا

ماهی به آب

مادرم به قرص هاش

ومن!!!

به نگاه تو زنده ام

 

********************

 

حرف تازه ای ندارم

فقط آمده ام تاریخ اعتبار 

"دوستت دارم" هایم را

تمدید کنم

دوستت دارم

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ساعت 18:13 توسط صادق حسینی|

 

مرا ببوس

 

من مرد عمل ... نه!

 

مرد عکس العمل ام

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:32 توسط صادق حسینی|

 

اتفاق

 

کودکی نه ماهه در من است

 

دستش را نگیرم

 

می افتد

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 15:23 توسط صادق حسینی|

 

چند سال است

به دوست داشتن تو مشغولم

هوای عشق تو را می خورم

و با خیال زنده ام.

 

دست و بالم خالی

خانه ام تاریک 

تنهایی ام به توان تنهایی

کرکره ی خاطراتت را بالا میکشم

سیگار ، چایی

چایی ، سیگار

شعر ، اشک

اشک ، شجریان

 

میان همهمه هایت

ساقه ی نازک دلم می شکند

باید با خودم متحد شوم

تو را از خاطر ببرم

اگر خیال خوبت بگذارد!!!

 

 

#صادق_حسینی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ساعت 23:30 توسط صادق حسینی|

 

قهر تو برای زنده مردن کافیست

رویای در آغوش تو خفتن کافیست

 

لازم به جدال و جنگ و خونریزی نیست

یک عشوه برای کشتن من کافیست

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:45 توسط صادق حسینی|

 

عاشق شده ام ،عشق پسندید مرا

از دامن صد حادثه برچید مرا

 

خوشبخت ترین آدم عالم بودم

دنیا اگر از چشم تو می دید مرا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:43 توسط صادق حسینی|

 

ویران شده ام بر سر دنیای خودم

من هستم و تاریکی فردای خودم

 

عید آمد و من از همه دیدن کردم

غیر از دل بیچاره ی تنهای خودم

 

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:13 توسط صادق حسینی|

 

زیبایی تو


دلتنگی من 


دخترک گلفروش سر چهارراه 


چه دنیای بی سقفی داریم...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:44 توسط صادق حسینی|

من حاصل ابتکار چشمان توام

آشفته و بیقرار چشمان توام

 

در شهر،نگاه تو خبر ساز شده

شاعر نه! خبرنگار چشمان توام

 

 

نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:10 توسط صادق حسینی|

 

روشن شده از تو خانه ی دلگیرم
از گرمی آغوش تو جان می گیرم

 

دنیای من از شادی عشق آکنده است
من باتو برای زندگی میمیرم

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:49 توسط صادق حسینی|


آخرين مطالب
» رباعی
» مرگ
» رباعی
» رباعی
» رباعی  
» رباعی
» رباعی
» رباعی
» رباعی
» رباعی
Design By : Pars Skin