مصاحبه ای جدید

منتقدان به يکديگر نان و کباب قرض مي­دهند

 

گفتگو با حجت الاسلام محسن حسن زاده ليله کوهي

شعر جنگ با شعر جنگ شروع نشد بلکه با احساس مسئوليت شاعر در قبال تاريخ و اجتماع به عنوان يک انسان شکل گرفت اين مسئوليت­ها در آن برهه­ي زماني مسئوليت ادبي او را تحت الشعاع قرار مي­دهد و به اين ترتيب در ابتداي جنگ اشعاري با درون مايه­هاي حماسي يا عاطفي سروده مي­شود که علي رغم قاعده افزائي­هاي نه چندان تازه در فرم و صورت­هاي زباني بيشتر در سطح پديده­ها و اشياء و کاراکترهاي شعري متوقف مي­شوند در اين هنگام ضلع مخاطب در مثلث هنري (هنرمند – اثر هنري- مخاطب) از اضلاع ديگر بزرگتر است با گذشت زمان و ايجاد فاصله از مقطع آغاز جنگ شاعران کم کم در کنار مسئوليت­هاي تاريخي و اجتماعي خود مسئوليت ادبي خويش را هم جدي مي­گيرند لذا به تدريج ساختارهاي پيچيده­تر و هنري نزديک مي­شوند. بالاخره وقتي سالهاي پرشور جنگ به پايان مي­رسد شاعران از آن هيجانات ژورناليستي فاصله مي­گيرند و کم کم از سطح پديده­ها، اشياء و کاراکترهاي شعري به عمق آنها رسوخ مي­کنند شگردهاي زباني به جاي بازي­هاي تازه ساده فرميک زباني، جزءنگري به جاي کلي نگري، عيني نگري به جاي معناگرائي آشکار، آرمان گريزي و معناگريزي به جاي شعارسرائي به آنها امکان مي­دهد حرکتي شتابان را به سمت ايجاد يک ژانر مستقل آغاز کنند حالا در واقع شعر دفاع مقدس متولد شده است . . .


ادامه نوشته

زندگی نامه

آقای مظفری ساوجی خواسته من تقصیری ندارم!

ته تغاری مشهدی سیف الله بودم و ملا خانم ، کشاورز بودند در لنگرودِ گیلان ، یکی پسر کربلایی نعمت الله که جگر و جراتش معروف بود و آن دیگری دختر خورشید ماما

ادامه نوشته

نقدی بر دفتر تبسم شرقی (زکریا اخلاقی)

بسم الله الرحمن الرحیم

مجموعه تبسم های شرقی اثر شاعر ارجمند و خوش قریحه جناب حجت الاسلام والمسلمین زکریا اخلاقی بهانه خوبی است برای مرور یکی از صفحات شعر دهه هفتاد که در چند سطر به تماشا می نشینیم .

اهالی ادب و فرهنگ زکریا اخلاقی را با متانت شعر و قوافی بدیع و مستحکم می شناسند اما نیم نگاهی به دفتر شعر او تنوع قابل توجهی را در عین اختصار نشان می دهد . از حیث مضمونی شعر اخلاقی در حوزه حماسه و دفاع مقدس ، شهادت ، سوگ سرود عالمان ، توصیف بهار و در نهایت پرداختن به نوعی تجربه های معرفتی به پراکندگی سروده شده است .

در میان این موضوعات شعرهایی که به ستایش عالمان دین اختصاص یافته و در عداد سوگ سروده ها محسوب می شود از انگیزش های شاعرانه عمیق تری برخوردارتر است . در این میان شعر اسمانی تر با مطلع

«مثل گل بدرقه کردیم تنی تنها را و سپردیم به خاک ان همه خوبی ها را»

و نیز شعر بی جمال تو با مقطع کاش پیش از شب اندوه سفر می کردیم تا نبودیم در این خانه غزل خوان بی تو جانسوز تر به نظر می رسند اگر چه اخلاقی بر بسیاری از این اشعار یادداشتی نگذاشته است اما هفت غزل از مجموعه سی غزل این دفتر به صراحت به این موضوع اختصاص یافته است .

موضوع جنگ و شهیدان با اشعاری که بیشتر در نیمه اول دهه هفتاد سروده شده اند با ابیاتی همچون «زیر شمشیر شهادت سحر انسان رفتی که نرفتند از این دایره زیباتر از این

شاهبازا سفر عرش تو خوش باد برو نرود کز سوی ان کنگره زیباتر از این »

و « اسمانی شده اوازه پیروزی ما عشق گل کرده در ایینه نوروزی ما »

و « دوش یاران خبر از سوختنش اوردند صبح خاکستر خونین تنش اوردند »

و « ز باغ حادثه بوی شهادت امد باز»

و . . .

هفت غزل از بسامد مشابهی برخوردار است . در میان انها شعر «بوی سیب» با مطلع:

« چون لاله شکفته صفایی عجیب داشت مثل شکوفه رایحه ای دلفریب داشت»

از یک دستی و پیرنگ بهتری بر خوردار است .

دسته سوم و متمایز اشعار این دفتر بهاریه های اخلاقی است که در عین شمرده شدن در زمره اشعار به معرفت امیخته ، خود رنگ و جلوه ای دیگر دارد . توصیف عرفانی طبیعت کاری است که شاعر زیبایی و طراوت ویژه ای از عهده ان بر می اید . اشعاری چون حشر سبز با مطلع :

« بهار امد تماشایی است حشر سبز قامتها گلستانها شده ایینه نبض قیامتها »

و غزل سجاده سبز با مطلع:

« گل ، دفتر اسرار خداوند گشوده ست صحرا ورق تازه ای از پند گشوده ست »

از جمله این دسته از اشعار محسوب می شود .

در غزل های دیگری همچون همسایه روح القدس با مطلع:

« ای بلوغ شاخه ها در اشتهای ما تصرف کن از میان سبز ها سیب تجلی را تعارف کن »

و محمل خورشید با بیت میانی:

« روح گل تازه شد از فیض مسیحایی نسیم عطر نابش از سراپرده اشراب گذشت»

نیز تا حدود زیادی ازهمین نگاه برخوردارند . هر چند مستقیما در این موضوع سروده نشده اند اما ان چه شاخصه شاعرانگی این شاعر است در ما بقی اشعار او نمود بیشتری دارد . اخلاقی را باید شاعر عرفان سروده های مشحون از سیر های افاقی و انفسی دانست . تجربه های عمیق معرفتی و برخورداری از اخلاق ژرف برخواسته از معرفت عمیق در ایینه شعر او به خوبی پیدا است .

واژگان و ترکیباتی همچون «سیب تجلی» ،« قصه های مشرقی» ، «غمزه اشراقی» ، «نسیم صلوات» ، «مشرق روحانی ایمان» ، «تفسیر لطیف» ، «اسب تجلی» ،« سفره سبز تجلی» ، «همسایه تجرد» ، «چشمه تجرید» ، «پنجره شرقی» ، «نور اشراق» ،« نبض فلق» ،« بلندای بلورین فلق» ، «براق شفق» ، «حکمت مشرقی» ،« سیرسکوت» و . . . به خوبی این سمت گیری شاعرانه را نشان می دهد . اما رنگ این سیر و عرفان شباهتی انکار ناپذیر به نگاه سهراب سپهری و در میان شاعران پر اوازه این دوره شباهت به نگاه مرحوم سلمان هراتی را به گونه ای دیگر نشان می دهد . که متاسفانه چندان نیز تداوم و ژرفا نیافته و به زودی به دلیل پرهیز شاعر از تجربه های مخاطره امیز جدید که ممکن بود پیکان های نقد را به سوی او متوجه سازد به افول و خاموشی گراییده است .

اصولا شاعر زبان اختصاصی و شیوه بیان ویژه ای به چنگ اورده که مانند تیغ دو لبه از یک سو او را به زودی متمایز ساخته و از سوی دیگر در چارچوب نه چندان فراخ خود به دام انداخته است . هر چند شیوه او توسط برخی از شاعران پس از او مورد تقلید قرار گرفته ، اما هرگز به طرزی متمایز و پویا بدل نگردیده است

پاورقی : دومجموعه آقای محمد جبرئیلی در این میان شباهت واضح تری دارند

از اینها که بگذریم یکی از رموز موفقیت شاعر در ارائه موسیقی دلنشین و قافیه بدیع ، سهل گیری در مضمون پردازی است ، بسیاری از قوافی که او توانسته است از عهده انها به خوبی براید در حقیقت حتی در سطح بیت دارای گسستگی و کم رنگی مضمون است مثلا

« به اغوش پری های بهاری باز می گردد گل سرخ از سلوک ساقه سبز کرامت ها »

«ما پر از بوی خوش سیب پر از چاووشیم وز چمن های مجاور نفحاتی داریم »

به علاوه شاعر حتی در شعر های اخیرش از برخی ضعف های زبانی رنج می برد . به عنوان مثال به موارد زیر می توان توجه کرد :

1-ای اشارت های نرگس باز هم ما را تصرف کن ( شاید در ما )

2 – اندکی با ما نشین پیش صفای ما توقف کن ( شاید بنشین )

3 – خرقه پوشان به وجود تو مباهات کنند (شاید می کنم )

4 – بعد از این حکمتیان نیز به سر فصل حیات (شاید اهل حکت )

5 – که خط سیر تو مراعات کنم ( شاید تو را )

6 – حال پروانه ز کار نگهش شیدا بود ( شاید پروانه از کار نگاهش )

7 – من چه گویم که چسان ایینه روز گرفت ( شاید چه بگویم که چگونه )

8- رشته خون که دوش از سوزن خرمن گذشت ( شاید دیشب )

9-که رو سوی افق اورد و بگذشت از ظلامت ها ( شاید گذشت از ظلامت ها ! )

10 – ای دلیران ره عشق دلیرانه به پیش که در این ره علم حادثه بر دوش شماست ( شاید راه )

11- سوی این بادیه با مشعل تکبیر شوید که در این ره به کمین دشمن مغشوش (!) شماست (شاید بروید )

12-آفتابا دمی از ابر برون آ که بود ( ای افتاب بیرون آی که هست )

13-بر کدامین لب مگر انا الیه الرجعون شد (شاید کدام . . . رفت )

14-کس نداند که چه بر بلبل مشتاق گذشت (شاید کسی نمی داند )

موسیقی یک دست شعر که از ویژگی های بارز این دفتر است نیز در برخی موارد با سهل گیری شاعر لطمه غیر قابل گذشتی دیده است .

«شد شفا بخش دل و دیه صاحب نظران ان اشارات لطیفی که در المیزان بود »

در برخی از موارد نیز تطبیق در ارکان جمله مورد مسامحه قرار گرفته است .

«حال پروانه زکار نگهش شیدا بود» ( حال شیدا بود )

«که می گویند او را دست جالینوس در دست است» (شاید دست جالینوس در آستین است )

هر چندمصراع با شکل حاضر نیز تاب معنایی را که همراهی باشد دارد اما چندان رساننده مفهوم حذاقت که مقصود شاعر است نمی تواند داشته باشد .

دربیت دیگری ازهمین غزل شاعر میگوید : تجلی های دور از دست آن طاووس در دست است ؟!

در پایان اگر چه از پیش دانسته ایم که انگشت بر شعر شاعری ماندگار همانند زکریا اخلاقی که در گشودن این راه پر فراز ونشیب نقش خویش را به هنگام و با شیوه ای شایسته تامل و درنگ ایفا نموده است دشوار و دربایست قلمی ناتوان چون خامه حقیر نیست اما در مقام نقد یکسره به تمجید و تحسین پرداختن نیز درمذاق اهل اذب خوش نمی نماید .امید انکه انچه صادقانه و دوستانه تقدیم شد در اینده پر بار و قابل تاسی این شاعر ارزشمند و مخاطبان نکته سنج شایسته اغماض و احیانا بهره مندی محسوب گردد . و من الله التوفیق 28 /02/1290 لیله کوهی قم

که می گوید رشتی ها بخار ندارند

سلامی نه چندان به هنگام!

سفر اخیر ما به رشت به هدف شرکت در بزرگداشت شاعر دلسوخته مرحوم غلامرضا رحمدل شرفشادهی بهانه ای شد تا یادداشتی بنویسم  در این سفر با شاعران عزیز و استادان گرامی جناب جواد محقق ، پرویز عباسی داکانی و رحیم زریان همراه بودیم چون مسیر را با ماشین سواری رفتیم فرصت خوبی بود تا از هر در ی گپ و گفتی به میان بیاید مراسم هم تقریبا خوب برگزار شد هرچند جز شعر یک شاعر فراموش نشدنی امیر فخر موسوی و یک شاعره جوان که نامش را از یاد برده ام و شاعر خوبی هم هست شعر دیگر شعرای استان را نشنیدیم جای فرامرز محمدی پور لا اقل خالی بود!

به هر حال پرویز سخنرانی تاثیر گذاری داشت و فردایش هم قرار بود در دانشگاه گیلان برنامه ای برگزار شود که ما توفیق ماندن نداشتیم و برگشتیم! روز چهارشنبه هم قرار بود مراسمی در زادگاهش بر گزار شود اخیرا هم بزرگداشت مفصلی در تهران برگزار شد! با این همه برگزاری قبول دارید که رشتی هم از نعمت بخار چندان بی بهره نیستند به هر حال به پاس دوستی و عشق سالیان طولانی بد نیست شعری را از حنجره شرفشاده به گوش بنشینیم:

ما چون شما شهید فروشی نمیکنیم

فریاد را اسیر خموشی نمیکنیم

با محتسب که ساغر مارا شکسته است

همجوشی و مذاکره نوشی نمیکنیم

ما شاعریم و نان سیاست نمیخوریم

در حزب باد خانه به دوشی نمیکنیم

اهریمنانه لاف سروشی نمیزنیم

 آهنگرانه مار به دوشی نمیکنی...

یادش گرامی باد

یاد یاران

مجموعه " و عشق این ماه سر گردان... "  آخرین بهانه  تجدید محبت بود که از شهر بلوط های کهن و دالا هوی سر بلند , شاعرصمیمی و دوست قدیمی آقای بهروز سپید نامه ما را به لذت آن میهمان کرده است به یاد او و همه ی دوستان ایلام غزلی را به مرور می نشینیم :

در این غروب جدایی دلم گرفته برایت

دلم گرفته برای طنین گرم صدایت

تنیده پیله ی غم را خزان و منتظرم تا

رسد نسیم نگاهی ز چشم عقده گشایت

تو کیستی ؟ ز کجایی ؟ که بعد رفتن سبزت

دمیده چشمه ی خورشید عشق از رد پایت

تو از تبار شکوفه من از قبیله ی باران

که سمت عاطفه ها شد نگاه پنجره هایت

مگو چرا و چگونه هوای روی تو کردم

سکوت روشن چشمم جواب چون و چرایت

خیال خسته ی خود راشب فراق تو گفتم

که مخفیانه بیاید به سرسرای سرایت

ز پشت ابر تباهی بر آ طلوع طلایی !

که در غروب جدایی دلم گرفته برایت

برای چهلم شهدای مظلوم مهاباد

بسم الله الرحمن الرحیم

این روزها وقتم خیلی کم و کارم بیش از حد زیاد است و نمی توانم به شعر آنطور که دلم می خواهد بپردازم به هر حال سفرهای گاه به گاه وسیله خوبی برای تلطیف ذائقه و دیدار دوستان شاعر قدیمی و شاعران جوان است در سفر اخیر به ارومیه پس از سالها دوست صمیمی جلال محمدی و دوست کرد فراموش شده آقای سپید نامه را زیارت کردیم که عمرشان طولانی و طبعشان همواره گویا باد بهروز خان پاک از دست رفته است و جلال کمی پیر شده اما دلها همچنان شاعر پیشه و جوان است!

به هر حال در این سفر با شخصیت و کارهای شاعر جوان و پر احساس مظفری ساوجی آشنا شدیم و به پاس این آشنایی غزلی از ایشان را به مرور می نشینیم:

غزل تاک

آویخته بر شانه ی دیوار خودش را

هر بار به اثبات و به انکار خودش را

این سبز نه این سرخ نه این وسوسه انگیز

این کیست که آویخته بر دار خودش را

جان آمد و دل برد و دل انگیزتر آورد

هر لحظه به شکلی بت عیار خودش را

اینم سرو نبوده است چنین نخل شکر بار

پیچیده به بالای تو انگار خودش را

در جعبه و در شیشه و در جام نگنجید

هر بار که آورد به بازار خودش را

 

 این غزل شاید بهترین غزل مجموعه ی ایشان است و نشان می دهد مظفری مرد میدان شعر کلاسیک نیست اما شعر های نو این مجموعه متفاوت و البته قضاوتش به عهده ی دوستان دیگر است . اگر چه این شعرها از کشف ها و ابداعات در خور توجه و بیان مستحکمی برخوردار است اما شاعری به این جوانی نباید به رای داوران جشنواره ای رسمی چندان فریفته شود و نقدهای از سر دلسوزی را بر جوایز نقد و نسیه دیگران ترجیح دهد.برایش آرزوی موفقیت می کنم و برای تمام شاعران جوان و خوش قریحه ی امروز ایران سربلند!

اما در این سفر سری هم به مناطق کردنشین و خصوصا شهر مهاباد و نقده و منطقه عملیاتی حاجی عمران زدیم !

هموطنان کرد همچنان برای من مردمی صمیمی پر احساس و تحسین برانگیز هستند اما قدری مسایل سیاسی و فضای تبلیغات فرقه ای آن ها را دچار حیرت کرده است مثل همیشه با آنها تا جایی که می شد ارتباط دوستانه برقرار کردم در این لباس! گاهی کار مشکلی است

به هر حال به یاد شبهای خاطره انگیز مهران و منطقه عملیاتی مرصاد و شبهای پادگان شهید منتظری کرمانشاه و طاق بستان و بیستون و دوستان اهل حق صحنه افتادم و عنان قلم از دستم بدر رفت و غزلی اتفاق افتاد که:

هربار که از جور تو صیاد نوشتم

در آب گره بستم و بر باد نوشتم

پژواک ستمهای تو در کوه نپیچید

هرچند که با تیشه ی فرهاد نوشتم

فریاد گلوگیر من از بغض فروخفت

ناچار قلم راندم و فریاد نوشتم

اشک مژه با اشک قلم همنفسی داشت

هر واژه که از چشم من افتاد نوشتم

دفتر که نه از داغ شهیدان جگرم سوخت

یک جمله که از آن همه بیداد نوشتم

یک روز تورا در دل مهران گله کردم

یک روز لب تنگه ی مرصاد نوشتم

از درد رمادیه و تکریت چه کم داشت

آن رنج که در موصل و بغداد نوشتم

هر واژه ی من میل شقایق شدنش هست

امروز که از داغ مهاباد نوشتم

این خنده تلخی ست که با گریه عجین است

حزنی به دلم بود ولی شاد نوشتم

در وصف پریشانی ابریشم زلفت

گیسوی غزل را یله در باد نوشتم

از بس که تو موزونی و چشم تو مقفّی

گل کرد غزل گرچه من آزاد نوشتم!

 

 

 

ره آورد سفر شیراز

شیراز خوبی بود این شیراز !

در بین جوان تر ها  نام یاسر قنبرلو و حسین جنتی(هر یک به جهتی)  بیشتر به یادم خواهد ماند

مرام بچه های تبریز به پایتختی رضا شیبانی به شعرم واداشت :

امشب بده به دست دلم ساز دیگری      

 مانده ست در گلوی من آواز دیگری

بگذار سر به سینه ی ابیات دلکشم       

تا بر تو آشکار کنم راز دیگری

من سالها مردد این شاخه مانده ام         

در حسرت مداوم پرواز دیگری

گنجشک من قناری مبهوت مانده ای ست           

در چار چوب پنجره ی باز دیگری

بگذار تا ببینمت ای وسعت زلال

بر شانه های سرو سر افراز دیگری

هرروز از زمین تو سر بر می آورد

مضمون شناس قافیه پرداز دیگری

با این همه ادیب که در خاک پاک توست

تبریز من بپای! که شیراز دیگری

1

فراخوان

سلام به همه ی اهالی شعر و احساس

با توجه به این که وبلاگ شعرهای مذهبی ما در صدد جمع آوری و معرفی اشعار آیینی است و ضمن ارتباط با عزیزان مداح بنا داریم هرساله یک مجموعه از اشعار این وبلاگ را انتخاب و چاپ کنیم از همه ی عزیزان دعوت می کنیم به محض سرایش شعر آیینی به صورت نظر در این وبلاگ یا وبلاگ   www.orientpoem.blogfa.com  درج نمايند ويا به آدرس: ostad.hasanzade@gmail.com  ايميل فرمايند

ممكن است سالانه يك همايش شعر مجازي نيز برگزار نموده و جوايزي  به برگزيدگان اهدا نماييم!

دیدار

گزارشی از دیدار با آیت ا... مکارم نوشته ایم که چون برخی خاطرات و طنزها را در وبلاگ دیگری می نویسیم عزیزان می توانند به آنجا مراجعه کنند

آخرین یادگاری

از تبریز که برگشتم رفتم شمال ، استقبال حاجی ها سرمای سختی خوردم ، تمام شب را هم رانندگی کردم وصبح بلا فاصله رفتم سر کلاس ! تا غروب هر طوری بود با تب و لرز دوام آوردم و غروب بود که یادم افتاد شب جلسه ی مدرسه ی اسلامی هنر است خیلی دلم می خواست نروم اما جلسه ی آخری بود که با حضور حقیر  برگزار می شد و به بچه ها قول داده بودم راستش این که تایپ شعرهای تا امروز تاخیر افتاد دلیلش همین تب ها و لرز ها بود الان هم صدایم گرفته است اما برای نوشتن مشکلی ایجاد نمی کند:

 

کلاس اول بودم

معلم گفت:

هر کسی برای کلاس

کره جغرافیایی گرفت

                            بیست می گیرد

فردا

کلاس پر بود از کره ها

و دفتر نمرات

                  پر از بیست

آن روز

تنها صفر کلاس

                   من بودم

اما امروز...

امروز تنها نیستم

جهانی

         با من است!

و هنوز

         کلاس اولم!

 

 

 

                                                    یوسف شیخی

 

 

آی دخترک

می خواهی دیزگاه بروی

«پاشنه ات می چسبد به گل ها

موهایت خیس می شود»

در پایتخت بمان

همین الان

دیزگاه را می آورم آنجا

آدرستان را می گویی؟

 

 

 

باد

روسری نارنجی ات را

                           برد

چه کار خواهی کرد

با این همه مأمور

درخت خیابانی!

 

                               ابراهیم اکبری دیزگاه

 

ورق ها

در پی هم

            می بردند:

دیروز،امروز، فردا را

پنجره

رو به کدام تاریخ باز است؟

 

                                 محمد منتظری

یاداشتی بر شعری از محمد حسین انصاری نژاد

این روزها چقدر تهی از ترانه ایم

غرق غروب زندگی شاعرانه ایم

تا چشم کار می کند این روزها کلاغ

در معرض هجوم سیاه زمانه ایم

موسیقی ملایم باران و برگ کو؟

چون شیشه های سرد سکوت شبانه ایم

تقویم ها ورق ورق اندوه کاغذی

افسرده پشت میز مه آلود خانه ایم

این روزها به هیچ فقط فکر می کنیم

این روزها که سخت تهی از بهانه ایم

پشت چراغ قرمز شهر شلوغ باز

فکر درنگ حوصله رودخانه ایم

اینجا چقدر عقربه ها نیش می زنند

انگشت اتهام جهان را نشانه ایم

اینجا که هرچه پنجره تعطیل می شود

هفت آسمان گریه به دنبال شانه ایم

در ما گلوی زنجره زنجیر می شود

بغض هزار سهره بی آشیانه ایم

انگورهای وسوسه چشمک نمی زنند

بی پرسه شب و هیجان فسانه ایم

بر پشت بام خیره به ابهام جاده ها

محو کدام معجزه از بی کرانه ایم؟

: آنک مسیح رو به افق های دور دست

چشمم به راه حادثه ای عاشقانه است

 

قول داده بودم بر این شعر آقای انصاری نژاد یادداشتی بگذارم اما بیماری و مسافرتهای پی در پی مجالی برایم نمی گذاشت و دیدم اگر تعلل کنم کار تا بعد از دهه ی محرم به تأخیر می افتد پس گفتم هر طور هست یادداشت مختصری بنویسم:

این شعر نسبت به کارهای دیگری که از ایشان خوانده ام از استخوان بندی و عناصر شعری بهتری برخوردار است اما همچنان قافیه ی جدولی به تأسی شعرهای دهه ی شست در آن به چشم می خورد و شاعر بدون آنکه مابقی بیت  اهمیت فوق العاده ای داشته باشد به پر کردن آن پرداخته است هر چند این بار چاشنی احساس و تصاویر زیبا این بار تا حدود زیادی عیب ها را پوشانده است به عنوان مثال به چند نمونه از این بیرون زدگی های واژگانی توجه می کنیم:

شاعر در مصرع دوم بیت آغازین چهار اضافه ی متوالی را به صورت «غرق غروب زندگی شاعرانه » آورده است بدون آنکه به درستی معلوم باشد سکوت شاعر واقعا غروب زندگی شاعرانه ی اوست  و او خود را در این غروب غرق می بیند و اصولا در غروب شاعران بیشتر شعر را از یاد می برند یا شاعرتر می شوند به بیان رو شنتر شاعر محترم تصاویر را خیلی سطحی پرداخت کرده و همین که حق قافیه با تصویر غروب شاعرانه ادا شده مصراع را تمام شده انگاشته است!در بیت دوم با آنکه تصویر هم با محور عمودی سازگار است و هم به تنهایی زیباست اما از همین دست ضعف ها در مصرع اولش رنج می برد شاید این طرز سخن گفتن در زبان شاعری دیگر با زبانی اندکی مدرن تر پذیرفتنی باشد اما در این بافتار زبانی به روشنی ناقص است

در بیت بعد ارتباط تصویری دو مصرع ضعیف است ولی انصافا مصرع اول به تنهایی در اوج زیبایی است:«موسیقی مداوم باران و برگ کو؟»در بیت پنجم جای در ست کلمه ی فقط قبل از کلمه ی به هیچ است و هرچند به همین شکل نیز فهمیده می شود ولی از روانی شعر کاسته است

این پر کردن های جدولی اگر تا این جا هم به کمک تصاویر و احساس پنهان بماند در بیت ششم شما را با حقیر همراه خواهد کرد آنجا که می گوید

« پشت چراغ قرمز شهر شلوغ باز

فکر درنگ حوصله ی رودخانه ایم !!!»

به هر حال همین تماشا در همه ی ابیات به شاعر کمک خواهد کرد که ورای زیبایی های موجود عیب های پنهانی را بیابد که شاید تا حدودی مربوط به شعر زدگی شاعر در اثر سر وکار زیاد با شعر های مختلف و خصوصا شعر واره های سطحی و تکثیر شده ی برخی شاعران در دهه ی حاضر به مشابهت  دودهه پیشتراست . و ابتکار پایانی در گریز از قافیه هم آن قدر تکراری است که شعر را از این گرداب نجات نمی دهد به هر حال این شعر آقای انصاری نژاد یا این احساسات شور انگیز و تصاویر ستودنی نوید بخش شاعری است که اگر بیشتر بیاندیشد و کمتر بگوید و گزیده قلم بر کاغذ براند می تواند یکی از صفحات زیبای ادب معاصر را به نام خویشتن آذین بندد.

 

                                                                              با تشکر و فروتنی

                                                                                      لیله کوهی

ملاپریشان

به نام خدا

در مورد ایشان در وبلاگ www.molaparishan.blogfa.com بخوانید اما نویسنده محترم وبلاگ از حقیر در خصوص اشعار ایشان سوالاتی فرمودند که متن نامه ی ایشان را به همراه جواب در ادامه ی مطلب قرار داده ایم

ادامه نوشته

و این هم ره آورد جلسه ی ماقبل آخر تا برسیم به آخریش!

این هفته هم سنتی ها نیامده بودند هرچند یکی دو غزل خوانده شد  اما چندان قوی نبود یادم آمد که نام سید حمید را روی پرده های تبلیغاتی جشن غدیر سرچهل و پنج متری دیده ام به هر حال بساط شعر مذهبی در این ایام داغ می شود ولی جلسه ی ما هم به اندازه ی کافی داغ بود این هم مشت نمونه ی خروار:

 

برگه ریاضی را

                   سفید دادم

و روی تخته سیاه

                    نوشتم :

«جهان

         چقدر شبیه صفر است!

لطفا پاکم کنید!»

 

* *  *

 

توریست

        شیشه های عینکش

                            را پاک می کند

عکس جلاد

در موزه هنرهای معاصر

 

                                   یوسف شیخی

 

انگشتم را  

با اشکم خیس میکنم

باد از کدام سو می آید؟

 

* * *

 

عادت کرده ام

ساعت ها بنشینم

وبه هیچ چیز

نگاه کنم

وبه هیچ چیز

گوش دهم

و آخر سر

بگویم

کاش پنجشنبه ها صدای گام

روی سقف خانه

تکثیر نمی شد

باران نمی ریخت

و رها

گلی در اضطراب ریشه

 

                           صدر الدین انصاری زاده

 

گلدان های فراموش شده را

                                    آب داد

گل های سرخ را

                       نوازش کرد

دستی که

        از کربلا

                   پیاده آمده بود

 

            * * *                   

 

همه ی صبح های جمعه

                             بارانی

همه ی غروب ها

                       ابری

هواشناسی جمکران اعلام کرد

 

                                   ابراهیم اکبری دیز گاه

 

 

 

 

 

یاد داشتی بر شعری از بهار حق شناس به در خواست خودشان

سلام

ابتدائا شعر را به مرور می نشینیم:

کوچه را آب گرفت ونرسیدم به قرار!...

بارش لعنتی اش تند شده لاکردار

توی این بارش یکریز کلاغی پر زد

چه بگویم که خدا لج شده با من انگار

چه قدرنقشه کشیدم که خرابش نکنم

حرف هایی که قرار است بگویم اینبار

وچه بی حوصله از فرصتمان کم کردم!!!...

جرات فاصله هایی که نمی شدتکرار

همه تقصیر خودم بود؛نمی فهمیدم

لعنتم برخودم وهرچه که دارم به تبار

همه ی شهر خبر دار شد از گریه ی من

که تو رفتی به سفر دیر شدو....سوت قطار......

روی این ریل حضور تو چه گرم است هنوز

گرچه من یخ زدم از نقطه ی کور دیدار....

وقت برگشتن من بند شدو بند آمد!!

نوبت چشمم شد  تا که ببارد رگبار....

کاش یک بار تو را.... کاش تو را میدیدم!

فرصت دیدن چشمان تو تنها یک بار........

□□□

کاش یک بار تو را .....

                            وای تو را میبینم!!!!

تو که لبخند به لب تکیه زدی

                                        بر دیوار.....

ضمن تشکر از حسن اعتمادی که به تجربه ی حقیر داشته اند نکاتی را در خصوص این شعر عرض می کنم:

اولا زبان شعر بسیار صمیمی است و با مخاطب امروز به راحتی و زیبایی ارتباط بر قرار می کند و در محور عمودی هم تقریبا یکدست است آغاز و پایان بندی خوب هم از ویژگی های این شعر است ولی در بخشی از قسمتها مثل بسیاری از غزلهای معاصر از تکرار مضمون رنج می برد مثل (همه ی شهر خبر دار شد از گریه ی من      که تو رفتی به سفر دیر شدو....سوت قطار......)

ثانیا شعر در جای جای ابیات از ضعف تالیف و ناشیگری شاعر در پر کردن وزن و واژه گزینی رنج می بردمثل میم در لعنتم  که اصولا زاید است و ( اش ) در بیت اول که مرجعی ندارد و بازهم لزومی ندارد بیایدو همه در بیت  پنجم که مطابق با اسلوب بیانی امروز همین (اش ) را کم دارد و متاسفانه همین نقصان، زبان را از امروزی بودن تاحدودی انداخته است واین ضعف تالیف در عباراتی همچون ( هرچه که دارم به تبار) و( نقطه ی کور دیدار)و( بند شدو!)و(لج شده! با من) و ... واضح تر از آن است که نادیده بماند.   به هر حال با همین غزل به خوبی آشکار است که شاعر روزهای درخشانی را در پیش دارد و غزل معاصر همچنان در مسیر پر تلاطم خویش روزهای ماندگار تری را انتظار می کشد

                                                                                  با خضوع و فروتنی

                                                                                          لیله کوهی