فیلم "شکار"- توماس وینتربرگ- The Hunt 2012:

لوکاس مربی مهد کودکی در شهری کوچک است و کلارا دختر بچه ای که ناخواسته موجب می شود مربی اش مورد اتهام آزار جنسی به کودکان قرار گیرد و دردسر های فراوانی برایش پدید آید.
فیلم شکار، بدون شک آبستن بحث های فراوانی در حوزه های روان شناسی و جامعه شناسی و البته فلسفه است.
نگاه این فیلم به سوژه اصلی اش -که آزار جنسی به کودکان باشد- در بستر فضای رسانه ای امروز که به این موضوع حساسیت و وسواس فراوان دارد، نگاهی جسورانه و البته بههنگام و مسئولانه است. اما واضح است که این سوژه از نظر فیلمساز، موضوعیتی ندارد و صرفا دستمایه ای است برای پرداختن به دغدغه هایی عمیق تر و فلسفی تر.
یکی از لایه های فیلم، مساله ی واقعیت و "شبهِ واقعیت" است. اینکه بازنمود ها و برساخته ها و انگاره های فردی و جمعی چطور به خلق یک شبهِواقعیت منجر می شود.
از این لحاظ فیلم شکار یادآور رمان "بیگانه" آلبرکامو است. که چگونه شواهد ناچیزی مثل گریه نکردن یک مرد در مراسم تشیع جنازه مادرش می تواند دلیلی بر لزوم اعدام او شود!
این لایه ی هستی شناسانه ی فیلم، به خوبی زندگی ما را خطاب قرار می دهد: چطور ما در متن واقعیاتی زندگی می کنیم که برساخته ی طرحواره های تلقینی و خودساخته ی ذهنی-روانی ما هستند. و چطور ترس ها و امیال سرکوب شده و غیره ی ما در برساختن این شبهِواقعیت ها نقش اصلی را ایفا می کنند.
به جای تعبیر " شبهِواقعیت " می توان از "فراواقعیت " نیز استفاده کرد. چرا که این شبه واقعیت ها قدرت و تاثیری بیشتر و ماندگار تر از خودِ واقعیت ها دارند. چون انباشته ای از نیازها و رانه های روانی، پشت آنها جمع شده اند در حالی که واقعیات از این سرمایه ها محرومند.
اما این شبه واقعیت ها چگونه شکل می گیرند؟ نخست نگاهی به دخترک خردسال فیلم (کلارا) بیندازیم:
"کلارا"
کلارا به مدیر مهد می گوید از لوکاس بدش می آید چون زشت و احمق است و آلت تناسلی مردانه دارد! و بعد جملاتی در توصیف آلت مردانه ی لوکاس می گوید.
مربی مهد، طبیعتا ذهنش به سمت سوء استفاده ی جنسی می رود. اما قبل از این، وینتربرگ(کارگردان) به ما نشان داده که کدام مجموعه از مسائل کلارا را به حسی رسانده که درباره ی لوکاس و آلت مردانه اش نظر بدهد: نزدیکی عاطفی کلارا و خانواده اش با لوکاس، اختلافات زناشویی پدر و مادر کلارا و خلاء عاطفی کلارا در خانه، دیدن صحنه های برهنه ی جنسی در تبلت برادرش، بوسه ی کلارا بر لبان لوکاس حین بازی کودکانه در مهد کودک و هدیه دادن کلارا به لوکاس و واکنش دلسرد کننده ی لوکاس در قبال هدیه و بوسه ی او؛ کلارای خیال پرداز و تو دار و حیله گر را به آنجا می رساند که درباره ی لوکاس آن جملات را بکار ببرد. جملاتی که پژواکش در ذهن و زبان اولیاء و مربیان مهد، رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد تا جایی که وقتی کلارا چند بار چنین اتهاماتی را از لوکاس برمی دارد هیچ کس به سخنان کلارا اهمیتی نمی دهد. و آنچنان روند تشکیل فراواقعیت سریع و محکم است که در ادامه حتی خود کلارا هم شک می کند و می گوید من دیگر نمی دانم واقعا چه اتفاقی افتاده و گویا شبه واقعیاتی که بر سر زبان دیگران است را محکم تر از حافظه ی خود می بیند.
تاکید بر نقش حافظه در تشکیل شبه واقعیات (اَبَر واقعیات) را در فیلمی "ممنتو" ساخته ی کریستوفر نولان هم می بینیم. و البته شکننده بودن و غیر قابل اعتماد بودن حافظه.
در واقع در کنار شبه واقعیت و ابر واقعیت، می توانیم شبه حافظه و ابر حافظه را هم در نظر داشته باشیم. که چگونه تلقین، ترس، نیاز و سرخوردگی در مقیاس فردی و جمعی؛ می تواند شبه حافظه ای نیرومند و اثرگذار بسازد.
ممنتو درباره ی مردی بود که حافظه اش را از دست داده و از تلقین و یادداشت برای خودش حافظه ای جایگزین دست و پا می کند. شبه حافظه ای که در واقع او را آلت دست دیگران می کند تا از او استفاده ی ابزاری کنند.
نولان در ممنتو برای کشف پوشالی بودن شبه حافظه پیشنهاد می دهد که به عقب برگردیم. آنقدر به گذشته برگردیم تا به ابتدای شروع شکل گیری شبه حافظه ی مان برسیم.
اما در فیلم شکار، راهی برای به عقب برگشتن نیست.
در این فیلم پشتوانه ی بسیار قوی برای شکل گیری شبه واقعیت، این انگاره است که "حرف راست را باید از دهان بچه شنید" اما در واقع وینتربرگ این انگاره را به خوبی به بازی می گیرد. و به جای آن برای کشف راست از دروغ؛ رابطه ی عمیقِ دوستی میان لوکاس و پدر کلارا را پیشنهاد می دهد. چرا که این دو نفر به حدی از دوستی رسیده اند که می توانند از چشمان هم بفهمند که چه موقع راست می گویند و چه موقع دروغ.
اما راه دیگری هم برای تفکیک واقعیت و شبه واقعیت وجود داشت. (اگر اصلا راهی وجود داشته باشد). راهی که در فیلم 12 مرد خشمگین (سیدنی لومت) پیشنهاد شد. تـأمل و تأمل و تأمل. با تامل بر شواهد و کنار گذاشتن میل شدید به نتیجه گیری نهایی، می شد لکه ننگ اتهام را از پیشانی لوکاس پاک کرد. اگرچه در این فیلم بارها درباره پلیس و دادگاه می شنویم اما هرگز از روند قضاوت هیئت منصفه آگاه نمی شویم. تنها روزنه ی امیدی که فیلمساز روبروی ما و هیئت منصفه و لوکاس باز گذاشته اینست که، شاکیانِ پرونده، نشانی دقیق زیر زمین خانه ی لوکاس را به عنوان محل وقوع جرم می دادند در حالی که خانه ی لوکاس اصلا زیر زمینی نداشت! (شبه واقعیات، انسجام و هماهنگی ندارند و به صورت جزیره هایی مجزا به حیات خود ادامه می دهند.)
با بررسی و تامل بر شواهد است که می توان به مرز میان واقعیت و شبه واقعیت امیدوار بود؛ البته اگر قدرتِ فراواقعیت ها اجازه چنین صبوری ای به ما و هیئت منصفه بدهد.
"در غیاب رسانه"
در نظر بسیاری از نظریه پردازانِ فراواقعیت (مثل بودریار و...) رسانه ها نقش اصلی برساخته شدن شبه واقعیات و فراواقعیت ها را دارند. اما در این فیلم، غیاب رسانه ها کاملا محسوس است. و ما در حضورِ غایب رسانه ها هستیم. واضح است که ببنده خود باید نقش رسانه را در شکل گیری این حساسیت و وسواس شدید مدیران مهد و خانواده ی کودکان حدس بزند. حساسیت و وسواسی که نقش اصلی شکل دهی شبه واقعیتِ آزار جنسیِ لوکاس را دارد. هر چه باشد، اشاره های فیلم روشنگر آنست که داستان اگر چه در محیطی روستا گونه اتفاق می افتد اما این فضای بومی و کوچک، بدوی و بدور از تمدنِ شهری نیست و ما با فضای بسته ی مدرن! روبرو هستیم. (فضای بسته ی مدرن همان جهان تحت سلطه ی رسانه است.)
اگر فیلمساز می خواست داستان اش را در شهر روایت کند، ناچار بود حضور رسانه را از پنهان و درون به آشکار و سطح بکشاند. در آن صورت رسانه نقشی درونی شده ایفا نمی کرد. در حالی که در این فیلم، رسانه به درون انسان ها راه یافته و بخشی از وجود و هویت آنها را شکل داده. در محیط روستا بدون نیاز به رسانه، خبر ها و باور های بین فردی بسیار زود شیوع می یابد. در واقع محیط بسته ی روستای مدرن، تمثیلی از دهکده ی جهانی است. جهانی که با حضور رسانه به دهکده ای مدرن! تبدیل شده.
"استعاره ی شکار"
نام فیلم و پایان فیلم با شکار است. و مراسم آئینی تشرف به شکارچی گریِ پسر لوکاس. گویا هر مرد بلوغش را باید در قالب تشرف به شکارچی گری جشن بگیرد. چه بسا شکار، استعاره ای از قضاوت، خشونت و سوژه قرار دادن دیگری باشد.
آیا شکار همان کاری است که اهالی روستا در قبال لوکاس انجام دادند که در سکانس پایانی وجهه ای نمادین و بیرونی به خودش می گیرد؟
"خطی، کُند و بدون دشمن"
ساختار روایت فیلم، خطی است. هیچ فلاش بکی نمی بینیم و هیچ رازی از چشم ما پنهان نیست. نه فیلمساز و نه هیچ کسی در داستان، بیشتر از بیننده نمی داند. هیچ افشاگرئی در کار نیست. اینکه اطلاعاتی از بیننده دریغ نشود و در عین حال کشش و تعلیق لازم و کافی در داستان ایجاد شود، نیازمند مهارت و چیرگی توماس وینتربرگ است. و البته این مهم، تا حد زیادی مرهون فیلمبرداری و مکث ها و تاکید های بجای دوربین است.
ریتم فیلم با تأنی و آرامش همراه است. اما نه تنها این کندی، ملال آور نیست، بلکه فرصت تفکر و رفتن به زیر پوست داستان و شخصیت ها را می دهد.
علی رغم عادت ما به پیدا کردن یک دشمن برای اینکه تمام تقصیر ها را به او نسبت دهیم، شکار؛ هیچ دشمنی را به ما معرفی نمی کند. ما عادت داریم که احساس تنفر مان را در وجود یک نفر خلاصه و متبلور کنیم. تئوری توطئه و فرافکنی روی دشمن تشخص یافته، التیامی است بر درد ها و زخم هایی که بر سر و روی قهرمان (لوکاس) فرو می آید.
اما در این فیلم از این نعمت محرومیم. نمی توانیم نسبت به یک نفر دشمن، نفرت بورزیم، بلکه در ازاء با یک روند و فرایند روانی روبرو هستیم که شبه واقعیتِ درد سر ساز را برای قهرمان شکل داده و تنفر ما را نسبت به این روند و فرآیند بر می انگیزاند.
در خاتمه از پایان بندی فیلم هم باید گفت. در شروع یک سوم پایانی فیلم، بیننده احساس می کند اگر فیلم همینجا تمام شود کافی و بلکه لازم است. مگر اینکه پایانی ضربه زننده و غافلگیر کننده وجود داشته باشد. که شیوه طرح و گسترش داستان طوری است که امکان چنین پایانی را بعید و سخت می کند و در عمل هم همینطور از آب در می آید. و سکانس پایانی که یک سال بعد، مراسم آئینی تشرف به شکارچی گری پسر لوکاس را نشان می دهد زائد به نظر می رسد مگر اینکه برداشتی نمادین و استعاری از آن ارائه بدهیم که گفته شد.
پایان.
یادداشتچهء سینما- "من آنجا نیستم" _تاد هاینز
I am not there_Todd Hynes_ 2007 :
من آنجا نیستم بیوگرافی "باب دیلن" (Bob Dylan) خواننده، شاعر، آهنگساز و نویسنده آمریکایی است. باب دیلن هنگام ساخت این فیلم 66 ساله بود.
من آنجا نیستم یکی از مصادیق کوبیسم در سینماست. تاد هاینز شخصیت و زندگی باب دیلن را مثل یک مدل جلوی خودش گذاشته و از زوایای مختلف به آن نگاه کرده و با زوایای متنوع به آن نور انداخته و سرانجام نتیجه ی هر نگاهش را بصورت بریده بریده چیده و کنار هم قرار داده و بی آنکه در سراسر فیلم نامی از باب دیلن ببرد سعی کرده با آن تصاویر کوبیستی کلیتی از شرح زندگی باب دیلن ارائه دهد.
فیلم، آنجا کوبیستی می شود که هر مقطع و هر بعد از شخصیت دیلن را در قالب یک بازیگر و یک کارکتر مجزا برون فکنی میکند و کولاژی از بازی 6 بازیگر می سازد. هیچ کدام از کارکترها، تمامِ دیلن نیستند اما دیلن را می توان در هر کدام از آنها یافت.

فیلمساز، می توانست طبق سنت همیشگیِ فیلم های بیوگرافی، شخصیت دیلن را فقط از نظر زمانی (کودکی-جوانی-بزرگسالی) تقطیع کند و از 3 بازیگر برای نشان دادن مقاطع زمانی مورد نظرش استفاده کند.
اما این 6 بازیگر فقط نماینده ی مقاطع زمانی نیستند. بلکه نماینده ی ابعاد مختلف روحی روانی و شخصیتی دیلن هستند.
فیلمساز می توانست این 6 نمود را در قالب پوشش و گریم و صحنه جلوه دهد (همانطور که مرسوم است) اما با انتخاب 6 بازیگرِ مختلف، تاکید هر چه تمام تری بر تفکیک این 6 نمود صورت می گیرد و فیزیک متفاوت 6 بازیگر خود به خود نقش بزرگ تری در ترسیم 6 نمود را دارد. (نکته قابل توجه اینست که کودکی سیاه پوست نمود کودکی باب دیلن است و کیت بلانشت هنرپیشه زن، با گریمی مردانه، بعدی از ابعاد دیلن را به تصویر میکشد.)
I am not there از این لحاظ که ابعاد مختلف دیلن را جداگانه و با نقطه نظری ویژه، دیده و در کنار هم در یک سطح قرار داده و بافت کلی شخصیت را از این طریق بیان می کند کوبیستی است.
اما تاکید بر استفاده از فیزیک های متفاوت بازیگران، ما را با نگرشی ویژه در خصوص بازی و بیانگری روبرو می کند که یادآور دیدگاه روبر برسون است.
تاد هاینز صرف نظر از بازی ها و لباس و گریم ها ما را با فیزیکِ سخت و بی واسطه ی وجودیِ 6 نفر رو برو می کند. در واقع از ما نمی خواهد که باور کنیم که باب دیلن 6 نمود دارد. بلکه واقعا ما را با 6 روح و 6 کالبد مختلف مواجه می کند. از این لحاظ علی رغم نگاه ابتدایی، این فیلم بیشتر از هر فیلم دیگری رئالیست و وفادار به واقع است.
اما واقعیتی که تاد هاینز به آن وفادار است، واقعیت سطحی و فریبنده نیست بلکه لایه ی درونی تر و سرد و خشک تر و مکانیکی و فیزیکی تر است.
ممکن است بپرسید چرا از تعبیر "فیزیکی" استفاده می کنم. چون به محض اینکه می شنویم در فیلمی از 6 بازیگر/کارکتر برای نمود ابعاد مختلف یک شخص واقعی استفاده شده احساس می کنیم چقدر همه ابعاد و جوانبِ درونی و مفهومی، برون فکنی شده و تجسد عینی و مادی پیدا کرده است و چقدر این تمثل های فیزیکی، کارِ ادراک درونی و مفهومی را ساده کرده و اینجاست که می فهمیم این فیلم چقدر برسونی است.
کمی درباره ابعاد تکنیکی و فنی فیلم باید بگویم. من آنجا نیستم نه تنها از 6 بازیگر/کارکتر در نقش باب دیلن استفاده کرده بلکه هر کدام از این 6 نفر را در دنیایی منحصر به خود تصویر می کند: هر کدام پوششی مخصوص به خود، محیط و اطرافیانی مجزا و سبک فیلم برداری و رنگ و تدوینِ ویژه ی خود را دارند و تاد هاینز در واقع 6 فیلم مجزا ساخته و در تدوین نهایی این 6 فیلم را بصورت موازی و تقطیع شده در لابلای هم جای داده است.
بخشِ دشوار کار جایی است که قرار است تمام این 6 فیلم در مدتی حدود 130 دقیقه جای داده شوند.
در هر فیلمی، فیلمساز می کوشد زمان طولانی (تقریبا 30 دقیقه) در معرفی و جا انداختن کارکتر اصلی خود صرف کند. اما در فیلمی دو ساعته چطور می توان 6 کارکتر اصلی را معرفی کرد و جا انداخت؟
نخست نیاز به ایجاز است. باید از حد اقل اشارات برای بیانگری استفاده کرد چرا که هیچ زمانی برای تلف کرده وجود ندارد.
دوم شخصیت های فرعی و پیرامونی باید کاملا تحت الشعاع و در خدمت معرفیِ کارکتر اصلی باشند و ماجرای زیادی نداشته باشند تا حواس بیننده را به خود مشغول کنند.
سوم باید فیلم برداری و کادربندی به نحو تاکیدی کارکتر اصلی را پوشش دهند.
چهارم دیالوگ های موثر را باید از دهان کارکتر اصلی بشنویم.
پنجم مساله زمان است. برای مخاطب خیلی تعیین کننده است که چه کسی را در زمانی طولانی تر ببیند. پس کارکترهای اصلی باید زمان بیشتر را صرف خود کنند.
در پایان با خود می اندیشم که کدام یک شخصیت های ایرانی را می توان در قالبی کوبیستی و متکی بر فیزیک بازیگری، نشان داد. محمد علی فروغی، عباس کیارستمی، مولوی و سعدی را گزینه های مناسبی می دانم. چرا که هر کدام علاوه بر کاریزما، ابعاد شخصیتی متنوع و پیچیده و جذابی دارند.
پایان.
|
شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت 5:27 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
فرشتگاه گناه-(1943)- Angels of Sin

اولین ساخته ی رابر برسون، فیلم ساز فرانسوی است.
1.برسون، زیبایی شناسی و هنر را مطابق فرمول زیر، به شکلی هر چه تمام تر، رعایت می کند:
تعادل میان غافلگیری و پیش بینی پذیری!
این فرمول، در این فیلم هم، به طرزی دلچسب رعایت شده است.
برای نمونه در صحنه ای که زن، قصد انتقام دارد، چه بسا، بینندگان انتظار داشته باشند اتفاقی مانعِ شلیک گلوله و انتقام شود؛ و این انتظار را خودِ برسون با ظرافت، مقدمه چینی می کند. اما غافلگیرانه، آن اتفاقی می افتد که روند طبیعی داستان است! و گلوله شلیک می شود...
هنر و زیبایی آنجایی رخ می دهد که روند طبیعی یک پدیده (فرآیند) در خودش، عناصری از غافلگیری داشته باشد.
ظرافت کار اینجاست که فیلمساز(هنرمند) با تمهیداتی که به کار می گیرد طبیعی ترین رخداد ها را به گونه ای غافلگیرانه به نمایش می گذارد.
یعنی طوری مقدمه چینی می کند که مخاطب، در ذهن اش، امکان های مختلفی را انتظار داشته باشد.
و برسون تقریبا در تمام آثارش، پایبند به این قانون است.
از این نکته ی زیبایی شناسانه که بگذریم به لحاظ فنی "تدوین" این فیلم تفاوتی با سایر آثار برسون دارد:
2.از نکات مهم در سینمای برسون، مقوله ی "زمان" است. دوربین برسون، اتفاقات موازی (از نظر زمانی) را کمتر نشان می دهد و کمتر در تدوین نهایی فیلم، وقتی صحنه ای کات می خورد، وارد فضایی که همزمان با صحنه ی قبل رخ می دهد، می شویم.
بنابر این در سینمای برسون، علی الاصول، زمان به صورتی خطی است و دوربینِ برسون در زمان و همراه با اتفاقات جلو می رود.
اما در این فیلم، دوربینِ برسون، همزمان با نشان دادن اتفاقاتِ داخل صومعه، تلاش پلیس برای پیدا کردن قاتل را به صورت موازی و همزمان، نشان ما می دهد.
-----در ادامه از سینمای برسون بیشتر خواهم نوشت...
|
چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵ ساعت 7:30 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
فیلم جذابیت پنهان بورژوازی-The Discreet Charm of the Bourgeoisie-1972
روایت گرِ نشدن ها!
عنصر ناکامی، نشدن، تشنه تا لب چشمه رفتن و برگشتن، انتظارهای متوالی و بی نتیجه و... یکی از ارکان اصلی جهان سوررئال است.
اگر کمی به جنبه ی سور رئال خودتان نگاه کنید به منبعی بی کران از نشدن ها متصل می شوید.
خواب ها، بهترین مکان برای تماشای این چنین ایده هایی هستند.
در فیلم جذابیت پنهان بورژوازی نیز، نخ تسبیح فیلمنامه، ناتوانی کارکترها از برگزاری مهمانی است. آنها مدام در تلاشند که یک مهمانی با حضور دوستان شان برگزار کنند اما همیشه ناکام اند!
ناتوانی زن و مرد از برقرای رابطه زناشویی هم، این روند ناکامی ها را تکمیل می کند.
و همین طور کافه ای که هر چه در آن سفارش دهی، ندارد یک عنصر سوررئال است که البته فکر می کنم برای خیلی از ما ایرانی ها رِئال است!
فیلم نامه ی جذابیت پنهان بورژوازی خوب است و مانند شبح آزادی، پایان عجولانه ای ندارد. اما مانند شبح آزادی، اسم فیلم روی فیلم سنگینی می کند.
همینطور حذف ناگهانی کشیش از فیلم شاید به عنوان یک ایراد، تلقی شود.
احتمال دارد بعد از تماشای این فیلم یاد برخی از آثار عبدالرضا کاهانی بیفتید. مثل: بی خود و بی جهت و اسب حیوان نجیبی است. که آنها هم تا حدودی فستیوالی از ناکامی ها و نشدن ها هستند. اما هنوز نمی توان سینمای کاهانی را سینمایی سوررئال به حساب آورد.
از طنز لطیف و محترم این فیلم هم نمی شود گذشت.

جذابیت پنهان بورژوازی هم مثل شبح آزادی حتما جزء 5 فیلم برتر لوئیس بونوئل است. و اصولا هر بار که ژان کلود کاریر با لوئیس بونوئل واری همکاری شد، فیلم خوبی از کار در آمده.
|
سه شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۵ ساعت 4:37 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
فیلم شبح آزادی (The Phantom of liberty-1974) ساخته لوئیس بونوئل
فیلم داستانک های قطار واری است که واگن، پشت واگن از راه می رسند. و با شروع یک داستانک، داستانک قبلی تمام می شود.
-یک کمدی لذیذ و محترم و گاه فراموش ناشدنی!
-شخصیت ها و اتفاقات، خوابگرد وار اند. و این یکی از خصیصه های سوررئالیسم است.
-پایان بندی فیلم که با دستگیری بازرس در مقبره ی خانوادگی همراه بود، کمی عجولانه به نظر می رسید.
-در تمام فیلم مدام نام فیلم را در ذهن مرور می کردم و ذهنم را وادار می کردم سایه ای از نام فیلم را در همه صحنه ها ببینم. کاش می شد بی اطلاع از نام فیلم تماشایش کنم. می خواهم ادعا کنم نام فیلم کمی فیلسوفانه و دهان پر کن و جاه طلبانه بود و شاید نقطه ضعف فیلم بود.
از پایان، و نام فیلم به عنوان ضعف های فیلم که بگذریم؛
برخی ایده های سوررئال و در عین حال کمدیِ این فیلم بسیار ناب بود. و هر کدام می توانند ذهن و تخیل را پرواز بدهند و در کمال هنرمندی کنار هم جمع شدند.
مثل سکانس های: توالت فرنگی هایی که صندلی ناهار خوری بودند و گم شدن دختر بچه در مدرسه، دادگاه مرد قاتل، اتاق مرد بیمار در اول فیلم و آن عکس هایی که غریبه ای در پارک به بچه ها می دهد!
در میان مجموعه آثار لوئیس بونوئل قطعا فیلم شبح آزادی جزء 5 فیلم برتر او هستند.

|
جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵ ساعت 23:49 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
دوره سوم آموزش آنلاین فلسفه
جهت عضویت با ادمین تماس بگیرید:
|
سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ ساعت 8:10 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
دستاورد بزرگ انسانیت امروزی آن است که دیگر ناچار نیستیم همواره از جانوران وحشی، بربرها، خدایان و رویا های خود در هراس به سر ببریم.
#فریدریش_نیچه
#سپیده_دم
پانوشت:
اما در عوض، بیش از هر چیز از انسان های دیگر در هراسیم!
|
پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۵ ساعت 17:27 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
"هزارپایی، اما هزار پا نداری
تن تو بندبنده، شبیه یک قطاری
قشنگ و نرم و آرام همیشه میروی راه
برای اینکه داری تو چند پای کوتاه
هنوز جای پایت به روی ماسه پیداست
شبیه راهآهن دو خط صاف و زیباست
تو میروی گمانم به سوی ایستگاهت
که تا کُنی در آنجا، کمی هم استراحت"
*شرح و تفسیر شعر:
-هزارپایی، اما هزار پا نداریتن/تو بندبنده، شبیه یک قطاری:
هزار پا نماد انسانی است که در کثرات گرفتار شده است. اما این کثرت در خودش به وحدت بر می گردد. همان کثرت در وحدت و وحدت در کثرت. بنابر این میگوید تو هزار پا هستی اما هزار پا نداری. یعنی وقتی غرق کثرات شدی خود کثرات تناقض دارد در خودش. در عین اینکه هزار پا هستی اما تعداد پا هایت هزار تا نیست.
در مصرع بعدی می گوید اصلا تن تو که کنایه از بعد مادی و ظلمانی وجود انسان است، دیگر بند بند شده است. یعنی یک گسستگی و جدایی در وجود تو رسوخ کرده است. و کار به آنجا رسیده که هویت انسان استحاله شده و کارش به جایی رسیده که از انسان بودن خارج گشته و شبیه قطار شده است. قطار در اینجا موجودی بی جان است که سفت و سخت و سرد است و هیچ روح و هیچ رشد تعالی در زندگی اش ندارد.
-قشنگ و نرم و آرام همیشه میروی راه/ برای اینکه داری تو چند پای کوتاه:
در بیت بعد می گوید همیشه زیبا و با آرامش راه می روی. این همان سیر از کثرت به وحدت است که انسان بر اساس فطرت الهی اش زیبا و با طمانینه سیر و سلوک می کند به سوی حق.
اما در مصرع بعدی دلیل اینکه سالک می تواند زیبا و آرام سلوک کند را توضیح می دهد. می گوید برای اینکه تو پاهایت کوتاه است، می توانی زیبا و آرام راه بروی. که اشاره دارد به اینکه انسان اگر زیاد در کثرات عرق نشود یعنی پاهایش کوتاه باشد، می تواند در سلوک موفق باشد. اما اگر این هزار پا، پاهای بزرگی داشت دیگر در گِل کثرات فرو می رفت و نمی توانست زیبا و ارام طی طریق کند.
-هنوز جای پایت به روی ماسه پیداست/ شبیه راهآهن دو خط صاف و زیباست:
در بیت بعدی مسیر سیر و سلوک این انسان سالک، از دید مرشد و پیر بررسی میشود. می فرماید جای پای تو روی ماسه های این عالم پیداست. یعنی گذشتهء تو و سیر و سلوک تو پیش چشم مرشد الهی آشکار است و چیزی از نظر او مخفی نیست.
در مصرع دوم می گوید این سیر و سلوک تو، زیباست. چون در طریق به سوی حق، هر چیزی که برای سالک پیش بیاید زیباست. و خیر و صلاح اوست.
اما این مسیر، برای انسان سالک در روزگار ما از راه آهن که نماد تکنولوژی و دوری و تباهی انسان مدرن است می گذرد. لذا می فرماید این مسیر سلوک تو شبیه راه آهن است اما در عین حال زیباست. پس می توان از دل همین کثرات و ظلمات حرکت کرد و به نور وحدت رسید.
-تو میروی گمانم به سوی ایستگاهت/ که تا کُنی در آنجا، کمی هم استراحت
در بیت بعدی می گوید من گمان می کنم تو به سوی ایستگاهت بروی. چرا مرشد می گوید گمان دارم؟ چون انسان موجودی مختار است. یعنی ممکن است به سمت ایستگاه حقیقت برود ممکن است به بیراهه برود.
در مصرع دوم می گوید تو وقتی به ایستگاه حقیقی عالم رسیدی می توانی حقیقتا استراحت کنی. که همان وصال به محبوب است که انسان طعم حقیقی رهایی و آرامش و راحتی را آنجا می چشد.

لینک دانلود ترانه شعر:
http://s8.picofile.com/file/8276821492/hezar_pa.mp3.html
والسلام
|
سه شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۵ ساعت 3:4 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
دود ها از دودکش ها در رنگ های مختلف
سیاه
سفید
زرد
سرخ
دوباره برآمدند.
گویا اعتصاب کارگران تمام شده.
|
چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۵ ساعت 3:40 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
تمام الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم
که به کار آید ...
ما نگفتیم
تو تصویرش کن
احمد شاملو (برای ایران درودی)
|
دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵ ساعت 0:45 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
یاد بعضی نفرات
روشنَم می دارد
.. قوّتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم
گرم می آید از گرمیِ عالی دَمِ شان.
نام بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد
روشنم می دارد.
#نیما_یوشیج
|
پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵ ساعت 23:33 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
آقای پیرلو وقتایی که زندگی می کرد یه قیافه ی خیلی مسخره ای به خودش می گرفت.
|
پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۵ ساعت 13:57 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
فیلم فروشنده ساخته اصغر فرهادی لکنت زبان دارد. اینکه عمدا و آگاهانه باشد یا جبرا و ناخودآگاه، مساله ی الان من نیست.
مساله ی اصلی اینه که در کمتر نما یا دیالوگی با یک صحنه ی صریح یا یک دیالوگ رک و پوست کنده مواجه هستیم.
فرض کنید یکی از شخصیت های فیلم هستید و با عماد (شهاب حسینی) می خواهید گفت و گو کنید:
-سلام خوبی؟
عماد: سلام. ای.
-چه خبر؟
عماد: اوضاع رو که می بینی.
-حالا می خوای چی کار کنی؟
عماد: بالاخره یه کاری می کنم.
-به پلیس نمی خوای بگی؟
عماد: به پلیس؟...
می بینید؟ هیچ چی از عماد (شهاب حسینی) در نمیاد. خب برویم با رعنا (ترانه علیدوستی) صحبت کنیم:
-سلام رعنا خانم.
رعنا: سلام.
-خوبید؟ بهترید؟
رعنا: ای.
-حالا می خواید چی کار کنید؟
رعنا: چیو چی کار کنم؟
-همین قضیه رو دیگه.
رعنا: کدوم قضیه؟ قضیه ای نیست.
-ینی نمی خواید پی گیری کنید؟
رعنا: من خوبم. یکم سرم درد می کنه.
رعنا (ترانه علیدوستی) هم نم پس نمی دهد. برویم با بابک کریمی گپ بزنیم.
-سلام. آقا بابک.
بابک: سلام.
-چرا اینجوری شد؟ به نظرتون هماهنگ شده بوده؟
بابک: چرا قضیه رو بزرگ می کنید؟ چیزی نشده.
-خب این یارو رو بالاخره باید پیداش کنیم.
بابک: من نمی دونم ولی نباید کار رو پیچیده ترش کرد.
-ینی دست رو دست بذاریم؟
بابک: نه. ولی...
اینم از بابک.
حالا شاید اصغر فرهادی عمدا یک همچنین زبانی رو اختیار کرده تا بتونه بیننده رو به خیال پردازی وادار کنه.
یا شاید این کار رو کرده تا بیننده گیج شه و با انگیزه ی بیشتری میخکوب فیلم شه.
شاید هم از بس نمی دونسته چی بگه و از بس از اینکه چیز خاصی بگه می ترسیده که همه ی شخصیت ها و دیالوگ ها رو توی اسید ریخته تا سر و صورتشون پاک شه.
حالا چرا باید شهاب حسینی در نقش یک آدمی که تمام جنبه ها و لایه های شخصیتی اش توی وان اسید ریخته شده و هیچ سمت و سو و مشخصه ی خاصی نداره، جایزه ی بهترین بازیگر رو بگیره؟
می دونم که نوشتن فیلم نامه ای مثل فیلمنامه ی فروشنده سخته اما کافیه یک روز کامل اخبار رادیو و تلوزیون رو پی گیری کنید و همه ی اظهارات رجال سیاسی را با دقت زیر و رو کنید. انگار همشون بازیگران فیلم فروشنده اند.
کافیه وسط روز یک دوست قدیمی رو توی خیابون ببینید و باهاش سر صحبت رو باز کنید. درست مثل دیالوگ های فروشنده بین شما رد و بدل خواهد شد.
همه چیز نا مشخص، معلق، چند وجهی، غیر صریح، بین زمین و آسمان و گیج و گول.
حالا اینکه "یالثارات" و "کیهان" این همه وجوه صریح و قطعی در فیلم پیدا کرده اند از عجایب است.
در هر صورت در میان این همه آثار سینمایی و ادبی که هر دیالوگی شبیه قطعنامه های حقوق بشری و مانیفیست های حزبی است. و بیننده دل و جگر بازیگران را هم به تماشا می نشیند، این لال بازی دو ساعته ابتکار خوبی است.
شاید رسم این روز ها این باشد که اگر صریح و قاطع و برنده و واضح موضع نگیری، به #دیاثت محکوم می شی.
|
شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۵ ساعت 9:28 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
پوشش چادر مثل لباس آخوندی است.
همان ریشه تاریخی. همان کارکرد. همان ضدیت با عرف، همان انگشت نمایی، همان محدودیت...
ولی مرد ها زورشان از زن ها بیشتر است. به همین دلیل لباس آخوندی مخصوص یک صنف خاص شد و چادر پوشش ملی-اسلامی زنان!
|
جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ساعت 2:27 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
جعل ارزش های اخلاقی متاخر از اعمال ماست.
یعنی ابتدا عملی از ما و دیگران سر می زند. و ما برای وادار کردن دیگران به انجام بیشتر یا ترک آن و برای دادن مدال به خودمان و یا توجیه رفتار خودمان، اقدام به جعل ارزش های اخلاقی می کنیم.
ارزش های اخلاقی شیوه ای از کنترل اطرافیان و توجیه خود و یافتن جایگاه برتر در میان دیگران است.
ما بیش از هر چیز از رفتار خودجوش در خود و دیگران می ترسیم. و سعی می کنیم رفتار خود جوش را لای زر ورق هایی از جنس ارزش های اخلاقی بپوشانیم.
اکر پولی به کسی بدهیم بی آنکه چندین صفت ناب و درجه یک اخلاقی بر آن بار کنیم گویا رفتاری پوچ از ما سر زده.
|
چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ ساعت 23:57 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
این نه "اراده ی معطوف به قدرت" است که باعث همه ی پندار و گفتار و رفتار های انسان است.
بلکه "اراده ی معطوف به هویت" است که در پشت همه ی ارزش ها و باور ها و خواست ها و احساسات ماست.
نه حقیقت نه اخلاق؛ نه صدق نه عدالت، نه دوستی و نه عشق هیچ یک.
فقط هویت است که پشت همه چیز است. تمام اینها پوشش هایی دروغین برای مشروعیت بخشیدن به زندگی انسان هاست.
***
پانوشت: البته لازم به اشاره است که نظر نیچه در باب "اراده معطوف به قدرت" نظری توصیه ای بود. و او اراده ی معطوف به قدرت را ستایش می کرد. اما نظر "اراده معطوف به هویت" نظری توصیفی است. و بر خلاف نیچه در مقام تقبیح اراده ی معطوف به هویت فکری/جعلی است.
از نظر نویسنده با بر طرف شدن اراده ی معطوف به هویت، قدرت حقیقی در انسان جلوه گر می شود و انسان از طبقه ی ضعفا (به تعبیر نیچه "گله های گوسفند") خارج می شود.
|
سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۵ ساعت 19:20 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
چه تا آخر عمرم با من باشی چه نه فرق زیادی نمی کنه.
تو آدم بزرگی نیستی که خوشی های بزرگ همراه خودت داشته باشی.
اما خوشی های کوچکی هست که وقتی هستی هست و وقتی نیستی نیست.
و من از تو و از زندگی توقع خوشی های خیلی بزرگ ندارم.
خوشی های کوچک ولی زیاد جایزه ایست که زندگی می تونه بهم بده.
چه صد سال دیگه زنده باشم چه نه فرق زیادی نمی کنه.
با مردنم فقط خوشی های کوچک زیادی را ممکن است از دست بدهم.
|
دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت 3:5 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
"به نظرم جز صندلی سینما که تماشاگر رو به تنبلی ذهنی عادت داده هر بیننده ای در زندگی روزمره و در هر جایگاهی، جز صندلی سینما، قدرت درک و بینش رخداد های ساده و بعضا پیچیده ی اطراف خودش رو داره."
عباس کیارستمی - MakingFive


|
جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵ ساعت 2:41 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
متن زیر ترانه ایست که زنان فمنیست در فیلم "شهر زنان" اثر "فدریکو فلینی" می خوانند:
یک زن بدون مرد
مانند یک بینی بدون یک اتاق
یک شیرجه بدون آبگوشت
یک دیکشنری بدون جارو
یک سایبان بدون پودر
یک زن بدون مرد
مانند یک صخره بدون فیس و افاده
یک دستنوشته بدون خارش
یک جانور پوست کلفت بدون توپ
یک مخروط بدون زنجیر
یک زن بدون مرد
مانند یک پریسکوپ بدون سبزی
یک برج بدون آه
یک رازیانه بی معنی
یک نژاد بدون ران
====

Federico Fellini- City of Women
|
شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 4:42 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
گاهی وقت ها تنها یک تیتر کافی است.
|
شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 3:3 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
همخوانی متون فلسفی در تلگرام:
آدرس کانال: puzzle1@
برای عضویت در گروه با ادمین تماس بگیرید: mahdi59142@
|
سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۵ ساعت 21:39 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
هنر، امکان تجربه "
زندگی نا زیسته" را در عالم خیال برای انسان فراهم می کند.
|
یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۵ ساعت 0:51 | نوشته شده به دست
مه دی
| ( )
|
بازنشر مطلبی که آذر ماه نود و یک نوشته بودم:

مدت هاست حرف های نزده ی زیادی درباره ی عباس کیارستمی دارم
هنوز باید خیلی صبر کنم تا بتوانم حرفهایم را بزنم
...
هواداران کیارستمی را از هواداران هر هنرمند دیگری بیشتر دوست می دارم
چون گمان می کنم گوناگونی کمتری داشته باشند و با من و او؛ هم داستان ترند
کیارستمی هم رندی حافظ را دارد
هم وجد مولوی، هم زلالی سهراب و هم زندگی دوستی خیام
هم صلابت و تسلط سعدی
و خوشحالم که هنوز از فعل "دارد" درباره اش استفاده می کنم و به "داشت" هایمان مبدل نشده
...
فیلم هایش را تهیه کنیم و یکی یکی و آرام آرام ببینیم
او گیلاس بی فلسفه می خورد و می خوراند
و سنگ از پشت نماهایش پیداست
او مانند فروغ می داند سرانجام: باد ما را خواهد برد
پس زندگی را غنیمت می شمارد و غیر از آن را هیچ!
...
اجازه بدهید کاری کنم که دوست ندارم: مقایسه!
می خواهم بگویم کیارستمی از بیضایی و مهرجویی و حاتمی و ... برای ما جدی تر است
نه فقط برای ما و نه فقط در مقایسه با فیلمسازان ایرانی
که در مقایسه با حجم انبوه فیلمسازان هالیوودی
و برای بیشمار هواداران اروپایی اش
...
بیاییم به کیارستمی نزدیک تر شویم
او از تمام فلسفه گویان معاصرش در ایران؛ فیل سوف تر است
و همینطور فیلم ساز تر و شاعر تر
و همچنین از روشنفکران معاصرش، مدرن تر و البته غیر سیاسی تر است
تمنا می کنم در جاده های کیارستمی راهی شویم
و درست به لطافت سهراب بپرسیم خانه ی کیارستمی کجاست؟
تمنا می کنم...
اگر کیارستمی را دیدید یا برساخته های نوینش را خواندید و در افسون اش شناور شدید، به من بگویید تا به شکرانه اش جرعه ای بیشتر بنوشم و بنوشانم.