بیست و پنجمین سال
خوشحالم از بودنم
خوشحالم از بودنم
کسى که با پاکن مى ايد
و با خودكار مي نويسد
همیشه فکر میکنیم که جداییها موقتی است.همیشه امیدواریم و دوست داریم باور کنیم که استحکام رابطه بیشتر و عشق ما قوی تر از اینها بوده که یک رابطه از یک روز به روز دیگر خراب و برای همیشه نابود شود. یک روز صبحِ خیلی زود، در خواب و بیداری، همانطور که نیمه هوشیار به پهلو خودمان را جمع کرده ایم ( انگار که هنوز در آغوشش خوابیده ایم) به این نتیجه میرسیم که برگشتی در کار نیست. به این نتیجه میرسیم که آخرین بحثها ، چیزی جز بهانه گیری نبوده. اینکه ما و عشقِ ما و احساس ما دیگر جایی در زندگی او ندارد.کسی چه میداند ، شاید هرگز نداشته. شاید حتی اینکه عاشقمان بوده است هم یک سؤ تفاهم بوده... و چه سؤ تفاهمِ دردناکی ...
وقتی بی حسی و نمی خواهی هیچ وقت احساس شوی..
همین..
.
.
.
به سلامتی اونایی که حال ندارن حال خودشونو بفهمن..
فکر کردن را از خودت دریغ میکنی
چون انتهایش ممکن است چیزی را خراب کند که تو بعد از خراب شدنش خراب می شوی..
همین..
با پَست ترین حالت ممکن که نگاهشان کنی
لبخند که می زنند ذوق می کنی..
وقتی از آن ها خدا می سازی
نگاهت که نمی کنند کافر می شوی
کافر به همه ی مهربانی ها..
همین..
پ.ن: نگاهت را پَست کن..
روزی تمام معنای زندگی می شوند..
روز دیگر تمام معنای زندگیت را بهم می ریزند..
بودنشان به بادی بند است
باد که شروع به وزیدن کند دور می شوند..
آنقدر دووور که گویی هرگز نبوده اند!
آن ماسه سانان تاریخ..
پ.ن: سبک بودن همیشه هم خوب نیست
سنگین باش مرد! شاید کسی خواست بتو تکیه کند..
یکی بود
آن یکی برای همیشه رفته بود..
همین..
پ.ن: بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود..
مسافرخانه نفهمید گذر آدم ها را..
باور کرد
دل بست
مسافرخانه بعد رفتن آن مسافر
شکست
فرو ریخت
مسافری که وقت رفتن
حتی به اندازه ی یک نگاه تعلل نکرد..
همین
پ.ن: نیکی فیروزکوهی مرا نوشت..
نفس های آخرش را می کشد.. عشق
نفس های آخرم را می کشم.. من
نفس هایش تازه می شود.. او
می می رد.. عشق
می می رم.. من
زنده می شود.. او
همین..
وقتی مریض می شوم
و دوست دارم مریض شوم
باید مریض می شدم
و مریض شدم!
همین
کارل گوستاو یونگ (روانشناس شهير سوئيسي و از شاگردان معروف فرويد كه در بحث ناخودآگاه جمعي از هم جدا شدند) می گوید که انسان ها بر دو نوع اخلاق رفتار می کنند: اخلاق بردگی و اخلاق اربابی.
خودت را از من گرفتی
و خورشید را
و تابیدن های بی دریغ را
و دیگر هیچ وقت گرم نشدم..
مرا با خیالت تنها گذاشتی
من با خیالت دیگر نخوابیدم
من با خیالت روز و شب باریدم
باران بند نمی آمد
شب بود
سرد بود
انتظار مرگ بود
حتی مرگ دیگر به سراغم نمی آمد..
تو بارانیت را برده بودی؟
آه.. تو آسمانت را جدا کرده بودی..
همین..
گفت: "اگر می خواهی خوب بمانیم وابسطه نشو!"
انگار به درخت بگویی یاد بگیر بدون آب هم زندگی کنی..
خشک می شود!
می فهمی؟
همین..
پ.ن: وابسطگی َم را به رویم آوردی.. خوب بودنت را به رویت می آورم!
همیشه به اینکه اون چیزی که میگم همونیه که هست و باید بگم شک دارم
همیشه به کلمات و باری که من به دوششون میذارم و باری که اونها به ذهن میذارن شک دارم
...
گفت: به اینکه هرکسی تو زندگی فقط باید عاشق یک نفر باشه اعتقاد داری؟
گفتم: آدما رو خیلی بزرگ نکن!
گفت: عشق خیلی بزرگه!
گفتم: آدما میتونن جلوه ای از عشق باشن!
اما اگه دیگه نبودن چی؟
گفت: عشق واقعی نمی میره!
گفتم: کسی هست فک کنه عشقش غیر واقعیه؟
گفت: در عمل باید دید!
گفتم: عشق رو انقدر کوچیک نکن!
...
پ.ن: من خیلی وقت ها فکر میکنم عاشقم!
از گفتنش میترسم!
اگه دیگه نبودم چی؟
هدیه هایت
هنوز جاری اند و زلال
می جوشند
می جوشانند..
در آغوشم می گیرند
در آغوششان غرق می شوم
"دوستان بهتر از آب روانم را می گویم"
هدیه هایت جاودانه باد
وبلاگم
تولدت دو سالگی ات مبارک
خاطراتم برگـــــــــــــ برگــــــــــــــ می ریزد
و من
آن ها را نرمـــــــــــ نرمــــــــــ بر می دارم
که نکند
پای عابری ترک بر جانشان بنشاند..
بعضی همسفر باد می شوند و از من دور
ماندنی ها می مانند
و به خاک می پیوندند
و هر روزم در آن جوانه می زند و سبز می شود..
"ماندنـــــــــــــــــــــی ها با ارزش تر از آنند که می دانند"
همین..
پ.ن: من یک نوستالوژیک هستم!
انتظارش را می کشیدم..
هیچ وقت تابستان را دوست نداشتم
پر از هیاهو و گرما و عرق و جنب و جوش بود
پر از روزهای طولانی که شب هایم را کوتاه می کرد
برای من که شب و سکوت و تنهایی را دوست دارم "پاییز" بهترین است..
هوا به خنکی می رود و من این خنکا را دوست دارم
لباس گرم! دست های سرد! همه ی این ها برایم دلنشین است..
در پاییز هرکسی سرش به لاک خودش می رود
انگار پاییز آدم کنجکاو کم دارد!
وقتی همه سرشان به لاکشان رفت تو سرت بیرون باشد خوب است!
در پاییز حتی نوشیدن ِ چای هم دلچسب تر می شود!
عمیق می نوشی..
برای من چای حکم سیگار را دارد!
حالم که خوب باشد هوس چای می کنم
حالم بد شود هم باز چای می خواهم!
از پاییز مدرسه رفتنش را دوست نداشتم
که سال ها پیش تمام شد
و پاییز ِ دل انگیز برایم ناب ِ ناب شد
همین..
شب می شود
چشمانم را می بندم
چشمانت را می بندی
شب می شود..
همین..
شبی در آغوشت می میرم
و آن شب بی منت لحظه ها
همان ابتدا
صبح می شود..
همین..
چیزی برای باختن نداری
وقتی با خودت قمار می کنی
تو همان قدر برنده ای که
بازنده!
همین..
هم آغوشی پنهانی مثل آب نبات دزدیدن از بقالی ست , لذت بخش.
طعم خوشمزه ی آب نباتی که نباید میدزدیدم، ته دهانمان.
مرا ببخش پدر، مرا ببخش مادر
مرا ببخشید که گناه کردم و خیال دارم دوباره و دوباره گناه کنم.
-صدات میکنم نمی شنوی؟
-می شنوم
-لالی جواب نمی دی؟
-لال نیستم
-خودتو میزنی به خریت؟
-آره نمیخام بفهمم
-چیو؟ اینکه خری؟
-نه اینکه تو نمی فهمی!
-بفهمی چی میشه؟
-دلم بیشتر از قبل تنگ میشه
-برای من؟
-نه برای اونکه می فهمه
-چیو؟
-منو "بدون حرف"
-هست؟
-هست..
لَم می دهی و
می خندی به همه چیز
لَم می دهند و
می خندند به تو!
زندگی شوخی آدم هاست
گاهی این شوخی را برایت تلخ سرو می کنند
تلخ می خوری و
بروی شیرینی ت نمی آوری آن همه تلخی را..
خسته ام
از آن ها که جدی جدی شوخی می کنند
از آن ها که شوخی شوخی جدی می کنندَت!
همین..
پ.ن: جمله ی آخر به شدت ایهام داره!!!