خیلی وقت بود اینجا نیامده بودم. کلا فراموش کرده بودم وبلاگی هم داشته ام. و یا فکر می کردم کسی دیگر مرا یادش نیست. حالا آمدم و دیدم هنوز چقدر خوب می شود اینجا دل نوشته داشت... شاید گاهی باز هم بنویسم... از شعرهایم از دلم... و...

می بینمتان 💜

هرگز باور نمی کنی

که چند روز روی پشت بام

خیره ایستادم به خورشید...

هرگز باور نمی کنی

که چه شب ها

از زیر ملحفه های نازکم

خیره نشستم به ماه ـــ

گاه باید به حجم های ساده عادت کرد

گاه باید در استخوان های خود

به دنبال شیارهای تازه ای گشت

تا شکستگی های مرموز روزگار را شناخت

وقتی هر روز   هر شب

نگاه تازه ای را به سمت تو آغاز می کنند

پروانه شدن    یا نشدن هیچ پیله ای

آسیبی به طرز فکر کودکانه ی اقاقی ها نمی زند

یک روز درخت ها

بخاطر شکوفه هایشان

انقلاب خواهند کرد.


92/6/6


آبهای جهان

می ایستم 

روبروی آبهای جهان

با دست خالی و پیراهن نازکی

که تمام نورها را از خود عبور می دهد

بیهوده تلاش نمی کنم

دشتها هستند

کوهها می مانند

و جنگلها سبزند

من 

روبروی تمام آبهای جهان می ایستم

و خود را بیهوده به تکاپو وا نمی دارم

جهان برای چشمهای من

دریچه ای می گشاید

تا در آن تو را 

روشن، روشن ببینم...


92/5/9


 

بی تو حتی قطار هم معنی خوبی نمی دهد.

صندلی کنار باغچه

رختخوابهای گلدار

و بادمجانهای نیم پز-

بی تو حوله سفید صورت... سفید می ماند-

ساعت زنگ نمی زند چون کوک نمی شود-

کتابها خاکی اند

عروسکهای رنگارنگ

لباسهای آویزان-

بی تو بی نتیجه اند-

ساکت و ساکن و خاک گرفته اند

بی تو حتی چمدان هم قرمز نیست

چسبهای کاغذی- زرد و

مدادهای سیاه بی رنگند...

شب می شود و پنجره ای...

معنی نمی دهد.

بی تو صدای حنجره ای- سکوتی- حرفی...

حتی بلیط رفتن و...

  "برگشت  "معنی ندارد

کوچه های دغدغه و دوچرخه کهنه و دستگیره در

یک دنیا خاطره توی سر رسیدهای سیاه و

پتوهای قهوه ای و ملافه سفید

صبح از درز پرده ها...

هرگز معنی خوبی نمی دهد.

کاش آمدنت معنی خوبی

در خوابهای قیلوله ام باشد

که هر نوک شکسته ی مداد هم

خودش

معنی خوبی باشد...

 

۱۸/۷/۹۱

 

 

 

 

 

...

 

رحمم

سقوط را می فهمد

هیجان بر شریانهایم می کوبد

و قفلهای زنگ زده را به دنیا می آورم.

دنیایم دایره ای ست

در چشمانت

مرطوب و گرم و سیاه

که

می شناسمش...

 

شهریور ۹۱

 

دنیای رنگی...

 

رنگی است هر آنچه می بینم

و بی تعلق

به پوچی رنگ بافتنی ها در خیابان

و رنگ چرمی چشمان تو     زیر عینکی پوسیده            در قطره های باران بعد از ظهر...

و آن عصر لجن گرفته  

لای ملافه های زرد و پتوهای زخمی.

نشسته ام    پشت به پنجره    روبروی خودم

و انگشتانم را از جِرم سنگین آنهمه هجوم می شویم،

بیهوده نیست این خستگی

بیهوده نیست این بیگانگی

پس از سالها

در پوچی ساعتها

تلاش خود را به سخره گرفتم

همه جا دانه کاشتم و سبزینه دادم...

و اینک تنها نشسته ام

بی هیچ واسطه ای

و هر غروب

چین و چروک پرده ها را می کاوم...

... رنگی است همه ی دنیایم

مثل شالگردن رنگینش

و بافته ی روی موهایش برای تو...

...

روی تختی چوبین

اینجا

عروس خسته ای است با لباس سیاه

مردم او را می برند

و خودش

رشته های سیاه مروارید را

برای خودش

دوخته است....

 

۹۰/۹/۳

 

 

درد در بی نهایت انسان فرود می آید

مثل کمربند          به کمر یک شلوار مجلسی

و کفش تنگ یک زن          در مراسم عروسیش

تلفن مثل هر روز             سه بار زنگ می زند

و صدای خسته ای       ناگهان

                               چند هجای کامل را      ادا می کند:

                                                                   سلام

درخت پیر شده است

و خودکار لای انگشتان دخترکی

مثل سیمان لای آجر             گیر کرده است

 او با فشار              چند کلمه را پر رنگ          

                                    هجی می کند:

                              مادر     در      باران      آمد

  هیچ مردی در باران نیست

مادر     بدون چتر       

           زیر باران نشسته است

           و بغچه سنگین هراسهایش را

                                برای هیچ کسی نگشوده است

مادر   در باران نشسته است

و باز تلفن سه بار زنگ می زند

پرنده ای روی ریسمان حیاط

به سختی تعادل خویش را حفظ می کند

و صدای خسته ای

           به سختی

               چند هجای مبهم را

                     تکرار می کند:

                                       خداحافظ...

 

 ۱۳۸۷

 

 

 

مثل یک درخت سبز ایستاده است

مثل یک درخت سبز ایستاده است

*

پرده ها از یک تشنج مبهم می لرزند

آفتاب به تمام گلها درود می گوید

و یک سیب در بهت خالی گلدانها

توی دستهای ایوان می خشکد

ردیف به ردیف موزاییک

مثل رجه های مروارید        نشسته اند

و آبراهه های باریک       زیر پلهای قدیمی عبور می کنند

صدای موسیقی از دور دست

با نور فانوسها مخلوط می شود

و از تار و پود چادرها می گذرد

و در حجم استخوانهای دختران باکره به بار می نشیند

و کودکان خسته را    به زادگاه خویش فرا می خواند

کم کم سایه های بلند و کشیده

از لب دیوار سرک می کشند

و پارچه های سفید ملحفه ها

در تلاطم باد    به گریز متوسل شده اند

و گیره ها

چون دندانهای سخت برنده ای

جسم نرمشان را گزیده است

مادر گلدانها را آب داده

و قطره های کوچک آب را

بر گیسوان خویش افشانده است

مادر نماز می خواند

ایوان سرود می خواند

باد می آید

و ملحفه های سفید می رقصند

مثل یک درخت سبز       توی باغچه

بعد از یک غروب طلایی!

*

بادها در سکوت می چرخند

آواز می خوانند

و کفشهای کهنه من

کنار حوض پایکوبی می کنند

... مادرم     نماز می خواند

 

۱۳۸۷/۵/۱۵

 

 

 

 

اتاقهای سیاه

و نورهای مربعی

که نور را بر چهره ها می تاباند

خالی و بی مکعب

بُعد ملتهب ثانیه ها را به انهدام می کشاند.

سکوت، سکوت

و آغاز یک ملودی که انگار

بخشی از تمام اتاقهای سیاه را می پوشاند

و چهره های بسته را

پشت دستهای عضلانی پنهان می سازد؛

سکوت پاسخگو نیست

رنگی نیست

لحظه ی خالی همه بهت هاست

و دستهایی که فشرده اند

و دستهایی که در هم تنیده اند

خاموش... .

و چراغها مبهم

چراغهای بی واسطه و دستهای دور از هم

یک جا در هم فشرده می شوند

و در زمزمه ای به هم گره می خورند

خورشید طلوع نمی کند

و سکوت

در اتاقهای سیاه پا بر جاست...

 

۹۰/۴/۱

 

پرنده زرد...

 

 

باد پرنده زردی است

از پنجره به درون می آید

و روی پیراهن رنگینم

تخم می گذارد

و پرده های گلدار

در سکوت این موسیقی

ریتم تازه ای را شروع می کنند

صندلیهای سفید در ایوان

کنار گلدانهای خالی و تختهای پیر آهنی

باد روی شانه های رنجور گیاهان تخم می گذارد

نزدیک پنجره ام

به بهار دچارم

و از چشمها، دستها، پیراهنم

آبهای آبی جهان سرازیر است...

 

باد می آید

و روی ناخنهایم نهال می کارد

و بین بازوانم گلخانه ای بر جای می گذارد

دیوارها سفیدند

و ابرها هر چه نور طلایی است    پوشانده اند

و باد در کوچه

میان قدمها سرود می خواند...

نوشته ها بی رنگند،

باد می آید   و کوچه را تکان می دهد

رنگها را     پرنده ها را

و استکان خالی ظهر را     در عصر پوسیده ی تیره می نشاند،

گلهای زرد

حلقه های زرد

حلقه های گرد بی تصویر

 

و باد که باز نشانی ها را گم کرده

و تنها در خیابان

قدم می زند

زیر نور خاموش چراغ برقها...

 

 ۹۰/۳/۴

 

 

 

سکوت  پرنده ی مرده ای است

در حنجره ام

که آواز نمی خواند دیگر

 برج شکسته ای است میان قلعه ای

که آوار شده است روی سرم

بازوهایم را محکم گرفته ام    در خود

تا باد شانه هایم را در هم نفشارد.

میان بادهای عصیانی

چمباتمه زده ام

و دارهای استوار درختان را بر فراز سرم نظاره می کنم

و نیمه ی باز چشمانم به یک قاب خالی بدل شده است... .

باران خسته

میان این خالی عظیم

بر پشتم می بارد،

خمیده ام

خمیده ام این میان

و برای پرنده ی مرده ی خویش

قبری را جستجو می کنم

میان بادهای عصیانی

و تاریکی در قلب چشمانم نفوذ کرده است...

صدایی را پاسخ نمی گویم

نشانه ای نمی بینم...

تنهایی

رخنه ای شده

گشوده در انگشتهای پیر  من

که سکوت را با خود داشتند

ترانه ها، صداها مرده اند...

سکوت

چون پرنده ی مرده ای

قامتم را

به گوری سیاه

تبدیل کرده است...

 

۹۰/۸/۹

 

 

 

 

 

دکتر شریعتی...

 

 

وقتی...

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن!

 

 

 

. . .

 

 

نَفَسی می خواهم

تا انکار کنم همه چیز را

ساده و قطعی

پاره کنم بریزم دور  همه نگفته هایم را

که قلاده ای شده دور گردنم

حجمی شده روی پیراهنم، گیسوانم،... دستانم...

مُرده ام شاید، زیر همین ملافه

با همین سپیدی و گلهای ریز صورتی .

و سیاهی پارچه های عمودی در باد

لبانم را می فشارد

الماسهای ریزی که از چشمان تو به صورتم می پاشید

امروز زیر همین ملافه سفید

حلقم را می ساید

...

رکاب می زنم

رکاب می زنم به تنهایی

و پشت سرم را نگاه نمی اندازم

نفَسی می خواهم تا دور شوم

انکار کنم نیامدنها را

دور شدنها را

و فاصله بگیرم از هر چه فاصله است...

رکاب می زنم و هر بار در دل

آرزوی تازه ای می پرورم...

من دختر این سرزمین بودم

که دستانم را زیر خاکهای باغچه مدفون کردم

و خودم را از گیسوان خرمایی ام

در کوچه های اقاقیا

به دار آویختم...

...

چه رویای ساده ای است

نفس نکشیدن...

 

۹۰/۷/۱۵

 

 

بچه که بودم فکر می کردم عشق چقدر چیز قشنگی است...

بزرگتر شدم فکر کردم هر کسی نمی تواند عشق را تجربه کند...

بزرگتر شدم فهمیدم هر چیزی را نمی توان عشق نامید...

بزرگتر شدم فهمیدم اصلا عشقی در کار نیست...

حالا  در آستانه سی سالگی فکر میکنم میتوانم بگویم... هم عشق هست... هم زیباست...

اما کسانی که لایق آن باشند دیگر یافت می نشوند...

.

.

.

تولد خودم مبارکم...

. . .

۱۳۹۰/۷/۱۴

 

ترجمه ای از اشعار "دوروتی پارکر"

 

 "A Dream Lies Dead"

A dream lies dead here, may you softly go

Before this place, and turn away your eyes

Nor seek to know the look of that which dies

Importuning life for life. Walk not in woe

But, for a little, let your step be slow

And of your mercy, be not sweetly wise

With words of hope and spring and tender skies

A dream lies dead; and this all mourners know

Whenever one drifted petal leaves the tree

Though white of bloom as it had been before

And proudly waitful of fecundity

   One little loveliness can be no more

And so must beauty bow her imperfect head

Because a dream has joined the wistful dead!

 

"رویایی مرده ست"

 

اینجا رویایی مرده ست. شاید تو

پیش از این وهله به نرمی رفته باشی و چشمانت را بر گرفته باشی

بی جستجوی آشناییٍ نگاه آن کسی که مرده ست

بستوه آمده از زندگی برای زندگی گام بردار. نه در پریشانی

که اندکی بگذار گامهایت آهسته شوند

و بخاطر بخششت. چندان هوشیار مباش

در ازای واژگانی از امید و بهار   و آسمانهای بشارت دهنده.

رویایی مرده ست: و تمامی این سوگواران می دانند:

هرگاه برگی بی مقصد از درخت رها شود

گرچه سپید از شکوفه باشد چون قبل

و مغرورانه در انتظار باروری

یک برگ کوچک شیرین    دیگر نیست:

و "زیبایی" باید سر معیوب خویش را به زیر آورد

زیرا که رویایی به مرگ منتظر و مشتاق پیوسته ست!