رنگ غروب می دهند بی تو جنوب های من

 

رنگ به رنگ می شوند با تو غروب های من

 

خلسه ی عقل و چشم تو حکایت همیشگی

 

شراره های آتش است واجب چوب های من

 

به کل قامت غزل غبار غم نشسته بود

 

بهار تو بهانه ای به رفت و روب های من

 

بین نگاه های ما عشق رسوب می کند

 

شعر جوانه می زند بین رسوب های من

 

رقص و سجود موج ها ، بوسه به پای ساحلت

 

تو معنی حقیقی تمام خوب های من

 

پ . ن : بنا به دلایلی به روز نمی کنم. شما هم به روی خودتون نیارید، این غزلو اصلا اسفند 89 نذاشته بودم یادتون باشه!

پی نوشت بر پ . ن: 5 سال!!!

هزار و سیصد و هشتاد و هفت!

تقدیم به همه ی دوست های خوبم، تقدیم به برق الکترونیک 1387 دانشگاه دولتی بیرجند.


هزار و سیصد و هشتاد و هفت می ماند

در انتهای خراسان و برق می خواند


هویتی که نشانی روح جمعی ماست

نشسته پازل ما را به هم بچسباند


و بعد اسم مهندس، الکترونیکی

برای وجه تمایز فقط، بگنجاند


شبیه ترس رسیدن، کلاس ساعت هشت

از این شماره ی ترمم مرا بترساند


دوباره قول بگیرد ته غزل از ما

هزار و سیصد و هشتاد و هفت می ماند

24

وارد 24 شدم. دقیقا 23 سال پیش، دقیقا در این زمان و دقیقا در روز جمعه.

حیف بجنورد نیستم!

رفت

به نداشته هام اضافه شد.

                                                                                                   

god father زندگی ایم، پدربزرگم بعد از عملش دنبال پرتودرمانیه.

خدا همه ی مریض ها رو شفا بده.

لطفا دعا کنید.

متن پستم هم دزدیه!

متنو هم از وبلگ محمد برداشتم شرمنده ام اصلا حوصله ی نوشتن ندارم.

کتاب مجتبی فدایی دوست خوبم تحت عنوان "گاهی کاج ها از آن طرف می افتند" به

 چاپ و توزیع رسیده که شامل ۱۰ داستان کوتاه هست.

از اونجا که مجتبی عزیز فوق العاده نویسنده ی خوبیه خوندن این کتاب ارزشمند رو بهتون توصیه میکنم

برای اطلاعات بیشتر می تونین به وبلاگمن میم.ف هستم مراجعه کنین.

از توجهتون ممنونم

تقدیم به سرور شهیدان باشد . . .

این غزل بمونه پهلوی بقیه غزل هام برای آینده. دوست هایی که بیرجندن ان شا الله توی کارگاه و یا احیانا شب شعری چیزی قاطی بقیه می خونمش. نگید این چه وضع آپ کردنته. بگذریم!

و اما با یک رباعی قدیمی در خدمتتونم :


تکلیف خدا بود و به پا خاست حسین


صبری که به اندازه ی دریاست حسین


آیین خلیل و کعبه و قربانی


ای قائم حج بی کم و کاست حسین


عاجزانه التماس دعا دارم توی این شب های عزیز.

به زور به روزم!

حوصله ی پست جدید رو نداشتم فقط خواستم اینو این جا بگم که از وقتی اسم نویسنده ی وبلاگ رو به اسم خودم برگردوندم توی هیچ کدوم از وب گردی هام نظری با اسم مستعار نذاشتم و وبلاگ دیگه ای هم ندارم آدرس وبلاگ دیگه ای رو هم نمی دم و تصمیمی هم ندارم این کارو بکنم. چه ربطی داشت؟! حتما داشته دیگه!

و غزلی حاصل "دیوانه شدم" های این روزها:


من هم هنوز از تو و این قافیه سرم

باید که درد را به تکاپو درآورم


حالم خراب می شود و فکر می کنم

از انفجار بغض در این گوشه، بهترم


از نفرتم به عشق تو تا مرز خودکشی

تا نذرها و گریه ی هر روز مادرم


با رنج مرغ وحشی من هم غریبه ای

با بال بسته نیز از این بام می پرم


روشن ترین ستاره ی قلبم غروب کرد

مرگی برای عشق که پا زد به باورم


با گریه و دروغ که خامت نمی شوم

من یک غریبه ام، یک احسان دیگرم


پ. ن. باور کنید دچار توهم و خودبزرگ بینی نشدم!

احسان علی آبادی

با یک رباعی قدیمی میزبان شما هستم :


پرواز که حس دل نا آرام است


دستان ظریف تو برایش دام است


باید که رباعی تو را پاره کنم


در پیله ی من شاپرکی ناکام است



احسان علی آبادی



من همت آغاز ندارم تو ولی . . .


من جرأت پرواز ندارم تو ولی . . .


من بلبل مخلوق گلی دستت


من قدرت اعجاز ندارم تو ولی . . .