رنگ غروب می دهند بی تو جنوب های من
رنگ به رنگ می شوند با تو غروب های من
خلسه ی عقل و چشم تو حکایت همیشگی
شراره های آتش است واجب چوب های من
به کل قامت غزل غبار غم نشسته بود
بهار تو بهانه ای به رفت و روب های من
بین نگاه های ما عشق رسوب می کند
شعر جوانه می زند بین رسوب های من
رقص و سجود موج ها ، بوسه به پای ساحلت
تو معنی حقیقی تمام خوب های من
پ . ن : بنا به دلایلی به روز نمی کنم. شما هم به روی خودتون نیارید، این غزلو اصلا اسفند 89 نذاشته بودم یادتون باشه!
پی نوشت بر پ . ن: 5 سال!!!
این جا رو وبلاگ خودتون بدونین.