♥بانویت...♥
روی قبـــرم بنویسید: " موریانه ها زهرمارتان باد " این تـَـن کــه می خورید پـُـر از حسرتهای شیرین بود ...

وقتی میرفت گفت توراهم میبرم
شناسنامه ام رو میگویم!
امشب نگاهش میکردم،صفحه وفاتش سفید است.با وجودی که سالهاست من مرده ام…

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت....

به من گفت برو گورت را گم کن…
و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من میگردد!
کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی میگفتی:
”زبانم لال”!
هـر روز صفحه ی نیازمندیـهــا را زیر و رو میکنــم
میدانــم بالاخره
یک روز
به مــن لعنتی نیاز پــیدا میکنـــی . .

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ :
به سلامتي لبخندي كه كمكت مي كنه برا همه تو ضيح ندي حالت خرابه.......
به سراغ من اگر می آیی....نیا!....
اعصاب ندارم....
توام گیر میدی!میزنم شلو و پلت میکنم!
بعد میگی طرف اخلاق نداره!!
از من خواست حلالش کنم..بِبین فَرقی ب ِ حآلِت می کُنه ،،!!؟
گفتی : نفرین میکنی ؟
گفتم : نه ، اما از خدا میخوام
هیچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد . . .

همه چیز ...... جزمهربانی ...

زهرشیرین....
چه بی صداست صدای شکستن انسانهایی که به امید
زنده اند
امید به داشتن
روزی روشن .
چیزی نصیبشان
نمیشود
جز سیاهی و
تاریکی محض
ای کاش
زندگی این نبود
ای کاش
روزها روشن تر بود
♥تلفن♥
اختــراع تلفـن بـــــزرگـــــتـــرین خیــــانت بــــه بشــــریـت بـــود
خـــداحــافظـــــی بـــایــــد رو در رو بــــاشه . . .؛
گــاهــی اوقـــات اشـک هــا ، آدم هــا رو بیـــدار میکــنن . . .
لعنــت بـــر خـداحــافـظــــی هـــای تـلـفـنـــــی . . .!.

دستور زبان عشق
دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
آنكه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش مناگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونمدارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونیدوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

کلاغ پر؟!!!
نه!… کلاغ را بگذاریم برای آخر…
نگاهت پر….خاطراتت هم پر…صدایت هم پر….
کلاغ پر؟!!!!!
نه ….!کلاغ را بگذاریم برای آخر…
جوانیم پر…خاطراتم پر…من هم…
پر….
حالا تو مانده ای و کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نرسید….
کنــارت هستند….تا کـــی؟ …
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند..
از پیشــت میروند یک روز…….
کدام روز؟…..وقتی کســی جایت آمد
دوستت دارند…..تا چه موقع؟….
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند
میگویــند عاشــقت هســتند…..برای همیشه
نه……………..فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود

روزگارغریبیست......!
اولین روز بارانی را بخاطر داری؟؟
غافلگیر شدیم، چتر نداشتیم
خندیدیم...........دویدیم
وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی،چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا
خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرمابخوری!
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من
کاملا خیس شد
و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش وچالمان نرود
دو قدم از هم دورتر برویم
............فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
.........تنها برو................
دکتر شریعتی
چه روزگارغریبیست....!!!!!!
گفته بودی فردا ،
پشت این پنجره ها ،
غنچه ای می روید ،
و کسی می آید ،
روشنی می آرد ،
دیرگاهیست که من ،
پشت این پنجره ها منتظرم ،
ولی اینجا حتی ،
رد پایی هم نیست...
پانوشت: هنوز تا سپیده صبح راه زیادیست چشم پنجره بیدار..![]()
روزگارغریبیست......!

وقتــــــی "رفتــــــی" تا آخــــــر "بــــــرو"
وقتــــــی "مانــــــدی" تا آخــــر "بمــــان"
ایــــــن تــــــن.....خستــــــه ســــــت !
از نیــــــمه رفــــــتن ها.............
از نیــــــمه مانـــــدن ها....
گفت سرنوشت من و تو از هم جداست.
گفتم این بهانه است ، قلب من بازیچه دلهاست.
گفت تقصیر خودت بود ، عشق در قصه هاست.
گفتم اگر عشق در قصه هاست ، پس چرا با من عهد بستی.
گفت تو اشتباه کردی که به پای من نشستی

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!
بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی
بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی
بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی
فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟
جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . . .



پ
می رسد روزی که فریاد وفا را سرکنی
میرسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار
نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی
می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی
بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی
می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من
آن زمان احساس امروز مرا باور کنی
می رسد روزی ...

وقتی گریه کردیم گفتند بچه است
وقتی خندیدیم گفتند دیوانه است
وقتی جدی بودیم گفتند مغرور است
وقتی شوخی کردیم گفتند سنگین باش
وقتی سنگین شدیم گفتند افسرده است
وقتی حرف زدیم گفتند پر حرف است
وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقه
حالا که عاشقیم میگن اشتباهه...........

زندگی را دوست دارم به شرطه آنکه :
ز: آن زندان نباشد!
ن : آن ندمت نباشد
د: آن درماندگی نباشد
گ: آن گریستن نباشد
ی: آن یاس نباشد....

خسته ام

خسته ام از این کویر، این کویر کور وپیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیز
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر
قیصر امین پور آینه های ناگهان
باران
برای کسی هیچوقت تکراری نمیشود
هروقت بیاید
دوست داشتنی است
و
تو
لعنتی همان
بارانی....

گاهي دست " خـــودم " را مي گيرم، مي برم هوا خوري!
" يــاد " تو هم که همه جا با
من است
" تنــهايــي
" هم که پا به پايم ميدود...
ميبيني؟
وقتي که نيستي هم جمعمان جمع است...!!

نه بهار با هیچ اردیبهشتی
نه تابستان با هیچ شهریوری
و نه زمستان با هیچ اسفندی
اندازه ی پاییز
به مذاق خیابانها خوش نیامد
پاییز مهری داشت که بر دل هر خیابان می نشست

همه ی ما آرزوی باران داریم
عاشق بارانیم
برایش غزل غزل شعر می گوییم
اما وقت آمدنش زیر چتر پناه می گیریم
این هم از عشق به باران
به رسم آدمها!!!!!!!!!!!

رفت.....

خدایا ، تکیه گاهخبر رفت!
امیدم ، آسمانم ، ماهِ ماهم بی خبر رفت!
به وقت بارشِ طوفان سختی
ندارم من پناهی ، جان پناهم بی خبر رفت!!!

مثله تمام قصّه ها.....قصّه ما به سررسید
بازهم؛میان این همه....هیچ کس به یارش نرسید.
مثله تمام قصّه ها.....یک عاشقی دیوانه شد.
یک قلب باک بی گناه.....قربانی بهانه شد.
مثله تمام قصّه ها.....طفلکی قلب عاشقم
به این زودی حروم شدش.
مثله تمام قصّه ها.....برشده ازاشک,جشم ما
قلب های ما دست کیه...؟چقدربدیم ماآدما.
مثله تمام قصّه ها.....هیچ کس نموندتوقصّه مان
برگه آخرش فقط.....نشونی های غّصه مان.
مثله تمام قصّه ها.....راستی فراموشم مکن
حالا که وقت رفتنه.....اینجوری خاموش نکن.
مثله تمام قصّه ها....خدانگهدار عزیزم
دیگه نمی خوام اشک هام روبه خاطرتوبریزم.
برگرد
یادت را جا گذاشتی
نمی خواهم عمری به این امید باشم
که برای بردنش بر می گردی...
***************************
شاید این عشق نیست
شاید تنهایی ست
که به دل می کوبد
که تو را می جوید
یا که شاید هوس است
که درون قفس است
که پی همنفس است
من نمی دانم چیست؟
شاید سرگرمی ست
یا فقط دلتنگی ست
حس من هرچه که هست
فکر تو در خاطرم هر لحظه هست
میروی و من فقط نگاهت میکنم
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم
بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم
اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است
وشاید...
همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو رو داشته باشم

باران...
بهانه ای بود که زیر چتر محبت دوستی ها
تا انتهای کوچه بیایم کاش...
نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند می آمد


آنقدر مرا سرد کرد..
از خودش.... از عشق ....
که حالا به جای دل بستن ، یخ بسته ام ...!
آهــــــــای ...
روی احساســـم پا نذارید ..
لیــــــــز میخورید!

حواست هست؟
صداي هق هق گريه هام از گلويي مياد که
تو از رگش به من نزديک تري خــــدا...!
این روزهایم به "تظاهر" می گذرد
تظاهر به ؛ بی نفاوتی ؛ به بی خیالی....
تظاهر به ؛ شادی ؛به این که دیگر هیچ چیز مهم نیست...
اما
این "نمایش" چه سخت می کاهد از جانم...

دیدی آخرش منو گذاشتو رفت،از زمین قلبمو بر نداشت و رفت
دیدی آخرش منو دیوونه کرد،واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون وعده هایی که رنگی بود،تمومش فقط واسه قشنگی بود
دیدی اون که دلموبهش دادم،رفت و ازچشمای نازش افتادم
دیدی اونی که میگفت مال منه،دم آخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسممو ازدفترش،رفت و اسفند نزدم دور سرش
دیدی اون نخواست برم به بدرقش،دیدی که باختم توی مسابقش
دیدی مهربونیا رو زد کنار،رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار
دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت،گفت شاید ببینمت توی بهشت

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها میفهمند
سخت است بالا بروی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند
یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند . . .

خسته ام....