مشکوکم به رابطه های ممکن

به عطر های دشمنانم به روی سینه ات

و آتش پنهان زیر خاکستر لب هات

مشکوک میشوم به مرگ خودم در اس ام اس هات

به ترس آیا که من...

به مطمئن باش عزیزم هات

چشمه ها کور

چشم ها تر

چه کسی تو را از فلس های بی رنگ ماهیان می گیرد

و به نخ های قلاب های وحشی زنان پیوند می دهد

این رودها تا ابد دروغینند

درد هایی کوتاه و سرد

از سینه هایی که جای دست های تو

از خواب باکرگی بیدارشان میکند

تمام تابستان

با خواب  انجیر ها تسکین می یابند

درد ها

دردهای همیشه ی تکراری

کراواتت را کسی مرتب میکند

موهایت را کسی نوازش

و شب تنت به روی تنی

جنتلمنی

که عشق

در قرار های هر روزه ات هرزه میشود...

...

به خنده های مضحک هر روز

به گریه های خشک شده

به مرد که درون حافظه ی خالیم با بهانه های کوچکی میمیرد

و بیگمان از آن درون هق هق قهقهه ای سفید موج میخورم

مدیونم

که زنده ام نگه داشته اند

 

حرف هایت تمام میشود وسوسه ای برای مرگ در من جوانه میزند... رویای خاموش من ... به خموشی دلبسته ام... چه نیاز به هیاهو چه نیاز به گفتن...

حرف ها تمام میشود شب شروع میشود و خوابی که به ناچار....

و باز روز که هر شکل تو و من به قالب در آییم و باز دوری و باز ندیدن و باز حسرت... که دلدار من کجایی؟

تمام میشود حرف ... ممتد میشود سکوت... در ادامه ی همین سکوت در گلوی خاموشم آهسته صدایت میزنم... به دنبالت میآیم ...... که....

و روحم هزار بار میمیرد.....

چشمانم از تمام باران خیس...

باران از تمام بغض من...

زیر سایه ی چتر می ایستی

زیر سایه ی تو

 من

.

.

.

به خدا

همه ی زندگیم درد میکند

فکر کنم سرطان بغض گرفته ام...

بیا اینجا

ادامه نوشته

فریاد بزن در من

اینجا هرچیز رابطه ی مغشوشیست که تو را در من سکوت میکند...

خاموشم

انسانی که در گلویش تو موج میخوری

خستم از خونه از خوابگاه از دانشگاه احساس میکنم یه جایی هست که باید فرار کنم به اونجا اما کجاس؟ هر جا این بغض لعنتی توی گلوم وول میخوره هرجا میرم احساس خفگی میکنم دلم میخواد داد بزنم دلم میخواد توی این دنیای لعنتی یه نفر مثل خودم هیچ وقت تنهام نزاره یه نفر از من خسته نشه.

چقد این روزا سرکش شدم احساس میکنم از همه فراریم احساس میکنم نه کسی برام مهمه نه من برای کسی مهمم. اینو وقتی توی خیابونای شهر دومم تنها قدم میزنم میفهمم. زندگی پوچ. زندگی بیهوده. مثه یه حس دردناک توی سینم...